نقد داستان بوسه

21 شهریور

داستان بوسه یکی از داستان های قابل تامل چخف است. این داستان توسط اعضای گروه یک فنجان قصه در جلسه ای با همین نام (21 شهریور 1405) که شنبه ها در کافه کتاب تجربه در مشهد برگزار می گردد به نقد و بررسی گذاشته شد. در ادامه نقدهای مکتوب به این داستان را خواهیم خواند. مخاطبان عزیز نیز می توانند نقد خود را در بخش نظرات ثبت کنند.

21 شهریور

نقدهای مکتوب بر داستان بوسه از اثر چخف

سید محمد توحیدی

نگاه چخوف به زندگی سیاه است. البته او نمی خواهد زندگی سیاه باشد و به عنوان مثال با طنزهای غیر مستقیمی که می نویسد، سعی می کند با جرقه هایی فضا را روشن کند (منظورم از طنز غیرمستقیم ، جملاتی است که خود به خود طنز نیستند ولی با توجه به جایگاهشان در متن و عدم تناسبشان با جمله های پس و پیششان، طنزی ایجاد می کنند که قدرت بسیار بیشتری از طنز مستقیم دارند. نویسندگان روس استاد این گونه طنز نویسی هستند). به نظرم در این نگاه سیاه چخوف، پزشک بودن او و مهم تر از آن ابتلای طولانی مدتش به بیماری سل که نهایتا به مرگش منجر شد، بی تاثیر نیستند.

در این داستان هم فضای تاریک با جرقه ای (بوسه) روشن و در پایان باز تاریک می شود. شخصیت اصلی فردی منفعل است و حتی مثل دختر کبریت فروش نیست که خودش روشنایی را ایجاد کرده باشد (اتفاقا در پاراگراف پایانی هم کلمه جرقه به کار رفته است).

داستان با اینکه حدود 130 سال پیش نوشته شده، صرف نظر از توصیفات تا حدودی طولانی قرن نوزدهمی اَش که البته خسته کننده نیستند، به روز به نظر می رسد و ترکیب امپرسیونیسم (تاثیر حوادث بیرونی روی شخص) و اکسپرسیونیسم (تاثیر تفکر فرد روی نحوه یِ دیدن محیط) بسیار استادانه است و احتمالا در زمان خودش سنت شکن بوده، به طوری که حتی ماکسیم گورگی که دوست چخوف است در جایی به او اعتراض می کند که تمام قواعد داستان نویسی را به هم ریخته.

رویا ریحانی

ریابوویچ تا قبل از آن بوسه، انسانی معمولی در یک ساختارِ نظامیِ کسالت‌بار بود. او مثل یک چرخ‌دنده در ماشینِ بزرگ ارتش می‌چرخید و از این تکرار، رنجِ عمیقی نمی‌برد؛ چون «نمی‌دانست» که زندگی می‌تواند چیزی فراتر از این باشد.
آن بوسه، مانند یک «جرقه» بود که او را از خوابِ بی‌آرزویی بیدار کرد،حالا که او می‌داند زندگی می‌تواند «عمیق‌تر» و «پرشورتر» باشد، بازگشت به آن زندگیِ خاکستری و تکراری برایش غیرممکن می‌شود. پوچیِ او، دردِ ناشی از «دانستن» است؛ دانشی که ای کاش هیچ‌گاه به دست نمی‌آورد.

ریابوویچ در طول داستان به این حقیقت هولناک پی می‌برد که آن بوسه، هیچ معنای نداشته است. این بوسه نه یک سرنوشت بوده، نه یک تقدیر عاشقانه و نه حتی یک انتخاب؛ فقط یک «خطایِ ساده» در تاریکی بود.
دردناک‌ترین بخشِ داستان برای ریابوویچ اینجاست: او فقط یک «جسم» در تاریکی بوده که اشتباه گرفته شده. ریابوویچ می‌فهمد که در نگاهِ جهان (و آن زن)، او یک «هیچ» است. این‌که یک واقعه‌ی بزرگ در زندگیِ یک نفر، برای طرفِ مقابل هیچ اهمیتی نداشته باشد، عمقِ پوچی است. این یعنی ریابوویچ در تنهاییِ مطلق است؛ چون کسی که بوسیده‌اش، حتی او را نمی‌شناسد.
در لحظات پایانی، ریابوویچ به رودخانه نگاه می‌کند. چرا به سراغِ آن زن نمی‌رود؟ چرا حقیقت را جستجو نمی‌کند؟

چون او می‌داند که اگر به سراغ حقیقت برود، «رویایِ» بوسه را هم از دست می‌دهد.

تصمیمِ او برای نرفتن، یک انتخابِ قهرمانانه نیست؛ بلکه او ترجیح می‌دهد با این «خیالِ شیرین اما دروغین» زندگی کند، تا اینکه با واقعیتِ «سرد و پوچ» روبرو شود. او به پوچیِ وجودِ خودش اعتراف می‌کند: «من کسی نیستم که بتوانم کسی را عاشق کنم؛ من فقط یک آدمِ بی‌اهمیت در تاریکی بودم.»

ریابوویچ در پایانِ داستان، در کنارِ رودخانه، در حالِ تماشای آب، به یک «صلحِ تلخ» با پوچی می‌رسد. او دیگر نمی‌خواهد «چیزی» باشد. او می‌پذیرد که زندگی‌اش، آن بوسه، و تمامِ خیالاتش، چیزی جز حباب‌هایی روی آبِ رودخانه نیستند که می‌آیند و می‌روند و هیچ.

اثری از خود باقی نمی‌گذارند.

این داستان، روایتِ مردی است که یک لحظه به خودش حقِ «متفاوت بودن» داد و سپس با بی‌رحمیِ تمام، درک کرد که او محکوم به همان «یک‌نواختیِ همیشگی» است. این پوچی، سنگین‌تر از شکستِ عشقی است؛ این پوچی، شکستِ هویت است.

علی میرزاجان‌زاده

کسی به جرج برنارد شاو گفت:
“شما خیلی بدنبال پول و ثروت هستید!”
جرج پرسید:” شما بدنبال چه هستید؟”
پاسخ داد:”خب معلوم است! بدنبال شرافت!” جرج گفت:”انسانها بدنبال چیزی می‌روند که آنرا ندارند!”

داستان بوسه روایت برهه‌ای شورانگیز از زندگی ریابویچ، میان دو جنس متفاوت از ملال در زندگی اوست. او حرفه‌‌ای بسیار پرشور، در سفر و حتی خطرناک را در قالب نیرویی نظامی زندگی می‌کند اما چیزی جز تکرار احساس نمی‌کند و کمتر چیزی در او جرقه‌ای از انرژی پدید می‌آورد.
او همیشه نیم‌نگاهی به هم قطاران، بازی‌های گروهی مثل بیلیارد، الکل و… دارد تا کمبودی که احساس می‌کند را به‌شیوه‌ای پر کند اما سرانجام نیروی محرکه خود را در بوسه‌ای در اعماق راهروهای پیچ در پیچ پیدا می‌کند. پس از آن برای مدتی رنگ و موسیقی زندگی را با شدتی ده برابر احساس می‌کند و با تعریف کردن اتفاقی که تجربه کرده سعی در افزایش احساس پذیرش و دوست داشته شدنی که دریافت کرده بود می‌کند اما با پاسخ سرد هم قطارانش دوباره به فضای درونی خود باز می‌گردد تا تخیل رنگی به دست آمده را تا اندک زمانی بیشتر به درازا بکشاند. او سرانجام با کنار هم قرار دادن رژه ملال آور یگانش و تامل در اینکه اکثر این هم قطاران عشق را تجربه کرده و همسر و فرزندی هم دارند به آرامی به واقعیت نزدیک‌تر میشود.
او که دوست داشته بگوید: “من مدتی زندگی کردم حتی به غلط” کم کم جای کلمه “حتی” را به “ولی” می‌دهد تا جایی که در پایان داستان نه سعی در پیدا کردن بوسه ای حقیقی در دنیای واقعی می‌کند و نه شعله‌ی موقت تخیلاتش دوام می‌آورد و به خواب می‌رود. اینبار با خشم از سرنوشت و اطلاع از اینکه بخش دست نخورده و هیجان انگیز دیگری از زندگی هم به دایره بزرگ ملال زندگی او اضافه شده است.
نویسنده نشانه‌ای از تغییر مثبت به ما نمی‌دهد و در بهترین حالت با چرخه‌ها، تکرارها و کوری‌ها روبروایم، اما می‌توانیم با پایان باز داستان کورسوی امیدی داشته باشیم که ریابویچ سرانجام لحظه‌ای جای “خوابید” به”بیدار شد” خواهد داد.

