«بازگشت»

اولین نفر که خبر را شنید بامداد بود. در چهارچوب در حیاط ایستاده بود کمی مکث کرد، رنگش پرید و با دهان باز روی زمین افتاد.  دستم را گذاشتم کنار در و گفتم: من اینجایم نترس نگاه کن من هستم فقط خودم را همان جا که گلوله خوردم جا گذاشتم و حالا خود خودم هستم از دیشب تا همین حالا با بال های بزرگم تاختم تا به شماها برسم.

مادرم گفت: نه اجازه نمی دم بچه ام را از سر راه برنداشتم. گفتم: تو را به خدا! قربان آن قلبت بشم. گفت: نه همین که گفتم. مادرم سرش را از روی چرخ خیاطی برداشت دسته چرخ داشت هنوز چرخ می خورد گفت: برو بیشتر زخمی ام نکن من از چرخ روزگار، زخم خوردم. بامداد گفت: عمرا که من جای تو باشم. تو دیوانه ای کله ات بوی قورمه سبزی می ده. از اول هم همین بوها می داد.

گفتم: بچه سوسول ترسو من به خاطر وطنم دارم میرم اگر من نرم پس کی بره؟ گفت: به ما مردم غیر نظامی مربوط نیست ارتش هست همه جای دنیا این طور وقت ها وظیفه اش همینه.

نرگس کنارم نشسته بود از نگاهش عطر لطیفی می بارید زیر چشمی نگاهش کردم، ‌نگاهش را دزدید‌ انگاری که من دزد عشق باشم گفتم: چرا با من نمی یای به خانه عشقم. گفت: دست من نیست. توی خانه ی ما، من کاره ای نیستم فقط عطر دارم و رایحه ای خوش، اما صدام را هیچ کس نمی شنوه.

پدرم وسط اتاق ایستاده بود، دستش را در جیبش کرد صدای جرینگ جرینگ سکه‌های پول از جیب شلوارش می آمد فریاد زدم: رضایت بده تا برم گفت: نه، حرفش را هم نزن برو بچه دنبال کارت، نه خودت را بدبخت کن نه مارو . گفتم : همه دارن میرن همه ی بچه های محل. گفت: به تو مربوط نیست آنجا ها باید نیرو های آموزش دیده جنگی برن نه تو. گفتم: برای کشورم میرم برای شماها برای کشتن دشمنی که به خاکم دست درازی کرده.

‌دست دشمن روی سقف خانه مان افتاده بود می ترسیدم دستش را از پنجره بیاورد داخل و همه را باهم ببرد. گفتم: مادر! تو چیزی بگو گفت: وقتی ما راضی نیستم اصلا نباید بری. اول لبخند زدم بعد بلند خندیدم صدای خنده هایم آب درون حوض حیاط خانه را مواج کرد با هزار اطوار، نامه رضایت را گرفته و گذاشته بودم در جیبم . از جیبم صدای هو هوی باد می آمد سوار باد شدم بادهایی که به سمت غرب می رفت در میان راه با ابرها حرف زدم و گریستم نرگس را هم با خود بردم او را داخل جیب پیراهنم نزدیک تپش های قلبم گذاشتم.

بامداد گفت: حالا چه کار کنیم مادر را می گم اگر بفهمه او دیگه نیست خودش را می کشه. کنار در ایستاده بودم، همه چیز در هم و‌ توفانی شده بود آدم ها وسط حیاط در هم می لولیدند و تکه تکه های مرگ بودند آنها تاریک شده بودند و در صداهایی مبهم و غمگین حرف می زدند گفتم: من اینجایم، صدایم را فقط ‌ مادرم می شنید وسط جمعیت، غش کرده و ناله می کرد گفت: او زنده است من می دونم. روی صورتش گلاب پاشیدند.

کنار در ایستاده بودم . دلم برای خانه همیشگی مان تنگ شده بود برای پدرم وقتی مرا به حمام مردانه می برد و به دلاک تنومند می‌سپرد. برای بامداد که کتک کاری های دو نفره مان شیشه اتاق ها را سالم نمی گذاشت برای مادرم وقتی بشقاب محتوی ماکارانی را پر و پیمان تر از بقیه برایم می‌ریخت.

کنار در ایستاده بودم و‌ رفتنم چه تلخ بود وقتی دیگر خانه مان بدون من زمستان های سرد و سختی داشت وقتی پدرم با غرور مرا به مردهای غریبه و آشنا ی کوچه و بازار معرفی نمی کرد، کنار در ایستاده بودم تا از حباب روشنی ام رد شوم و کم کم به سمت رنگ ها حرکت کنم باید بر می گشتم به همان جایی که گلوله خورده بودم به همان جایی که نفسم تنگ شده بود باید بر می گشتم تا شاید آخرین نفس هایم را پس بگیرم و به خانه مان برگردم. حتما اولین کسی که در بسته ی خانه را باز می کرد بامداد بود.

فاطمه یونس مهاجر – تیرماه ۱۴۰۱
آزمون پایان ترم مدرنیسم

مدرنیسم ترابیان فاطمه یونس مهاجر

دیدگاهتان را بنویسید

6 + دوازده =