در دوشنبه مهربان داستان دیگری در مدرسه داستان نویسی سمر، داستان «آن حس عجیب و غریب» از منظر مزینانی خوانده و نقد شد.

به گزارش وبسایت سمر سبز، در 5 مرداد 1405 دوشنبه مهربان داستان دیگری، داستانی با عنوان «آن حس عجیب و غریب» از منظر مزینانی خوانده شد. در این جلسه طبق روال مرسوم پس از خوانش داستان نقد حضار و اساتید درباره داستان شنیده شد و سپس جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان درباره آن ارائه شد. در ادامه شما را دعوت به خواندن داستان «آن حس عجیب و غریب» و سپس نقدهای این داستان خواهیم کرد.

متن داستان آن حس عجیب و غریب از منظر مزینانی

آن حس عجیب و غریب

ماشین، کوچه پس کوچه های محله را طی می کرد. من چشمانم را بسته بودم و نفس های عمیق می کشیدم. پیچ ها را می شمردم و بوی خانه را به ته ریه هایم فرو می بردم.

با صدای بوق های ممتد و ترمزِ ماشین، چشمانم را باز کردم. صدای هلهله و صلوات بلند شد. از لا به لای دودِ اسپند و چراغانی های سر تا سر کوچه تا سر درِ خانه امان روی پرده های رنگارنگ فقط توانستم اسم خودم را بخوانم. چهره آشنایی در را باز کرد.

ـ داداش! منم، جواد!

پاهایم نای حرکت نداشت، با کمکش پیاده شدم، نگاهی به سر تا پایش انداختم. موهای پر پشتِ فرم داده اش و خط مشکیِ پشت لبش را روی همان سر و صورت بچگی اش گذاشتم، خودش بود.

سرش را میان دستانِ لرزانم گرفتم:

ـ تو همان داداش کوچولوی منی؟! وقتی رفتم یادمه، کلاس اول بودی!

با شنیدن فریادِ «مجید مجید» سرم را برگرداندم.

وسط جمعیت راهرویی باز شد. از انتهای آن، مرد و زنی را دیدم که اطرافیان زیر بغلشان را گرفته بودند، مشت بر سینه می زدند و جلو می آمدند.

با سرِ آستینم اشک هایم را پاک کردم، پدر و مادرم بودند. چقدر لاغر و خمیده شده بودند. پاهایم به یکباره جان گرفت. آن چند قدم چقدر برایم طولانی آمد. نزدیکشان که رسیدم بی اختیار زانوهایم خم شد. از پا تا سرشان را لمس کردم تا مطمئن شوم آنچه می بینم واقعیت است. این لحظات را سالها در خواب دیده بودم.

یک دستم را روی صورتِ مادرم کشیدم، میخواستم چین و چروک هایش را صاف کنم و با دست دیگرم سرِ پدرم را لمس کردم تا به خیال خود گَردِ سفید روی موهایش را پاک کنم.

آغوشی به پهنای کوچه به روی آنها باز کردم تا جواد هم در آن جا بگیرد.

 به نظرم می آمد زمان هم متوقف شده بود تا اطرافیان را در تماشای حلقه عشقمان شریک کند. صدای گریه و گاهی هلهله و شادیِ جمعیت سمفونی زیبایی ساخته بود که ریتمِ آن داشت ما را پرواز می داد.

ـ از روی خون رد بشین! مردم منتظرن!

همراهِ این فریاد صدای صلوات بلند شد. با فشارِ آدم هایی که پشتِ سرمان بودند و هر لحظه به تعدادشان اضافه می شد وارد حیاط شدم.

فقط بو می کشیدم. بوهای آشنا مشامم را پر کرده بود.

چهره های آشنا و غریبه جلو می آمدند، روبوسی و احوالپرسی می کردند. برای دورتر ها که اسمم را صدا می زدند دست تکان می دادم.

آرام و قرار نداشتم، چشمم به دنبال فریده بود. هر لحظه منتظر بودم صدای او را بشنوم که از بین جمعیت صدایم می زند و به طرفم می آید. برادرم حمید را هم ندیده بودم.

ـ بابا فریده کو؟

هر بار این سوال را می پرسیدم، صدایم بین شلوغی گم می شد.

پذیرایی با اتاق های تو در تویی که از هر گوشه اش خاطره داشتم با فرش های لاکیِ چفت در چفت، پتوهای سفید و پشتی های مخمل قرمز در حال پر شدن بود.

ـ مسجدی بشینین همه جا بشن!

این صدا به کمک چند نفری آمد که هنوز جایی برای نشستن پیدا نکرده بودند. من هم در کنار پدرم در جایی که برایمان خالی گذاشته بودند تا همه ما را ببینند نشستم.

چشمانم را روی درهایی که به پذیرایی باز می شد و خانمها در بین آن ایستاده بودند گرداندم. ظاهر و پوشش خانم ها با آن موقع ها چقدر عوض شده بود. من همچنان گمشده ام را ندیدم.

باز پدرم سوالم را با تعارفات و خوش آمدگویی به مهمانها جواب داد. پشت سرِ صلواتی که همه را ساکت و آرام کرد، صدای عمو رضا بلند شد:

ـ مجید جان، خوش اومدی! هر چند ما رو دق مرگ کردی، چه کشیدن این پدر و مادر! حالا خودمونیم خوب تعزیه ای برات گرفتیم!

جواد که جلوی پای من دو زانو زده بود و دستش را از دستم جدا نمی کرد صدای خنده همه را برید:

ـ خب صبر کنین دیگه! به داداشم مجال بدین تعریف کنه!

همه نگاه ها به سمت من آمد. دستم را روی قفسه سینه ام گذاشتم تا نفس حبس شده آن را رها کنم.

ـ چی بگم؟ من هم روزهایی بهتر از شماها نداشتم! اسیری دست این خدانشناس ها! تازه اگر می فهمیدن فرمانده بودم که زنده ام نمیذاشتن!

پدرم خود را به پهلو جا به جا کرد، دانه ای از تسبیحش را حرکت داد.

