خانه » نقد و تولید آثار هنرجویان » عکس نوشت: عکس شماره ۶

عکس نوشت: عکس شماره ۶

عکس نوشته 6

-مادر
-جان مادر
-چرا بعد از این همه بدبختی و دربدری و بد آوردن وقتی میرم پشت آینه خودم رو شکسته و زمین خورده نمی بینم، از خودم لجم می گیره چقدر خیره ام من!!
-به بابای خدا بیامرزت رفتی مادر همیشه می گفت: ریشه به جا باشه باز سبز میشه!
الهی نور به قبرش بباره یکبار بهش گفتم:
مرد ریشه ی ریشه توی بذر و تخمه، اگه سیب بخورند هیچی ازش نمونه فقط بذرش به جا باشه باز سیب به اصلش برمی گرده، الهی بمیرم بلند شد سروصورتمو ماچ کرد جلو شماها سرخ و سفید شدم.

علی اکبر ترابیان

……………………………………………………………

کاش کاش میشد همین بود. همین که آینه راست نگوید. گسل ها و چین و شکن ها را نشان ندهد. کاش همین بود تا امید بازهم جوانه بزند. و آنچه میبینی همان باشد که رفته است امروزت نیست. شاید درونت باشد که هنوز شادابی. کاش چنین بود. کدام آینه اما؟

نجمه مولوی

……………………………………………………………

مهم نیست دیگران درباره ظاهرت چه قضاوتی می کنن
مهم خودتی که چطور خودتو توی آیینه دلت می بینی

معصومه خزاعی

……………………………………………………………

بیشتر ما آدم ها تصور بی عیب و نقصی از خود داریم، یک جور توهم کمال، که ما را از خودمان و اصالت مان دور می کند و شاید فشار اجتماعی باشد یا… که سعی و تلاشمان این است بهتر از آنچه هستیم به نظر بیاییم و آیینه ای ساخته ایم تا ما را طوری که دلمان می خواهد باشیم نشان دهد نه آنطور که واقعا هستیم، تصویری پروتز شده از خودمان، پروتز جسم و روان و علم و مدرک و منصب و کمال و… و یک روز که سنگی به آیینه خودساخته مان بخورد، تصویر توهم مان ترک بردارد، شکسته آیینه بشکافد گوشه حجم پروتزها را، شاید قیامت شود، قیامتی که قاضی و مجرم و وکیل و دادستانش خودمان باشیم و بس…

مجتبی جعفری

……………………………………………………………

ای آینه انچه تو درمن میبینی تمام شدن است. اما من تمام که شدم پرشدم، آری پر شدم آینه؛ از اندیشه پرشدم و از جسم فرتوت… از تجربه پرشدم و از قوت خالی؛ حال که در من چین و چروک های روزهای رفته رخ نمایان کرده تو مرا اینگونه نبین درونم پراست از بودن… پراست از نهان هایی که گذر زمان نشانم داد… منه ناتوان را حتی اگر درخاک فراموشی ببرند چنان میرویم از ریشه، تنومند تر از قبل؛ جوانه میزنم و اینقدر پربار خواهم شد که از منه تکیده هزاران من بروید… مرا عمیق ببین آینه این نگاه سطحی گذرای تو مرا محزون میکند…

فاطمه امیری

……………………………………………………………

سیب نصف، خودشو تو آینه نگاه کرد و گفت:
ای آینه بگو ببینم کدوم سیب که از همه قرمزتره؟
آینه گفت: تو از همه قرمزتری.
سیب نصف گفت: کدوم سیب از همه تپل تره؟
آینه گفت: معلومه تو.
سیب نصف گفت: کدوم سیب که اگه هربچه ی خوشبختی بخورش خوشگل میشه؟
آینه گفت: سیب سیبا، بهترین سیب قرمز دنیا، تو!
سیب نصف خندید و خندید. چشماشو بست و منتظر شد تا فردا خوشبخترین بچه ی دنیا بیاد و خوشگلترین سیب دنیارو بخوره.

نازنین صابری

……………………………………………………………

همزادم بود.
آنقدر گازم زد تا خودش سیاره ای سرخ رنگ شد و من یک شهاب سنگ سرگردان و آزاد.
تمام آزادی ام را مدیون او هستم، او بود که من را از مدار خورشید خودم نجات داد.
دیروز، پس از صدها سال، از سحابی همسایه که عبور می کردم دیدمش، در مدار خورشیدش می چرخید.
از چشم هایش خواندم که از دنیای عاریت خسته شده است. اگر در مدار خورشید مجازی اش گرفتار نمی بود حتما تمام آنچه عاریت گرفته بود را پس می داد.

مهدی نوروزی

……………………………………………………………

به میدانچه ده که رسید کدخدا، لحظه ای ایستاد، سیب نیم خورده را مقابل آینه گرفت. انگار بر شاخه بود هنوز. سرخ و سالم و براق. لبخندی بر گوشه لبش نشست. مثل هر روز. مثل همه مردم ده.
فرمان کدخدا بود آینه در میدانچه نصب شود که دهاتی ها هر صبح و شام می توانستند دست های شان را ببینند که پینه نبسته است، پاهای شان را که ترک نخورده است و صورت هایی که آفتاب نسوزانده اش. شب هنگام که مردهای ده از کویر بازمی گشتند و مقابل آینه می ایستادند، صورت هاشان گلگون و خورجین ها انباشته تر از روز قبل می نمود. در آینه کدخدا همه تنورهای ده داغ بود، انبار خانه ها لبریز گندم. هیچ صبحی نمی شد کسی از مقابل آینه رد شود و سر بی شام بر زمین گذاشته باشد. در آینه کدخدا نه دیواری ترک داشت و نه سقفی چکه می کرد، همه زنهای ده خوشبخت بودند.
در آینه کدخدا همه چیز خوب بود. کدخدا هم خدا بود!

هما رضوی زاده

……………………………………………………………

سیمرغ به او آینه ای داد و گفت: هرگاه به مشکلی برخوردی ،این آینه مشکل را بر تو آسان می کند .
آینه حتی سیب گاز زده را کامل و سرخ می گرداند.
و او توانست به کمک آینه نوزادی را پهلوان به دنیا آورد .
پهلوان سالهای سال مردم را کمک کرد .حتی آنچنان بود که نامش دل دشمنان را آب می کرد.
لختی گذشت و مردم آینه را فراموش کردند .هیچ کس نفهمید چه بر سر آینه ی سیمرغ آمد .سیب ها گاز زده باقی ماندند، همه به دنبال سیب کامل بودند ،ولی از آینه یادشان نبود.
مجسمه ی پهلوان بر بام شهر ساخته شد .
دیگر نوزادی، پهلوان به دنیا نیامد.
و سرخی سیب از یاد مردمان آن سرزمین رخت بربست .

سمانه حسینی

……………………………………………………………

می دونی! من صورت خودمو با سیلی سرخ نگه می دارم. حتی وقتی جلوی آینه ام بازهم آبرو داری می کنم. مگه نشنیدی میگن خدا فقط از راز دل هر کسی آگاهه. من راز خودمو فقط به خدا گقتم. آخه رازدل سیبها رو فقط خدا می بینه، آینه ها که فقط ظاهر رو می بینن.

شهین پوستچی

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *