در دوشنبه مهربان داستان در تاریخ 29 تیر ماه 1405 در یک روز گرم تابستانی داستانی دیگر از جواد اسکندری از اعضای سمر مورد خوانش و نقد قرار گرفت.
به گزارش وبسایت سمر سبز، در دوشنبه 29 تیر 1405 مهربان داستان دیگری در داستانی با عنوان «پندله» از جواد اسکندری خوانده شد. در این جلسه طبق روال مرسوم پس از خوانش داستان نقد حضار و اساتید درباره داستان شنیده شد و سپس جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان درباره آن ارائه شد. در ادامه شما را دعوت به خواندن داستان «پندله» و سپس نقدهای این داستان خواهیم کرد.
پندله از جواد اسکندری

خدایا! الان دو ساعته لب خیابون واستادم پس چرا یک ماشین شاستی بلندی نمفرستی بیاد، خودمُ بندازم زیرش، َهَمَه رِ راحت کنم. والا بُخدا. از زنده بودنم که هیشکی خیری ندید. حداقل خودمِ بندازم زیر ماشین، زن و بچهام پول خونمِ بگیرن بزنن به یک زخم زندگی. لعنت بر شیطون. باز ترس برَم داشته که ماشینش بجای این خارجیا از این ماشین تُفکَیای چینی مینی نباشه. الکی بمیرم از جیبم بره؟ اصلاْ هرچه بادا باد. خدایا خودت مِدانی که منِ قرمساق پام به خانه برسه، پول نعشه هم ندارم، باز میوفتم به جون این زنیکه بدبخت بزن که مِزَنی. پس خودت جانِ عزیزت یک کاری بکن من پام به خانه نرسه. خب خدا جان! وُژدانآْ این انصافه الآن من بیمرم، اون بچههای پوستکلفتم بگن آخ جانمی بابا سَقَط شد؟ این زنیکه هم پول خون منِ بگیره بره شوهر کنه ،بعد اون قرمساقم بخوره و بگه ریدم به قبرش؟ هان؟ تفِفف!
خب الآن منِ زنده نگه داشتی که چکار بشه خدا؟ با این قلب مریضم یک سکته دیگه بزنم، علیل بشم بیافتم کنج خانه کی به من نگا مُکُنه؟ مثل یک تیکه گوشت بیافتم ته جا، اون زنیکه مردای غریبه رِ راه بده به خانه تو بغل همدیگه جا بشن و به ریش منم بخندن؟ لعنت بر شیطون.
استغفرالله. .. خدا جان من که کور و منافق که نیستم که. .. حالا این دم آخری نگو که ناشکری مُکُنم. .. مِدانم عضری فرشته روی زمینه… هم خبردار بشه من مُردم حلالم مُکُنه. .. چقدر این زن مظلومه. .. هزار بار بیشتر بهش گفتم «من نباشم تو و بچههات از گرسنگَی میمیرین». ولی کفر گفتم. .. خدا منِ ببخشه… بار اولی که سکته کردم، زنیکه چارتا النگو داشت فروخت خرج دوا درمون منِ بیغیرت کرد… اون سیاهبخت هم شانس نداره… از شیروان تا بجنورد هیشکی به من زن نِمِداد، بعد این طفل معصومِ بیاصل و نصبِ یتیم زن ما شد که چکار بشه ؟
خدا جان! اگر عضری حلالم بکُنه، منم حلالش مکُنم. .. حالا اگر شوهرداری بلد نبود یا اون پیشترا حاضر جوابی میکرد به خاطر نادونیش بو د. .. زبون بسته صغیر[1] بود آمد به زیر تیجه[2] من. سایه مادر هم که بالا سرش نبوده راه و رسم درسِتِ یادش بده… اونم که دیگه بعد بیست سال آموخته شده دیگه فقط خَپ مُکُنه[3]، حرف نمِزنهِ هرچی مِزَنم تو سرش… درسته حالا مِرِه خانه مردم کارگری که سفرهمان بی نون نباشه. .. ولی من که سیب زمینی بیرگ که نیستم بخاطر یک لقمه نون زبون کوتاه زن باشم. .. حق دارم حواسم جمع باشه. .. وگرنه که با این سبیل کَت و پهنم باید کلاه بیغیرتی بذارم سرم… تهمت نِمِزنما! با چشم خودم دیدم که مِگم. اون باری که پسرمان مریض بود رفتیم پیش دکتر، پونصدتومن خرج داروها بود، بهش گفتم «من که با این سر و سبیل و عرض شانه نمِتانم به دکتر بگم پول نداریم. .. از دیوار مردم هم که نمِتانم بالا برم. .. بذاریم بچه به حال خودش خوب بشه. اگر مُرد هم که مُرد. .. تقصیر ما نیست». باز رفته پیش دکتر التماس و گریه زاری که «شوهرم بیکاره، پول نداریم». از مطب دکتر که بیرون آمدیم چنان زدم پس کل هاش که با بچه به بغل ده متر جلوتر پرت شد. گفتم «زنیکه مگر من بیعارم؟ فکر مُکُنی نفهمیدم داری به دکتر چراغ مِدی؟». خودت شاهدی دیگه که من هیچ وقت به ناحق روش دست درازی نکردم. مگر تو خماری از دستم در رفته باشه که یک تَپی[4] زده باشم که این دم آخری خدایا توبه…
بچهها رو هم حلال مُکنم. اونا که بابای پولدارِ خو شاخلاق دوست دارن. بابای بیپول برای زیر خاک خوبه. حالا پسره که هنوز سرش از تخم بیرون نیامده، ولی الامان از دست این دختره بیچشم و رو. چند وقت پیش به من گفت «بابا پول بده مخوام مانتو بخرم». گفتم «ندارم». .. گفت «چطور پول داری بدی شیره و تریاک، پول نداری بدی من رخت و لباس نو بخرم؟». دختره خیرهسرُ آمدم جوری بزنم که مثل خر باد کنه، سلیته بازی درآورد و چنان و جیغوداد راه انداخت که کم مانده بود آبرومان پیش در و همسایه بره. ولی بعداْ خدمت ننهاش رسیدم، با این دختر بار آوردنش. من که مِدانم همهاش زیر سر این زنیکه بدجنسه.