ـ به ما گفتن تو رو توی خاک عراق زدن! برای همین جنازه ات به دست اونا افتاده!

ـ آره! ما توی خاک عراق بودیم که فهیمدیم محاصره شدیم. از هر طرف نگاه می کردیم تانک ها بهمون نزدیک تر می شدن و خمپاره مینداختن. یک سنگ نزدیکمون بود، پشتش پناه گرفتیم، همون سنگ بود که نجاتمون داد.

وقتی یک خمپاره درست روی سنگ خورد چند تا از ما زخمی شدیم، سربازای دیگه داد زدن «فرمانده چه کار کنیم؟» دیگه چاره ای نبود باید تسلیم می شدیم تا زنده بمونیم. من که دستام رو بالا گرفتم بقیه هم دستاشون رو بالا آوردن.

جواد که دیگه حالا کاملا پشت به مهمان ها نشسته بود و دهانش را طوری باز کرده بود که گویی می خواست هر کلمه از حرفهایم را ببلعد. آب دهانش را قورت داد:

ـ پس زخمی شدی داداش، برای همین گفتن لباست سوراخِ تیر داشته، پاره و خونی بوده؟!

ـ آره جواد جان، تیر که نه، ترکش بود. خداروشکر زخمم سطحی بود، بقیه هم همینطور. با همون حال به فکرم رسید عراقیا اسم و درجه ام رو بفهمن بیشتر شکنجه ام می کنن تا اطلاعات بگیرن. سریع پلاک و لباس تنم رو درآوردم و زیر خاک کردم کنار همون سنگ! اونا بوده که دست شما افتاده! توی اردوگاه وقتی اسمامون رو پرسیدن من اسمِ دیگه ای گفتم، «محمد حسینی». فکر کردم این اسم باید توی سربازها زیاد باشه.

دیگه بعدش عذاب های اون سال های سیاه شروع شد، توهین ها، کتک خوردن ها، دلتنگی ها و گریه های نیمه شب…!

صدای گریه ام بین صدای شیون و زاریِ همه گم شد. جواد با اشاره پدرم جعبه دستمال را از وسط اتاق برداشت و دور چرخاند. دستمالِ خیسم را روی گونه هایم که در حال سوزش بودند کشیدم. آن را کنار دیگر دستمال های مچاله شده زیر پتو گذاشتم و دستمالِ دیگری از دست جواد گرفتم.

صدای مادرم که وسطِ درِ رو به روی من ایستاده بود در حالی که لبه خیس چادرش را جلو می کشید سکوت را برگرداند:

ـ مادر جان، اگر میدونستیم زنده ای این روزها پیش نمیومد. چقدر روی قبرت افتادم و با اشکام سنگت رو شستم. روی اسمت دست کشیدم و باهت حرف زدم. یادگاریت فریده رو …….!

با شنیدن اسم فریده صدای فریاد و شیون همه بلند شد. فرصت خوبی بود تا نه درِ گوشی بلکه با صدای بلند و واضح از فریده بپرسم:

ـ مادر فریده کجاست؟! چرا نیست؟ چرا هیچکس جوابم رو نمیده؟! حمید کو؟ مگه میشه امشب نباشه؟!

هر جمله ای که از دهانم بیرون می آمد صدای جیغ و گریه بلند تر می شد. همه به سر و سینه خود می زدند. مادر روی دست خانم های اطرافش از حال رفت. گیج و مبهوت به اطراف نگاه می کردم. فکر کردم فقط جواد می تواند به دادم برسد. بازوهایش را گرفتم و پشتِ سر هم تکان دادم:

ـ جواد تو بگو، راستش رو بگو!

طفلک زبانش بند آمده بود، از جایش پرید، لیوانِ آب قند و گلابی که در گلوی مادر ریخته بودند برداشت و تا ته سر کشید. رو به من ایستاد، صدایی نزدیک به جیغ از حنجره اش بیرون زد:

ـ زن داداش رفت، فریده مُرد، داداش حمید هم….

دیگر چیزی نفهمیدم…

ـ دیدی چی شد؟! دست وپاش می لرزید، من گفتم رفت!

ـ رنگ چشم و صورت بچه ام یکی شد، مثل گچ!

ـ خداروشکر زنگ زدیم اورژانس زود اومد!

ـ آمپولِ خواب زدن خواب رفت. وگرنه چطور آرومش می کردیم؟!

ـ  اِه ، بابا، مامان، داره پلک هاش  تکون می خوره!

صداهایی بود که از اطراف به گوشم می رسید. پلک هایم را که مثل کرکره آهنی شده بودند به سختی باز کردم. جواد، پدرم… دوباره پلک زدم، مادر…

هربار از زیر پلک هایم چهره هایشان را می دیدم که به من خیره شده اند. زبریِ دستان پدرم را روی خیسیِ گوشه چشمم حس کردم، لبانش را به گوشم چسباند:

ـ پاشو صبح شده، مهمون ها رفتن، خودمونیم.

همه اتفاقات دیشب داشت کم کم در ذهنم زنده میشد.

دستم را تکیه گاه کردم، کمی نیم خیز شدم. به زحمت توانستم لبانم را که به هم چسبیده بود از هم باز کنم:

ـ چی شده؟ فریده دیگه نیست؟ حالا من چه کنم؟ چطور طاقت بیارم؟

ـ مجید جان، تو فقط دو ماه بود نامزد کرده بودی که رفتی، سه ماه بعدش خبر آوردن شهید شدی، یادته که؟ پدر و مادرِ فریده پیر و افتاده بودن، اونا سالِ تو نشده مُردن، شایدم دق کردن! فریده توی خونشون تنها بود. مادرت خیلی دوستش داشت چون تو دوستش داشتی..

نگاهش که می کرد یاد تو می افتاد. ازش خواستیم بیاد اینجا زندگی کنه! اولش قبول نمیکرد ولی کم کم با اصرار این و اون یا شایدم به خاطر تنهایی و مشکلاتی که داشت راضی شد. اتاق خودت رو بهش دادیم. مادرت خوشحال شده بود. زندگی به این خونه برگشته بود. ما که دختر نداشتیم، اون شده بوده دخترمون. جواد هم داداش کوچیکش شده بود و باهاش بازی می کرد.

