داستان نویسان و داستان دوستان در موسسه فرهنگی هنری سمر دوشنبه مهربان داستان دیگری را با داستان «ویگن را روی پل صراط دیدم» برگزار کردند.
در دهم شهریور سال 1404 داستان نویسان و نقادان در دوشنبه مهربان داستان دیگری به خوانش و نقد داستان آقای علیرضا جمشیدی با عنوان «ویگن را روی پل صراط دیدم» نشستند. پس از خوانش این داستان نقد حضار بر این داستان ارائه شد و سپس جمع بندی دکتر علیاکبر ترابیان بر داستان ارائه شد. در ادامه متن داستان و سپس نقدهای مکتوب به آن را خواهیم خواند.

ویگن را روی پل صراط دیدم
شیخ حیدر که شال روضه خوانی به سر میبست آمده بود تا موزائیکهای حیاطمان را عوض کند. خانهمان نقلی بود باغچه داشت بزرگتر از کف موزائیکی حیاط. موزائیکها از یخبندان پارسال کج و کوله بالا زده بودند. بعضیهایشان ترک خورده و بدچشمی میکردند، حال حوض وسط باغچه هم خوب نبود. بعد از زمستان آب نشده بود. بابام از شیخ خواسته بود بعد از تعویض موزائیکها دستی به سر و روی حوض بکشد تا پُر آب شود. شیخ، اول صبح لباسهایش را در آورد تا لباسهای کهنه بنایی را به تن کند، سرش را سمت آسمان برد و بسم الله گفت، همین که چشمش به روی شیروانی افتاد لباسهای نصفه نیمه پوشیده را از تن درآورد تنبانش را پا کرد قبایش را پوشید و شالش را بست و چند بار به حال استغفار انگشت بر لبانش آورد و بوسید بیل و تیشه را جمع کرد تا برود بابام هر چه به او گفت نرو، گوش نکرد دست آخر گفت :
- فاحشهخونه آوردی اکبرآقا ؟!
بابام به رگ غیرتش برخورد داد کشید.
- به درک که نمی مونی مگه کسی تو رو مجبور کرده بشینی پاش.
- آقا خونم جوشه معصیت داره زیر علم یزید کار کنم
- خجالت بکش علم یزید؟؟!
دکمه اش را فشار میدادی، می نشستی تا نور سفید صفحه را پر کند نقطه نورانی به آهستگی بزرگ میشد. بعد صدایش در میآمد وقتی تصویر میآمد ذوق زده میشدیم، سوپرمن می آمد، سوپرمن خانه همسایه هم می آمد قهرمان بابام شزم بود. آخر شب برفکهایش دیدنی بودند، شیخ دور خودش چرخید انگار دنبال ساک دستیاش میگشت. مچاله کرده بود زیر درخت گلابی و روی آن قابلمه غذای ظهرش را گذاشته بود.
- مگه پول حروم میاری ،خونه این چیه خریدی برا زن و بچه ات
پول بابام حقوق کارمندی اش بود قول داده بود عیدی اش را بگیرد تا بخرد، نوروز رسید و یک شب با مامان رفته بودند خیابان ارگ و از فروشگاه روبروی اداره اش عیدی اش را داده بود و آن را خریده بودند و داده بودند وانتی بیاورد، وانتى رفته بود روی شیروانی و آنتن را میخ کرد به دریچه، شیروانی سیمش را آورد پایین و شد علم یزید یکی دو تا فروشگاه توی ارگ تازه تلویزیونها را پشت ویترین گذاشته بودند آن وقتها ارگ مشهد نو نوار بود سینما داشت، باغ ملی داشت.
سمت خیابان خسروی به طرف فلکه حضرت که میپیچیدی درست نزدیک مسجد بناها، تماشاخانه گلشن بود و بالاتر فروشگاه آلات موسیقی چنگ. مامان و بابام به تازگی عادت کرده بودند دست تو دست هم بروند باغ ملی قدم بزنند و بروند کافه چمن پشت یک میز دو نفره بنشینند و بستنی حصیری گاز بزنند مامان تازه چادرش را برداشته بود و یک کت دامن مشکی ساده می پوشید که تا پایین ساق پا را میپوشاند از سینما که بر میگشتند قیافه مامان جوانتر میشد.
بابام وقتی دید شیخ عزمش را جزم کرده تا برود خودش را آرام نشان داد و لحنش را ملایم کرد.
- جون پسرت بازی در نیار شیخ تلویزیون اونجا تو اینجا تو حیاط چه ربطی داره… انگار ندیدی کجاس.
شیخ شالش را روی سرش محکم کرد
- من نمیبینم… خدا که می بینه کجا گذاشتین .
تلویزیون را گذاشته بودیم کنار هال زیر قاب عکس مرحوم آقا بزرگ. مارک شاوب لورنس 24 اینچ مبله که روکش چوبی قهوهای داشت با شیشه دودی دو تا در به دو طرفش باز میشد. وقتی آخر شب برنامههایش با سرود شاهنشاهی تمام میشد بابام درش را قفل میکرد و کلید طلاییاش را میگذاشت توی جیبش و روزها با خود میبرد اداره. مامان که متوجه جر و بحث شیخ و بابام شده بود از داخل هال آمد روی ایوان چادر سفید گلدارش را جلوتر کشید.
- شما که چیز فهمی شیخ … سریال هاش اونجورام بد نیست دیگه. اشک آدمو در میاره.
مامان پای سریال مراد برقی که می نشست از خوشمزه بازیهای مراد بلند بلند می خندید و گاهی دلش برای محبوبه عشق مراد میسوخت و میزد زیر گریه که چرا بابای محبوبه نمی گذارد مراد با دخترش ازدواج کند.
شیخ حیدر را کارد میزدند خونش در نمی آمد زیر درخت گلابی ایستاده بود پرچانگیهایش با بابام بالا گرفته بود سرش تا زیر شاخه گلابی میرسید. گمانم چهل سال را رد کرده بود، با چشمانی درشت و رنگی و ابروانی پرپشت چهارشانه بود و تو دل برو با ته ریش مشکی، که با صورت سفیدش کنتراست ایجاد میکرد. ته قیافه اش سادگی مرد دهاتی را داشت و ظاهرش جذابیت پسر شهری. هر چه بود دخترهای روضه ای خاطرش را میخواستند و حال میکردند به او بگویند سید حیدر، اما اهل محل می گفتند سید نیست. رنگ بابام پریده بود از بس به شیخ التماس کرد.
- خدا رو خوش نمیاد… قول داده بودی… فردا مهمون دارم حالا از کجا بنا گیر بیارم این مسلمونیه شیخ؟
شیخ زیر لب تند و تند ذکر خواند و نگاه غضبناکی به روی شیروانی انداخت.
- نه مسلمونی اونه
چشمهایم به آنتن روی شیروانی خیره شد کفتر حضرتی دم سفیدم روی تیغه اش جاخوش کرده بود، دیگر جر و بحثهای بابام و شیخ را نمیشنیدم دلم میخواست از کف حیاط پرتاب شوم روی شیروانی کنارش بنشینم با خودم میگفتم کفتر زبان بسته از اینکه به جای نشستن روی شاخه گلابی روی شاخ آنتن نشسته خوشحال است. او کفتر ساكت من بود فکر میکردم کنار میکی مووس بودن خوشحالش کند، لابد اسم فیلم سینمایی جمعه شب را میدانست و میدانست شب ها گوینده اخبار بعد از تعطیلی تلویزیون کجا میرود. او به شاخههای آنتن خو گرفته بود، انگار خودش را وسط برفکهای آخر شب تلویزیون میدید. شاید همه کفتر حضرتیها اینجوری شده بودند بابام بیل و تیشه را برداشت تا شیخ با خودش نبرد شیخ در حالی که پایش را توی کفش محکم میکرد دمپاییهای کهنهاش را داخل ساک دستی جا داد.
چند شب قبل از این ماجرا خواب شیخ حیدر را دیده بودم همین کفشها پایش بود، شیخ و چند نفر از زنهای روضهای روی پل صراط راه میرفتند زنهای چادر سیاه پشت سر شیخ قطار بودند.
