در سیزدهمین روز از بهمن ماه 1404 فیلمنامه ماهی اثر خانم نیلوفر اشرافی در جلسه دوشنبه مهربان داستان خوانده و نقد شد.

به گزارش وبسایت سمر سبز در ادامه سلسله نشست های دوشنبه مهربان داستان در سیزدهم بهمن ماه 1404، فیلمنامه ای از خانم نیلوفر اشرافی از اعضای موسسه فرهنگی هنری سمر با عنوان «ماهی» خوانده شد. در ادامه جلسه طبق روال همیشگی فیلمنامه توسط حضار و ناقدان مورد نقد قرار گرفت و در آخر جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان درباره فیلمنامه ارائه شد.

در ادامه به خوانش فیلمنامه و نقدهای آن خواهیم پرداخت.

متن فیلمنامه ماهی از خانم نیلوفر اشرافی

صحنه اول: راهرو یک آپارتمان در مشهد-داخلی -روز

دوربین روی درِ چوبی واحد 212 فوکوس کرده است و صدای خفه دعوای زن و شوهری می آید.در باز می شود و زنی لاغر اندام با موهای بلوند و آرایشی غلیظ حدود 35 ساله  با دست به همسرش که  کنار او ایستاده اشاره میکند بیرون برود و میگوید:

-دیگه نمیخوام ریخت خودتو این نَنَتو ببینم.گمشین از خونه برین بیرون.

با خودت گفتی این زن من سرش به سالنش گرمهُ .صبح تا شب نیست که بفهمه من کدوم گوری ام.زهی خیال باطل شازده.بیرون(مکث کوتاه) زود

مردی نسبتا چاق با تی شرت و شلوارک گلدار و موهای ژِل زده  حدود 40 ساله با خالکوبی های روی بازو درحالی که پیراهن و کتش را زنش در بغل او می اندازد  دستِ زنش را میگیرد و در را میبندد.همچنان صدای دعوا می آید .در باز میشود و مرد میگوید:

-آخه این چه حرفیه. خیانت دیگه چه کوفتیه.بخدا هرکی گفته میخواسته زندگیمونو خراب کنه.نکن.بخدا همه چیو توضیح میدم برات.

زن میگوید:گفتم بیرون مگه کری

و در حالی که هیچ توجهی به شوهرش ندارد و شالش را روی شانه اش می اندازد دوباره در را باز میکند و مانع تلاش مرد برای منصرف کردنش میشود و دو چمدان کوچک و یک ساک دستی قدیمی را بیرون از در میگذارد.

زن:اینم وسایلِ خودتو مامانت.

دوربین چمدانی را نشان می دهد که دهانش باز شده و تعدادی پیراهن و ادکلن مردانه از داخل آن روی زمین ریخته.

مرد رو به زن: نگا کن تو رو خدا زنکه دیوونه .اِ اِ..

 و مشغول جمع کردن وسایلش میشود.

چند لحظه سکوت و صدای بهم خوردن شیشه ادکلن ها و شیشه های جیبی کوچک الکل می آید.

زن در حالی که ویلچر پیرزن را به زور از روی لبه کوچک ورودی در به داخل راه پله ها هُل می دهد میگوید:

-حیف من .حیف منکه گول اون حرفهای عاشقانتو خوردم.

بعدتنگ کوچک ماهی را به سرعت در بغل پیرزنی حدودا 60 ساله با موهای حنا زده و روسری بلند که به پشت سرش گره زده و پارکینسون خفیفی دارد و روی ویلچر برقی نشسته است می اندازد.

مرد چمدان را رها میکند و باز سراغ التماس کردن به زنش می رود. دوباره در بسته میشود.

پیرزن اشک روی گونه های چروکیده اش جاری میشود و صدای کوبیده شدن در و ترسیدن پیرزن می آید.دوربین از او دور میشود و او را در انتهای راهرو طولانی در کنار در نشان می دهد.  تصویر روی ماهی قرمز داخل تنگ که در کنج تنگ بی حرکت مانده زوم می شود.

پیرزن آهسته از لبه ویلچر خم میشود و ساک کوچکش را برمیدارد.

صدای آهنگی شاد همراهِ جیغ از طبقه بالا می آید.پیرزن با نگاهی گذرا و  ناامیدانه با دلخوری به راه پله های بالا نگاه میکند.

