در جلسه دیگری از سلسله نشست های دوشنبه مهربان داستان موسسه فرهنگی هنری سمر داستان «سوژه ای برای نوشتن» از خانم مهربان کریمی خوانده و مورد نقد قرار گرفت.

به گزارش وبسایت موسسه فرهنگی هنری سمر در دوشنبه 20 بهمن سال 1404 داستان دیگری از خانم مهربان کریمی با عنوان «سوژه ای برای نوشتن» خوانده و سپس توسط حضار مورد نقد و بررسی قرار گرفت. در این نشست همچون سابق در انتها جمع بندی و نکات آموزشی دکتر علی اکبر ترابیان درباره این داستان ارائه شد.

در ادامه با هم به خوانش متن داستان سوژه ای برای نوشتن خواهیم پرداخت با ما همراه باشید…

متن داستان «سوژه ای برای نوشتن»

“امروز هفتم اردیبهشته.”

با این حرف احساس کردم یکی از آن تاک های توی باغچه‌ی خانه‌ی دوران نوجوانی‌ام دور بدنم پیچید و مانع  حرکت دست و پاهایم شد. انگار که من هم یکی از میله‌های فلزی سایه بان باشم. یکی از همان هایی که در زمستان و پاییز یخ می زد و در تابستان و بهار های گرم از قابلمه‌ی روی گاز هم بیشتر داغ می کرد. و حالا، انگار که زمان درونم روی دور تند باشد بخشی از میله‌ی وجودم یخ کرده بود و بخشی دیگر از گرما می سوخت. با این حال، زمان فقط در درون من جریان داشت و در بیرون گویی خود او هم مثل من از وحشت خشکش زد.

می دانستم. از همان اول، از وقتی که از اداره وسط نهمین بحثم با مدیر شرکت در این هفته بیرون زدم و مشغول دویدن در پارک شدم، وقتی که ناگهان مثل یکی از آن مامور های شهرداری که می خواهند بساط یک جوراب فروش را جمع کنند وارد قصابی شدم و تاریخ را از “قاسم آقای قصاب” پرسیدم، وقتی که خودم را مثل یک اسب به درب ساختمان رساندم و از پله ها دو تا یکی بالا رفتم و زمین و زمان را فحش دادم که چرا این ساختمان خراب شده آسانسور ندارد، از همان موقع که در را باز کردم و طبق انتظاری که نباید می داشتم کمال را در خانه‌ی خودم دیدم و دوباره از او تاریخ را پرسیدم، از همان موقع می دانستم. نه فقط تاریخ را. بلکه تکرار آن را. چه کسی فکر می کرد تکرار تاریخ برای کسی که نعمتی در زندگی‌اش بود تبدیل به یک نفرین شود؟ خب قطعا آن یک نفر من نبودم.

کمال رویش را برگرداند و من را با نگاهی مثل شمع آب شده، گرم و لطیف، برانداز کرد. می توانستم سوزش موم را که چکه چکه روی قلبم می چکید در سینه‌ام احساس کنم. کمال دستکش های پلاستیکی را از دستانش در آورد و کنار رفت. دلمه های هنوز آماده نشده روی کابینت می توانستند حالم را خیلی بهتر کنند، فقط اگر امروز ششم اردیبهشت نبود. کمال لبخند زد. “میترا، عزیزم، چیزی شده؟”

قلبم در سینه مچاله شد و به ته اقیانوس فرو رفت. اقیانوسی که احتمالا از خون بود. “امروز چند شنبه‌س؟!” پایم را با اضطراب تکان می دادم و لبم را گاز می گرفتم. سوالی پرسیده بودم که جوابش را می دانستم. سوالی که امروز ترسناک ترین معنی را به خود گرفته بود.

“شنبه. چرا می پرسی؟”

او می دانست. می دانستم که می داند. و این را هم خوب می دانستم که قرار نیست چیزی از باطن شیطانی اش به من نشان بدهد.

با این حال، چه او می خواست قصدش را برای امروز بیان کند و چه نمی خواست، من آن را می دانستم. می دانستم که درست مثل اولین شنبه‌ی آذر ماه خواهد بود. نمی دانم از کجا و کی شروع شد. شاید از همان روز. شاید از سالها پیش. شاید از روزی که تصمیم گرفتم برای هدف های آرمانی‌ام بجنگم. شاید از روزی که با مادر و پدرم به خاطر مخالفت با نظر من قهر کردم و از خانه بیرون زدم. پشیمان نیستم. حق با من بود. می گویند علم بهتر از ثروت است. این را اکثر آدم ها طوری به کار می برند که گویی یک شوخی است. و در آخر همه‌شان ثروت را انتخاب می کنند. اما من جزوی از آن اکثر آدم ها نیستم.