اما صورتشان واضح نبود شیخ دست زن پشت سرش را گرفته بود پل صراط باریکه ی سیاه بود، پایینش طرف چپ فرشته عذاب نشسته بود و طرف راست حور و پریهای لخت بودند. لختتر از خانمهای مو بلوند آمریکایی که آخر شب به تلویزیون میآمدند شیخ پایش لغزید که بیافتد، دکمه استيل وسطش را چرخاند صدایی هولناک قیامت را لرزاند اول شیهه اسب کابوی و بعد صدای تام جونز گیتار ویگن و آخر از همه آهنگ بابا کرم. شیخ روی پل قر ریزی به کمر داد و بعد که چشمش به فرشته عذاب افتاد ادای عصبانی ها را در آورد.
- این چیه خب خر دجاله دیگه چند نفرو با خودش می بره جهنم.
از روزی که تلویزیون به خانه ما آمده بود تکرار سریالها را در خواب میدیدم شیخ بند ساک دستیاش را چند لا دور داد و انداخت روی شانهاش دوباره نگاهش را به آنتن روی شیروانی انداخت. نمیدانستم حواسش به کفتر حضرتی است یا آنتن را ورانداز میکند، از ته دل آه کشید.
- سه چهار روزه دیگه دهه محرم تموم میشه معصیت نکنید پاپیچتون میشه. امام حسین احترام داره.
شب اول محرم بود که عصر از مدرسه آمده بودم خانه مامان یک پارچه مشکی روی تلویزیون کشیده بود و رفته بود روضه خانه خاله شیخ آنجا روضه میخواند پارچه طوری کشیده شده بود که هیچ کجای تلویزیون دیده نشود بابام کفری نشسته بود گوشه هال و زانوی غم بغل گرفته بود
- من خیلی به مامانت گفتم مگه محرم قراره چی رو ببینیم تو این لامصب، تازه بعد فیلم اشعار مذهبی پخش میکنه مامانت میگه فعلا تعطیل معصیت نکنیم تا دهه تموم بشه.
تعجب کردم چرا مامان باید این حرف ها را بزند
- اینا همش تبلیغات شیخ حیدره که تو روضه تو گوش مامانت و زنای در و همسایه میکنه و همه شونو اسیر و عبید خودش کرده، شیخ بازیگر خوبیه
بابام راست می گفت شیخ به تنهایی آرتیست بود صدای نرم و موزیکالی داشت، بدون خش، استریوفونیک بابام وقتی سر شوخی اش با مامان باز میشد میگفت:
- عارف و گوگوش باید بیان جلوش لنگ بندازن
مامان هم میخندید انگار دلش برای صدای شیخ غنج رفته باشد.
- تو خیالم ویگن میخونه
بعد خندههای ریزش را ادامه میداد و میگفت:
- وقتی میخونه انگاری ویگن روضه میخونه
مامان از پله های ایوان پایین آمد. چادرش را جمع کرد تا روی ماسههای تلنبارشده حیاط کشیده نشود، از کنار موزائیکهای نویی که ردیف کنار دیوار چیده شده بودند رد شد و پهلوی بابام ایستاد شیخ سرش را پایین انداخت.
- آبجی، دروغ میگم؟ شما پای روضههای من بودین به حرمتای روضهها شما یه چیزی بگین.
دوازده سیزده سال بیشتر نداشتم که مامان من را میبرد روضه شیخ. بعضی از زنها رو میگرفتند و بعضیهایشان جور دیگری به من نگاه میکردند و سر مامان غر میزدند که پسر خرس گنده ت ممیز شده. بی حیایی میشه بیاد مجلس زنونه. اما شیخ راحت وسط زنها مینشست عطر و گلابی که به خودش زده بود مجلس را بر میداشت وقتی مسئله میپرسیدند گاهی نگاه هیز زیر پوستی به این و آن میانداخت. روضه سوزناک که میخواند معلوم بود آخ و ناله ی دخترهای دم بخت و زن بیوهها دلش را برده است. پیرزنها هم از زیر چادر شیخ را می دیدند که به سر و سینه اش می زند.
یک بار وسط روضه یکی از زنهای روضهای از زیر چادر لحنش را طنازانه کش داده بود و گفته بود نمیری سید.
بابام دستش را توی جیبش برد و یک اسکناس سبز پنج تومنی در آورد و به سمت شیخ گرفت
- بیا آقا حيدر انعام شما
- بذار تو جیبت… حروم خدا با اینا حلال نمیشه
- شیخ اگه بری آبروم جلوی همکارای اداره میره… با این موازییکای شکسته پکسته
- آبرو اکبر آقا؟ این خردجال که بیشتر آبرو بره خدا پیغمبری باید برم
بعد چشمش که به من افتاد گفت:
- ها!! پس تویی شازده …. کریم یه چیزایی میگفت یکی اومده بچههای کلاسو دور خودش جمع… کنه و داستان میگه
از خجالت سرم را پایین انداختم. کریم پسر شیخ بود. همکلاس بودیم توی مدرسه کارم این شده بود که داستان فیلم دیشب تلویزیون را برای بچه ها با آب و تاب تعریف کنم. بچههای کلاس ده که تازه پشت لبشان سبز شده بود و صدایشان خراش داشت از ماجرای عشقبازی آرتیستها هوایی میشدند. کریم وقتی قصه فیلم می گفتم دهانش باز میماند و حواسش محو زنهای فیلم میشد. کریم می گفت:
- با این حرفات شبا شیطونی میشم ها
گفت
یکبار کریم سادگی کرده بود به باباش گفته بود برایشان تلویزیون بخرد و شیخ حیدر چند سیلی محکم به صورت کریم نواخته بود و شب تا صبح کریم را در انباری زیر زمین حبس کرده بود، اهل محل گفتند انباری شیخ جای ترسناکی بوده تاریک و بدون لامپ حتی مادر کریم را داخل آن زندانی می کرده، تا دیگر برای خرجی ندادن سرش نق نزند.
بابام سر سبیلش را چرخاند و یک لاخ آن را کند و لبش را گاز گرفت.
- من هر چی بگم باز تو حرف خودتو میزنی… شیخ روزگار عوض شده
- ببین اکبر آقا تو خارج چرا اینقدر بی ناموسی زیاده. زنها حیا رو قورت میدن و بی شرفی رو استفراغ می کنن، خونواده ها پاشیدن
با خودم گفتم بی ناموسی؟ مدیر مدرسه میگفت قرار است درسهایمان را از توی تلویزیون پخش کنند، این کجاش بی ناموسی بود اما شاید از حق نگذریم تلویزیون داشت رابطه مامان و بابام را شکر آب میکرد یکبار وقتی داشتیم فیلم می دیدیم بابام از دیدن یکی از زنهای آرتیست خوشش آمده بود.
- نگا کن زری این زنه چقد خوشگله شبیه خانم اداره می مونه اونم مینی ژوپ میپوشه هنوز حرف بابام تمام نشده بود که مامان بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد و رفت داخل آشپزخانه تا شام بیاورد، مامان سر دعوا که می افتاد بغض میکرد و چیزی نمی گفت فقط صورتش گر میگرفت.
بابام دست شیخ حیدر را چسبیده بود که نرود هم نمیخواست التماس کند و هم می خواست او بماند و کار را تمام کند فردای آن روز قرار بود همکارهای اداره بابام بیایند خانه ما و از خرید نوظهور بابام پرده برداری کنند و ببینند اگر تصویردهی خوبی دارد آنها هم برای خود بگیرند، برای همین بود که بابام دست شیخ حیدر را ول نمیکرد تا بچسبد به کار و کف حیاط را درست کند.
صبر بابام داشت از پرحرفیهای شیخ لبریز میشد. بابام زود حوصله اش سر می رفت، کم حرف می زد اما توی سرش غوغایی بود فکرش مثل تلویزیون شده بود همه چیز داشت از زنهای بور و تور چشم آبی آمریکایی بگیر تا اسب حضرت عباس. از روضه هیئت که بر می گشت خانه پیشانیاش قرمز بود وقتی میپرسیدم چیزی نمیگفت شیخ حیدر دستش را از دست بابام بیرون کشید و به طرف در حیاط راه افتاد، مامان چشم گرداند و آهسته گفت:
- بدو دنبالش
- وایسا شیخ
- توی همین جعبه که آدمو کافر میکنه روضه خونا هم روضه می خونن بخدا، الانم به حرمت این روزای عزیز پارچه سیاه روش کشیدیم میگی دروغ میگم خب برو بالا نگا کن
شیخ حیدر توقفی کرد دستی به ریشش کشید انگار در فکری عمیق فرو رفته بود، همانطور که لب باغچه ایستاده بود توی جیبهایش را وارسی کرد و تسبیحش را درآورد و استخاره گرفت، مکثی طولانی کرد.
