• دسته‌بندی پست:نقد فیلم
  • دیدگاه‌های پست:0 دیدگاه
  • زمان مطالعه:زمان مطالعه: 4 دقیقه

فرانکنشتاین (Frankenstein) یک فیلم علمی تخیلی گوتیک حماسی آمریکایی محصول ۲۰۲۵ به نویسندگی و کارگردانی گیرمو دل تورو است که بر اساس رمانی به همین نام اثر مری شلی از سال ۱۸۱۸ ساخته شده است. اسکار آیزاک در نقش ویکتور فرانکنشتاین و جیکوب الوردی در نقش مخلوق بازیگران اصلی هستند درحالی که میا گاث و کریستف والتس نقش‌های مکمل را بازی می‌کنند. داستان فیلم زندگی دانشمند خودخواهی به نام فرانکنشتاین را دنبال می‌کند که آزمایش او برای خلق زندگی جدید پیامدهای خطرناکی به همراه دارد.

شرح داستان و نقد فیلم

نویسنده: لیلا بهلولی شعفی

شروع این فیلم کشتی را به نمایش می گذارد که میان یخبندان گیر افتاده و مأموریتش رسیدن به قطب شمال است.

سربازان میان یخبندان مردی زخمی را پیدا می کنند با پای مصنوعی و موجودی عجیب که با شلیک سربازان مشکلی برایش پیش نمی آید و به سربازان حمله می کند، و به دنبال مرد زخمی می آید.

مرد زخمی به نام ویکتور فرانکنشتاین خود را معرفی می کند و داستان زندگی خودش را برای ناخدا تعریف می کند.

ویکتور که معنای نامش فاتح است می گوید همه چیز با پدر و مادرم شروع شد.

پدرش جراحی برجسته، مادرش اشراف زاده ای پولدار که پدر برای حفظ ثروتش با او ازدواج کرده(ازدواج مصلحتی و بی روح).

درگاه اول گیر افتادن در یخبندان، اولین فراز زندگی ویکتور در قوس اول مرگ مادرش حین زایمان برادرش ویلیام، مادری که تمام وابستگی عاطفی ویکتور به او بود با وجود پدری بیرحم و سختگیر که با تنبیه بدنی همیشه ویکتور را آزار می داد. تنفر پدر از ویکتور و مادرش.

زندگی پدر و مادرش دچار میان مایگی بود حفظ ثروت، موقعیت اجتماعی و ازدواج بخاطر مصالح و منافع.

ویکتور بعد مرگ مادرش  (تغییر غیر اختیاری) از نظر اخلاقی دچار فرو پاشی روانی و تنهایی و انزوا شد(سقوط اخلاقی) ولی در مورد موقعیت درسی و اجتماعی تلاشی مضاعف داشت (موقعیت اجتماعی افزایشی)

بعد از مرگ مادرش که به گمان ویکتور عمدی بود و پدرش بخاطر تنفر از مادرش از مرگ او جلوگیری نکرد باعث تنفر بیشتر ویکتور از پدرش شد.

پدر با ویلیام رفتار بهتری داشت و این از نگاه تیزبین ویکتور دور نمی ماند.

نگرش ویکتور نسبت به رابطه پدر و فرزندی تغییر کرده بود پدرش سختگیرتر و بدجنس تر شده بود و با برادر مهربان تر شاید هم چون بدنیا آمدنش عامل مرگ مادر بود و این موضوع مرد را به وجد می آورد و ویکتور این را حس می کرد تولدی که به مرگ مادر ختم شده بود زیر دست بهترین دکتر زمان خودش.

ویکتور خود را غرق در یادگیری هر آنچه پدر می دانست کرد تا از او هم بهتر شود، برای شکست دادن مرگ چون پدرش گفت مرگ را نمی توان شکست داد.

او رویایی دید که در آن فرشته تاریکی به او قول می دهد که بر نیروی زندگی و مرگ مسلط می شود.

آتش گرفتن مزارع مادر، شورش و سقوط مالی پدر (سقوط کاهشی غیر ارادی)

دومین فراز زندگی ویکتور مرگ پدرش و جدایی از ویلیام و رفتن او به وین پیش اقوامش، رفتن ویکتور به لندن برای ادامه تحصیل درگاه قوس دوم می باشد و سالها تلاش او برای گسترش مرزهای محدود دانشگاه و زیر سوال رفتنش در دادگاه انضباطی.

صحبت های ویکتور در مورد توقف مرگ نه کند کردن آن در آن جمع مورد تشویق و البته توجه یک نفر قرار گرفت، ادراک در مغزی که قبلا مرده است.