“میترا، دخترم، داری اشتباه می کنی. توی این جامعه پول خیلی لازمه.”

“پول، پول، پول! همش دارین راجع به پول حرف می زنین!! پس عدالت چی میشه؟! پس اون آدمایی که زیر پا له میشن تا پولدار ها به خواسته های احمقانه‌شون برسن چی میشن؟”

مامان آهی کش دار و طولانی کشید و با نگاه “چکارش کنم؟” به بابا نگاه کرد. بابا هم قبل از اینکه تلاشش را بکند نگاه “بیا و بچه بزرگ کن” به مامان انداخت. “دخترم… گوش کن… حرفات درسته. ولی توی این دوره زمونه اگه همش به فکر عدالت و این چیزایی که میگی باشی… اگه بخوای همونطور که میگی نویسنده بشی… اون هم نویسنده‌ای که قراره کل دنیا رو به باد انتقاد بگیره، تو هم یکی از همون آدمایی میشی که به قول خودت زیر پا له میشن. ما پدر و مادرت هستیم، برات بهترین چیز ها رو میخوایم.”

“یعنی چی؟! یعنی بزرگترین آرزوی زندگیمو فراموش کنم؟! یعنی عدالت رو زیر پا بذارم؟! یعنی خلاف آرمان هام زندگی کنم؟!! نه. ترجیح می دم بمیرم تا اینکه همچین کار هایی بکنم!”

“میترا تو هنوز جوونی… نمی فهمی که دنیا چجوری کار می کنه…”

دستانم با آن حرف مشت شد. هیچ کس من را نمی فهمید. هیچ کس. دوباره به کمال نگاه کردم. او تنها کسی بود که من را درک می کرد و من را عاشقانه دوست داشت، و باید اعتراف کنم که با وجود تمام وحشتی که نسبت به او داشتم، چیزی در اعماق چاه گلویم می گفت که چقدر برای بودنش از خدا ممنونم، و چقدر به وجود او وابسته‌ام.

اولین بار که با او آشنا شدم،… یا شاید هم باید بگویم اولین بار که دیدمش، چون من قبل از اینکه او را ببینم او را کاملا شناخته بودم. در هر صورت، وقتی برای اولین بار دیدمش، توی خانه‌ام نشسته بود و در موبایلش می چرخید. وارد خانه شدم. به وضوح یادم می آید که آن شب برف می بارید و یکی از روز های آبان ماه بود. یادم نمی آید چندم، اما می دانستم آن روز شنبه بود. شنبه‌ای که با تنها دوستم، شیدا، دعوا کرده بودم و کاملا تنها شده بودم. در آن لحظه مانند یک بغض در گلو بودم که هر لحظه آماده‌ی ترکیدن بود. خودم را به خانه رساندم و به محض اینکه وارد خانه شدم، مردی را با مو های قهوه‌ای که رگه های طلایی در خود داشت و چشمان مشکی دیدم که روی مبل لم داده بود و بی توجه به من با موبایلش ور می رفت. برخلاف انتظار خودم، داد و فریاد نکردم و به پلیس هم زنگ نزدم.

شاید چون از همان اول می دانستم او چیزی فرای یک انسان است.

“تو کی هستی دیگه؟”

“اوه، بالاخره اومدی؟” کمال از روی مبل بلند شد. ظرافت خاصی در رفتارش می دیدم. برخلاف من که همه‌ی حرکاتم مانند یک گردباد ناگهانی بودند. “منتظرت بودم.”

خواستم بگویم “من که تو رو نمی شناسم!” ولی به نظرم خیلی بی معنی آمد. احساس می کردم بار ها او را دیده‎ام. شاید زیر تختم. شاید در آینه ها. پس در عوض تکرار کردم: “تو کی هستی؟”

“من کمالم. تبلور آرمان های تو به شکل یک انسان.”

و این طور بود که ما با هم آشنا شدیم. او خیلی زود به من ابراز علاقه کرد و به من یادآور شد که چطور من از خانواده، دوستان، نامزد، پول و شهرت گذشته بودم تا آرمان هایم را نگه دارم. او گفت او هم همه چیز را برای داشتن من فدا می کند.

اصلا فکرش را نمی کردم که واقعا این کار را انجام دهد.