هر جمله ای که از دهان پدرم بیرون می آمد نوری بود که بر نیمه تاریک زندگی ام می تابید.. میخواستم جلوی نفس کشیدنم را هم بگیرم که فقط بشنوم.

ـ فریده حالا همسر شهید شده بود. شروع کرد به درس خوندن، معلمی قبول شد. می رفت دانشگاه و می اومد. بعد هم خانوم معلم شد.

پدر سرش را پایین انداخت و به گلهای قالی خیره شد. دیگر به من نگاه نمی کرد..

ـ حمید هم از اداره تو بهش زنگ زدن گفتن بیاد جای تو استخدام بشه. خب دیگه، میدونی؟! حرفِ مردم.. فریده مظلوم و بی پناه! تازه آب زیر پوستش افتاده بود. خوشگل و ناز شده بود. هر آن عروس می شد و می رفت. ما نمیتونستیم ازش دل بکَنیم و کسی رو جای تو ببینیم.

با آب قند و گلابی که  مادرم به دستم داد راه گلویم را باز کردم. حرکاتِ هردویشان تازه داشت برایم معنا می گرفت. دیگر بیشتر از این که بخواهم بدانم فریده چی شده میخواستم از حمید بدانم، از اسمشان کنار هم، از ربطِ زندگیشان و حالا نبودشان با هم.

پدرم سری تکان داد. با دستش محکم بر پیشانی اش زد. صدای حرف و گریه اش یکی شده بود:

ـ خب، هفت سال از شهید شدنت می گذشت کی فکر می کرد زنده باشی و برگردی؟! همه فامیل دُورشون کردن تا…..! چی بگم از شانس ما و شانس این دختر معصوم؟!

همین عید بود که یک مراسمِ ساده براشون گرفتیم. توی همین خونه، بعد هم رفتن مسافرت… باهم توی راه… تصادف…!

او همچنان لبانش را حرکت می داد ولی من دیگر چیزی نمی شنیدم. دیگر برایم مهم نبود.

روی سیاهی ای که مقابل چشمانم را گرفته بود تنها چیزی که می دیدم تصویر فریده در لباس عروسی کنارِ حمید بود. از صدای رعد و برقی که در گوشم پیچید تکان شدیدی خوردم، قاب عکس افتاد و شکست.

 دستانِ مادرم را روی بازوهای خشک و بی حسم دیدم. درآغوشی که برایم باز کرده بود مثل مجسمه ای جا گرفتم. خاطرات کوتاه ولی شیرینی که از فریده داشتم و تنها دلخوشی ام در روزهای سخت اسارت و غربت بود در پشت پلکهایم روی صحنه رفتند. بعد هم تصوراتم از آنچه دیشب شنیده بودم آمدند رویشان را گرفتند و محوشان کردند. نه! محو نشدند، رفتند گوشه قلبم،‌ دردی شبیه دردِ فرو شدنِ تیزی شیشه در قلبم حس کردم. کم کم حس تازه ای مثل تزریق یک داروی بیهوشی در رگهایم دوید، تهِ قلبم را کرخ کرد. عضلات منقبض شده ام در حال رها شدن بودند. نفس عمیقی کشیدم، همراهِ بازدمی که صدای آن را شنیدم، نمیدانم چه چیزی را از وجودم خارج کردم که به یکباره سبک شدم.

ته گلویم دیگر خشک و تلخ نبود، چشمانم را باز کردم، نفهمیده بودم کِی نشسته و به بالش تکیه داده بودم.

ـ دیدین آب قند و گلابی که من تا صبح دعا کردم و توش فوت کردم معجزه کرد؟! چشمای بچه ام روشن شد، دلش آروم گرفت. من مادرم می فهمم.

صدای مادرم بود که داشت ته مانده لیوان را روی لبان خشکیده ام می ریخت. تازه عطر و بویش را می فهمیدم.

پدر دستانش را بالا گرفت:

ـ خدا کمک می کنه، صبرش رو میده، خدایا شکرت که دعای این پدر دل شکسته رو اجابت کردی!

بعد هم دستش را به کمرش گرفت و بلند شد و با اشاره ای مادر را همراه خودش بلند کرد:

ـ ما میریم توی حیاط، تو هم پاشو بیا! سفره صبحونه پهنه، آفتاب میوفته!

تازه فهمیدم چقدر گرسنمه، شوقِ دورِ یک سفره نشستن با آنها از جا بلندم کرد..

جواد که در تمام این مدت کنارم نشسته بود و متوجهش نشده بودم با من بلند شد. با فشار دستش هر دو مکثی کردیم. نگاهش حرفی داشت که معنای آن را نمی فهمیدم.

ـ جواد چیه؟ چیزی می خوای بگی؟

ـ داداش! فریده هنوز دوستت داشت، اون رفتنت رو باور نکرده بود. اون با من خیلی حرف می زد ولی فقط بین خودمون بود. می گفت میدونم مجید زنده‌ست. اون برمیگرده!

حمید هم همینطور، اون همه چی رو به من می گفت. اینا زورشون کردن، می گفت فریده مثل خواهرمه. از سفرشون هردو به من زنگ زدن. هردوشون می گفتن ما نتوستیم به هم….!

جواد بغضش ترکید. با دستانش جلوی صورتش را گرفت. آتشی در دلم انداخت و با گریه های بلند و بی وقفه اش تنهایم گذاشت و از اتاق بیرون رفت.

نایِ قدم برداشتن نداشتم. به دیوارِ پشتم تکیه دادم و کم کم خودم را سُر دادم کف اتاق، دست و پاهایم کنارم افتادند. اگر غوغای درونم نبود فکر می کردم مُرده ام.

زیرِ دلم آتشی روشن شد که با هر زبانه اش حس های جور واجوری در قلبم می آمدند و دود می شدند و به هوا می رفتند. انتظار، دلتنگی، امید، خشم، نفرت، کینه و …..