- چی شد شیخ
- بد نیومد، بلا قضا دور باشه اکبر آقا نعوذ بالله به احترام آبجمیمون باشه فقط یه شرط داره حرمت ایامو نگه داری
ته خنده ای در صورت بابام پیدا شد و به سمت مامان چشمکی زد دستت طلا ،شیخ فردا که میهمونام بیان میگم بهشون معرفت کردی
بالاخره فردای آن روز رسید دم دمای عصر بابام موزائیکهای نوی حیاط را آب پاشی جارو کرده بود، حوض تازه رنگ شده را آب کرد و ماهی سرخی داخل آن انداخت کت و شلوار اداره اش را پوشید و کراواتش را زد.
زنگ خانه را زدند با عجله سمت در حیاط دوید خانم مینی ژوپی اداره با هفت قلم رنگ و روغن به خانه ما وارد شد با بابام سلام و علیک گرم و گیرایی کرد، موهای بلوند را از پشت بسته بود، بلوز چسب و دامن کوتاه سفید پوشیده بود بابام بفرما زد، خانم با کفش های پاشنه بلندش پله ها را سمت ایوان بالا رفت پشت سرشان راه افتاده بودم. داخل هال شدیم. یک طرف آشپزخانه بود و طرف دیگرش به دو اتاق میهمان خانه و نشیمن راه داشت. خانم ایستاد روبه روی تلویزیون و همه جای خانه را ورانداز کرد. چشمش به عکس آقا بزرگ افتاد
- خدا رحمتش کنه… چه خونه ی قشنگی داری اکبر آقا
بابام پرید برایش دمنوش بهار نارنج ریخت که مامان آماده کرده بود و گذاشت توی سینی
- چشمات …!!! چشماتون… ینی قشنگه… ینی میبینه را راستی همکارا چرا نیومدن قرار شد من بیام… تو جاهای خوبشو واسم تعریف کنی و برم براشون بگم
بعد پقی زد زیر خنده سینی توی دست بابام لرزید.
مامان از لای در آشپزخانه خوش و بش آنها را نگاه میکرد بدجوری گرم گرفته بودند، خانم دل می داد و بابام قلوه میگرفت با لوندی از بابام چیزهایی از تلویزیون و فیلم هایش می پرسید و بابام در جوابش فقط خنده تحویل میداد وقتی با خانم مینی ژوپی حرف میزد حالت چشمهایش فرق میکرد. برق شیطنت داشت.
خانم بعد از کلی وارسی تلویزیون و سوال و جواب بالاخره خداحافظی کرد و بابام سمت در حیاط دنبالش دوید از پنجره هال خانم و بابام را تماشا میکردم وسط حیاط مکثی کرد و کنار حوض ایستاد و با دست فواره را نشان داد که آب را بلند می کرد و تا زیر شاخه گلابی بالا میبرد به بابام چیزهایی میگفت بابام اشاره به داخل حوض می کرد. شاید تک ماهی سرخش را نشان خانم میداد.
وقتی خانم رفت مامان از آشپزخانه بیرون آمد، صورتش گر گرفته بود گوشتکوب دستش بود بابام که برگشت بالا مامان با گوشتکوب محکم به شیشه تلویزیون کوبید. صدای مهیبی در خانه پیچید بابام خشکش زد و بعد پرید تا گوشتکوب را بگیرد، مامان گوشتکوب را زمین انداخت بغضش ترکید.
- زهرا نباشه زهرا بمیره… خاک تو سر من که باهات اومدم این لعنتی رو خریدم.
بابام هاج و واج وسط هال نشست مامان هق هق میکرد رفت به طرف راهرو و از روی جالباسی چادر مشکی اش را برداشت.
- میرم خونه آبجیم. زنیکه پتیاره خودشو مثل این آرتیستا ساخته بود از ناف تا… همه جاش پیدا بود… هر وقت این بساط بی ناموسی رو جمع کردی بر می گردم.
بعد چادر کشید سرش و از روی موزائیکهای تازه آب پاشی شده حیاط رد شد، از خانه بیرون زد و پشت سر در را محکم بهم کوبید بابام شرق و شرق به پیشانی اش زد، شکاف باریک و سیاهی از بالا تا پایین روی شیشه دودی تلویزیون نقش بسته بود، طوری که صفحه
را به دو نیم تقسیم میکرد یاد خوابی که دیده بودم افتادم باریکه ی شکاف مثل پل صراه شده بود، صورت مامان به ذهنم آمد یکی از همان زنهای چادری روی پل بود، زن های روضهای پشت سر شیخ راه افتاده بودند. آواز ویگن بلند شده بود به وسطهای پل که رسیدند نزدیک بود پایشان بلغزد و بیافتند پایین کنار فرشته ی عذاب روکشی سیاه تلویزیون مچاله روی زمین افتاده بود پیشانی بابام قرمز بود.

نقدهای مکتوب به داستان ویگن را روی پل صراط دیدم
نقد خانم نیلوفر اشرافی
همه چیز با آمدن یک جعبه ی سرگرمی شروع میشود.انگار سر و صداهای خانه هم به خاطر سر و صداهای همان جعبه است.داستان با توصیف های بسیار زیادی از گفتگو جا می ماند در حالی که بسیاری از بخش های آن میتواند بجای توصیفات (هر چند که اینقدر نویسنده بسیار دلنشین آورده) از گفتگوی وضعی مثلا استفاده کند تا آخر داستان خواننده هم خودش نتیجه گیری کند.نماد سازی های زیبایی در داستان بود مثل کفتر و حتی ماهی که بنظرم نویسنده احساسات شخصیت هارو به خوبی با اونها نشان داده .در رابطه با سبک داستان من فکر میکنم رئالیسم هست. فضای داستان با گره ها و بحران هایی که دارد بخوبی دوره تاریخی و بینشُ نگاه اکثریت را نشان می دهد و خواننده کاملا با آن همذات پنداری میکند.
نقد خانم زینلی
داستان درباره خانوادهای است که به تازگی تلویزیون خریدهاند. بابا به تلویزیون علاقه زیادی دارد، ولی مامان تحت تأثیر شیخ حیدر روضه خون محل فک میکند تلویزیون باعث گناه و معصیت است،بابا شیخ حیدر را آورده تا موزاییکهای توی حیاط را درست کند چون قرار است همکارانش برای دیدن تلویزیون به خانه آنها بروند، شیخ حیدر وقتی آنتن تلویزیون را روی پشتبام میبیند، کار را رها میکند و میخواهد برود،اما بعد استخاره به کارش ادامه میدهد
در پایان داستان
بابا برای نشان دادن تلویزیون به همکار خانمش خیلی هیجان زده است با دیدن رفتار صمیمانه بابا با همکار زن ، مادر در اوج خشم شیشه تلویزیون را با گوشتکوب میشکند و قهر میکند و از خانه میرود.
موضوع داستان👇
تعارض سنت و مدرنیته؛
درگیری یک خانواده بین دنیای جدید مثل تلویزیون و باورهای مذهبی و سنتی
طرح و پیرنگ( علت و معلول)👇
مامان شیشه تلویزیون رو میشکند و از خانه قهر میکند و میرود
چون بابا به جای محبت به مادر وقتش را با تلویزیون میگذراند و با همکارش که خانم هست خیلی صمیمانه رفتار کرد
حادثه داستانی،👇
اوج حادثه در داستان شکسته شدن شیشه تلویزیون توسط مادر و ترک خانه
راوی داستان 👇
پسر خانواده است و مشاهده گر است.
شخصیت پردازی مستقیم 👇
شیخ حیدر با چشمان سبز ،چهار شانه،ته ریشی مشکی، صدای نرم،
همکار بابا
خانم مینی ژوپ، آرایش با هفت قلم رنگ و روغن، دامن کوتاه، بلوز چسبان، موهای بلوند
شخصیت ها چند بعدی 👇
شخصیت ها کاملاً خاکستری اند، نه کاملاً خوب، نه کاملاً بد
مثلاً بابا خودشو با یک تلویزیون مدرن جلوه میده اما در رابطه با همکارش مرزها رو رعایت نمیکنه.