ماه بعد خیلی سریعتر از چیزی که انتظار داشتم در خوشبختی و عشق گذشت. اما به آنها ختم نشد. می توانم هنوز به یاد بیاورم که چطور با آرامش روزنامه‌ی اولین شنبه‌ی آذر را باز کردم و وحشت زده آن را بستم. بله. من یکی از آن آدم ها هستم که هنوز به روزنامه خواندن علاقه نشان می دهد. آن هم به خاطر این بود که می خواستم برای داستان هایی که می نوشتم سوژه و موضوع پیدا کنم. آن روز هم همین قصد را داشتم. اتفاقا یک سوژه‌ی خیلی خوب هم پیدا شد. یک زن شصت ساله که در آپارتمانش به قتل رسیده بود. اما آن روز به جای اینکه این سرخط خبری من را ترغیب به نوشتن کند، قلمم و خودم را درست مثل انگور هایی که آبشان را از دست می دهند و کشمش می شوند، خشک کرد.

“مامان…”

“هوم؟ چیزی گفتی؟” کمال در حالی که با چاقوی آشپزخانه بازی می کرد زمزمه‌ی من را شنیده بود. ولی من اصلا حواسم به او نبود.

“مامان…” کمال می گوید آن موقع مثل دیوانه ها با وحشت به دیوار خیره شده بودم.

“هی… گریه نکن…” حتی متوجه اشک هایم هم نشده بودم. کمال دستش را روی شانه‌ام گذاشته بود و من را نوازش می کرد. اما حرف هایش اصلا به ملایمت نوازشش نبودند. “من فقط یکی از کسایی که با آرمان هات، با وجود من مخالف بود رو حذف کردم.”

چشم هایم بزرگتر از چیزی که بودند شدند. “چی؟!” نمی توانستم باور کنم. نه. نمی توانستم. و بیشتر از آن، نمی خواستم باور کنم. اما کمال رو به رویم نشسته بود و با آرامشی شوم به چشمان من خیره شده بود. و وجود او به خودی خود من را مجبور می کرد که باور کنم.

“تو… تو مامانم رو…؟” نتوانستم بقیه‌ی جمله را بگویم. کمال سر تکان داد. درست مثل این بود که دنیایم را در مشتش بگیرد و همراه سرش تکان بدهد. و بعد، شاید ذهنم را خوانده بود، چون گفت: “ولی تو نمیتونی به پلیس زنگ بزنی عزیزم.”

“چ… چرا؟”

او خنده‌ای بلند سر داد. “اوه، می پرسی چرا؟ چون من که آدم واقعی نیستم!”

بعد از آن ماجرا، کم کم متوجه شدم در اولین شنبه‌ی هر ماه، باید منتظر قتل یکی از عزیزانم به دست کمال باشم. مادرم، پدرم، خواهرم، شیدا، و نامزدم که به تازگی با او به هم زده بودم. همه و همه، یک به یک غرق در خون شدند. دست همانطور که من هم هر بار بیشتر و بیشتر غرق در وحشت از کمال می شدم.

“میترا، عزیزم؟”

از خیالاتم به درون رودخانه‌ی واقعیت پرتاب شدم. “چیه؟”

“چرا ساکت شده بودی؟”

دستانم را مشت کردم. هر بار که سعی می کردم یکی از قربانیان او را نجات دهم، نه تنها هیچ تغییری ایجاد نمی شد، بلکه پلیس بیشتر هم به من شک می کرد. این بار همه چیز خیلی سخت بود. بار ها با خودم شمرده بودم. من فقط پنج نفر نزدیک خودم داشتم. و امروز، اولین شنبه‌ی ماه اردیبهشت، یعنی هفتمین ماه آشنایی ما بود. هر چه فکر کرده بودم نتوانسته بودم قربانی بعدی اش را حدس بزنم.

البته که حدس هایی داشتم. مثلا این که حالا که کاملا مال او شده‌ام، دست از کشت و کشتار بر خواهد داشت. البته این تنها حدسم نبود.

“کمال.”

“جانم؟”

“امروز نوبت کیه؟”

“منظورت چیه؟”

“خودت می دونی منظورم چیه. قتل ها رو میگم.”

“اوه… تو هنوز اون ها رو قتل صدا می زنی؟ من ترجیح می دم بهش بگم پاکسازی.”