معلوم نیست وقتی که خانه نیستم، به پشت سر من چی توی گوش این طفل معصوما خوانده که فکر مُکنن من که بابا نیستم، مِهر ندارم، اکوان دیوم…
من نِمِدانم که تو این مدرسه چی یاد اینا مِدن؟ هرچی بیشتر درس مِخوانن عوض اینکه فهمیدهتر بشن، چشم سفیدتر مِشن. نه احترام بزرگتر کوچیکتری حالیشانه، نه پدر و فرزندی. .. برا من لفظ قلم مِشکنه «متاسفانه دادگاه قبول نداره تریاک معتاد محسوب میشه، وگرنهِ طلاق مامانمُ ازت میگرفتم..». بهش مگِم «سرسفید[5] خانوم! برو خداتو شکر کن که ساِیه بابا بالا سرته»، برگشته با بیحیایی مگه «اتفاقا بهزیستی میگه چون شما سرپرست دارین، تحت پوشش قرار نمیگیرین». مگم «تقصر منه که گذاشتم بری درس بخوانی، در آینده برای خودت خانوم دکتر بشی. باید مِدادمت به شوهر که وقتی بلبلزبونی کردی، چنان بزنه توی سرت که خون دماغ بشی». مگِه «خاستگار نیومده در خانه وگرنه از تو بعید نیست که بخوایی از شر من خلاص بشی». استغفرالله… یعنی بگیرم از موهاش به پنکه سقفی ببندمش تاب بخوره که دیگه سرسفیدی نکنه.. .
خدایا خودت قضاوت کن. .. بچه بزرگ نکردم که اینجوری بشه سوهان روحم… از وقتی این دختره بزرگ شده، عضری هم زبون باز کرده. قبلاْ محالِ ممکن بود من برم خانه چاییاش همون دم در حاضر نباشه… اگر خرجی هم نداشتم بدم، صداش درنمیآمد. چند روز پیش سر َجَز آفتاب رسیدم خانه، یک دانه تخ ممرغ ورداشته شکسته گذاشته جلو من. مگِم «چرا برنج درست نکردی؟». مگِه «مگر خر جی دادی که برنج مخوایی؟». همون بشقاب تخم مرغِ کوبیدم تو سرش که دیگه بلبل زبونی نکنه، زنیکه بیاصل و نصب. یا اون روز که با همسایه دعوام شد، زنیکه بجای اینکه از پشتیبانی شوهرش در بیاد، واستاده تماشا مُکُنه، خوب که کتک خوردم مگِه «تو خانه که برای ما خوب دست بزن داری! چرا جلو همسایه قلدر نبودی؟.»
خدایا! اینا همش درد بیپولیه. .. چکار کنم خب؟ کار گیر نمیاد… وگرنه من که بی عار نیستم. .. هر جا میرم یا همین عملمُ بهونه م یکنن یا اینکه م یگن سوء سابقه داری… حالا ما جوون بودیم یک خریتی کردیم چارتا نخود تریاک دادیم دست خلقالله… کفر خدا شد؟ به قول این دختره سرسفید، تریاک که اعتیاد نیست! خدا جان! چی مِشُد یک پراید صفری جور مِشُد، باهاش مرِفتم مسافرکشی که از زیر بار منت زن و بچه بیرون بیام؟ هیژدهچرخ که ازت نمِخوام. .. یک پراید فکستنی هم سهم ما نیست؟
الآن اگر اون دختره گیسبریده میشنید که مگِفت «تو پرایدم داشتی کار نمیکردی که. .. میفروختی خرج دود و دم میکردی!» فکر مُکُنه بابا وژدان نداره که. .. بابا ابن ملجمه. .. اون زنیکه یادش داده…
خدایا روزی همه بندگان دست خودته! الآن همین ماشین شاستی بلنده که داره میاد، همین سیاهه خوب چیزیه! به نظرم، صاحابش خرپول باشه. پس برای چی واستاد؟ اون چی بود انداخت لای شمشادای بلوار؟ ای بابا اینم که دور زد نیامد سمت ما… هاااا. .. همون بهتر که نیومد. .. خدایا شکرت. .. اگر ا ین منِ زیر مگِرفت که حتماْ از جیبم رفته بود. یارو معلوم نیست چه کاسهای زیر نیم کاسهاش بود که جوری ویراژ مِداد که انگار دزد دنبالش بود. حالا که بیکاریم، حداقل پاشیم بریم ببینم چی بود انداخت لای شمشادا؟ شاید همون وسط یه ماشینم زد به ما خلاصمون کرد…
هَعی جانِتِ بگردُم، َهَعی خدایا شکرت! این که یک کیلو تریاکم بیشتره که! خدا جان تو هم درد منِ مِدانی ها!؟ حالا که قسمته، بذار یک پُندلُهای[6] ازش وا کنم، خمار از این دنیا نرم… َهَعی جان َهَعی! عجب تریاک نابیام هست… اصلاْ پراید چرا؟ خدایا بده یک ماشین شاستی بلندی. .. مگر ما آدم نیستیم؟ اگر من پول مِداشتم الآن بابای خوبی بودم. زن و بچه هم به حرفم بودن. حالا من مرد خوبیم، نمگِیرم سر این زنیکه بیاصل و نصبُ لب باغچه گرد کنم با اون بچه تربیت کردنش… ولی دلیل نمِشه فراموش کنم این زن یک بار نشد توی بیست سال زندگی به من بگه ای مرد! تو شوهر خوبی بودی. اگر من یک ماشین شاستی بل ند مِداشتم، مِرفتم از تو خیابون یکی از این خانوم باکلاسایی که کفش تقتقی مِپوشن، ناخونای قرمز بلندی دارن و موهاشانِ رنگ مُکُنن و بوی ادکلان گرون مِدن، صندلی جلو سوار مِکردم، بگو و بخند! تا هر وقت به این عضری کُلفَت گفتم «اگر حاضرجوابی کنی مِرم زن دیگه مگِیرم»، برنگرده بگه «عرضهاش نداری، وگرنه مِگِرفتی».