مثلاً شیخ حیدر خودشو مذهبی جلوه میده،ولی گاهی رفتاراش ریاکارانه و شهوت آلود است.
شخصیت های داستان بین مرز مدرن و مذهبی گیر افتادن مادر اعتقاد داره که تلویزیون معصیت و گناهه اما میشنه پای تلویزیون و فیلم نگاه میکنه اما از اون طرف با خانومای محل به روضه و پای منبر شیخ حیدر میره.
بیشتر داستان توصیفی بود اگر به اندازه از گفتگو هم استفاده میشد بهتر بود.
داستان در سبک رئالیسم نوشته شده بود.
«آقای جمشیدی عزیز، داستان شما برای من تجربهای آموزنده و لذتبخش بود، بهویژه خوانش داستان با صدای خودتان داستان خیلی دلنشین تر شده بود.
از شما بهعنوان یکی از اساتید برجسته داستاننویسی سپاسگزارم و برایتان موفقیتهای روزافزون آرزو میکنم.»

نقد خانم نرگس ساعدی
این داستان را میشود مثل یک قاب شکسته دید، تصویری از خانهای که هم میخواهد مدرن باشد و هم مذهبی، هم میخواهد مهماننواز باشد و هم پاکدامن. اما در نهایت، هیچکدام را درست نمیتواند نگه دارد.
پدر، مردی میان دو جهان است. صبحها با کراوات اداره میرود، شبها با شیخ حیدر روضه گوش میدهد. تلویزیون تازهاش را مثل یک معجزه نگاه میکند، اما وقتی زن همکار با دامن کوتاه وارد خانه میشود، آن معجزه تبدیل به لعنت میشود. او نمیخواهد التماس کند، اما دست شیخ را ول نمیکند.
مادر اما از همان اول غایب است، نه فقط از خانه، از دل پدر. وقتی برمیگردد، با گوشتکوب به صفحهی تلویزیون میکوبد، نه فقط به شیشه، به تمام آن چیزی که پدر ساخته. صدای شکستن، صدای فروپاشی است. خانهای که قرار بود محل نمایش باشد، حالا صحنهی درگیری شده. زن همکار رفته، اما ردش مانده. ماهی قرمز توی حوض، برق چشمهای پدر، و چادر مشکی مادر، همه در یک قاب جمع شدهاند، قاب تلویزیونی که حالا شکاف خورده.
راوی که به نظر میرسد فرزند خانواده باشد، با نگاهی کودکانه اما دقیق، وقایع را روایت میکند.
خواب و خیالهایی مثل پل صراط، فرشته عذاب، و زنهای چادری، نشاندهنده درونیسازی مفاهیم مذهبی و اخلاقی در ذهن کودک است همه چیز را میبیند، اما نمیتواند چیزی بگوید. فقط خواب میبیند. خوابی که در آن پل صراط هست، زنهای چادری هستند، و فرشتهی عذاب. او نمیفهمد دقیقاً چه اتفاقی افتاده، اما حس میکند که چیزی شکسته، چیزی که دیگر درست نمیشود. مثل تلویزیونی که صفحهاش دو نیم شده.
این داستان، داستان شکاف است. شکاف بین زن و مرد، بین سنت و مدرنیته، بین ظاهر و باطن، بین دیدن و ندیدن. هیچکس در این خانه واقعاً نمیبیند. پدر فقط ظاهر را میبیند، مادر فقط درد را، و راوی فقط خواب را. و شاید همین خواب، واقعیترین بخش این خانه باشد.
نقد و پارودی آقای سیدمحمد توحیدی
بهشت یا کنسرت، مساله این است.
ویژژژژژ!
از پل صراط که گذشتم، تتلو را دیدم.
-سلام تَتَل. آخر سر اعدامت کردن؟
-نه، بهم عفو خورد.
-خدا رو شکر. پس اینجا تو بهشت چیکار می کنی؟
-مُردم و اومدم از خودِ خدا، مجوز اجرای کنسرت تو میدون آزادی رو گرفتم. البته عوضش قبول کردم همه یِ خال کوبی هام پاک بشن.
-گفتم یه تغییری کردی… ببینم، مسئول برگزاری کنسرت، خدا رو قبول داره؟
-قبل از اومدن ازش پرسیدم. گفت: حتماً، حتماً.
-حالا چطور می خوای برگردی؟
-ای واییی… به اینجاش فکر نکرده بودم.
-من توی تاکسی خطی پل صراط کار می کنم. می تونم راحت برت گردونم برزخ. اونجا هم با دم عیسی میتونی دوباره زنده بشی.
-آخ جون، پس بزن بریم… خونه خوبه خونه…
ویژژژژژ!
تتلو را که برگرداندم، شجریانِ پسر را دیدم. هم خودش حسابی برزخ بود و هم خود برزخ.
-سلام همایون جان. نمی دونستم مُردی… راستی از کنسرت میدون آزادی اَت چه خبر؟
-مسئول مربوطه اولش که پرسیدم میتونم اونجا کنسرت بذارم گفت: حتماً، حتماً. ولی چند روز مونده به اجرا… منم از غصه سکته کردم و…
-حالا که مُردی دیگه غصه نخور تا باز سکته نکنی. بیا عوضش ببرمت بهشت تا خدا برات مجوز صادر کنه و…
ویژژژژژ!
خوشبختانه بدون پارتی مجوز همایون هم صادر شد.
ویژژژژژ!
در برزخ دوباره تتلو را دیدم امّا این بار حسابی برزخ بود.
-چی شده تَتَل؟ نبینم…
-مسئول مربوطه تا آخر وقت نمونده و رفته بود. نتونستم مجوز بگیرم.
صدای همایون که سیمایش از خشم سرخ شده بود، درآمد.
-چرا رفتی، چرا…
از بس این آهنگ شاد بود، کل آدم هایی که تا حالا مُرده بودند، دور شجریانِ پسر جمع شدند و بیشترشان که اهل تفکر نبودند، حرکات موزون انجام دادند. خلاصه نظم عالم برزخ حسابی به هم خورد. خدا هم به خاطر این گناهِ آخرین، پل صراطش را بعد از اینکه مجوز دارها رَد شدند، جمع کرد تا هیچ کس دیگری به بهشت نرود امّا پیش از آن من…
ویژژژژژ!

نقد آقای مهدی نوروزی
چقدر نویسنده ی توانمند و استاد بزرگوار جناب آقای جمشیدی روی داستان کار کرده بودند و وقت گذاشته بودند.
این اولین مطلبی بود که بعد از خوانش داستان به ذهنم آمد.
و بعد پایایانه ی داستان در ذهنم پر رنگ شد و آن پل صراط و بعد چند تا مسئله کنار هم نشستند:
پل صراط و آن خط شکسته ی وسط تلوزیون
شیخ حیدر روضه خوان و ویگن خواننده
همکار اکبر آقا و آن زن های توی تلوزیون
پارچه ی سیاه روی تلوزیون و سیاه پوشی های محرم
و میان همه ی این ها اکبر آقا و همسرش که در جنگ با افکار خود هستند و نمی دانند که شاید شیخ روضه خوان و ویگن خواننده هر دو یکی باشند.
و بعد به اول داستان برگشتم. وقتی که داستان را با آن صدای گرم گوش می کردم با خودم گفتم چقدر خوب فضای آن روزها در داستان نشان داده شده است:ارگ مشهد نونوار بود، سینما داشت، باغ ملی داشت،سمت خیابان گلشن که می پیچیدی درست نزدیک مسجد بناها،تماشاخانه گلشن بود.
به نظرم راوی بسیار خوب بود.زبان بسیار صمیمی و روان، پسری که آرام آرام دارد به سن بلوغ می رسد و همه چیز را زیر نظر دارد.
همان طور که دوستان عزیز هم اشاره کرده بودند تعصب در داستان کاملا مشخص بود. شیخ حیدر به شدت در مسئله ی تلوزیون تعصب دارد اما با پسر خود کریم و همسرش که خرجی می خواهد بدرفتاری می کند و آنها را در انباری که اهل محل می گویند جای ترسناکی است زندانی می کند.
همین طور رفتار اکبر آقا با همسر خود که دوستان هم اشاره کرده بودند که همسر خود را کمتر می بیند هر چند که ان اواخر عادت کرده بودند دست در دست هم بروند در باغ ملی قدم بزنند اما باز هم او تلاش دارد برای همکار خود موزائیک های حیاط را عوض کند نه برای همسرش، تا به قول خودش آبرویش نرود و در جواب شیخ حیدر می گوید:
-این خر دجال که بیشتر آبرو بره.
که شاید نه آن تلوزیون آبرو بر باشد و نه آن موزائیک ها، بلکه آبرو بر رفتار اوست با همسر خود که ربطی به تلوزیون ندارد. همان طور رفتار شیخ حیدر با همسر خود.
به نظر من داستان در کل بسیار خوب بود و بسیار روی آن فکر شده بود و هر چه که در داستان آورده شد آرام آرام استفاده شد و همین برای من لذت بخش بود.
نقد آقای دانیال صادقی
داستان «ویگن را روی پل صراط دیدم» نوشتهی علیرضا جمشیدی متنی است با زبان روایتگر کودک/نوجوانی که با نگاهی پر از جزئیات روزمره، خیالپردازی، و طنز تلخ، فضای اجتماعی–مذهبی دهههای گذشته را تصویر میکند چند نکتهی مهم در نقد این داستان:
۱. زبان و سبک روایت
زبان داستان عامیانه و محاورهای است، گاه آمیخته به شلوغی و پرشهای ذهنی راوی.
این آشفتگی زبانی در عین حال که به حس و صداقت کودکانه کمک میکند، در بعضی جاها باعث سختخوانی میشود.
استفاده از جملات کوتاه، ناتمام، و پرشهای سریع تصویری، ریتمی شبیه به حافظهی پر از تداخل یک نوجوان ایجاد کرده است.
۲. درونمایه
تقابل سنت/مذهب سختگیرانه (شخصیت «حیدر شیخ») با زندگی مدرن و سرگرمیهای جدید (تلویزیون، ویگن، سینما، سوپرمن) در متن حضور پررنگ دارد.
داستان نشان میدهد که چطور این کشاکش بر روابط خانوادگی اثر میگذارد: بحث پدر و شیخ، تنشهای پدر و مادر، و نگاه کودک راوی به این همه تضاد.
پل صراط بهعنوان استعارهی اصلی، تبدیل به صحنهی نهایی درگیری ارزشها و قضاوتها میشود.
۳. شخصیتپردازی
شخصیتها تیپیکالاند:
شیخ حیدر: نمایندهی نگاه سنتی و سختگیر.
پدر و مادر: جامعه همیشگی ایران ( همیشه در حال گذار) گرفتار بین میل به مدرنیته و فشار سنت در ته شکاف فرهنگی . البته در این بین مادر بیشتر به سمت سنت کشش دارد و پدر بیشتر میل به تجدد و مدرنیته
شخصیت زن همکار:زن همکارِ پدر با حضور ناگهانی و ظاهری «مدرن» (ژوپ کوتاه، بلوز چسبان، موهای بلوند) بهنوعی نیروی اغواگر مدرنیته است که گویی در حال درنوردیدن و زیر رو کردن جامعه سنتی است. او برخلاف مادر (که اسیر خانه، چادر و مظلومیت است) در فضای عمومی ظاهر میشود. تقابل نامریی این دو زن نیز قابل توجه است جایی که همکار بی پروا و سرخوشانه پا به منزل همکارش میگذارد و مادر با اینکه تنها مهمان خانه شان یک زن است باز هم پا از حریم آشپزخانه ( و به نوعی اندرونی) بیرون نمی گذارد گویی جای او همینجاست نه پیش مهمان.
راوی: که گاه کودکی تا آگاه همراه معصومیت است، و گاه ناقدی پخته با زبانی تیز و طنز آلود.
۴. نقاط قوت
تصویرسازی قوی و جزئینگرانه؛ از موزائیکهای حیاط تا صحنههای تلویزیون.
خواب راوی که آمیزشیزیبا از خیال و واقعیت همراه با حضور افتخاری پل صراط، فرشتهها، دجال در کنار ویگن، سوپرمن و …
طنز تلخ و انتقادی نسبت به وضعیت مذهبی و فشار اجتماعی.
پایانبندی نمادین و فوقالعاده قوی: تلویزیون شکسته، پیشانی قرمز پدر، و بازگشت تصویر پل صراط و نقطه اوج داستان مادری که به گفته راوی مدتی است چادر را کنار گذاشته و با کت و دامن می گردد . دوباره چادر به سر میکند و از خانه بیرون می زند.
۵. نقاط ضعف
پراکندگی شدید روایت باعث میشود انسجام کلی اثر از دست برود؛ خواننده به سختی مسیر داستانی را دنبال میکند.
فلاش بک راوی در وسط دعوای پدر و ملا حیدر خیلی طولانی شده و درجایی که هنوز پایگاه زمان حال خوب چفت و بست پیدا نکرده است پرش های طولانی به گذشته باعث پراکندگی و سردرگمی مخاطب می شود.
برخی بخشها بیش از حد شلوغاند و پرشهای ذهنی راوی باعث شلوغی اثر شده است.
لحن یکدست نیست . در بعضی جاها کاملا کودکانه و در بعضی موارد زبان یک ناقد طناز است . در حالی که از واکنش زن های روضه میتوان حدس زد که راوی از سن کودکی دیگر خارج شده است و احتمالا نوجوان است.
و در بخشی از داستان لغت کنتراست در مورد تفاوت رنگ ریش ملا حسین که مستقیم نه از دهان راوی که از ذهن استاد جمشیدی بیرن آمده است.

نقد خانم مهناز گنابادی
قبل از هرچیز میخواهم این را بگویم، دفعه اول که داستان را خواندم جریان ذهنی و خاطره وار بودنش، من را به یاد کارهای گلشیری انداخت و از طرفی نقد اجتماعی که به سنت و مدرنیته داشت قلم غلامحسین ساعدی را بخاطرم آورد و بیشتر از همه در نگاه اول عنوان داستان برایم جالب بود.
داستان با لحن خاطره وار شروع میشود، زاویه دید یک پسر نوجوان است که وقایع روزمره خانه و مدرسه و محله را به تصویر می کشد، از جزئیات حوض و موزاییک و مراسم روضه و آنتن تلوزیون و کفتری روی آن تا خوابی که می بیند و پل صراط و ویگن و خانم همکار مینی ژوپی و… برایمان می گوید.
زبان داستان از جملات کوتاه و بریده تشکیل شده و این به حس ذهنی بودن روایت کمک میکند. ترکیب زبان عامیانه و مذهبی با تصاویر مدرن مثل سینما،سوپرمن،ویگن … واقعیت و خیال، سنت و مدرنیته را در هم می آمیزد، و یک دوگانگی پست مدرنی ایجاد میکند. یکی از نقاط قوت داستان تصویر سازی های قوی از فضای اجتماعی_مذهبی سال های ۴۰ و ۵۰ ایران است، در نماد پردازی هم نویسنده پر قدرت عمل کرده است، مثلا تلویزیون نماد مدرنیته، گوشتکوب و شکستن تلویزیون توسط مادر نمادی از انفجار سرکوب شده و لحظه ی شورش زنانه است.
در داستان تقابل ها به خوبی نشان داده شده است، مثلا تقابل مادر که زنی خانه دار و چادری ست با همکار پدر که موهای بلوند دارد و مینی ژوپ میپوشد و یا تقابل شیخ حیدر با پدر (می تواند بیانگر تقابل سنت و مدرنیته باشد).
من فکر میکنم سبک داستان با توجه به: تکهتکه بودن روایت، درهمریختگی زمان، و آمیختن فرهنگ عامه (سوپرمن، ویگن، … ) با آیینهای مذهبی، به پست مدرن نزدیک باشد.