قابِ شکسته فریده و حمید را در بین شعله ها دیدم، شرمی همه وجودم را فرا گرفت. نگاهم را از نگاه معصومانه‌اشان دزدیدم. تنم سرد و درونم داغ بود، باید تا خاکستر نشده آبی روی آتشِ درونم می ریختم.

تصویری را که از فریده در تهِ قلبم داشتم و هنوز از شعله ها در امان مانده بود بیرون کشیدم و دوباره روی مردمک چشمانم آویختم. مثل همه آن سالها داشت به من لبخند می زد.

حسِ عجیب و غریبی از نگاهش گرفتم که درونم را خنک کرد. کم کم زبانه ها فرو نشستند. سرمایش مثل نسیمِ خنکِ دریا در زیرِ آفتابِ سوزانِ تابستان لذت بخش بود. گرم هم بود ولی دلنشین. گرمای متفاوتی که نمی سوزاند ولی حرارتش به دست و پای یخ زده ام جانی تازه می داد.

حسِ عجیب و غریبی بود، هرچه بود حسِ خوبی بود، ناباورانه آرامم کرد.آرامشی که از جنس فراموشی نبود چون سست و بی تفاوتم نکرد، در عوض توانست نیرویم باشد و حرکتم دهد.

دیدم دارم قدم بر می دارم و داخل حیاط می شوم. فریده و حمید را دیدم که سرِ سفره نشسته اند. بینشان فاصله ای بود، رفتم و کنارشان نشستم.

پایان

نقدهای داستان آن حس عجیب و غریب از منظر مزینانی

نقد مهدی نوروزی

داستان آن حس عجیب و غریب ماجرای مردی به نام مجید بود که پس از اسارت به خانه بازمی گردد و شاهد تغییرات جدید در خانواده است.

خانواده ی مجید که در ابتدا تصور می کردند که او به شهادت رسیده است فریده را به عقد برادر او در می اورند. و مجید پس از متوجه شدن این موضوع دچار کشمکش با خود می شود.

آستانه داستان به نظرم خوب بود. آستانه با توصیفی از کوچه ی آنها شروع می شود.
راوی از احساس خود و دیگران می گوید. تصویرهای زیبا در آستانه من را با داستان همراه کرد:

🖋صدای هلهله و صلوات بلند شد،از لابه لای دود اسپند و چراغانی های سرتاسر کوچه تا سر در خانه مان روی پرده های رنگارنگ فقط توانستم اسم خودم را بخوانم.

همچنین تصویرهای حسی باعث شد حال راوی را احساس کنم:

🖋یک دستم را روی صورت مادرم کشیدم، می خواستم چین و چروک هایش را صاف کنم.

داستان همین طور ادامه پیدا می کند تا اینکه در صفحه سوم وارد ماجرای اصلی خود می شود. فریده که نامزد راوی بوده حالا به عقد برادر او حمید در آمده است.
به نظرم داستان کمی دیر وارد ماجرا شد. شاید اگر کمی زودتر راوی دچار این جدال می شد داستان جذاب تر می شد . و بعد از آن نحوه ی برخورد راوی با این موضوع برایم مهم بود اما تنها یک پاراگراف به این جدال پرداخته شده بود.
بعد از ورود به ماجرا ما بیشتر تلاش دیگران را می دیدیم که می خواهند به نوعی راوی را آرام کنند.

مجید وارد کشمکس با خود می شود و خیلی سریع با این موضوع کنار می آید. فکر می کنم اگر این کشمکش ادامه دارتر می شد قابل قبول تر بود. سخت می توان قبول کرد که یک مرد با این سرعت با چنین موضوعی کنار بیاید .

همچنین پایانه ی داستان برای من مبهم ماند. در جایی متوجه می شویم که حمید و فریده تصادف کرده اند و جان خود را از دست داده اند. در انتها هم راوی می رود و بین حمید و فریده می نشیند. من در ابتدا تصور کردم قاب عکسی از فریده و حمید است که راوی می رود بین آنها می نشیند، و چند بار دیگر که پایانه داستان را خواندم باز هم متوجه نشدم که آنها واقعا زنده اند یا قاب عکسی از انها سر سفره بود.

اما فضا سازی خوب در داستان باعث صمیمی شدن و باور پذیر بودن فضا شده بود:

🖋آغوشی به پهنای کوچه به روی آنها باز کردم
🖋مسجدی بشینین تا همه جا بشن
🖋پتوهای سفید و پشتی های مخمل قرمز

نقد مصطفی نقوی

به نظر من یکی از نقاط قوت داستان، توصیف‌های زنده و احساسی از ماجرا بود. برای کسانی که روزهای بازگشت اسرا رو دیده بودند، دوباره اون لحظات رو زنده میکرد.
داستان تا مرحله‌ی بحران خیلی خوب پیش رفت و گره‌افکنی خوبی داشت. اما یکباره گره باز شد و به نظر من خروج از بحران خیلی ساده و سریع انجام شد و مجید زود با ماجرا کنار آمد.
شاید اگر از زن و شوهری که در تصادف کشته شدند (مدتی بعد از ازدواج البته) کودکی می‌ماند، مجید درگیر احساسات متناقض و بیشتری میشد.