تصویرصفحه کلید برقی روی ویلچر را نشان می دهد که پیرزن به سمت جلو آن را حرکت می دهد.به سمت آسانسور می رود.دوربین از پشت سرِ پیرزن آسانسوری خالی را نشان می دهد.

صحنه دوم: محلِ بازرسی بانوان حرم امام رضا-داخلی-اذان ظهر

صدای بلندِ اذان از داخل صحن به اتاق بازرسی می آید.

زن بازرس در حالی که زن جلوی پیرزن را می گردد زیر لب دعا میخواند و با دست به پیرزن اشاره میکند بیاید جلوتر.

بازرس زن رو به پیرزن: خوش اومدی حاج خانوم ایشالا دستِ پر برگردی.حاجت روا بشی.

پیرزن محکم تنگ را چسبیده .

بارزس زن میگوید:

-حاج خانوم اینکه ممنوعه داخل حرم.بذارش همین جا برو زیارت برگرد بیا ببرش.

و با تلاشی محترمانه میخواهد تنگ را از پیرزن بگیرد.

صدای اعتراض بقیه که پشت سر پیرزن معطل شدند می آید.

-ای بابا یکم زودتر نماز شروع شد ها هنوز صف نبستیم.

پیرزن بدون هیچ حرفی تنگ را چسبیده و با ناراحتی مانع از جدا شدن آن از آغوشش می شود.

بازرس زن دوباره رو به  پیرزن: ای بابا حاج خانوم میشنوی چی میگم.میگم ممنوعه به پیر به پیغمبر ممنوعه.بدش من .

بازرس زن همکارش را صدا میزند:

خانم مرادی بیا این حاج خانوم رو راهنمایی کن داخل صحن یک چادر رنگی هم بندازش رو سرش.

تنگ را از پیر زن میگیرد و روی طاقچه کنار تابلو حسبی الله که با رنگ آبی نوشته شده میگذارد.

پایان صدای اذان ظهر

صحنه سوم:داخل صحنِ غدیر-خارجی -ظهر

دوربین از پشت سر پیرزن را نشان می دهد که در میان رفتُ آمد زائران سکون دارد. جلوی ورودی سرویس بهداشتی ایستاده است.زائران با بی توجهی و تنه زدن به ویلچر از کنار او رد میشوند.او نگاهش به مردم است تا بلکه معنی نگاهش را برای کمک بفهمند.

او به سمتِ زن خادمی که گوشه دیوار ایستاده و با چوب پر سبز زائران را راهنمایی می کند می رود.

خادم زن: قبول باشه حاج خانوم.التماس دعا

پیر زن نگاهش میکند و آهسته لب هایش را تکانی می دهد و میگوید:

-مَن (با مِن مِن و مکث های طولانی)

زن خادم هنگام نزدیک شدن به او متوجه بویی نامطبوع میشود.

میگوید:ای وای.همراهیت کو مادر جان.بیا بیا اینور

و با بیسیم به همکارش پیام می دهد.

پیرزن اشک هایش جاری میشود و با لرزش دستهایش روسری اش را  با کم زوری محکم میکند.

صحنه چهارم: خروجی حرم امام رضا-خارجی-حدود 12 شب

 در تصویر چشمک زدنِ چراغ شارژِ ویلچر که تمام شده است را میبینیم.پیرزن با عصبانیت دکمه آن را فشار می دهد اما ویلچر حرکت نمیکند .خیابان نسبتا کم رفتُ آمد شدُه.او با زحمت در حالی که تُنگ را با یک دست نگه داشته با حرکت دستیِ روی چرخهای ویلچر خود را به کنارِ مغازه ها  می رساند.مردی عبوری به او کمک میکند.

پیرزن در گوشه دیوار با دهان باز و چهره ای خسته مشغول تماشای عابران  است .پسرکی با سرعت از جلوی او رد میشود و ساک او را می دزدد.تنگ در دستهای پیرزن به تلاطم می افتد.اشک در چشمهایش جمع شده است.با ترس و نگرانی لبهایش را چیده و به دورُ بر نگاه میکند.تصویر روی او می ماند.دم دمای اذان صبح است. کبوتران را میبینیم که با صدای اذان به سمت گنبد امام در یک مسیر پیش می روند.مردم با عجله به سمت ورودی های حرم می روند.پیرزن همچنان متعجب و ترسان است.