آتش خشمم شعله ور شد. “پاکسازی؟! اونا خانواده‌ی من بودن! اونا دوستای من بودن! نه چند تا انگل که باید حذف بشن!! نخند! ازت خسته شدم! مدام داری همه چیز رو خراب می کنی!” شروع به برداشتن قدم هایی به سمت او شدم. “حاضرم بمیرم تا اینکه تو باهام باشی!!” با دو دستم سعی کردم او را هل بدهم. اشک های داغ روی گونه‌ هایم جاری شده بودند.

“یادته قبلا گفته بودی حاضری برای آرمان هات بمیری؟”

رنگ از رخسارم پرید. نه با حرفی که زد. بلکه با چاقوی آشپزخانه‌ای که به سمت من نشانه گرفته شده بود. زمان متوقف شد. یا شاید هم خیلی سریع گذشت. گرمای عجیبی در شکمم احساس کردم. سوزش گرما در تمام بدنم پخش شد. و بعد درد کشنده‌ای تمام عصب هایم را درگیر کرد. از درد روی زمین افتادم. بند بند وجودم تیر می کشید و خون قرمز، لباس آبی ام را تیره می کرد.

سعی کردم گوشی ام را بردارم و با اورژانس تماس بگیرم. اما کمال آن را زود تر برداشت و در جیبش فرو کرد. با نگاهی عاشقانه من را برانداز کرد و گفت: “دیگه نمی تونی سراغ کس دیگه‌ای جز من بری، عشقم.” قدم های بزرگش او را به در رساندند. “اون دنیا می بینمت!” و رفت.

چشم هایم را بستم. بدنم رعشه می رفت. روحم خشک شده بود. دیدم تاریک شده بود. همه چیز در لکه های سیاه پنهان شد. مثل این بود که توی چشمانم جوهر بچکانند. و قبل از اینکه حتی چیزی جز درد و گرما را احساس کنم، همه چیز در یک حالت خلسه فرو رفت.

امروز هفتم اردیبهشت بود.

امیدوارم حداقل سوژه‌ی خوبی برای نویسنده های دیگر بشوم.

نقدهای مکتوب به داستان سوژه ای برای نوشتن

نقد و پارودی آقای سیدمحمد توحیدی

میترا مارکس (با نگاهی به داستانِ سوژه ای برای نوشتن، اثر سرکار خانم مهربان کریمی)