خدایا! من چه سادهام! من بمیرم که این پتیارهها جاشان گشاد بشه هرکار دوست دارن بکنن؟ که اینطور! الآن مِرم خانه، فقط دلم مِخواد شام برنج نباشه. .. از موهای زنیکه مگِیرم دور دستم مِپیچانم، دور باغچه وسط حیاط تابش مِدم که حساب کار دستش بیاد… پول ندارم، غیرت که دارم…
پایان
جواد اسکندر ی شهریور ماه 1403
[1] در اینجا یعنی کوچک. به سن قانونی نرسیده
[2] تیجه = سقف خانه – به زیر تیجه من آمد = کنایه از همسر من شد
[3] خَپ کردن = سکوت کردن
[4] تَپ = ضربه یواش و آرام
[5] کنایه از بزرگتری کردن علی رغم سن و سال کم
[6] پُندُله (پِندِله) = کوچک، ریز، کوتوله، پِندالکه
نقدهای مکتوب داستان پندله
نقد سیدمحمد توحیدی
گازِ درست
با نگاهی به داستان پُندُله (ذره)، نوشته یِ جناب آقای جواد اسکندری
جواد آقای خیابانی بعد از اتمام گفتگوی درونی و حدیث نفسش، تریاک های مکشوفه در بین شمشادهای کنار خیابان را برمی دارد و لخ لخ کنان می رود به سمت اتوگالری اکبر…
-بَه ای تو چه باد سرده می یَه. سایه ها مِدِنَن چه تابستونی یَه ولی نِمِگن!… سِلام
اکبر رو سبیلی نگاهی به جواد می اندازد.
-علیک
-یَک ماشین شاستی دَری به جِی ای تریاکا به مُ بدی؟
-بده بینیم عیارش چنده… حالا چرا لهجت فرق کرده خیابونی؟
-اَخه داستانِمِه از اسکندری گرفتُم، دادم دست توحیدی!
اکبر بعد از چشیدن متاعِ مرغوب، چشم هایش گشاد می شود.
-بَه، این که اصلِ کِرمونه!
-پس مِتَنی همراه رژیم دکتر کرمانیت مصرفش بُکُنی تا او خیک گُندَت آب بِرَه!
-باشه پفک نمکی! تهاتر می کنیم. هر کدوم از این رخشا رو میخوای بردار.
-او ماشین شاستی سیاهَ رِ مُخُم.
-باشه قربون اون ته ریشت بشم! (با صدای بلند) اصغری، بپر لندکروز رو برای مستر جواد کادوش کن… جون، چیز دیگه ای هم لازم داری؟
-یَک گواهینامَه همراه یَک خانم ببر بِرِی صِندلی بِغَلُم!
-سر همین چهارراه که دو تا بوق بزنی، یک گله پلنگ میان طرفت! و اما گواهینومه… (با صدای بلند) اصغری، با مستر جواد برو ترمز و گاز ماشینو نشونش بده و اوکی که شد، یه گواهینومه هم براش صادر کن!
اصغر با یک گواهینامه یِ خام! می آید و به ادامه یِ مکالمه گوش می دهد.
-زَنُم عذری رو هُم برمِدِری؟!
-اگه دختر زبون درازت رو هم روش بذاری، یه کف پوش سه بعدی برات میذارم تو صندوق شاسی بلندت!
-قِبولَه.
-شب ساعت 9 با کیسه زباله مشکی بذارشون دَم در میام برشون می دارم. آخه من دوشخصیتی اَم و شب ها چند دقیقه ای میشم یه پاکبون زحمتکش به نوم جمال آقا!
اصغر بعد از گذاشتن کف پوش در صندوق، کلید ماشین را از روی میز اکبر برمی دارد و آن را در جیبش می گذارد.
-آقای نویسنده این ماشین کِی لِسه. یه ریموت داره که داخل داشبورده. کلیدی هم که گذاشتم تو جیبم، کلید اسراره! می خوام همراهم باشه تا آخر داستان یه پیام اخلاقی بدم.
کرکره جلو ذهنم را پائین می کشم! چه معنی دارد که شخصیت، ذهن نویسنده را بخواند. به همین خاطر و همچنین برای بلبل زبانی اَش، طوری که نفهمد جیبش را سوراخ می نویسم!
جواد و اصغر و لندکروز از اتوگالری خارج می شوند. از فرصت استفاده می کنم و با عذری تماس می گیرم…
تا سر چهارراه جواد فارغ التحصیل می شود و گواهینامه اَش را از اصغر می گیرد! پیامکی برای اصغر ارسال می کنم که در آن… اصغر هم برایم لایک می فرستد.
-بی زحمت کنار او پِلنگا بایست، یَک خُبِشه بِرَم سِوا کُ!
-مگه میخوای هندونه بخری؟… جواد آقا، میشه بی خیال پلنگ ملنگ بشی؟ خدا رو خوش نمیاد…
جواد آقا زیب دهان اصغر را می بندد. اصغر پیاده می شود و با اکراه به یک پلنگ اشاره میکند تا جایش بنشیند.
-وای چقدر خوشگل و خال خالی یَه!… سِلام.
-سل لام.
-چه گربه یِ نازِ هستی تو.
-می یَو، موش داری؟!…
دل و قلوه دادن ادامه پیدا می کند تا اینکه در چهارراه بعدی…
-یه لحظه جنتلمنِ من برمی گردی چهارراه قبلی، یه چیزی رو فراموش کردم… آقامون جنتلمنه، جنتلمنه.
-ای خانُمُم عشقِ مُیَه، عشقِ مُیَه!
در چهارراه قبلی اصغر پس از باز کردن زیب دهانش، درِ ماشین سمت راننده را هم باز می کند و پلنگ با یک تنه یِ فوتبالی، جواد خیابانی را پرت می کند توی خیابان. اصغر هم پشت فرمان می پرد و گازش را می گیرد.
-وای اصغر آقا، دردم اومد!… دِ چرا نمیری؟
-ببخشین، منظور آقای نویسنده رو بَد متوجه شدم!
اصغر پس از گرفتن گازِ درست! با پلنگ و لندکروز از جا کنده می شود و می رود چهارراه بعدی. تا پیش از رسیدن به آنجا، پلنگ خالهایش را بر می دارد. یک دستمال مرطوب هم روی صورتش می کشد و عذری می شود!
-خُب عذری خانوم، الان وقت پیام اخلاقیه… آخخخ، جیبم سوراخ بوده کلید اسرارم افتاده. دیگه نمیتونم پیام بدم.
-نگران نباشین، من یه کلید یدک دارم!… ایناهاش. پیام اخلاقی رو هم خودم میدم: مردی که به زنش خیانت کنه، یه پُندُله تریاک هم از سرش زیاده.
نقد رویا ریحانی
داستان پندله در سبک رئالیسم نوشته شده است . موضوعش روانشناختی است .
راوی غیر قابل اعتماد طوری پرداخته شده است که می توان گفت از مهم ترین نقاط قوت داستان است .
در همه جا با نشانه ها به چگونگی شخصیت ها پی می بریم . آنچه راوی از خود به تصویر می کشد و شخصیت واقعی او که از رفتارهایش مشخص است، تفاوت زیادی با هم دارند و این قدرت شخصیت پردازی غیر مستقیم نویسنده را می نمایاند .
جملات کوتاه و دوری از توصیفات طولانی، ریتم داستان را تند کرده بود .
در ابتدا و پایان داستان ذهن خواننده با پرسشی در گیر می شود . در شروع داستان سوال (آیا فرد خودکشی می کند ؟)مطرح می شود و حتی اینگونه به نظر می رسد که موضوع داستان خودکشی است . و در ادامه درمی یابد، موضوع اعتیاد است . در پایان داستان هم برای خواننده سوال ایجاد می شود که( با بسته تریاک چه می کند ؟) و به نظر می رسد اوج داستان همین جا یعنی دقیقا در پایان داستان است . مسئله اصلی بسته تریاک است .
تک گویی ها ی راوی داشت خسته کننده می شد تا اینکه ماشین شاسی بلند به داستان تحرک بخشید و آن را جذاب کرد .
شروع داستان پرجذبه و قدرت بود و البته پایانی زیبا تر و ماندگار و قدرتمندتر داشت .
هر چند من فکر می کنم ادامه دادن به داستان با چالش های بزرگ که بعد از این می توانست ایجاد شود، زیبا می شد .
استفاده از لهجه محلی، داستان را به ویژه با خوانش گرم و قوی نویسنده، دلنشین و حسی تر کرده بود . تنها ضعفش از این دیدگاه اینست که کسی که لهجه بجنوردی را نداند نمی تواند آن را با لهجه بخواند .
شخصیت پردازی قوی نویسنده در خلق شخصیت خاکستری قابل تحسین است .راوی فردیست که هم زمان دلبسته خانواده است و نگران آن هاست و هم کاری برای آن ها انجام نمی دهد . همسرش را تحسین می کند و هم کتکش می زند و تهمت های ناروا به او نسبت می دهد . این تناقض شخصیتی بسیار، در داستان خوب نشان داده شده . به طور کلی بهتر از این نمی شد یک معتاد را بدون ترکیبات تو صیفی خسته کننده ، معرفی کرد.
شخصیت پایدار است از ابتدا تا انتها شخصیت متناقض دارد . جمله آخر که می گوید .”حالا برم خانه “. به خوبی این ثبات شخصیت بی ثبات و متناقض را نمایان می کند .
زبان بیان نویسنده ساده و دارای استحکام است . طنز ظریف آن تلخ و هشدار دهنده است .
خط روایت گرچه در ذهن راوی است اما خطی نیست دائم از حال به گذشته و آینده در چرخش است . فلش بک ها و فلش فورواردهای ذهنش خواننده را به همه جای زندگی راوی می برد .ذهن راوی از خودکشی ،به خانواده ،خودش ،افکار آزار دهنده و آینده ای که در نبودش شکل خواهد گرفت ،سیر می کند و این هم وسیله ای برای نشان دادن شخصیت متناقض و بی ثبات اوست .
نقد توران ایلخانی
این داستان یک رئالیسم انتقادی سیاه است. شخصیتها درگیرِ مسائلِ روزمره، فقر فشارهای روانیِ خانوادگی هستند و محیطِ اطراف، بازتابی از درونیاتِ تیره و پر از گلایهی آنهاست.
در این داستان خواننده مستقیماً واردِ ذهنِ مرد میشود. این کار باعث میشود خواننده با او همذاتپنداری کند (یا حداقل با او همراه شود). تکگویی به نویسنده اجازه میدهد که خشم و استیصال شخصیت را بدون واسطه و به شکل خام به خواننده منتقل کند.
مرد درواقعیت ضعیف و تحقیرشده است (تحت فشارِ زن و دختر)، اما در ذهنِ خود به دنبالِ راهیست برای کسب قدرت (ماشین و پول).
گرهگشاییِ : نویسنده برای اینکه قهرمانش را از بنبست نجات دهد، دست به دامنِ شانس (یا یک اتفاقِ غیرمنتظره) شده است. این تکنیک میتواند هم نقطه قوت باشد و هم نقطه ضعف. که در اینجا نقطه قوت داستان است.
درونمایه : مرد در این داستان فکر میکند که ارزش او در خانواده، با قدرتِ خرید او تعریف میشود. او معتقد است اگر ماشینِ بهتری داشته باشد، زبانِ همسر و فرزندش دراز نخواهد بود.
این داستان، نقدِ دردناکی است به جامعهای که در آن عشق و احترام با تمکن مالی سنجیده میشود. مرد به جایِ حلِ ریشهای مشکلاتِ ارتباطیاش، به دنبالِ ابزاری (ماشین) برای خفه کردنِ صدایِ آنهاست.
نقطه قوت : نویسنده توانسته صدایِ خشم را به خوبی در متن جاری کند. لحنِ گلایهمند، یکدستیِ خوبی به متن داده است.
این داستان، تصویرِ مردی است که در چرخهیِ باطلِ پولپرستی برایِ آرامش گرفتار شده. نویسنده در انتها نشان می دهد که پیدا کردن مواد در میان بوته ها به جای حلِ مشکل، پیچیدگیِ جدیدی در داستان بوجود اورده که داستان را زیبا می کند.
جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان
متن زیر خلاصه شده و ویرایش شده جمع بندی دکتر ترابیان در انتهای جلسه فوق است:
پروین اعتصامی به صورت نظم میگوید که آسیابانی آسیابخانهاش و خانهاش آتش میگیرد، آسیابش خراب میشود، و زن و بچهاش همه از بین میروند؛ فقط یک نوزاد از این خانواده باقی میماند.
خلاصه، پس از چند روز عزاداری و تعمیر و ترمیم، یک شب بچهاش را به یکی از همسایه سپرد و به روستایی رفت تا مقداری گندم قرض بگیرد، بیاورد و با دستاس بکوبد؛ مثلاً بلغوری درست کند و از این حرفها. صاحب گندم، یک دامن گندم به او میدهد. او پشت دامنش را گره میزند، دستش را هم از زیر آن میگیرد و شبانه در حال بازگشت، با خدا صحبت میکند که: «خدایا! مگر من چه کار کرده بودم؟ چه گناهی مرتکب شده بودم که باید آسیابم خراب شود، خانهام بسوزد و زن و بچهام بسوزند؟ گره روی گره درست کردی و الآن هم از این چاه و چالهای که خودت درست کردهای نمیتوانم بیرون بیایم. حالا که میگویند تو قدرت داری و بر هر کاری قادری، گرهها را خودت باز کن.»
در همین حین، گره از پشت سرش باز میشود و گندمها روی زمین میریزند. بعد میگوید:
«سالها نرد خدایی باختی / این گره را زان گره نشناختی؟»
میگوید: «من میگویم آن گرهها را باز کن، نصف شبی در تاریکی این گره را باز میکنی؟» همینطور که گریه میکند و مشغول راز و نیاز است، دستش روی گندمهای ریختهشده بر زمین، به قول آقای جمشیدی، اتفاقاً به یک کیسهٔ سیاه میخورد. کیسه را از میان گندمها برمیدارد و میبیند که همیان و کیسهای پر از زر است!
اینجا ادبیاتش عوض میشود که: «خلاصه قربان حکمتت بشوم، قربان رحمتت بشوم! تو بلدی کدام گره را باز کنی تا گرهِ دیگر باز شود. آن حرفهایی که زدم از روی جهل بود، آنها را به خودت نگیر! اینکه میگویند تو اَرحَمُ الرّاحِمینی درست است، اینکه میگویند اَحکَمُ الحاکِمینی درست است.» و کلاً ورق برمیگردد.