چندبار دستمالی کهنه را از جیب ژاکتش در می آورد و روی زانویش می اندازد و باز جمع میکند.نهایتا تصمیم میگیرد آن را  از داخل جیبش در آورد و  روی زانویش صافُ صوف کند.با شک و تردید دستهای پیر و لرزانش را جلوی مردم دراز میکند و باز دستش را جمع میکند.مردی که همراه خانوادش در حال نزدیک شدن به او هست به پسر کوچکش اسکناسی مچاله می دهد و اشاره میکند به پیرزن بدهد.

-پسرک رو به پیرزن: واسه توئه .بیا.بابام میگه باید به فقیرا کمک کنیم .

پسرک خم میشود و به ماهی داخل تنگ نگاه میکند و یک تقی به دیواره تنگ می زند و رو به پیرزن میگوید: خوشگله.کاش منم از اینها داشتم.

لبخند می زند و می دَود تا به خانواده برسد.

دوربین دستمال روی پاهای پیرزن را نشان می دهد که دو اسکناسِ مچاله شده در آن است.

پسری جوان با لباسهای نسبتا کثیف که دستکش های کار پوشیده و ماسک سیاهی زده و کیسه بزرگی در دست دارد در حالِ جستجو در ضایعات توی سطل های زباله کنار خیابان است. نگاه های زیر زیرکی به پیرزن میکند. او را میپاید و از دور به دوستش که پسرکی چاق و قد کوتاه است و در حال خوردنِ یک غذای نذری روی جدول خودش را پهن کرده وکمی با او فاصله دارد اشاره میکند.خیابان بعد از اذان دوباره به سکوت برگشته.نم نم باران گرفته است و لباسهای پیرزن  هم کم کم خیس میشوند.خودش را جمعُ جور میکند. با زحمت به زیر سقف ایستگاه اتوبوس می رود. همان پسرک جوان کنار او مینشیند و سیگار روشن میکند و به پیرزن تعارف میکند. کمی بعد ته سیگارش را با کف کفشش لِه میکند.

– رو به پیرزن: وقتی ده سالم بود ننه جونم مُرد .عین تو بود.تو منو یاد اون انداختی.ولی اون خیلی روپا بود.هر وقت میخواست بیاد زیارت منو با خودش میاورد.آخه بچه هاش محلش نمیذاشتن.مث تو زیاد دیدم که بلانسبت شما حرم ُ به خونشون ترجیح دادن.خب دیگه کار دنیاس ی روز میخوانت ی روز نمیخوانت.

بعد ی سیگار دیگه روشن میکند و وقتی گوشه لبش گذاشته است میگوید:

-غصه نخور اون سقف نشد ی سقف دیگه اگر هم هیچ کدوم این سقفها نشد ….

مکث میکند و اولین دودش را بیرون می دهد.

پیرزن می لرزد و بدون هیچ کلامی به او نگاه میکند.

میگوید:من از وقتی بابام مردُ ننم شوهر کرد کار کردم تازه خرجه بچه های شوهر ننمم دادم.ولی حتی یبارم تشکر نشنیدم. بعدم با ی تیپا انداختنم بیرون.الان عین همیم.

دوربین تصویر هر دو را نشان می دهد که در اندازه قابی به اندازه ایستگاه اتوبوس نشسته اند. میدونی بزرگترها عیبشون چیه.

پیرزن خودش را جمعُ جور میکند و به او نگاه میکند.

پسرک: فکر میکنن خودشون خوبن بچه هاشون بَدَن.

بعد بلند میشود و کیسه را روی دوشش می اندازد و رو برمیگرداند به پیرزن:

-راستی تو هم میتونی بیای.واسه تو هم جا هست.

پیرزن با اشاره دست و صدایی خفه پسر را متوجه اوضاع خودش و ویلچر میکند.

پسر:همین ی کارم نکردیم که کردیم.

پیرزن را روی دوشش می اندازد و به پسرک تپلی که هنوز کنار جدول در حال خوردن است اشاره میکند کیسه ضایعات را بیاورد.

پسرک تپل با یک دست تنگ ماهی را گرفته و با دست دیگر کیسه ضایعات را میکشد.ماهی در گوشه تنگ خودش را جمع کرده .

در دوربین از پشت سر تصویر هر سه را میبینیم که دور میشوند و به کوچه ای میپیچند.چند پیرزن با خوشحالی و خنده از جلوی دوربین رد میشوند و به سمت حرم می روند.