نقد فاطمه یونس مهاجر

داستان را به جز صحنه های آغازین که تو صیفات خوبی دارد دوست نداشتم هر چند موضوع و سوژه آن تکراری است اما هر موضوع تکراری می تواند تعریف جدید و یا روایت شخصی خود را داشته باشد به چند دلیل :توصیفات مستقیم بیش از حد راوی از احوال درونی خود ، گفتگوهایی کلیشه ای که شخصیت و یا تیپ مورد نظر از جمله پدر یا برادر و مادر و یا شخصیت اصلی را گزارش نمی د هند ، نبود منطق احساسی در داستان مردی که عاشق است از همان ابتدا عشق خود را جستجو می کند نه بعد از دیدن همه افراد ، و اما اصلا راوی چه کسی است فرمانده ای از یک اداره نامعلوم و نه هیچ کس دیگر نه سن و قیافه و نه سطح سواد به اندازه یک داستان کوتاه معلوم نیست . به هم چسباندن حادثه های داستان به صورت غیر منطقی آن طور که نویسنده می خواهد نه آن طور که می تواند باشد و هست با توجه به سبک واقع گرا ی داستان ، مانند نامزدی راوی و فریده و ماندگار شدن او در خانه آنها بعد از مرگ راوی به دلیل بی کس بودن او و ادامه تحصیل وی و اجبار کردن آنها برای ازدواج با حمید توسط پدر و مادر و بالاخره تصادف و مرگ آنها، آن طور که می دانیم نامزدی در ایران آن روز، فقط یک نام و نشان کردن ساده برای ازدواج بوده و نه عقد و ازدواج و مجبور کردن دختری در خانواده ای غریبه برای زندگی که کمی نامعقول به نظر می رسد مگر که فریده داستان دختر دیرین آشنایی باشد مانند فامیل یا یک دوست قدیمی و صمیمی که هیچ کدام در داستان وجود ندارد . و بعد فهم همه این ها توسط راوی و‌پذیرش آنها و بی گناه دانستن آنها که این پذیرش، احتمالا به دلیل مرگ آنها و عدم ازدواج واقعی آنها است، به نظر من داستان می توانست یک رو یارویی واقعی باشد جنگی بزرگ از مجید داستان با فریده و‌ حمید و زندگی آنها بی آنکه بمیرند و با خودش و ورنج و‌تلخی باز گشت به خاطر پذیرش یا عدم پذیرش . ای کاش قبل از نوشتن داستان هر نویسنده خودش را در همان موقعیت ایجاد شده ببیند و‌نه این که از دور به موقعیت نگاه کند مثلاً اگر من مجید بودم و فلان شخصیت ، احساسات و پیشینه قبل از جبهه و عشق به نامزدم را داشتم …… و نیز با ور ناپذیری داستان مثلاً در زخمی شدن مجید و خونی شدن لباس به خاطر ترکش و مدفون کردن آنها و‌ نیز پلاک‌ش در زیر خاک و به دست خانواده رسیدن و اعلام مرگ . ‌ودیگر نبود لحن، در راوی است به راستی راوی چه کسی است که این گونه همهمه در استقبال از خودش را در توصیفات داستان سمفونی می بیند و فاخرانه به برخی چیز ها نگاه می کند .و اما نقد ابزاری برای تخریب اثر و‌ نگرش و احساسات نویسنده و دغدغه او نیست نقد راهی است برای بهتر نوشتن از حس ها و نگرش های نویسنده و انتقال آنها به دیگران .
با آرزوی موفقیت های بیشتر برای نویسنده محترم ‌ خانم مزینانی با توجه به قلم توانای ایشان برای آفرینش داستان های بهتر.

نقد رویا ریحانی

درونمایه و جدال:
درونمایه‌ی اصلی داستان، پیامدهای ناآگاهی و تصمیمات اجباری است. در واقع داستان نشان می‌دهد که چگونه یک تصمیمِ گذرا و ناشی از اصرارِ خانواده، می‌تواند به یک فاجعه‌ی ماندگار تبدیل شود.

جدال اصلی داستان، در واقع یک جدال میان‌فردی است: تقابل میان «خواسته و حقِ قهرمان» در برابر «فشار و اصرارِ خانواده». این تضاد، پتانسیل بسیار بالایی برای دراماتیک کردن داستان داشته است.

نقاط قوت و پیشنهادهای اصلاحی:
نقطه قوت: ترسیمِ فضایِ پر از تنش میان عشق و مسئولیت‌های خانوادگی، یکی از نقاط قوت اثر است که باعث می‌شود خواننده با شخصیت‌ها هم‌ذات‌پنداری کند.
پیشنهاد برای بهبود: در بخش پایانی، استفاده از تصادف برای پایان دادن به زندگی دو شخصیت، کمی از نظر ساختاری کلیشه‌ای به نظر می‌رسد. پیشنهاد می‌کنم نویسنده برای ارتقای سطح اثر، به جای یک اتفاق تصادفی، پایان داستان را از دلِ درامِ شخصیت‌ها و پیامدهای منطقیِ تصمیماتِ غلط آن‌ها بیرون بکشد. این کار باعث می‌شود پایان‌بندی داستان، به جای یک اتفاقِ بیرونی، یک نتیجه‌ی درونی و بسیار تکان‌دهنده باشد.

در مجموع، داستان پتانسیل بسیار بالایی در بررسیِ لایه‌های اجتماعی و انسانی دارد.

نقد سید محمد توحیدی

تقدیر
(با نگاهی به داستانِ آن حس عجیب و غریب، نوشته یِ سرکار خانم منظر مزینانی)

-حاج مجید
-هیسسس!
آسمان هم سرش فریاد می زند. اسمش قاسم است و کمی از برادرم جواد بزرگتر. پشت لبش تازه سبز شده است. سرش را پایین می اندازد و به پوتین های خاک گرفته اَش نگاه می کند. انگشت اشاره اَم را از پشت لب‌هایم برمی دارم و به صدای حرکت تانک که نزدیک و نزدیک تر می شود، گوش می کنم…

صدای فریده را بین شرشر باران نمی شنوم.
-گفتی بله؟
-هنوز که بار اوله مجید!
جواد هِرهِر می خندد. گوشش را آرام می پیچانم.
-مشقاتو نوشتی بچه؟
دوباره هِرهِر می خندد.
-برای بار دوم می پرسم…
برای بار دوم از مشق هایش می پرسم و برای بار سوم هِرهِر می خندد. برای بار سوم فریده بله را می گوید و من گوش جواد را اول محکم می پیچانم و بعد ول می کنم…

-(با فریاد) آخخخ… مجید
سرم را از پشت تخته سنگ بالا می آورم. تانک عراقی از روی پای حاج حسین که سن و سال پدرم را دارد، رد می شود. یک سرباز عراقی سرش را از تانک بیرون می آورد. سرم را می دزدم…

از جیب کت پدر که در حال صحبت با مادر است تسبیحش را می دزدم. جواد هِر هِر می خندد. حمید شانه اَم را می بوسد. من چادر مادر را می بوسم. فریده… فریده کاسه آب را پشت سرم می ریزد…

چند قطره روی صورتم می ریزد. چشم هایم را باز می کنم و به آسمان نگاه می کنم. سیاه است.
-بچه ها باید تسلیم بشیم.
پلاک و پیراهنم را برای اینکه شناسایی نشوم، بیرون می آورم و آن را با پلاک و پیراهن دوستِ قاسم که شهید شده است و صورتش قابل تشخیص نیست، عوض می کنم. می شوم یک سرباز وظیفه به نام محمد حسینی. قاسم سرش را روی زانوهایش می گذارد و های های گریه می کند… باران شدید می شود. آب از پوتین هایمان بالا می آید. دست هایمان را بالا می بریم و بالا می آییم. تسلیم می شویم و اسیر…

محمد حسینی هفت سال در اسارت می ماند و وقتی به ایران برمی گردد، باز می شود حاج مجید. با حسی از انتظار، دلتنگی و امید به خانه برمی گردم…
-فریده کجاست؟
-(با صدای آهسته) رفت سفر داداش.
-حمید بزنم به تخته اصلاً عوض نشدی.
-من جوادم!
منتظر هِر هِرش می مانم ولی خبری نمی شود.
-پس حمید…
گریه یِ مادر حرفم را قطع می کند. بابا به پشتی تکیه می دهد، پای دردناکش را دراز می کند و به سقف خیره می شود.
-چند ماه پیش فریده با حمید… بعدم دوتایی رفتن به… تو راه برگشت تصادف…
صدا قطع و وصل می شود، مثل صدای رادیویی که در اسارت با آن یواشکی به اخبار ایران گوش می کردم. با قطع کامل صدا، چشم هایم سیاهی می رود…
چشم هایم را که باز می کنم، حمید کنارم نشسته است. دستم را بالا می آورم تا توی صورتش بزنم که میبینم جواد است! حسی از خشم، نفرت و کینه به دلم چنگ می زند. دستم چنگ می شود. جواد دستم را می گیرد و می بوسد.
-داداش… فریده و حمید راضی به این وصلت نبودن… مجبورشون…
هق هق جواد بلند می شود و جمع می شود با هق هق من. آرام که می شویم به صورت حمیدی اَش نگاه می کنم. مردی شده برای خودش…

-جواد حلالم کن.
-(با گریه) من قاسمم حاجی.
-حالا هر چی!
تصمیم می گیرم روی تقدیر خودم و خانواده اَم خط بکشم. خدا با سکوتش رضایت خود را اعلام می کند. دوباره پیراهن خودم را می پوشم و پلاک خودم را دور گردن می اندازم. از پشت تخته سنگ بیرون می آیم و با شلیک کلاشینکفم سرباز بالای تانک را به درک می فرستم. به طرف حاج حسین می دوم اما لوله یِ تانک به طرفم برمی گردد و…

سه سال بعد از شلیک تانک، فریده در بار سوم به حمید بله می گوید. من از آن بالا نگاهشان می کنم و با لبخند، اشک می ریزم. طفلکی فریده، این بار هم باران خودش را به عروس اَش دعوت کرده است!

جمع بندی دکتر ترابیان بر داستان آن حس عجیب و غریب

در ادامه نقد و جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان را بر این داستان خواهیم خواند.

داستان های تفسیری اینجوریه که دوربین ذهن و نشون میده در واقع. داستان شما یک کمی خیز برداشته بود به سمت تفسیری شدن. که خب اون خیلی کار سخت و صعبیه یعنی خود آقای جمشیدی می تونه برسه. شما بخوای به اون سمت بری هنوز باید کار بکنی. تو سبک ها باید به خصوص تک گویی سیاره زندان ها باید کار بکنیم. اگر این داستان می رفت به سمت تفسیری نه تحلیلی و نه تعریفی. چون الان ما ذهن این آدم احساس این آدم، عواطف این آدم رو پررنگ تر از بیرون می دیدیم یعنی بیرون بهانه ایست که ما درون اینو ببینیم پس این می تونه سوژه خوبی برای اون نوع داستان هایی باشه یعنی اگر شما انشاالله توی رئالیسم جادوی سیاره ذهن و تگوی درونی رو بخونید این یک داستان خوش سوژه ای است برای اون. و می تونه خیلی فاخر باشه، متفاوت باشه، جذاب باشه چون یک خرده ای به سمت تفسیر رفته احساس رو میبینیم، ذهن او رو میبینیم باز میاد بیرون اون قسمت بیرونش که بعضی دوستان گفتند رئاله یا تکراریه. من دو تا داستان رو الان مثال بزنم. مثلا اشاره کردم به باغ و بلور آقای مخمل باف. اونجا دو تا رزمنده پلاک هاشون رو عوض می کنند.