علیرضا جمشیدی

در ادامه بوسه ی اشتباهی دیشب، و خطای ادراکی شخصیت داستان،
این تصویر، نشان می دهد، چگونه رسانه های دیجیتال ( سوشال مدیا) ، خطای ادراکی را بر آدم ها تحمیل می کنند، نوعی خیال تحمیلی، البته در شخصیت داستانی بوسه، مشکل فرد، در خودش بود و نه در بیرون از خود…
تصویر،، چاقوی واقعی را نشان ببیننده نمی دهد، گاهی ذهن ما هم مانند همین شبکه های مجازی،  گمراهمان می کند.
چاقو را بوسه می بینم، تا وقتی که بر شاخه های لرزان درخت خیالات نشسته ای، مراقبت کن، تو را از خوشخوانی نیاندازد، حرکت این شاخه ها….

مهراد توحیدی

بدون شک صحبت کردن از چخوف و آثارش کار ساده ای نیست: داستان‌ هایی بظاهر ساده و روان و در حقیقت چندلایه و پیچیده.
داستان بوسه نیز بر همین روال است: روایتی ساده که زمینه‌ساز ورود به ذهن پیچیده ریابوویچ می‌شود و ما را به درون فلسفه هستی و چرخه بی‌پایان زندگی پرتاب می‌کند.
داستان با ورود هنگ توپخانه به روستا و دعوت کنت از افسران شروع می‌شود. اما از همان ابتدا، فضایی وهم‌آلود و رویاگونه بر داستان سایه می‌افکند و تا انتهای بازگشت دوباره افسران به پادگان ادامه می‌یابد:
کج راه رفتن اسب فرستاده ارباب، کوری روانشناختی ریابوویچ در ابتدای ورود به منزل کنت، دختری یاسی‌پوش که به مباحث نظامی می‌پردازد، بوی یاس و رز و افرا در مجلس رقص، خوردن کنیاک و سرخوشی ناشی از آن، خدمتکاران خواب آلود، گم کردن مسیر برگشت و ورود به اتاق نیمه تاریک، صدای خش خش لباس زنانه، دستانی نرم در تاریکی، لذت بوسه برای نخستین بار، ترکیب کردن عجیب اندام و چهره دختران در ذهن ریابوویچ، ورود به باغ تاریک با حال نیمه‌مست، ساحل روبروی رودخانه که در تاریکی گم شده، حضور بلبل شجاع که با تکان درخت هم نمی‌پرد و … ناگهان با پیدا شدن نور قرارگاه در آن سوی رودخانه این فضای رویاگونه پایان می‌یابد.
در اینجا ما نمی‌دانیم که آیا همه این این اتفاقات برای ریابوویچ صرفا یک رویای شیرین بوده یا واقعیتی بوده که در ذهن او رنگ و بوی رویا گرفته؟ در هرحال چخوف خواننده را در مسیر دوراهی عجیبی قرار می‌دهد!
هرچه باشد، بقول خود ریابوویچ: موضوعی لذت‌بخش اگرچه بی‌معنی به زندگی‌اش قدم گذاشته بود. یا همان “تصور خوشبختی” که اغلب انسان‌ها با دیدن دلایل گاهی واهی در زندگی، به آن امیدوار می‌شوند.
در ادامه اما چخوف ما را وارد ورطه زشت واقعیت می‌کند: پیاده روی ستون آتش‌بار و تشبیه آن به مراسم تشیع جنازه، دانستن و کسالت بار بودن اطلاعات نظامی برای ریابوویچ، زیبا نبودن ظاهر آتش‌بارها، فریادهای آهسته‌تر فرمانده، تعریف کردن ماجرای بوسه برای همقطاران و آزرده شدن از اظهار نظرات پرت و پلای آنان و …
بخش دوم و پایانی داستان مربوط به بازگشت ریابوویچ در ماه آگوست (۳ ماه بعد از ماجرای بوسه) و بصورت جدا از هنگ توپخانه به روستای اربابی ابتدای داستان است. جایی که او در انتظار کشنده‌ای برای ورود فرستاده کنت است. در اینجا ما باز هم با نشانه‌های خاتمه رویا (شیرینی‌های زودگذر و شیاد زندگی) مواجهیم: عدم حضور فرستاده با آن اسب کهری که کج راه می‌رود، خاتمه هوای دل‌انگیز بهاری، نبود رایحه یاس و رز و افرا، عدم حضور بلبل شجاع و …
با پیاده‌روی و حضور ریابوویچ در کنار رودحانه و بر روی پل، هم او و هم خواننده، ضربه نهایی را دریافت می‌کنند: موج‌های ریز تکراری، انعکاس تصویر شکسته ماه در آب که دائما محو می‌شود، داستان تکراری چرخه آب و … در اینجا ریابوویچ (و شاید هم خواننده همراه با او) دوبار تکرار می‌کند: چقدر بی معنی، چقدر بی‌معنی …
انگار رسیدن به این حس پوچی مطلق، ریابوویچ را از رویای شیرین اما دروغینش بیدار می‌کند و در ذهن خود زمزمه می‌کند: ملاقات نکردن دوباره آن دختر بسیار محتمل‌تر است از دیدار مجدد او، زندگی یک شوخی نامفهوم است، زندگی من غمناک و حقارت‌بار است و …
پایان داستان برای ریابوویچ اما همراه است با یک احساس شادی کاذب، لجبازی با سرنوشت و خواب … که شاید آغاز بیداری و آگاهی اوست نسبت به پوچی زندگی‌اش و شاید اقدامات تدافعی ذهن ناخودآگاه همه ما انسان‌هاست برای فرار از ترومایی به نام زندگی.