صحنه پنجم:داخل زمینی ضایعاتی-طلوع خورشید-خارجی

اولین شعاع های نور خورشید بر روی گل های پژمرده باغچه می تابد و دوربین تصویرهای سریع از گوشه کنار حیاط زمین ضایعاتی نشان میدهد.تعدادی ماشین قراضه روی هم افتاده بعد تعدادی قوطی های فشرده شده و تلمبار شده روی هم.پرده پاره ای که در چارچوب پنجره ای از ساختمان خرابه  گوشه زمین باد میخورد.گربه هایی که در گوشه دیوار با خستگی ناله میکنند.

صدای کوبیده شدن در خرابی با قیژ قیژ می آید.زنی با پالتویی کهنه و چکمه های بلند با یک کلاه و شالگردن از درخانه که  پلاستیکِ کهنه ای به چارچوبش چسبیده بیرون می آید و به منظور متوجه شدن ازآمدن پسرها سرک می کشد.آفتاب توی صورتش حمله میکند.زن که با فک قوی خود آدامس می جود رو به کودکی که با پاهای برهنه در کیسه ای کهنه به دنبال چیزی میگردد می گویید:

-هُی بچه برو تو .اینجا چه غلطی میکنی.مفت مفت میخوره راه میره .هیچی به هیچی .انگار دخل ما با بوس میچرخه

پسرکی که حدود ده سال دارد با ترس به داخل خانه می رود.

دوپسر و پیر زن نزدیک ورودی میشوند.پسربزرگتر با آه و ناله پیرزن را روی کیسه های نان خشک رها میکند.و میگوید:

  • آه .از کتُ کول افتادم

زن صاحب خانه دست به کمر رو به پسر میگوید:

-به به جواد آقا بالاخره صبح شد ما چشممون به جمال شما روشن شد.کدوم گوری بودی تا حالا ؟

جواد که نفس نفس می زند و از کول کردن پیرزن خسته شده است میگوید:

-مهمون تازه نمیخوای نصرت خانوم.ببین چی برات پیدا کردم.

نصرت به لبه نرده ها تکیه می دهد و سیگارش را روشن میکند .رو به جواد میگوید:

-کی ؟این زپرتی میخواد واسه من کار کنه؟دماغشو نمیتونه بکشه بالا؟

جواد: فعلا کارمون باهاش راه می افته.دیگه با بچه ها نمیشه کار کرد.مشکوک شدن بهمون.

نصرت در حالی که دود سیگارش را بیرون می دهد و با لگد زدن به مرغی که دورُ برش می پلکد میگوید:

-حالا اسمش چی هَ؟

جواد در حالی که سرش را می خاراند و با یک لگد به پسرک تپل اشاره میکند که خودش را جمعُ جور کند و تنگ ماهی را جایی بگذارد میگوید:

-چمیدونم مگه چه فرقی داره .صداش کن ننه -حاج خانوم .. بعد  یک سیگار روشن می کند و میگوید:

-ولی ماهی بهش بیشتر میاد

صحنه ششم: حیاط زمین ضایعاتی-شب-خارجی

نصرت و پسرها و دخترهای  نوجوان دور آتشی که در قوطی حلبی با بی قراری شعله میکشد نشسته اند.دوربین همه را در یک قاب نشان می دهد که قوطی هایی با شکل و شمایل مختلف در دست دارند و با قاشق های پلاستیکی غذای داخل آن را میخورند و گاها از نان های خشکی که در کیسه زیرشان است تکه ای بر غذا می زنند و با ولع میخورند.

پیرزن روی ویلچر ساکتش بی صدا نشسته و به قوطی غذایی که به دستش داده اند با تعجب نگاه میکند.ان را به سمت آتش پرتاب میکند.

نصرت با تعجب و پرسشگری نگاهش میکند و بعد چهره اش عصبانی میشود:

-همینم تو خیابون گیرت نمیومد ماهی خانم.ما  بچه مچه هات نیستیم واسه ما ادا دربیاری.

بعد سرش را در قوطی غذای خودش میکند وهمانطور که تند تند قاشق را به ته ظرف می زند رو به بچه ها میگوید:

-از صبحونه خبری نیست.جیره همتونُ تعطیل میکنم .دو روزه شما بی عرضه ها یک گِرَمَم نتونستین بفروشین.از چی میترسین .ها

بعد بلند میشود و می رود و برمیگردد رو به پیرزن میگوید:

-دیگه بدبخت تر از این(با حالت پرسشگری)

جواد رو به پیرزن میگوید:

-نگا به اخلاقش نکن. خوب واسش کار کنی زیر پرُ بالتو میگیره.