و در آخر به این نکته اشاره می کنم که به نظرم شخصیت ها در حد تیپ مانده بودند مثلا پدر: مذهبی/مردد، مادر: قربانی/بلاتکلیف، شیخ: متعصب/ دو رو. اگر عمق روانی بیشتری به شخصیت ها داده بشه مثلا نشان داده بشود شیخ چرا انقدر سخت گیر است، یا پدر چه تضادی درونش دارد، داستان تاثیرگذار تر و جذاب تر می شود.
نکته دیگر اینکه لحن کودکانه راوی در بعضی جاها کاملا مشهود هست مثلا ذوق کردن از دیدن سوپر من و هیجان تلوزیون و کفتری که روی آنتن نشسته و ازینکه کنار تام و جری ست، خوشحال است اما در بعضی قسمت ها لحن کودکانه به بزرگسال تبدیل می شود.
در آخر از نظر من پایان بندی داستان خیلی قوی و جذاب همراه با نماد سازی موثر بود مخصوصا قسمتی که مادر که مدتی است چادر را کنار گذاشته و کت دامن می پوشید، دوباره چادر سر می کند و از خانه بیرونمی رود.
نقد خانم معصومه یسبی
داستان زیبا و پرمعنایتان را خواندم ولذت بردم. داستانتان مرابرد به دوران کودکی و حواشی خیابانهای قدیمی مشهد و تصاویر آن زمان درمن زنده شد.دقیقا ۶ سال داشتم که پدرم تلویزیون دو در کشویی کمدی خرید جمعه ها خانه ما مثل تماشاخانه بود اقوام از عصریکی یکی می آمدند تا مرادبرقی و فیلم های دیگر را نگاه کنند ومن که خیلی کوچک بودم فقط فقط به زحمت مادرم که باید برای این همه آدم شام درست کند وپذیرایی کند، فکر میکردم کمی با بچه های فامیل بازی میکردم و کمی درحدتوانم به مادرکمک میکردم پدرم درکنارکمک به مادر حواسش بود که به همه خوش بگذرد.
داستانی نوستالژیک و عالی نوشته اید. که آدم را به فکر وامیدارد.تفاوت دوفرهنگ و جاانداختن فرهنگ جدید با اعتقادات قدیمی که شاید در رفتارشان چیز دیگری نشان میداد. مصداق این داستان و افراد آن حتی درهمین زمان حاضر هم وجود دارند. چیزی که در دل دارند با رفتارشان فاصله دارد.
آقای جمشیدی گرامی، طرح وسوژه و موضوع و فضا سازی، شخصیت پردازی ، فلاش بگ ها، رفت وآمد زمان، دیالوگ ها ووووو….. همه وهمه مخاطب را پیش میبرد تا ببیند برسر این خانواده چه خواهد آمد.
دوستان ازآغاز وپایان ودرون مایه و تکنیک های دیگر گفتند ونیازی به تکرار مکرارت نیست. اما فقط یک جمله وسط داستان بنظر ناکارآمد رسید. جایی که گفته بودید فکرمیکردم کنارتام وجری بودن خوشحالش میکند.
آن زمان هنوز کارتن تام وجری پخش نمیشد. این جمله اصلا وسط فضای داستان جایی نداشت. اگر رفت وآمد زمان بود و به زمان حال نوشته شده بود و در فلاش بگ ها زمان حاضر مدنظر بود، منطقی تر بنظر می رسید.فکرکنم بهتراست تضاد دیگری را جایگزین فرمایید. البته این یک نظره که بجا بودن یا نبودن آن را هم میتوانید خودتان تصمیم بگیرید.
بهرحال داستانی عالی و خاطره انگیز و پراز نکاتی که شاید در زمانه حاضر هم به چشم می آید را دارا بود. همزادپنداری با داستانتان چه برای آن دوره ایی ها و چه برای دهه های بعد یادآور مسائل دین و تجدد بود.
نقد آقای صالح …
اینکه در داستان، راوی «داستان فیلم دیشب» را برای همکلاسیهایش تعریف میکند، با اشارات نوستالژیکی که نویسنده «سبک زندگی نسل خودش» را روایت میکند هارمونی دارد.
با اینکه تاروپود روابط افراد، مثل خود اجتماعشان، مملو از ضدیتها هست، و دوام هم دارد، همچنان با رسیدن به آستانه و آشکار شدن نمونههای تحمل ناپذیر، بلرزه درمیاید و هر جزء به سنگر ریشههای اصلی خودش برمیگردد.
داستان با مرور سیر مواجه ما با ابزار جدید، یادآوری میکند که رفتار قهری با تکنولوژی همیشه محکوم به فراموشی بوده، و با ایجاد مانع فیزیکی توان مقابله ندارد؛ همچنین این «اصرار» ما را در تولید فرهنگ بومی آن عقیم کرده و مصرف کننده نگه داشته است.
در آخر معلوم نیست که آیا شیخ به بهانه حفظ «حرمت ایام» با مصالحه تکنولوژی را میپذیرد، یا «حکمت استخاره» آگاهی از وقایع آینده و شکسته شدن تلویزیون که بالاجبار به تغییر زندگیشان میانجامیده بوده است !؟
نقد خانم عاطفه مرادی
داستان داستان خوبی بود، به دل ما زنها نشست، مادرخانواده نشان داد ما زنها همیشه یک گوش کوب در آستین مان داریم تا در مواقعی که کارد به استخوان رسید، قاطعیت مان را ثابت کنیم. هر چند از نظر بنده، مادر از آن مادرهایی بود که آقای جمشیدی ساده اش را آرزو کردند وگرنه این مادر در چنین شرایط بغرنجی جا داشت علاوه بر تلویزیون ،پدر و زن مینی ژوپی را هم از وسط نصف کند.
از آنجا که داستان رئالیسم انتقادی بود آن هم رئالیسم انتقادی فرهنگی که لایه های فرهنگی جامعه را یدک میکشید ما بر آن شدیم عناصر داستان را در آن بررسی کنیم
موضوع داستان غلط اضافی کردن بود
طرح داستان میشد مادر تلویزیون را دوشقه کرد چون پدر غلط اضافی کرده بود
پیام داستان میشد هر که خربزه میخوره پای لرزش هم میشینه،هر کی هم زن مینی ژوپی به خانه میآورد فکر به فنا رفتن علم یزیدش را هم میکند
پایانه داستان بسته بود و منجر به پیروزی حق علیه باطل شد و مادر خانواده طی یک عملیات انتحاری عذاب الهی را نازل کرد
امابه لحاظ ایرادهای بنی اسرائیلی از دیدگاه ما ،پیاز داغ داستان کم بود آن لحظه که مادر خانواده عملیات ماشه را فعال کرد و پدر خانواده قافیه را باخت ، جا داشت واکنش های پدر پر رنگ و لعاب تر باشد
یادم هست یکبار بابای ما هم یک شیخ برای بنایی به خانه مان آورده بود ،شیخ اولش وضو گرفت بعد هر آجر که میگذاشت بسم الله میکرد اینجا هم میشد شیخ حیدر یک همچین کارهایی بکند مثلا موقع مسح کشیدن چشمش به علم یزید بیفتد
همچنین شخصیت پردازی و تاکید روی خوشکلی و خوش صدایی شیخ حیدر تاثیری در داستان نداشت جز اینکه ما را یاد یک شیخ بنده خدایی بیاندازد که او هم مو بور و خوشکل بود و سواد درست حسابی نداشت وخوش صدا بود و در هیئت دولت روضه میخواند و سر کل زنان این مملکت را کلاه گذاشت تا رای بیاورد بعد هر گندی که میکاشت میگفت من خودم تازه صبح جمعه فهمیدم
از منظر دیگر، نام داستان گول زننده بود
طبق این نام ما از اول منتظر بودیم کل داستان حول محور قیامت و پل صراط و ویگن بگذرد بعد آن وسط مسط ها ویگن دور خیز کند یک بامبولی درآورد و کلاهی سر خدا بگذارد و زیرآبی از پل صراط رد شود
ولی داستان حول محور موزاییک های کف حیاط و تلویزیون و روضه دهه اول محرم چرخید و ویگن هم حضور کمرنگ تری از شیخ حیدر داشت
در بازنویسی اصلاحی از نویسنده تقاضا می شود نام داستان را، تلویزیونی که فاتحه اش خوانده شد یا گوشت کوبی که افتخار آفرید بگذارد
در پایان درخواست میکنم نشان گوشت کوب طلایی به مادر خانواده به خاطر حرکت شجاعانه اش اهدا شود نان پدر شیر مادر حلالش
همچنین از جناب جمشیدی به خاطر داستان زیبایشان تشکر میکنم.
جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان درباره داستان
اتفاقا این داستان نکته های آموزشی خیلی خوبی داره.
از جمله داستان هایی است که دوستانی که مدرس هستند سر کلاس برای بعضی از تکنیک ها می توانند مدل و مشق قرار بدهند و از هنرجویان بخواهند استفاده بکنند که حالا من اشاره خواهم کرد.
فقط من یک یادآوری بکنم به آقای افتخار که می فرمایند راجع به مکان شما کارهای مارکز را که می خوانید مثلا جزیره کارائیب که بین آمریکای شمالی و جنوبی هست، از کوچه هایش و از کلیسا و از ساحلش و حتی از آیین های داخل آن محیط و مکان، طوری می گوید که من که هرگز حتی توی تلویزیون هم ندیدم می توانم تجسم بکنم تصور بکنم اینکه جهانی فکر کنید ولی بومی عمل کنید شما بو می نویسی تا با تفکر جهانی بتواند موج درست بکند و هنر شما منطقه ای که درش زندگی می کنید زیستگاه خودتون رو هر چی می خواهید درست کنید.
هر چه می خواهید استعاره درست کنید.
در جایی درست کنید که چشم دیدن اون رو و اجازه بدید دیگه من دارم دو طرفه نشون میدم.
مثلا شما به طور مثال تو داستان ایرانی تو رئال سوسیالیستی بهترین نمونه کارهای آقای دولت آبادی است.
در مثلا کلیدر شما از دره ها و شیار های بعضی از کوه ها و النگ هایی که بین این شیارها است صفحاتی را ایشان نوشته که انگار یک دوربین مستندی رفته اینها رو شکار کرده گرفته.
اگر این ترجمه بشه به هر جا دنیا بره که بخواهد بفهمه مژگان کجا است؟
به طور مثال دولت آباد کجا است؟
شازده علیاصغر کجاست؟
نکند که کلیدر است؟
دقیقا بتواند تجسم کند به دلیلی که اینها را منعکس کرده.
این عیب نیست اصلا.
یعنی شما که خونت در کجا است و چه طور است عیب نیست.
حالا به دلایلی که الان میگویم اگر این داستان صرفا مدرن بود، باید همه چیز تیپ میبود. همه چیز.
ولی یک نکته آقای دبیری گفتند من تذکر بدهم از نظر آموزشی.
آقای دبیری میگویند اینها شخصیت بود.
وقتی شخصیت معنی دوم پیدا میکند دیگر شخصیت نیست.
یعنی اگر داش آکل داش آکل باشد، کاکا رستم فقط کاکا رستم باشد همیشه چسبیده است و اگر رستم فقط رستم باشد همیشه شخصیت.
ولی رستم معنی شکست ناپذیری داشته باشد، معنی خردمندی داشته باشد.
معنی مردمی بودن داشته باشد یعنی یک آدم آرزوی آرمانی که ایرانی ها دنبالش بودند و نبوده و هست و باید باشه.
اگر بره به سمت یک انسان آرمانی دیگه این رستم اینکه کلاه خودش چی جوره؟ زرهش چجوره؟
رگای دستش چجوره؟ کمانش چجوره؟
همه جزییات رو داستان سرایی داره.
میگه راوی داره میگه ولی اگر رستم یک معنی دومی ساخته باشه دیگه شخصیت نیست.
الان ما باید ببینیم شیخ حیدر اینجا معنی دوم داره یا نداره.
چون من دیدم تو تمام مکتوباتی که دوستان داشتند درسته که ظاهرا مدرن نیست ولی موضوعش مدرنه دیگه.
همه دوستان اشاره کردند بین سنت و مدرن در اینجا تقابلی هست و اگر این بوده باشه شیخ حیدر شخصیت فقط شخصیت نیست معنی دوم داره معنی سوم داره یا مثلا برای پدر یا برای افراد دیگه ای که توی این هست.
پس یک نکته این که اگر ما در داستانمون شخصیت پردازی آوردیم که فقط ممد آقا باشه با کراوات و کت و شلوار کرمی که حالا شیفته کسی شده.
این میشه شخصیت اسمش این قدر شخصیت پردازی مستقیم داره و غیر ممکنه.
ولی اگر این جا ممد آقا یک معنی دومی داشته باشه رفته به سمت نماد.
دیگه به یک شخصیت نمی گیم یک نکته ای.
نکته ای که بعضی دوستان درست گفتن.
آقای جمشیدی ما یک داستان در داستان داریم، یک روایت در روایت داریم و یک آشیان عقابی و فلاش بک در فلاش بک ها کمک به صحنه است.
دیگه خودش داستان نیست.
مادر داره ظرف میشوره.
یکی از زبان می افته می شکنه.
فرض کنید یک بشقاب چینی گل قرمز قدیمی می افته می شکنه.
حالا اگر راوی ما بگه که این بشقاب رو از کدوم بازار کیک برای سر عقدش خریده بوده.
میشه فلاش بک.
ولی اگر بیشتر از این توضیح بده که اون روزی که رفتم بخرم با اون فروشنده دعواشون افتاد و پلیس آمد که این فلاش بک نیست.
این خودش حکایته دیگه. یعنی میشه؟
داستان در داستان فلاش بک کمک به صحنه است.
یک وقتی که ما آشیانه قوی و فلاش بک می زنیم اگه طولانی شد بچه ها با ترانزیشن که می ریم باید با ترانزیشن هم برگردیم.
اینکه بعضی ها گفتن خط داستان گم میشه چون رفت رو پل می زد ولی برگشت رو چون تو ذهن خود راوی راحت بود پل نمیزد.
ما تو یک ماجرایی بودیم تو اون ماجرا همینجور میرفتیم میرفتیم میرفتیم مثلا آقا شیخ حیدر چشمش افتاده اون بالا به آنتن دیگه شروع شد کی خریدن؟ چی خریدن؟
با وانت آوردن.
بعد تازه باز تو همون یه کلاس دیگه هم میزنه.
یعنی حدود سیزده چهارده خط راه میره.
بعد وقتی بر می گرده چون میدونه دیگه اونجا وایساده.
آقای دبیر عزیز میگن که جایگاه دوربین جای پای دوربین در رابطه با اینکه بتونه پرسپکتیو ایجاد کنه بعد ایجاد بکنه حرفشون درسته استادانه است ولی ما میدونیم دیگه الان بین شیخ حیدر و پدر درگیره.
پسره هم که وایستاده از قضا وقتی که میگه من چشمم افتاد دیدم کبوتر اونجاست داره میگه من کجا وایستادم؟
یعنی الان راوی ما جایی است که گفت و گو پدر و شیخ رو داره میشنوه و تمام آشیان عقاب ها رو خودش داره میزنه.
یعنی اصلا از اول داستان تا آخر داستان هیچ تکون نخورده چون اونا با هم درگیرن دیگه.
یعنی داستان اینطوری شروع میشه که این آقا تا چشمش میوفته نمیخواد دیگه کار بکنه بعد هر چی از کلی ممکنه دو دقیقه بوده ولی راوی ما داره این رو توی آشیان عقابی طولانیش میکنه.
در این دو دقیقه که اون میگه آقا من فردا مهمان دارم.
بعد هم درسته که دست ما رو شد یه پارچه سیاه انداختیم.
بیا بریم بالا ببینیم همه اینها رو که جمع کنی سه تا یا سه چهار تا ختم میشه.
همه اینها رو جمع کنی میشه دو دقیقه.
راوی ما همین جاست دیگه.
بعد با هر عبارت کوتاهی راوی ما یه نقابی می زنه و جاهای مختلف میره.
منتها اگر آقای جمشیدی این آشیان عقابی ها رو کوتاه ترش بکنه همه اینها رو بذاره هیچ اشکالی هم نداره ولی کوتاه ترش بکنه و بعد یک پلی هم تو برگشت بزنه و بخواد برگرده پل بزنه خیلی سر راست تر میشه خیلی بهتر میشه.