محیا جوانبخت

به نظر من ریابوویچ در پایان داستان متحول شده است
نه به این معنا که زندگی‌اش بیرون از خودش تغییر کرده، بلکه نگاهش به زندگی تغییر کرده. بوسه به او نشان می‌دهد که درون این زندگی یکنواخت، امکان عشق و هیجان وجود دارد. بنابراین حتی وقتی به خواب می‌رود، همان آدم ابتدای داستان نیست.

افسانه هژبری

داستانی که در ظاهر درباره‌ی یک اتفاق ساده شکل می‌گیره، اما در لایه‌های عمیق‌تر درباره تنهایی، خیال، میل به دوست داشته شدن و تاثیر یک لحظه‌ی کوتاه بر زندگی انسان است.
شخصیت اصلی داستان “ریابوویچ” افسری خجالتی و منزوی است که در مقایسه با دوستانش اعتماد به‌نفس ضعیفی داره که در جریان یک بوسه شروع به خیال‌پردازی می‌کنه و تا مدتی دنیای ذهنی او متحول میشه.
بوسه نشون دهنده‌ی اینه که آدم‌های تنها گاهی از کوچکترین نشانه‌ی محبت، جهانی بزرگ برای خود می‌سازند.
بوسه در ظاهر یه اتفاق ساده است اما از نظر نمادین می‌تونه نشانه‌ی عشق، امید و امکان تغییر زندگی باشه.
در نهایت پایان داستان حال و هوای دوگانه‌ای داره؛ از یک طرف تجربه‌ی کوتاه زندگی ریابوویچ را برای مدتی روشن کرده و از طرف دیگر همین تجربه نشون می‌ده که زندگی واقعی او تا چه اندازه از تصویر ذهنی‌اش فاصله داره.

نظر خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *