در شنبه 9 آبان 1405 در جلسه خوانش و نقد داستان «یک فنجان قصه» داستان آدم خوب چه دیریاب است (یا انسان خوب چه سخت گیر میاد) از فلانری اوکانر به همت موسسه فرهنگی سمر و با همکاری خانه تجربه دو در مشهد، خوانده و مورد نقد قرار گرفت. در ادامه نقد مکتوب بر این داستان را خواهید خواند:

داستان آدم خوب دیریاب است در ابتدا روایت یک سفر خانوادگی است که ظاهرا در نهایت به یک داستان جنایی ختم میشود؛ اما داستان، چیزی فراتر از صرفا یک روایت جنایی است. بهنظر، نویسنده سعی داشته در لایههای عمیقتر این داستان، درک خواننده را از مفاهیمی مثل ایمان، اخلاق و معنای واقعی «انسان خوب بودن» به چالش بکشد.
دو شخصیت کاملا متفاوت مقابل یکدیگر قرار میگیرند؛ مادربزرگ و ناجور.
مادربزرگ از همان ابتدا خود را زنی محترم و بااخلاق میداند؛ اما رفتارهایش با تصویرش هماهنگ نیست. او خودخواه است، دروغ میگوید و برای رسیدن به خواستههایش خانوادهاش را تحت فشار قرار میدهد.
از نظر مادربزرگ، خوبی در ظاهر، آداب اجتماعی و موقعیت خانوادگی افراد خلاصه میشود.(برای مثال، او خواستگار قدیمیاش، آقای تیگاردن، را مرد خوبی میداند چون سهام کوکاکولا را خریده و مرد ثروتمندی شده!)
در مقابل، ناجور یک قاتل بیرحم است که با وجود رفتارهای بیرحمانهاش، هنوز به نظر میرسد ذهنش درگیر سوالهای بیجوابی درباره ایمان (وقتی در مورد مسیح صحبت میکند) و عدالت (وقتی در مورد جرمی که مرتکب شده و مجازاتی که صورت گرفته صحبت میکند) است.
قرار گرفتن این دو شخصیت مقابل هم، مهمترین بخش داستان را شکل داده است. مادربزرگ ظاهراً فردی مذهبی، اخلاقمدار و در یک کلمه انسان خوبی است، اما در واقعیت بسیار خودخواه و مغرور است. ناجور نیز، با وجود اینکه جنایتکار و قاتل است و به هیچعنوان در دستهبندی انسان خوب جایی ندارد، اما به نظر میرسد هنوز درباره درست و غلط و معنای ایمان و عدالت درگیریهای ذهنی دارد!
زمانیکه مادربزرگ با ناجور روبهرو میشود، ابتدا سعی میکند با تعریف و تمجیدهای ناشیانه از او و یادآوری اینکه از خانواده خوبی است، جان خودش را نجات دهد. بنظر من، نویسنده قصد دارد بگوید مادربزرگ تا آن لحظه، هنوز هم خوب بودن را صرفا به موقعیت خانوادگی و ظاهر اجتماعی افراد ربط میدهد.
اما در یک لحظه، وقتی ناجور را نگاه میکند، دستش را به سمت او دراز میکند و میگوید: «تو یکی از فرزندان من هستی.»

به نظر میرسد در این لحظه اتفاقی متفاوت درون مادربزرگ رخ میدهد. او برای اولین بار ناجور را صرفا یک قاتل، مجرم یا تهدید نمیبیند، بلکه او را دقیقا شبیه یک انسان میبیند. (شاید همون چیزی که ناجور سالها بهش نیاز داشته!)
برای لحظهای ناجور از نگاه مادربزرگ، یک انسان است و ارزش درک و همدلی واقعی دارد نه تعریف و تمجیدهایی که صرفا ناشی از ترس بودند. در این لحظه دیگر خبری از قضاوتهای همیشگی مادربزرگ درباره ظاهر، پیشینه خانواده و جایگاه اجتماعی نیست؛ اینجا مادربزرگ برای لحظهای از خودخواهی و قضاوتهای سطحی که همیشه داشته فاصله میگیرد و واقعا به فردی که مقابلش ایستاده توجه کرده و یک همدلی واقعی را از خود بروز میدهد.
من این لحظه را، لحظه ایجاد تحولی در مادربزرگ میدانم. اگرچه این تحول بسیار کوتاه است و با شلیک ناجور به پایان میرسد، اما فکر میکنم نویسنده قصد داشته تغییر درونی مادربزرگ را اینگونه بیان کند:
«شاید مادربزرگ در تمام طول عمرش درباره خوبی، اخلاق و مذهب حرف زده باشد، اما تنها لحظه مرگش بود که برای لحظهای معنای محبت کردن واقعی و انسان خوب بودن را تجربه کرد».
و در نهایت، آیا همه اینها به این معنی است که ناجور انسان خوبی بوده؟! به هیچعنوان! نباید فراموش کنیم که ناجور یک قاتل است و هیچ چیز نمیتواند بیرحمی و گناه او را توجیه کند. در طول داستان نیز، ناجور هیچ تلاشی برای توجیه و سفید کردن شخصیت خود نمیکند و برداشت من این بود که حداقل تکلیف ناجور با خودش روشن است؛ او انسان خوبی نیست و ادعایی برای خوب بودن هم
ندارد!
و بله، انسان خوب، بسیار کمیاب است؛ ولی تا دلتان بخواهد اطرافمان پر است از مادربزرگهایی که یک عمر فقط خیال خوب بودن داشتند و ناجورهایی که در پی بیعدالتی یا نادیده گرفته شدن، فرسنگها از انسان بودن هم فاصله گرفتند چه برسد به خوب بودن!
ماریا نصیری