دقیقاً در آنجا، این واگویهای که با خودش دارد را پروین به تقلید از مولوی بسیار زیبا و جذاب به نظم میآورد؛ دارد با خودش صحبت میکند.
ما یک زاویه دید اولشخص داریم که در آن، اولشخص دوربین دستش است و دارد شکار میکند؛ با آن کاری نداریم. اما یک وقت یکی دارد با خودش صحبت میکند؛ انگار ما داریم حرف زدنِ او با خودش را میشنویم. یعنی مثلاً من گویندهام خودم هستم، شنوندهام هم خودم هستم. به این میگوییم «حدیث نفس».
فرق حدیث نفس با زاویه دید اولشخص در این است که در اولشخص، ما داریم برای مخاطبِ بیرونی تعریف میکنیم؛ مثلاً: «وارد کلاس شدم، بچهها نشسته بودند…» انگار دارم یک روایت، قصه یا داستانی را برای کسی یا کسانی میگویم. ولی در حدیث نفس، نه! مخاطب دارد ذهن من را میبیند، یعنی گفتگوی من با خودم را میبیند؛ این میشود حدیث نفس.
اما یک «تکگویی نمایشی» هم داریم که در آن مخاطب داریم. مثلاً میگوییم: «خب مامان! از بچگی طرفِ یوسف را داشتی و به ما محل نمیگذاشتی، خب حالا دیدی چه شد؟» مخاطب را مامان قرار میدهیم و شروع میکنیم به حرف زدن. این میشود تکگویی؛ یعنی یک مخاطب داریم و باز در آنجا انگار یک مخاطب بیرونیِ ذهنی داریم که خودمان نیستیم و مثلاً مامان است.
در داستان آقای اسکندری، این مخاطب خداست؛ پس داستان آقای اسکندری حدیث نفس نیست که خودش با خودش حرف بزند، بلکه از ابتدا دارد با خدا حرف میزند. اتفاقاً فعلها هم مضارع است؛ مثلاً اینکه یک ماشینی بیاید و خودم را… الآن ایستادهام که خودم را بیندازم زیر یک ماشین. الآن ایستادهام و یک ماشینی بیاید… اینها همه خیلی مضارع است دیگر؛ یعنی الآن دارد با چه کسی حرف میزند؟
با خدا دارد صحبت میکند. حالا اگر این آدم، شبیه به سوژهٔ پروین، آمده باشد که خودش را بکشد ، بهخاطر فقر، بهخاطر خماری، بهخاطر نداشتن یا بهخاطر هر چیزی ، و بعد، حالا آن کیسه و آن یک کیلو طلا (که من الان نمیدانم قیمتش چقدر است؛ البته اگر اینطور که ایشان میگفت ناب هم بوده و قاطیِ آرد نخود و اینها نداشته باشد چقدر میشود!) واقعاً یک گشایشی برای زندگیاش ایجاد شده است.
یعنی کار دو قسمت میشود:
- یک قسمت دارد با خدا صحبت میکند که میخواهد خودش را بهخاطر دردهای پشتِ سر یا پیشِ رویش بکشد.
- یک قسمت هم گشایشی است که دارد ایجاد میشود.
اگر این بوده باشد ، چون فعل مضارع است و اتفاقاً آخرش را هم خیلی هوشمندانه تمام کرد ، یعنی وقتی آن تریاک را دید و بعد آن قصدی که داشت… اگر خودش را میکشت، داستان را چه کسی میخواست برای ما بگوید؟ خطِر فعل مضارع همین است دیگر! در فعل ماضی کاری صورت گرفته و الان همان چیزی را که در گذشته رخ داده تعریف میکنید؛ ولی در فعل مضارع، اگر راوی ما بمیرد، چه کسی میخواهد گویندهاش باشد؟
فعل ماضی نیست دیگر؛ ولی اگر نکُشدش منطق پیدا میکند. یعنی فرض کنیم راوی ما بگوید: «الان وارد کلاس میشوم و میروم خودم را…» خب بله، اگر بمیرد، در همان لحظهٔ مرگ همهچیز تمام است و داستانی در کار نیست. اما چون فعل مضارع است (نه ماضی که در گذشته رخ داده باشد)، الان قرار است بیان شود؛ پس آن آخر، انگار خودکشی صورت نمیگیرد و قرار هم نیست صورت بگیرد.
نکتههایی که دوستان گفتند ، بهخصوص آقای اسکندری که خیلی فنی و تخصصی بود ، و از طرفی اینکه بعد از چند وقت دیدیم شما با یک داستان وارد شدید و در جلسهٔ نقل شرکت کردید، خودش غنیمت است. باز غنیمتِ بهتر و بیشتری است که دوستان از بیرون کار را میبینند. معمولاً وقتی خودمان کار را مینویسیم، واقف به بعضی از اشکالات یا مشکلات نیستیم؛ ولی وقتی دوستان از بیرون میبینند و نکتههایی را میگویند، اگر آن نکتهها را در بازنویسی بیاوریم، کار کمنقصتر میشود؛ حالا هر جا که بخواهیم ارائه بدهیم، کمنقصتر میشود.