می کنند. پلاک هم تماس شناسنامه رزمنده ها بوده دیگه. یک آدم یک رزمنده می سوزه جزغاله میشه توپ خونواره که به سنگر میخوره پلاکش فقط میمونه. اونو میان دفن می کنند. به عنوان مثلا مجید فلان دفنش می کنند شهید فلان. بعد سه چهار سال می گن صدای مجید از رادیو بغداد شنیدیم. میرن نقش قبر می کنند. بعد معلوم میشه که اینها پلاک هاشون عوض کردند. اون که اسیر شده پلاک این دستش بوده و این پلاک اون اون. اونجا هم اتفاقا این با برادر همون شهید مثلا که حالا اسیره و معلوم شده ازدواج می کنه سایه اسمش. و می خواد خودکشی کنه یه کاری هم آقای صافیان رو خودمون دارم. تو واقعه عربستان یک سالی یک حمله ای شد از طرف پلیس عربستان به زائرین یکی از خانم ها اونجا مفقود میشه. دیگه جنازش نمیاد یکی دو سه سال نمیاد. و بعد شوهر اون خانم با خواهر خانمش ازدواج می کنه. چون یکی دو تا بچه داشته اونا خاله می گفتند. اونم که رفته مکه پیش همین خواهری که مجرد بوده گذاشته بوده. خوب اون میگن لابد مفهوم مفقود شده و دفنش کردن تو عربستان با شوهرش. یعنی شوهرش با خواهر این ازدواج می کنه. بعد معلوم شده بود که ضربه مغزی بوده و بیهوش بوده و خلاصه به هوش میاد و بعد دو سال سفارتخانه تحویلش می دهند و می آیند. حالا که می آید می بیند که این شوهره با خواهرش ازدواج کرده و حامله هم هست. اینها از یک جهت شباهت دارند به همدیگه. اونجا اون به اصطلاح خانم با برادر شوهر اینجا با خواهر زن ازدواج می کنه. مصیبت شباهت داره به همدیگه. حالا شما یک مصیبت دیگه هم علاوه کردید. البته که آقای جمشیدی می گفتن که اون باعث آرامشی شده. البته اگه بره به سمت سیال ذهن شاید در بیاد. ولی خب یک مصیبت دیگه اینه که برادرش رو از دست داده، حالا جدای از زنش. انسان ها در برابر مصیبت واکنش دارند. حالا ولو که این با همسرش هم ازدواج کرده باشه خلاصه حالا همسرش هم که کشته شده باشه ولی با او هم ازدواج کرده باشه، خود یه مصیبته. انگار هی مصیبت رو مصیبته تو این کار شما. برای همین حسی و احساسی اگر از درون نوشته بشه بر اساس تکویی که من پیشنهاد می کنم اینو نگه دارید وقتی به اون سبک رسیدید، اون تکنولوژی رو یاد گرفتید بازنویسیش بکنید تک بویی؟

تک بویی درونی توی سبک ها بعد میخونید کار می کنید خب حالا برگردید برگردیم پس می بینید که یک مشابهت داره. یعنی سوژه رو دارم میگم با باغ بلور مخمل باش و حوای دکتر صافیان. اگر رئال نوشته بشه آقای ذبیحیان میگن تکراریه خب مثل اوناست دیگه. اینم آمده زنش. اینجا تازه یه مصیبت دیگه هم هست که تصادف رو می کنه می میره مثلا علاوه بر اون مصیبت یه مصیبته. سال شصت و 62 که آقای بهمن با باغ البلور رو نوشت. و اونجا پیش بینی کرد که زن هایی که به اصطلاح با برادر شوهرشون ازدواج می کنند برخورد کشی می کنند. سال 67 که جنگ تموم شد 68 و 69. که دیگه کم کم سروکله موفق و اسرا چیز شد. در سال 70 خیلی از اینها یا موفق یا ناموفق موفق خودکشی کرده بودند. یا خود اون رزمنده خودکشی کرده بود یا خانمش که ازدواج کرده بود خودکشی کرده بود یعنی آمار خودکشی. اون سالها آمار رسمی خود وولنا چه شهید خیلی بالاست. پس معلومه که اون پیش بینی که این آقا اینجوریه که نویسنده از زمان جلو میره. سال 62 بابابلو رو نوشته پیش بینی این مساله رو کرده بود ولی مدیران امر هیچکدوم به ذهنشون نرسیده بود که نه اگه بیان اون طرف سکته میزنه اگه عاشق زنش بوده. یا نه این زنه چجوری روش میشه نگاه کنه به شوهرش که رفته ازدواج کرده. یکی از ماجراهایی که تو همین مشهد رخ داد، فرمانده یک رزمنده میاد با زن هم رزمش که انگار مفقود بوده ازدواج می کنه. اون وقتی که برمی گرده فرماندش رو می کشه. تو همین مشهد یه قتل رخ داد. همچین فجایعی هم داشت. خب حالا ما از چه زاویه ای نگاه بکنیم که این تفسیری باشه؟

از اون مدل تحلیلی و تعریفی نبوده باشه. یقینا اگر ما به درون این آدم ها بریم و به نوع نگرش هاشون بریم خب مسلمه هر کدوم روانشناسی و روانشناسی و روانشناختی خودشونو دارن دیگه. یعنی اگر دوربین رو تو ذهن اینها ببریم سوژه هامون خیلی متفاوت میشه. یک چیز دیگه ای میشه. وگرنه اگر رئال بخوایم نگاه بکنیم الا ما ماشاالله همین منجمد شهید مشهد به شما میتونه سوژه بده بگه آقا کی، کی، کی اسم رو ببره براتون که اینا این اتفاقا براشون رخ داده پس نکته اول اینکه آیا این زاویه ای که انتخاب کردید برای این سوژه مناسبه؟

اگر رئال باشه دوستانی که میگن تکراری حق دارن چون مثلش خیلی هم رخ داده هم نوشتن. فیلم هم حتی ساختن. جدای از ایران تو جنگ جهانی اول و دوم هم باز مشابه زیاد داریم. که اتفاقا پابلو نرودا این بود دیگه معشورش ازدواج کرد و بعد خود اون خودکشی کرد البته موفق نه. این سوژه ها تو هرجا که جنگ بوده رخ میده خلاصه. احتمال رخ دادنش هست رئال بخواهیم بنویسیم اگر همینطور که شما نوشتید بخواهید بنویسید مثلش هست. حالا چه کار کنیم که همون بوده باشه متفاوت باشه مگر اینکه دوربین بره تو ذهن دیگه. ذهن اون رو با پرش هایی که داره بخواد به ما نشان بده نخواد بخواد تعریف بکنه که بهش میگیم تکونی. این نکته اول. اما نکته دوم ببینید این بنده خدا وقتی که میاد می بینه که مثلا برادرش با خانمش با فریده ازدواج کرده. و حالا اونا هم مردن. الان اگر من به شما بگم که اینو نمی کشتید. یعنی حمید و فریده میبودند و اتفاقا خیلی هم همدیگه رو دوست می داشتند. و این دچار چالش میشد که من زنمو میخوام خلاصه این مساله درست میکرد.