پیرزن روی صندلی خوابش برده است و با صدای بهم خوردن پلاستیک ورودی خانه ازخواب بیدار میشود و در نور کم متوجه نصرت میشود که به پشت الوارهای کهنه می رود و کیفی را که همراهش بوده آنجا میگذارد و آهسته برمیگردد و دور بر را میپاید.پیرزن  گردن کشان اطراف را میگردد.دوربین دستهای لرزان او را نشان می هد .او دستش را به اطراف میگیرد و خودش را کشان کشان به سمت الوارهای کهنه می رساند.دوربین پاهای کوچک او را نشان می دهد که قدم قدم روی زمین راه می رود و گاها آشغال ها را لگد میکند.

صدای زوزه سگ های پشت ساختمان او را میترساند.خودش را روی پله ها ی ورودی ساختمان می اندازد و نفس نفس می زند.پرده پنجره با باد ملایمی به حرکت در می آید.پیرزن شلوارش خیس شده و به ماهی اش که درون تنگ پشت شیشه داخل خانه به جنبُ جوش افتاده نگاه میکند و قطره اشکی از گوشه چشمانش او را همچون مادری که از فرزندش دور مانده به ناراحتی می اندازد.

 دستش را به پشت الوارها برده و کیفی را بیرون می آورد.دوربین اسکناس ها و تراول هایی را نشان می دهد که دسته بندی شده داخل کیف هستند.پیرزن به اطراف نگاه میکند و چندتایی اسکناس برمیدارد و کیف را به جای اولش برمیگرداند.دوباره تصمیم میگیرد پول بیشتر بردارد و زیر لب با صدایی لرزان و آرام میگوید:

-نمیخوام بی عزت بمیرُم خدا

مقداری اسکناس را در یقه لباس اش میگذارد.و مقداری را لابلای موهایش زیر روسری پنهان میکند.

پسرکی از در خانه بیرون می آید و چشمهایش را می مالد و فورا کنار باغچه می رود و زیپ شلوارش را پایین می کشد و همانجا کارش را میکند.پیرزن لرزان در جایش متوقف شده است.و کیف پولها را محکم چسبیده است.

با خود زمزمه میکند:

-یا امام هشتم .یا جوادالائمه

جلسه نقد فیلمنامه ماهی

نقدهای مکتوب فیلمنامه ماهی

نقد و پارودی آقای سیدمحمد توحیدی

ماهی توئیست (با نگاهی به فیلمنامه یِ ماهی نوشته یِ سرکار خانم نیلوفر اشرافی)