-پس عدالت چی میشه؟
کارل که پدر میترا مارکس بود! پیش از اینکه جواب دخترش را بدهد، دستی به صورت کشید و با حذف سبیل سیاه و ریش سفیدش تبدیل شد به آدام اسمیت، پدر علم اقتصاد مدرن و نظریه پرداز نظام سرمایه داری!
-دخترم… گوش کن… حرفات درسته. ولی توی این دوره زمونه اگه همش به فکر عدالت و این چیزایی که میگی باشی… اگه بخوای همونطور که میگی نویسنده بشی… اون هم نویسنده ای که قراره کل دنیا رو به باد انتقاد بگیره، تو هم یکی از همون آدمایی میشی که به قول خودت زیر پا له میشن. ما پدر و مادرت هستیم، برات بهترین چیز ها رو میخوایم.
مادر میترا خواست دهان باز کند که دخترش به غرور جوانی بر او بانگ زد. بنابراین دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت: ذلیل بشی میترا! کاش دهه یِ شصت بود و اعدامت می کردن جوجه کمونیست!
دروغ گفتم! مادرش گفت: مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی و چون باقی حرفش یادش نیامد، به سراغ گلستان سعدی رفت تا میترا را با آن ادب کند! اما چه سود، نادان ادب ندارد.
میترا چشم هایش را گشاد کرد و به من زل زد.
-عجب دروغگوی پُر رویی هستی تو! من و مامانم کِی این حرفا رو زدیم؟ ضمناً من اهل هیچ ایسمی نیستم. به من میگن میترا، ایزدبانوی ایرانی و فرشته یِ نور و روشنایی.
چشم های ایزدبانو را بستم، مشتش را گره کردم و بردمش به راهپیمایی های 47 سال قبل…
یک روز برفی به تاریخ 22 بهمن 1357 که میترا با دوستش شیدایِ شاه دوست! تا روز قیامت قهر کرده بود، وقتی به خانه اَش رسید مردی را دید که روی مبل پذیرایی اَش لم داده بود و در موبایلش می چرخید، هر چند آن وقت ها هنوز موبایل اختراع نشده بود! مرد چشمانی مشکی داشت و موهایی قهوه ای با رگه های طلایی.
-تو دیگه کی هستی عزیزم؟!
این جمله ناخودآگاه از دهان میترا بیرون پرید، در حالی که رفتار و گفتارش نشان می داد که انگار سالهاست مرد را می شناسد. 
-اوه، بالاخره اومدی؟
مرد با گفتن این حرف از روی مبل بلند شد. دقت که کردم ظرافت خاصی در رفتارش دیده می شد. برخالف میترا که همه یِ حرکاتش مانند یک گردباد ناگهانی بودند.
-منتظرت بودم. من کمالم، تبلور آرمان های تو به شکل یک انسان.
شخصیت انتزاعی کمال همان بود که میترا همیشه دنبالش بود.
-مگه تو دانای کل نامحدودی که این چیزها رو میدونی توحیدی؟!
-نه، یه بار خودت بهم گفتی.
-کِی؟
فلاش بک زدم به چند ثانیه یِ قبل.
-کمال، عشقم، من همیشه دنبال یه آدمی مثل تو بودم!
خواستم به میترا بگویم دیدی که ضایع شدی! ولی صفحات تقویم دیواری خانه اَش شروع  کردند به ورق خوردن…
روزی از روزهای پاییزی، حین خواندن صفحه یِ حوادث، میترا با دیدن خبر قتل یک زن شصت ساله به خود لرزید و همین که سرش را چرخاند، نگاهش به چشم های سرخ کمال و کارد آشپزخانه یِ خون آلود دست او افتاد.
-مامان…
چند ماه گذشت… شاید هم چند سال و هر بار یکی از نزدیکان میترا طی قتل های زنجیره ای پاکسازی شدند. بعد از مادرش که طرفدار جمهوری اسلامی بود، پدر چپی اَش حذف شد. سپس خواهر اصلاح طلبش و پس از او شیدایی که احمدی نژاد را جانشین شاه کرده بود! و آخر سر هم نامزدش شروین که شبیه خواننده یِ ترانه یِ برایِ بود! عاقبت به قول سرکار خانم کریمی، نویسنده یِ داستان سوژه ای برای نوشتن، در تاریخ 6 اردیبهشت، اما به گمان خودم در یکی از روزهای 18 یا 19 دی امسال، بین میترا و کمال دعوا شد و میترا تصمیم گرفت کمال را برای همیشه ترک کند. کمال هم که دهنش کف کرده و ظاهراً هار شده بود، کارد آشپزخانه را در شکم میترا فرو کرد.
-وای لباس آبی اَم رو قرمز کردی کمال!… آخ دلم… چرا… چرا همه جا داره تاریک میشه؟
-دیگه نمیتونی سراغ کس دیگه ای جز من بری عشقم. اون دنیا می بینمت میترا!
-نه… نه… مامان…
-جانِ مامان!
پلک های های میترا را که باز کردم، دخترک گریان خود را در آغوش مادر انداخت.
-مامان… مامان من دیگه نمیخوام دنبال عدالت باشم. دیگه نمیخوام نویسنده بشم. میخوام به جای علم برم دنبال ثروت.
-لازم نیست دخترم بری دنبالش، امشب خودش میاد خواستگاریت! البته باید از جناب توحیدی ممنون باشیم!
به این شکل میترا را عاقب به خیر کردم. روی کارت عروسی اَش هم نوشتم:
به نام پیوند دهنده یِ قلب ها
اعضای محترم گروه نقد سمر!
شما را دعوت می کنیم به جشن عروسی دو نوگل باغ زندگیمان
سرکار خانم م م و اختلاس گر سابق و کارآفرین فعلی جناب آقای ب ز!
زمان: دوشنبه 20 بهمن، ساعت 18:30 به صرف چای و شیرینی.
مکان…
در جلسه یِ نقد به اینجا که رسیدم، صحبتم را قطع کردم و خیره شدم به باز و بسته شدن دهان گربه ای که وارد اتاق شده بود.
-کمال کمال، سوژه شناسایی شد! داره به اصطلاح نقد میکنه! منتظر دستورم.

