داستان کوتاه خواهر _ نترس داداشی من اینجام گریه نکن چیزی نیست، من اینجام باز که داری گریه می کنی….. یه قصه برات بگم؟ …..یکی بود یکی نبود….. چی شده؟ _مهرآنا پام _پات چی شده؟ درد میکنه؟ _درد میکنه. بیرون نمیاد. _از دیروز که تکون نخوردی لابد پات خشک شده. دیروز عصر پیشامد بچه ها […]
آرشیو برچسب های: سمر
داستان « او» چهارمین داستان از مجموعه داستانی « او» محمد کلباسی است. خلاصه داستان: داستان در ایام بمباران تهران اتفاق می افتد. زوجی جوان، صاحب فرزندی عجیب الخلقه می شوند. مادر با دیدن فرزند دچار اضطراب و حالش بد و بدتر می شود. مرد برای درمان همسرش، به خانه دکتر می آورد و […]
داستان کوتاه: ماهی ها _مامان گفتی عقربه کوچیکه بره رو چند بابا میاد؟ _رو چهار عزیزم _وای هنوز دو تا دیگه مونده چرا عقربه های ساعت اینجا انقدر آروم حرکت میکنه عقربه های ساعت خونه خودمون خوبه زود زود رد میشه از صبح کنار پنجره ایستاده، ساعت هاست که در انتظار بابا به سر می […]
بازخوانی چند داستان از «شهروندان خوب نباید بترسند» ماریا رِوا ما عادت کردهایم که باور کنیم احترام به نظم و مقررات موجب برقراری آرامش و سعادت جامعه میشود، اما ماریا رِوا در داستانهای «شهروندان خوب نباید بترسند» درست خلاف این روند را در معرض دید میگذارد: جامعهای که در آن «دانیئیل» و دیگر شهروندانِ کیرووکای […]