هر چند در دادگاه انضباطی محکوم به شیادی شد،  یک سرمایه گذار برای پشتیبانی از او پیش قدم شد مقاله ویکتور در مورد پیوند اعضای بدن مردگان.

از نظر اجتماعی جایگاه ویکتور روند کاهشی داشت.

مردی که حاضر به کمک او شد خواهرزاده اش نامزد ویلیام بود، او از نظر اجتماعی و ثروت روند افزایشی داشت و توانسته بود در کارش پیشرفت کند برعکس ویکتور (اخراج از دانشگاه) فراز.

دایی الیزابت از او خواست به دیدن ویلیام و خواهر زاده اش بیاید و کمک او برای این طرح را قبول کند.

الیزابت، ویکتور را به چالش می کشد بخاطر ایده ای که دارد.

شرافت، وطن و شجاعت ایده های ارزشمندی و  که مردم بخاطر آن کشته می شوند آن هم به شکلی که خیلی والا نیست.

نگرش الیزابت نسبت به این ارزشها بخاطر گرفتن جان انسانها بی ارزش می شود.

مرگ انسانها باعث تغییر نگرش الیزابت نسبت به این ارزشهای به اصطلاح والا می شود.

شخصیت او ویکتور را جذب می کند شخصیت جدیدی را در مواجهه با الیزابت از ویکتور مشاهده می کنید انگار مادرش را در وجود الیزابت می بیند شیشه شیری در کنارش که نشان از قطع نشدن بند ناف عاطفی اش با مادرش است.

به گفته ویلیام، ویکتور مانند الان در دوران کودکی هم دنبال جلب توجه بود.

آکسیون (عمل داستانی) صحنه صحبت دایی الیزابت دعوت به همکاری و در دیدار بعد زیر سؤال بردن ویکتور در توسط الیزابت هر چند خود ویکتور هم برای قبول این پیشنهاد تردید داشت، بعد از قبول این پیشنهاد ویکتور با دایی الیزابت و ویلیام به محل  اجرای پروژه رفتند.

ناخدا با رها کردن ویکتور موافقت نمی کند و او را تحت حمایت تاج وتخت می گیرد، با وجود اینکه موجود بیگانه تهدید جدی برای او و سربازانش محسوب می شود ( اخلاقی افزایشی)

دایی الیزابت در آن برج نیمه کاره تمام نیازهای ویکتور را فراهم می کند، ویلیام حاضر به همکاری با برادرش می شود.

ویکتور قبل از اعدام کسانی را می خواهد مورد آزمایش قرار دهد انتخاب می کند. ( اخلاقی کاهشی)

در همین حین که ویلیام مشغول کار بود دل مشغولی ویکتور همسر برادرش بود زیر باران او را تعقیب کرد و به کلیسا رفت و در جایگاه کشیش قرار گرفت تا اعتراف الیزابت را گوش بدهد و از رازهای او باخبر شود.

الیزابت دختری زیرک بود متوجه شد ویکتور را چندش آور خواند و کنترل گر و اینکه در شلوغی بازار نیز به چشم می آید او ویکتور را که ادعای باهوش بودن داشت به سخره گرفت و او را زیر سؤال برد.

اون چیزی که ویکتور در مورد خودش فکر می کرد با برداشت الیزابت کاملا متفاوت بود.

از الیزابت خوشش می آمد و برداشت او این بود که شاید جایگاهی در قلب الیزابت داشته باشد ولی چنین نبود الیزابت انتخابش را کرده بود.

من اول : تصوری که ویکتور از خودش داشت.

من دوم : تصوری که الیزابت از او داشت و در لایه ای از ابهام بود.

من سوم  :تصور ویکتور  از تصوری که الیزابت از او داشت خیال می کرد الیزابت به اون نگاهی آمیخته با عشق و تحسین دارد وباورهای او را قبول دارد.

ویکتور برای رسیدن به هدفش که خلق موجودی از اعضای بدن مردگان و انرژی که او را به حرکت درآورد و هیچ گاه متوقف نشود اعتقادات خود را قربانی کرد او برای دور زدن مرگ همه مرزها را شکست.

او در این مسیر ناخواسته به اطرافیانش آسیب زد ( مرگ ویلیام و الیزابت)

او سرمایه زیادی را که دایی الیزابت در اختیارش گذاشت صرف پروژه ای کرد که جز پشیمانی چیزی دیگری برایش به ارمغان نداشت.

ویکتور سرگرم وقت گذاشتن با الیزابت بود که دایی الیزابت تذکر داد که بودجه نامحدود است ولی صبر او محدود است.