خیلی هم عمیق و حسی و روانشناسیش نمیکردید. مثلا مثل یک رقیب میومد تو میدون که آقا من رفتم برای شما جنگیدم. مال زنمو دادید به داداشم من زنمو می خوام پسش بدید به همین راحتی.

خودش یک چالش بود. اگر به جای حمید کسی دیگه با زنش ازدواج می کرد و با این درگیر می شد. باز همین سوژه یک چیز دیگه ای می شد. اگر نه اصلا زنه در برابر خواستگارهایی که بنیاد، خانواده اش، خانواده شوهرشه به این میگن این مقاومت می کرد این دست به یه خودسوزی تهدید به یه خودکشی چیزیه باز داستان یه چیز دیگه ای می شد. منظورم اینه که توی پیوسته رخداد اگه یادتون باشه گفته بودیم که ما به اولین علت و معلول بسنده نکنیم. یعنی اگر سوژه ما اینه که یک مردی دچار افسردگی میشه بعد اسارت که میاد چون زنش ازدواج کرده. خوب حالا چون زنش ازدواج کرده رو یه چند بار بیایم عوضش بکنیم.

اگه قصدمون رئال هم هست نمیخوایم به اون سبک بنویسیم بسنده به یک علت نکنیم علت های مختلف رو بذاریم ببینیم کدوم یکی متفاوت تر میشه؟

کدوم جذاب تر میشه؟

وقتی میخونیم بگن عه!

این چقدر فرق داشت!

مصری شنیده بودیم ولی اینجوری نبود مثلا. خیلی ها برای اعتیاد مینویسن. بعضی از داستان های فاخری که برای اعتیاد نوشتن برای اینکه ماجرا که ماجرا یک سویه دیگه ای داره. نگاه به ماجرا یک سویه دیگه ای داره اعتیاده ولی چون سویه دیگه ای داره جذابه. اینجا هم من به نظرم میرسه اگه نمی خواهید تو اون فاز و فضا بندازید بنویسید و می خواهید همین رو ادامه بدید پیوست رخداد رو تمرین کنید کار بکنید. یک بار پیوست معلول یک بار پیوست علت. ببینید کدوم معلول و علت تو همین سوژه می تونه متفاوت تر ترش کنه، میتونه جذاب ترش کنه و حتی ماجرا سازیشو میتونه هیجانی ترش بکنه و چرا ما این آدم رو یک آدمی بگیریم که کاملا عاطفی باشه، درونی باشه خیلی ها رفته بودن جبهه که راننده کامیون بوده مکانیک بوده بوکسور بوده کشتی گیر بوده نمیدونم دانش آموز بوده دانشجو بوده. تیپ های مختلفی توی جنگ و جبهه داشتیم. همه توی قالب مثل سرباز نبودن که حالا از اسارت برگردن شبیه به هم باشن. خوب یکی داش مشتی بوده رفته جبهه حالا یا متحول شده یا نشده برگشته یکی یک آدم خیلی منزوی بوده رفته حالا که برگشته باز اتفاقا افعی شده یک چیز دیگه ای شده. خود جبهه هم مثل شراب بیرون درون انسان ها رو بیرون میریخت قید از و اینا مثل سربازخانه ها یک جور نبودن از نظر سن و صنف و رویکرد و سپاه خیلی متفاوت بودن. نکته آخر اینکه کلا خانم مظینوی اسارت، حبس فرقی نداره تو زندان انفرادی به خاطر مسائل سیاسی یا توی زندان به خاطر مسائل مثلا حقوقی، کیفری، جزایی یا نه تو جنگ کسی اسیر بخواد بشه. انسان ها وقتی که حبس میشن نازک میشن کلا. اون روزای اولی که استرا اومده بودن خاک رو می بوسیدن، دیوار رو می بوسیدن، آدما رو می بوسیدن. هر کسی تو ایران می دیدند دلشون می خواست فقط کنند ببوسند. نازک می شوند. یعنی اون به اصطلاح خشونت و سختی و سفاکی که آدما طبق معمول سنگ میشن اون گرفته میشه. دیدید آدما مریض که میشن الکی گریه می کنن؟

به خصوص وقتی صعب العلاج بوده باشه خیلی نازک میشن مثل درخت باران خورده تکون دست بهشون بزنید اشک میریزن اسارتم اینجوریه. ما اونو نمی بینیم توی این شخصیت شما. اون نازک شدن رو نمی بینیم. من خودم یادمه اون وقتی که اسام که اسرا آمده بودند به دیدن چند نفری رفته بودیم اینا همش واکنش عاطفی داشتند مخلص همه بودند، شاکر همه بودند. در حالی که اینها رفته بودند اسیر شده بودند خاک پای همه بودند. خیلی افتاده شده بودند و خیلی عاطفی شده بودند. فوق العاده عاطفی شده بودند و انسانهای عاطفی هم معمولا با گذشت اند یعنی خیلی وسعت نگاهشون و گذشتشون دریادل میشن وقتی آدمها شما تصور کنید یک صعب العلاج نگاهش به دنیا چجوره؟

اصلا ناامید از دنیا دلی به دنیا نداره؟

اون تنها چیزی که برای حیاتش ارزشمنده تزریق و امیده دیگه که بهش امیدواری بدی. وگرنه اگر بگه که اینقدر سکه داره، اینقدر دلار داره، اینقدر فلان میگه آقا اونا هیچی به درد من می خوره الان مثلا؟

اون تحول درونی توی موقعیت هایی که برای آدما پیش میاد باید منعکس بشه. نمیشه که یکی یک دوره صبر العلاج رو گذرونده باشه مثل کسی که طبق معموله.

از این حیث اگر شما اینو بخواهید سیال ذهن بنویسید اون بعد اسارت خیلی می تونه کمک بکنه که اینجا قایقه. یعنی فلاش بک ها که می زنید می تونه اونجا میتونه بره. به نظر من عواملی از دوره اسارت می تونه اینجا محصول داشته باشه.

دیدگاهتان را بنویسید