-کات… سید تو دیگه باز از کجا سر و کله اَت پیدا شد؟… دست اولیور رو ول کن، کنده میشه به خدا.
-دیر گفتی جناب دیکنز، کات شد! البته سزای دزد همینه… چقدرم خجالتیه، جیکش درنیومد!
-آخخخ… باز چی از جونم میخوای سید؟
-هیچی. فقط دوباره اومدم بگم آخه اینم داستانه که نوشتی؟! برو ننه ماهیِ توی داستان خانم اشرافی رو ببین. شخصیت پردازی یه دزد رو باید از ایشون یاد بگیری.
-خانم اشرافی؟… اسمشون رو تا حالا نشنیده بودم.
-خاک تو سرت!
با سیم کارت سفیدم زنگ زدم به آقای دبیری، دبیر محترم انجمن ادبیات داستانی سمر مشهد تا چارلز را عضو گروه تلگرام گروه نقدمان کند…
-خوبین دکتر توحیدی؟ خدا قوت. فعلا فقط ایتا کار میکنه. فکرم نکنم از خارج بشه بهش وصل شد.
این هم نشد که بشود. مجبور شدم داستان خانم اشرافی را خودم برای دیکنز توضیح بدهم.
-ایشون یه فیلمنامه نوشته به نام ماهی که…
-ساری! فیلمنامه دیگه چیه؟ این کلمه در قرن نوزدهم هنوز به وجود نیومده!
-چرا خودت رو به خریت میزنی چارلز؟ خوبه اول داستان گفتی کات! باشه، منظورم یه داستانه در مورد پیرزنی که به دنبال دعوای پسر خیانت کار و عروسش، اول آواره یِ حرم امام رضا میشه و بعد سر از سرایِ دزدان درمیاره. تازه اونجا می فهمیم پیرزنه علاوه بر داشتن یه ماهی با تنگ و توانایی روندن ویلچر برقی و خیس کردن خودش! توی دزدی از رئیس دزدا هم تبحر  داره. اونم چه رئیس دزدایی، نصرت خانوم که فاگینِ تو باید بره پیشش کارآموزی.
-عجب… سید، بچه های دسته یِ فاگین بعد دستگیری اَش بیکار شدن. میشه به نصرت خانوم بگی اونها رو هم زیر پر و بال خودش بگیره؟
-مگه نصرت خانم مرغه! تازه اجازه یِ نصرت خانوم دست خانم اشرافیه. از طرفی، بچه های نصرت حرفه ای هستن و بردن بچه های لندن به مشهد مثل بردن تریاک به کرمانه… منظورم از تریاک زیره بود! یا به قول شما انگلیسی ها بردن زغال به نیوکاسل. میخوای بفرستمت مشهد تا خودت با خانم اشرافی مذاکره یِ مستقیم بکنی؟
-نه، نه. ممنون. من روش غیر مستقیمو ترجیح میدم. اصلاً… اصلاً پشیمون شدم. از توی نقد قبلی اَت که برای داستان لنگرِ نمکینِ خانم انتظاری نوشته بودی هم به زحمت و از طریق زیرمتن تونستم برگردم لندن!
-راستی چارلز، تو فکر میکنی بین ایران و آمریکا جنگ میشه یا صلح؟!
-اینو دیگه باید از تولستوی بپرسی!
-پرسیدم، ولی اون اطلاعاتش فقط در مورد روسیه و فرانسه بود!
-یکی دیگه هم هست که میتونه کمکت کنه.
-راست میگی؟ اسمش چیه؟
-بورس! هیچکس مثل اون نمیتونه بگه اوضاع به چه سمت میره… ببینم، خیلی از موضوع پرت نشدیم؟!
-راحت باش، هیچ آدابی و ترتیبی مجوی!
-حالا با این اولیور بی دستم چیکار کنم؟
-به نظرم این اغتشاش گر کوچیک رو باید اعدام کرد تا بزرگ که شد بانک آتیش نزنه! البته اعدام اطفال تو دوران ما دیگه مجاز نیست، باید توی همون داستان خودت کارش رو یکسره کنی!
-بیخیال کشتن میشی سید یا تروریستی اعلامت کنم؟!
-تو غلط میکنی روباه پیر! به اون ارباب کله زردتم بگو همین الان با کمک روسیه و چین تنگه هرمز رو می بندم و به انصار ا… هم میگم که…
-باشه غلط کردم. دهن گشادم رو میبندم.
-دهنش بوی خون و نفت میده، اون وقت به من میگه تروریست.
-گفتم که غلط کردم. امشب که شب چهارشنبه نیست سید داغ کردی! امشب شب سه شنبه است، فردا شبم سه شنبه است. این سه سه شب و اون سه سه شب هر سه سه شب سه شنبه است!… چی داشتم میگفتم؟… آها، اگه میشه یه فکر دیگه ای برای الیور و دستش بکن. قول میدم آخر داستانم بدمش دست یه خانواده با اصل و نصب تا تربیتش کنن.
مشکل با چسب رازی حل و الیور عاقبت به خیر شد. شب بخیر اولیور، هیچ بچه ای نباید بی شب بخیر بخوابه! و البته در سرای دزدان یا زیر بمباران دشمن و اخبار منفی. و هیچ پیرزنی هم نباید آواره یِ خیابونها بشه…
-عجب کیفی داره بمباران خواننده با توصیه های اخلاقی!… آهای دیکنز صبر کن، کجا میری؟
-چرا ولم نمیکنی سید. هر بار که صدات رو میشنوم، تنم توی قبر میلرزه!
-بیا این ننه ماهی رو از خانم اشرافی بخر و ترانسفرش کن به لندن!
-چی داری میگی، این که روپایی هم بلد نیست بزنه!
-در عوض مثل الیور تردسته. میتونه مادربزرگ خونده اَش بشه. اسمشم بذار… اسمشم بذار ماهی توئیست!
-خانم اشرافی راضیه؟
-معلومه. تازه برای این ترانسفر آخر جلسه یِ نقدمون شیرینی هم میده! حالا میای مشهد تا بعد جلسه ننه ماهی رو با خودت ببری؟
-باشه، باز خام شدم! آخه شیرینی خیلی دوست دارم. البته خدا کنه که نارنجک باشه. میخوام اونقدر نارنجک بخورم تا بعدش بترکم! امّا یه چیزی، من توی جلسه تون نمیام.
-وای چه خجالتی! ایرادی نداره. اتاق کناری مون یه گربه هست که میتونی بری زیر جلدش و منتظر بمونی!