اگر برگردیم به روایت: ۱. این یک «تکگویی» است؛ چون مخاطب دارد و حدیث نفس نیست. به نظرم اگر یک حدیث نفس باشد هم اشکالی ندارد و اتفاقاً کار خیلی قوی میشود. چرا؟ چون داریم ذهن او را میخوانیم؛ شبیه به «سیال ذهن» میشود و هر پریشانیای هم دیگر منطق پیدا میکند. چون رفتهایم تو ذهن و دوربین دارد ذهن او را نشان میدهد. فرض کنیم یک دوربین خوابِ کسی را نشان میدهد؛ خب خواب که اصلاً منطق ندارد! در سیال ذهن هم همینطور است دیگر؛ ما تصویرهای ذهن را انگار با دوربین نشان میدهیم.
ولی به محض اینکه مخاطب، بیرونی و عینی است ، در روایت اولشخص یا تکگویی ، مخاطب فرضی در نظر میگیریم. مثلاً: «خب آقای رئیس! حالا نوبت ماست؛ فکر نمیکردی عزلت کنند یا این کار را بکنند؟» این شخص دارد خطاب به او حرفهایی را میزند، منتها در ذهن خودش؛ اما مخاطب دارد. این میشود «مخاطب فرضی».
مخاطب فرضی در تکگویی میآید و به همین دلیل به این، «تکگویی نمایشی» هم میگویند؛ یعنی ممکن است یک بازیگر بیاید روی سن بایستد و خطاب به هر کسی شروع کند به حرف زدن، و به جای او یکسری دیالوگ بگوید یا نقلقول کند.
چون در تکگویی نظم و نسق وجود دارد، اینجا میتوانیم بگوییم: خب، این آدم آمده برای خودکشی. چرا آمده برای خودکشی؟ واقعاً خودکشی است؟ یا نه، نشئگی و خماری باعث شده بیاید؟
مثلاً همیشه با خودش میگوید: «بروم دیگر خودم را بکشم! حداقل خیلی از مرگ ما به اینها برسد…» یکسری ، به اصطلاح ، اولیایی هستند که این عادت کلامیشان است که: «میاندازم میروم که رنگم را نبینید» مثلاً «میروم خودم را بیرد میکنم که فلان…» بعد حالا اگر معتاد هم بوده باشد، خیال میکند این حرف را اگر بزند یک نوع تهدید است و یک نوع آسایش خاطر برای خودش.
ولی اگر این آدم واقعاً جداً آمده باشد کنار یک جادهای ایستاده باشد و بخواهد خودش را بکشد، خب ما میخواهیم به آن طرح بدهیم دیگر؛ میخواهیم پیرنگ بدهیم. یعنی باید یک نظم داستانی داشته باشد. خب چرا میخواهد خودش را بکشد؟ لابد پول تریاک ندارد. چرا نمیخواهد خودش را بکشد؟ پول جهیزیه ندارد. چرا میخواهد خودش را بکشد؟ چون زنش به او زور میگوید. حالا عکسش؛ چرا نمیخواهد بکشد؟ میترسد زنش برود با کسی بوده باشد. چرا نمیخواهد بکشد؟ چون میتواند یک ماشینی بخرد و با پراید فلان کند… چرا؟ یعنی بین اینکه بکشد یا نکشد، یک دلایلی و عللی برای خودکشی دارد و یک دلایل و عللی برای نکشتن.
خب، ما فرض میکنیم که این آدم در خطاب با خدا، در جایی که ایستاده دارد این حرفها را میزند. حالا اگر به قول آقای عصاری، چند تا ماشین در حال تعقیبوقریز باشند، یا یک ماشینی یا یک موتوری ، مثلاً پلیس هم نه! پلیس هم نه! ، یک تعقیبوقریزی باشد و مثلاً یک پلاستیکی یک جایی بیفتد… اینها هم نمیبینند که او کجا ایستاده. فرض کنید بعد که آنها رد میشوند، هی بخواهد برود آن پلاستیک را بردارد. انگار ما داریم به آن منطق میدهیم که این آدم که مثلاً رسیده به اینجا که خودش را سر به نیست کند، حالا یک گشایشی میخواهد برایش رخ بدهد.
جمعبندی اینکه آقای اسکندری! اگر حدیث نفس باشد، پرشها منطق پیدا میکند؛ چون دوربین دارد ذهن را نشان میدهد. اگر تکگویی بوده باشد، طبق نکتههایی که دوستان گفتند باید روایت انسجام پیدا کند: «فلانی میخواهد خودش را بکشد چون…» حالا «فلانی که آمده خودش را بکشد، نمیخواهد بکشد چون…» این را باید تو داستان ببینیم.
بعد برای آن تریاک هم، چون خود آن تریاک برای کسی که یک ذره هم داشته باشد غنیمت است دیگر؛ یک کیلو که دیگر یعنی یک ثروت! آن هم به چه شکلی از حیث اتفاق و تصادف درمیآید. حالا تو خانهٔ شما آمدند انداختند… اتفاقاً الان که شما شروع کردید به صحبت، گفتم ای کاش آقای اسکندری این را بنویسد. چون جمالزاده یک داستانی دارد که دارد میرود به اداره؛ یکهو دو سه نفر زیر یک تابوت را گرفتهاند و به امتداد ۴ نفر، برای گرفتنِ پایهٔ تابوت کس دیگری نیست. میگوید کسی را ندارد، من بروم کمک کنم. بعد میرود کمک کند و آنها هم با این صمیمی میشوند و میگویند: «آقا برو جلوگیری کن، کمک کن، مثلاً خیلی سنگین است و فلان…» این، ۱۰ قدمش میشود تا جایی که میخواهند دفن کنند. بعد هم میگویند: «این کسی را ندارد؛ حالا که شما دیگر امروز سر کار نرفتی، پس بریم یک صورتجلسه بکنیم…» بعد یکهو ۳۰ نفر میریزند به خانهٔ کسی که این بدبخت رفته یک کار خیری بکند و ردش کنند. میآیند مدعی میشوند که: «خب، پول و گیر توست، تو چه کار کردی؟» یعنی دنبالهاش میآید! دردسر از آن روز به بعد شروع میشود که میگویند او باعث شده که کجا دفن بشود و فلان و اینها.