نقد خانم نیلوفر اشرافی

خانم کریمی شما که اینقدر مهربان هستید چرا؟از شما توقع نداشتم این میترای بیچاره را لای منگنه آرمانگرایی و تنهایی درون فردی خورد و خمیر کنید.راستش دلم برای میترا سوخت خیلی زود از خیالات آلوده به خونش پا پس کشید و سوژه داستانی اش را در معرض نویسندگان بی سوژه قرار داد.خب راستش من می‌خواهم داستان شما را قرض بگیرم و میترا جان را رفیق فابِ خودم کنم.چرا که این ورطه تنهایی او را صاف به مسیر سیاهی و پوچی می‌کشاند.رویا هستم دوست خیالی دیگر میترا که فقط وقت هایی سر و کله ام پیدا می‌شود که تفکرات میترا زیادی از حد عقل ستیز است. زنگ در را می زنم به تاک هایی که دور میله روی لبه دیوار پیچیده شده است نگاه می کنم.این وقت روز میترا همیشه خانه است.خورشید با ناراحتی پشت ابرها قایم شده و لکه های سیاهی جلوی در خانه بدبنمایی می‌کند.پس کجایی میترا؟نکنه ناراحت شدی استاد داستانشو نقد کرد؟همینطور که با خودم به لوله کشی گاز ناخن میکشم فکر میکنم خوب شد که میترا جایزه نوبل ادبیات را نخواست یا مثلا جایزه حقوق بشر را از نرگس محمدی ندزدید.خوب خیالاتی است ممکن است به سرش بزند .امروز کلی پشت میز میترا بیکار بودم و دلم خواست من هم نقدی بر داستانش بنویسم.می دانم که حالا حالا پیدایش نمی‌شود و همه جا خودش را آفلاین نیکند تا نقد نشود اما من هر طور شده نقدم را به دستش می رسانم.آهای میترا خانوم بسه بیا از لاکِ تنهایی بیرون .نویسنده که اینقدر منزوی نمیشه.انقدر معطلم کردی که دلم نمی‌خواهد رویای تو باشم.پس شجاعت خواندنش را داشته باش.بله امروز هفتم اردیبهشت است و من حداقل فکر میکنم تو آنقدر غرق در این تاریخ شده ای که پاک خودت را از زندگی صلب کرده ای.میترا نوع نگرش ات را خیلی دوست داشتم اما کاملا استبدادزده بود.درست بود که نمیخواستی به درون مایه خاصی بپردازی و فقط طعم خیالت را به ما بچشانی اما چرا پای عدالت را وسط کشیدی؟اما راستش فضای دهن تو را دوست داشتم خوب زدی همرو ناکار کردی؟ اما کاش از کمال یک نماد ابداعی می ساختی که خلاف تصویرهای ذهنی استاد بود.البته که این کمال با همه کمال ها فرق داشت و اسلحه به دست آمده بود گربه را دم حجره بکشد.اما فکر کنم بهتر بود میترا را یک تراپیست می بردی آخر او تبدیل به افعی طمع شده بود و هیجوره راضی به کوتاه آمدن نبود.اما یادته استاد میگفتن هرچی دنبال این باشی تنهایی خودتو پر کنی تنها تر میشی.خب معلومه تو اینقدر خواستی خودتو با آرزوها و امیدهات سرگرم کنی که بیخیال آدم های دوروبرت شدی.تو غرق شدی مثل یک کشتی به گل نشستی.نه نه هیچی نگو با عقل و منطق و استدلال دنبال این نباش که هستی خودتو به من ثابت کنی که مثمرثمر نبوده.این همه آدم تو جنگ کشته شدن خیلی هاشون آرزو داشتن نویسنده بشن اما گلوله نوش جون کردن.حتی همون خانوادت.اما جدای همه اینها قاب مدرنیته تو دوست داشتم راستش یاد شازده احتجاب افتادم.تو هم همه خانواده رو جمع کردیم بحساب خودت هرچی مانع بود رو کشتی.این کانتکست رو دوست داشتم .خب معلومه کسی که تو خانواده ای بزرگ بشه که دنبال آرزوهاشون نرن یهو تصمیم میگیره مثل اونا نباشه.خوب قبول کن متعصب هم هستی یک متعصب آرمانگرا.اما فکر نکن با کشتن اونا دایره تو وسیع تر میشه.این زمین لرزه کمال تو رو مثل تنهایی فردی مدرن چند تکه کرده.میخوای مثل اسمت بدرخشید اما تبدیل میشی به لکه های سیاهی که دو رو برتو گرفتن.میترا جان این تفرد و تکثر و پیوستگی شان در همه خانواده های ایرانی هست اما بگذار بگویم راه حلش این خیالا ت خون آشام تو نیست.این سرگشتگی و گمگشتگی ات را خوب میفهمم چرا که همه ما در عصر مدرن بدنبال راهی برای تحقق خواسته هایمان هستیم.
از نویسنده عزیز برای داستانی که بسیار زیبا و هوشمندانه نوشتند تشکر میکنم و امیدوارم روز به روز داستان های جذاب دیگری از ایشان بخوانیم.

جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان به همراه فایل صوتی


به نام خدا.

من اول تشکر می‌کنم از آقای دبیری که زحمت می‌کشند و پیگیری می‌کنند برای جلسات نقد، برای جلسات آموزشی، برای انتقال به فضای مجازی.

خیلی زحمت می‌کشند از خانم ریحانی که برنامه را مدیریت می‌کنند و از دوستانی که تشریف آوردند و باعث می‌شوند این چراغ روشن باشد.

ما به خصوص وقتی تاریکی شدید می‌شود به چراغ خیلی نیاز داریم و بهترین انتقام از تاریکی همین چراغ‌ها است.

یعنی تسلیم نشدن دیگه.

وقتی آدم می نویسه، وقتی آدم می‌خواند انگار اعلام می‌کند زنده است.

ولی سوگ مند شدن و منفعل شدن و به حاشیه نشستن و زانو به بغل گرفتن، تسلیم شدن.

پذیرفتن خود چراغ یعنی بیداری.

یعنی ما زنده ایم، ما هنوز میتونیم اثر بذاریم و همه شما که این چراغ رو روشن نگه میدارید غنیمته برای زبان فارسی، برای ایران. بله و.

ببخشید آقای دکتر من از جناب توحیدی آخر سر باید بگم که بخونن.

انشاالله بعد از صحبت های ایشون.

بله من امروز یک آماری شنیدم که خیلی متاثرم واقعا. مبتلا هستی؟ بله.

امروز اعلام کردند که حدود 200 نفر از دانش آموزان ما در این ماجراها کشته شدند. مرسی.

دانش آموزانی که مثل مهربان توانستند داستان بنویسند، به آرزوهایشان فکر کنند، به خیالات شان فکر کنند، به احساساتشان برسند ولی خاموش شدند.

و ما را در یک سوگ عمیقی فرو بردند.

خوشحالم که مهربان قلم به دست گرفته و می نویسد.

امیدوارم که این نسل بخصوص این نسل عمیق تر، دقیق تر، پویا تر به میدان بیایند و انجمن سمر.

امیدوارم که این نسل را بیشتر جذب کند و به میدان بیاورد.

چون به زودی کشور دست این ها خواهد بود و این ها باید اداره کنند و بچرخانند.

با فکر و با تفکر و با عقلانیت، به دور از احساس.

برای همین من توصیه اولم این است که مهربان سعی کن از تجربه های نزدیک به خودت بنویسی.

توی داستان داستان نویسی اگر تجربه و تحقیق نباشد خیال و احساس غالب می شود.

بعد یکی میگه مدرنه، یکی میگه سورئال.

یکی میگه رئال.

توی سنی که شما هستید خیلی تجربه های قشنگی دارید.

خیلی تجربه های شنیدنی ای دارید که نسل بعد از شما نمی دونند و نمی تونند بشنوند و اون ماجرایی که در شاهنامه سهراب و رستم و سهراب نسل امروز و رستم نسل دیروز وقتی همدیگر را می فهمند که کار از کار میگذره.

شماها اگر زودتر خودتان را بنمایید، سهراب زودتر خود را به رستم معرفی می کند و نشانه های فرزند بودن رو بگه پهلویش دریده نمیشه.

ما کمبود تکثر داریم.

تو جامعه کمبود صدا داریم.

خوبه که شما از تجربه های خودتون و عالم خودتون بنویسید تا ما بفهمیم شما متفاوت هستید، مخالف نیستید.

شما متضاد نیستید.

شما ملحد نیستید.

شما کافر نیستید، شما منحرف نیستید.

شما فقط متفاوت هستید، احساس متفاوتی دارید.

خیال متفاوت، فکر متفاوتی.

ولی باید بنویسید.

خودتون باید این کار رو بکنید.

نباید دیگران برای شما بنویسند.

ما به داستان نویس هامون میگیم الان آقای دکتر صوفیان که اینجا نشستند چندین کتاب چاپ کردند ولی من میدیدم وقتی که تجربه های خیلی زیادی دارند خیلی زیاد ولی میدیدم در خیلی از موضوعات تحقیق می کنند، تجربه و تحقیق داستان رو زنده تر میکنه.

درسته ما باید از احساس هم استفاده کنیم.

از خیال هم استفاده کنیم ولی احساس و خیال طعام طعم و مزه داستانه.