آخرین نکته آموزشی که من به ذهنم اومد تو این داستان الان این داستان آشیان عقابی بر طرح بر پیرنگ در موضوع.
الان اگه به ما بگن طرحش رو بگید به نظرم باید این رو بگیم که شیخ حیدر نمی خواد بنایی بکنه چون با تلویزیون اوردن تو خونه مخالفه چون اینه کل داستان اینه دیگه کل حادثه مرکزی چیه؟
حادثه مرکزی اتفاقا خرید هست یعنی خرید تلویزیون خانواده میل به این مرکزی هست اما هر داستان کوتاه یک حادثه محرک داره یا مساله داره؟
حادثه محرک به حادثه مرکزی و داستان فرق داره.
دوستان بعضی ها اینها رو یکی می گیرند.
حادثه داستانی مربوط به روایت داستانه.
علی از مدرسه فرار کرده چون معلم اون رو اشتباهی انداخته بیرون.
علی ماشین معلم رو خط انداخته پیچ های لاستیک رو باز کرده چون معلم بهش فحش داده.
مثلا این رو ما می میتونیم فحش و انداختم بیرون و اینها رو می تونیم علت بگیریم و بگوییم که این حادثه مرکزیه.
حادثه بر اساس گفتار، بر اساس رفتار، بر اساس منظره، بر اساس نوشتار که مسبب تمام حوادث داستانی است می تونه یک جمله باشه، یک حرف باشه، عمل کوچک باشه، نوشته باشد یک حادثه مرکزیه.
این برای چارچوب داستان.
ولی هر داستان یک قصه ماجرا داره.
حالا ماجرا چیه؟
پیچ ها رو وا کرده.
معلم سر فلکه که رفته بپیچه چپ کرده یا مرده یا دستش شکسته یا پاشیده.
از اینجا ماجرا شروع میشه.
اون چپ کردنه که حادثه محرک ماجرا سازی از اون جا شروع میشه.
این دوتا مسئله داشت. ماجرا نداشت.
یعنی درگیری هایی که ما تو این داستان داشتیم.
برای همین بعضی ها رفته بودند به سمت مدرن یا رفته بودن به سمت پست مدرن.
چون داستان به سمت ماجرا نرفت مسئله بود.
مسئله هم اینه که یک آقایی که متظاهر نمیخواد بنایی بکنه به دلیلی که میگه اینجا علم یزید برپا شده مساله اینه و ما تا آخر میخوایم ببینیم که این مساله حل میشه یا حل نمیشه.
ولی حادثه محرک دقیقا ماجرا رو درست میکنه.
تعقیب و گریز داره. جدال داره.
گره های خاص داره.
تعلیق خاص داره.
این رو بهش میگیم حادثه محرک.
شما تو سینما الان تو ذهنتون بیارید اونجایی که یه اتفاقی رخ میده که همه دیگه درگیر میشن.
ولی حادثه مرکزی یا داستان نه خود تلویزیون اصلا اون رو میگیره. حادثه مرکزی.
ولی اگر بگیم حادثه محرک میگیم نه.
این مساله محور مساله داره ماجرا.
چون بعضی ها گفتن خیلی ماجرا داره، ماجرا نداره، مساله داره و خیلی هم خوب پرداختن به مساله.
یعنی از لحظه ای که شروع میشه مکالمه و مشاجره حتی یه نقابی هم کمک میکنه به مساله کمک میکنه و درونمایه را غنیتر میکند و در مجموع اگر ما بخواهیم این داستان را از نظر سبکی چون خیلیها از من پرسیدند، هی پیام میدهند که این داستان استاد رئالیسم، رئالیسم انتقادی، رئالیسم بخواهند تقلب بکنند که این نمیدانم مدرن پستمدرن چندین بار من گفتهام ما پنج تا، شش تا، هفت تا نشانه از هر سبک و اگر بتوانیم اثبات کنیم در یک اثر آن اثر متمایل به آن سبک دیگر.
یعنی الان اگر شما میتوانید بگویید حادثه دارد، شناسنامه دارد.
اتفاقا نکتهای که میخواستم به آقای افتخار بگویم این است که اگر این داستان رئال باید شناسنامه داشته باشد، اتفاقا در سبک رئال شما نمیتوانید.
شما با شما صحبت کردید.
آقای افتخار من دارم جمع بندی میکنم صحبت همه دوستان را ببین.
من توصیه میکنم با افتخار یک دوره این کارگاه سما رو حتما شرکت کنید چون پراکنده شما دو تا مقاله و سه تا جلسه و اینا.
بعضی از دوستان به صورت آکادمیک ده تا ترم گذروندن تمام تک تک این عناصر و تکنیکها رو گذروندن خوندن و تمرین کردن.
ده ها داستان خوندم.
یعنی تو یک ترم ممکنه بعضی از این بیست تا داستان میخونن، بیست تا مقاله میخونن به صورت آکادمیک.
اگه ما یک دوره رو بگذرونیم و ذوقی نگاه نکنیم بعضی از این نقدها سطحش خیلی خیلی بالاتر از کارهایی که حتی خود دانشگاه به عنوان مقاله حتی علمی پژوهشی مینویسن.
من الان کار آقای نوروزی رو دیدم که اینقدر عجیب پرداخته به این داستان.
اینقدر عمیق و تکنیکال پرداخته که بعضا دوستانی که امروز خوندن خیلی مبنایی بود خیلی واقعا سازنده بود.
خلاصه در رئالیسم دوستان عزیز اگر شناسنامه نداشته باشیم رئالیسم نیست.
اشخاص باید شناسنامه داشته باشند، مکان ها و دوره های تاریخی شناسنامه داشته باشند.
یعنی ما باید نشانه هایی در داستان ببینیم که دوره تاریخیش اثبات بشه.
نشانه هایی باید ببینیم که کجاست.
چون هر مکانی فرهنگ خودشو داره.
تازه ارگ مشهد فرهنگش مثلا با طلاب اون زمان فرق داشته که تو حاشیه بوده.
اونجا داشتن زمین کشاورزی بوده، شهر که نبوده ولی محله بوده که فقیه سبزواری آمده برای طلاب.
اونجا یکسری خانه ها ساخته.
به محض این که مکان آیین به ذهن میاد فرهنگ به ذهن میاد.
خیلی نرم های اجتماعی به ذهن میاد.
رئالیست ها میگن باید شناسنامه داشته باشه، شخص با شناسنامه داشته باشه، دوره تاریخی شناسنامه داشته باشه، مکان باید شناسنامه داشته باشه.
شما الان در این کار دقیقا نشانه هایی رو می تونید استخراج کنید و شناسنامه ارائه بدید.
این یک مشخصه.
مثلا حادثه ها در کار رئال پشتش پیام داره صرفا حادثه نیست یعنی حادثه.
استعاره برای پیام و درونمایه.
باز این داره الان حتی اون کبوتری که اون بالاست صرفا یک کبوتر نیست.
آنتنی که روی شیروانی تلفن یا تلویزیون و تلویزیون صرفا تلویزیون نیست.
وقتی که میره به سمت استعاره ها و پشتش می خواد پیام سازی بکنه، ابداعی خودش خلق بکنه میره به سمت کارهای رئال.
حالا اگر ما بتوانیم پنج تا شش تا ویژگی رئال را دربیاوریم، حالا اگر یکی دو تا تکنیک پست مدرن هم چون ایشان استاده و از دستش در رفته و کار کرده یا مدرن هم هست، شما می تونید ببینید.
باید ببینیم غلبه کدوم سبک بیشتره.
اگر ویژگی های یک سبک رو بتونیم یکی یکی استخراج بکنیم که مثلا اگر اون سه تا ویژگی داره شش تاش تو این اثبات بشه دیگه بگیم این کار اون سبکه.
در مجموع این کار اتفاقا یک کار حرفه ای بود، هم از نظر درونمایه و محتوا، هم از نظر روایت، درونمایه و همه چیز در کنار همدیگر تناسب داشت.
همان طور که گفتم اگر شما قبل از آشیان عقابی کار برید، جدا کنید، پای تخته بنویسید پای تخته جا میشه.
قبل از آشیانه عقابی یعنی سه چهار تا خط بیشتر نیست.
هنر راوی ما این است که در این دو سه دقیقه توانسته تاریخ را ورق بزند آن هم با شناسنامه.