آقای اسکندری گفت یک کیسهای انداختند توی خانهٔ ما؛ دیدم این خودش چقدر سوژهٔ خوبی است اتفاقاً! آره، چقدر میتواند سلسلهعللی را ایجاد کند؟ میتواند راجع به نیروی انتظامی، وضعیت اجتماعی، وضعیت اقتصادی، و خود مسائل خانوادگی چقدر پنجرههایی را باز کند یا کشفِ موضوع بکند! به اصطلاح، آن سوژه به نظر من خیلی جذاب بود. اگر همان را یک وقتی بنویسی ، که به هر صورت حالا به هر دلیلی یک کیسه، به قول خودت همسایه آمده که «آقا روی پشتبام یک کیسهٔ سیاه افتاده ببیند چیست» مثلاً ، خیلی تصویری و خیلی جذاب است.
اما اینکه شما تو ذهن یک معتادی رفتید و ذهن آن معتاد را در خطاب با خدا قرار دادید… از منظری که یک نویسنده توانسته تو ذهن یک آدم معتاد اینقدر برود، جوری که آقای عصاری میگوید این باید یک تجربهای داشته باشد! یعنی یا تو بجنورد تو فلان محل… هی هم میپرسد که «شما در فلان جا هستی؟ از کجا؟ آقا شما نمیپرسیدی با بجنورد بودی یا نبودی؟»
گوینده ۲: حریفِ جزئیات! اصلا تا حالا اعتراف نکرده بودی، امشب مجبور شدی در دفاع از خودت به جزئیات اعتراف کنی آقا! دریا را دارید، پشتِ پام هم رفتند…
دکتر ترابیان:
آره خب، نه! ولی اینکه توانسته خودش در ذهن چنین کسی برود و ذهن او را بخواند و برای ما به صورت طبیعی بنویسد، قدرت قلمش خوب است. علیأيحال، بین حدیث نفس و تکگویی آقای اسکندری، شما هر کدام را خواستید انتخاب کنید. اگر آن بود، انسجام طرح لازم دارد؛ اگر این بود، بر اساس سیال ذهن کار خوبی میشود. موفق باشید، خودتان را تشویق کنید. خیلی ممنون از همهٔ دوستان، ممنون.
گوینده ۳: ببخشید، سبک داستان همان رئال نیست، نه؟
دکتر ترابیان:
اگر تکگویی بوده باشد، میخواهد سیاهیها را نشان بدهد دیگر. چون تو آن خانه همینجور پیدرپی پلشتی است دیگر؛ تو آن خانه تحکم هست، جهل هست، آرزوهای بر باد رفته هست، بعد تو جامعه… بله! ولی اگر حدیث نفس باشد، دیگر یک مسئلهٔ دیگری است؛ انگار در خماری و نشئگی، آن خواب و رؤیاها میآید و میرود. ما نمیدانیم اینها همه الان تو ذهن است یا الان تو خانهاش نشسته میخواهد خودکشی کند، یا واقعاً تو… الان تو ذهنَش است دارد یک کیسه تریاک… تو حدیث نفس اینها اشکالی ندارد؛ بین واقعیت و ذهن ما درگیریم، بین خیال و واقعیت. آن اگر بوده باشد، آن یک تکنیک دیگری است. ولی اگر تکگوییِ درونی یا بیرونی بوده باشد، این دیگر اینجا باید برایش انسجام ایجاد شود.
گوینده ۲: شما الان تصور کنید که وارد ذهن یک معتاد شدید و دارید ذهنش را روایت میکنید؛ مثلاً این طبع تو ذهنَش آنجور که خوب است… داستان میگوید این دنبال این است که این ماشین شاسیبلند بیاید و این، خودش را بیندازد زیرش. چشمش که به ماشین شاسیبلند میافتد، میبیند که ماشین شاسیبلندی آمد؛ میگوید: «آخ! بروم دیگر حاضر شوم که این چیز خوبی است خودم را بیندازم جلوی این.» روی آن فوکوس کرده دیگر، من تو ذهنَش هستم و دارم میبینم. خب، این دارد میآید سمتش؛ خاطرهطوری ایستاد که یک چیزی هم انداخت، گازش را گرفت، تختهگاز رفت و دیگر ندید که این پلیس دنبالش است، این نمیدانم… این اتفاقاً جزو حالتِ دادنِ طبیعی به روایت است. فقط به عنوان [مثال] بگوییم شما مثلاً داری تصور میکنی فکر کن ذهنِ لابی است دیگر؛ مثلاً میخواهد ماشینه را… حواسش به آن است که این کی میآید که خودش را بیندازد جلویش و او نتواند ترمز کند، خب؟ دارد این را محاسبه میکند دیگر؟ خب دیگر تمام دیدش آن ماشین است؛ فقط دارد ماشین شاسیبلند میبیند، هیچی دیگر نمیبیند. ماشین آمد، تا میخواست خودش را آماده کند بیندازد…