یعنی اگه داستانی احساس نداشته باشه بی مزه است.

خیال نداشته باشه بی مزه ست.

ولی اگه داستانی تجربه و تحقیق نداشته باشه مثل گل کاغذیه مثل گل پلاستیکیه طبیعی نیست.

ما هم تجربه و تحقیق رو نیاز داریم یه جاهایی نیاز به تحقیق کنیم، مطالعه کنیم، مصاحبه کنیم حتی بریم.

آقای دولت آبادی بچه سبزوار هست ولی میره تو.

مژگان زندگی میکنه تو روستاها میره و زندگی میکنه که بچش سرما و گرما رو.

ارتباط با مردم رو خیلی مخیل ننویسه.

خیلی خیالی ننویسه.

یک جاهایی خودمون تجربه داریم.

یه جایی میریم تحقیق می‌کنیم، مطالعه می‌کنیم، مصاحبه می‌کنیم.

اینا به طبیعی بودن داستان خیلی کمک می‌کنه، خیلی کمک می‌کنه.

ولی اگر این دوتا کم باشه انگار یه غذای درست می‌کنیم که دو تا ماده بیشتر از اندازه بیشتر داریم.

چاشنی رو می زنیم، فلفل بیشتر می‌زنیم.

مثلا نمک بیشتر می‌زنیم یا کمتر می‌زنیم.

به قاعده باید باشه، به اندازه باشه نباشه احساس و خیال میچربه به اون بخش دیگه.

این یک نکته و نکته بعدی که آقای استاد دبیری اشاره کردند راجع به فعل که گفتند اگر با فعل مضارع نوشته میشد آخرش تموم میشد.

فقط چون اول شخصه اینجوره ولی اگه سوم شخص میبود که دیگه موردی نبود شما از فعل ماضی بعید و نقلی بعد میده به روایت.

پرسپکتیو خیلی از نظر برجسته سازی بیشتر میکنه.

این تذکری که استاد دادن چون شما با راوی اول شخص اینو نوشته بودی راوی اول شخص درست میگن.

اگه قراره راوی آخرش بمیره بعد کی اینا رو برای ما تعریف کرده؟ میخواد بکنه؟

مضارع که باشه ما هم مثل راوی همینجور قدم به قدم میریم تا آخر.

تذکر درستی بود ولی اگه یه وقتی خواستی شخصیت داستانت رو بکشی که هیچ اشکالی هم نداره میتونی از سوم شخص استفاده کنی که دچار این مسأله هم نشه.

نکته آخر اینکه اگر شما از تجربه های اطراف خودت سوژه بگیری و بنویسی دو تا ویژگی داره یکی اینکه حسی تر میشه یعنی اینجا میای میخونی ما رو هم به دنیای خودت میکشونی.

نکته دوم بحثی بود که خانم امینی گفتن اگه رفتی سر کلاس خانم امینی سر کلاس برای دوستات هم خوندی؟

اونا هم ارتباط زودتر میگیرن خیلی زود ارتباط میگیرن.

یعنی هم برای هم سن های خودت راحت تر پل میزنی هم ما که گذشته هستیم وارد دنیای شما میشیم.

به هر صورت اینکه خیلی خوب خواندی، خیلی خوب اجرا کردی.

پرسوناژها انگار با همون حس و حال ها داشتند.

این عالی بود.

این که تونستی یک داستانی خلق کنی و استاد راضی هست.

عالی بود ولی به نظرم اگه به دنیای خودت برگردی و به.

احساس مربوط به دنیای خودت.

تفکر مربوط به دنیای خودت.

آرزوهای مربوط به دنیای خودت.

الان بچه های هم سن و سال شما نحوه ارتباطشان با فضای مجازی با ماها فرق داره.

شبکه ارتباطی شون با دنیا فرق داره.

اینا رو ما خیلی بیخبریم.

اگه بتونی تو این دنیا از این علم بهره ببری و سوژه تهیه کنی انشاءالله امیدواریم خیلی تاثیرگذار تر و فاخرتر کارهای بعدیت رو ببینیم.

باز هم تشکر میکنیم از شما، از استاد.

از همه عزیزانی که اومدن این جلسه رو تشکیل دادن و امیدواریم بچه های دیگه هم که مثل ایشان مستعد هستن ببینیم.

هر چی این نسل تو میدان بیان واقعا باعث شعف و شادی یعنی ما امیدوارتر میشیم.

دیدگاهتان را بنویسید