ویکتور (در صحنه ای که الیزابت به دیدارش می آید و دلتنگی پروانه را بهانه می کند)  اعتراف می کند که نسبت به الیزابت احساس دارد، (بین ما پیوندی هست تقریبا قابل لمس) و الیزابت می گوید باور داشتن به یک چیز اون رو واقعی نمی کند با این جمله ویکتور سرخورده به سرکار برگشت و به آزمایشگاه پناه برد و در برف و سرما در حال تجسس برای جسدهای مناسب کارش بود.

قوس شخصیتی ویکتور، او باورهای متفاوتی با دیگران داشت در مورد خلقت، مرگ، زندگی عقایدی غیر موجهه از دید عامه مردم  که کاملا  جسورانه بود او خود را در جایگاه خالقی گذاشت با یک معجزه و آن هم حذف مرگ بود از زندگی فکر می کرد کارش بی نقص است ولی از دست دادن عزیزانش تلنگری بود برایش که شاید او درست فکر نمی کرده مرگ هم  قسمتی از زندگیست و شاید مانند روح موهبتی الهی باشد که دایره ادراک ما نیست.

شکست در عشق درگاهی شد برا ورود به قوس سوم در این قوس دایی الیزابت سرطان داشت و درگیری و مرگ ( فراز اول در قوس سوم ) اتفاقی او که اصرار داشت  حال که بیمار  است و مردنی، ویکتور از او استفاده کند او  نمی خواست این کار را انجام دهد ولی به طور اتفاقی دایی الیزابت  آسیب دید و نقطه بی بازگشت این داستان همان لحظه بود ویکتور چاره ای نداشت از او استفاده کرد برای خلق موجود جاودانه اش.

حال ویکتور خالق موجودی بود جاودانه که هرگز نخواهد مرد، مخلوقی جاودانه.

اولین کلمه که به زبان آورد نام ویکتور بود.

ویکتور در آموزش مخلوق عاجز بود او هر روز قوی تر و سرکش تر می شد و همین موضوع ویکتور را عصبی  می کرد. الیزابت و ویلیام به دیدنش آمدند و در سرداب الیزابت موجود را دید زیبایی و ظرافت الیزابت موجود را مبهوت کرد زخم های موجود خاطر الیزابت را رنجیده کرد.

زخمهای که به ادعای ویکتور دنیا به موجود زده و خالق بی تقصیر است.

الیزابت ویکتور را به عدم درک موجود متهم کرد.

ویکتور در حضور ویلیام اعتراف به شکست کرده و جنازه دایی الیزابت را نشانش داد.

از ویلیام خواست الیزابت را از آنجا ببرد.

ویلیام که قبل از این در میان مایگی زندگی می کرد، یک ازدواج خوب، کار مناسب و امنیت مالی و شغلی حال درگیر چالش های زندگی برادرش بود و وارد موقعیت مرزی شده بود ناخواسته بخاطر بلند پروازی های ویکتور.

ویکتور تصمیم به از میان برداشتن مخلوقش گرفت از قدرت گرفتنش واهمه داشت.

ویلیام نامه ای به ویکتور داد از انجمن پزشکی ولی دیگر دیر بود و ویکتور علاقه ای به بازگشت به کار قبلی را نداشت.

آن دو رفتند و ویکتور تصمیم به نابودی مخلوقش گرفت ویکتور برج را منفجر کرد ولی در آخرین لحظه موجود او را صدا زد پشیمان شد به طرف در برگشت و خودش نیز پای خود را از دست داد ( کاهشی، بیماری نقص عضو) در این صحنه ویکتور به عریانی رسید در مواجه با خودش با تمام بی احساس بودن و دیوانگی هایش یک لحظه دلش لرزید و خواست به مخلوقش کمک کند.

هیولا وارد اتاق ناخدا شد، خالقم قصه اش را گفت پس من هم قصه خود را می گویم.

اسمتو صدا کردم تنها ماندم میان آتش.

مخلوق تقلا کرد و از آن حادثه نجات پیدا کرد قبل از انفجار زنجیرهایی که خالق او را در بند کرده بود با زور از هم گسیخته شد و او رها شد.

به دریا افتاد کنار ساحلی امن بیدار شد وارد جنگل شد شکارچیان به او تیرندازی کردند زخمی شد و به کلبه جنگلی پناه برد.

در آنجا پیرمردی خردمند نوه اش را آموزش می داد موجود نیز گوش فرا می داد، به مروز زمان یاد گرفت کارهای انجام دهد که اعضای خانه را خوشحال می کرد جمع کردن هیزم، ساختن محل نگهداری حیوانات، (اخلاقی، افزایشی)

دیدگاهتان را بنویسید