نقد خانم مهناز گنابادی

۱- لوگ‌لاین:
شخصیت اصلی:
پیرزنی حدود ۶۰ ساله،ناتوان جسمی(ویلچر)، تنها و دلشکسته از خانواده.
هدف:
هدف در اینجا در لایه بیرونی سربار نبودن و گذران زندگی و امرار معاش روزانه است اما وقتی عمیق تر نگاه می‌کنیم هدف حفظ کرامت و عزت انسانی، تعلق داشتن و دیده شدن نیز می‌تواند باشد.
تعارض / موانع / نیروی مخالف :
طرد شدن از خانه پسر و عروس، وضعیت جسمانی اش که وابسته به ویلچر است، نداشتن تمکن مالی، بی توجهی جامعه، ورود به دنیای بی رحم حاشیه نشین ها.
خطرات و پیامدها:
از دست دادن هویت و کرامت و حتی شاید انسانیت، نداشتن امنیت جانی، سقوط از جایگاه مادر بودن ( زنی قابل احترام) به جایگاه یک نیروی کار بی نام در حاشیه شهر. مورد سوءاستفاده قرار گرفتن توسط افراد شرور، از دست رفتن آبرو و احترام پیشین.

۲- حادثه محرک:
بیرون کردن تحقیر آمیز پیرزن از خانه پسر و عروسش، بطوری که جدای از بیرون انداختن فیزیکی و دادن حس عذاب وجدان از سربار بودن، او جایگاه مادری اش را نیز از دست می‌دهد، از مکان و مامن امنش «خانه» که حکم پناه گاهش را داشت دور می‌شود و بی پناه و سرگردان می‌شود؛ این لحظه موتور کل روایت را روشن می‌کند.
۳- مک گافین:
فراخواسته‌ی پیرزن همانطور که در مونولوگی در انتهای فیلمنامه می‌بینیم این است که نمیخواهد بی عزت بمیرد، در واقع او می‌خواهد هر طور شده عزت و کرامت خود را حفظ کند، و در این راه دچار تغییراتی می‌شود او از مادری منفعل به زنی تبدیل می‌شود که برای بقا دست به انتخاب های اخلاقی سیاه یا خاکستری می‌زند( برداشتن پول).
۴- ماهی در تنگ:
ماهی در اینجا فقط یک شی نیست بلکه نمادی است از آخرین پیوند عاطفی پیرزن و زندگی، ماهی چیزی است که پیرزن فکر می‌کند می‌تواند هنوز از او مراقبت کند، در واقع ماهی بازتابی از خود پیرزن است، زیرا همچون او زندانی، لرزان بی پناه و محتاج مراقبت است.

۴- نقطه عطف اول:
به نظر می‌رسد نقطه عطف اول زمانی است که پیرزن تصمیم گرفته به حرم برود و در بازرسی ورودی حرم دچار کشمکشی با زن خادم می‌شود، خادم می‌خواهد تنگ ماهی را از او بگیرد چون ورودش به حرم غیر مجاز است…
در اینجا شخصیت هنوز از نظر بیرونی می‌تواند عقب نشینی کند، می‌تواند راه رفته را برگردد اما مسیر داستان تغییرکرده است. از اینجا داستان وارد فاز دوم می‌شود ( سرگردانی اجتماعی).
۵- نقطه عطف دوم:
ماندن در شب در خیابان+ دزدی ساکش+اولین صدقه
از این لحظه است که بحران به اوج می‌رسد پیرزن دیگر ساک و احتمالا مدارکش را ندارد، بی پول است، بی جا و بی پناه است، وضعیت جسمانی اش نرمال نیست و حتی شارژ ویلچرش تمام شده و به سختی با یک دست تنگ ماهی را نگه داشته با دست دیگرش چرخ ویلچرش را هل می‌دهد …
این لحظه همان جایست که شخصیت اصلی فقط با «مسئله» رو به رو نیست بلکه با پیامد های اجتناب ناپذیر انتخابش مواجه می‌شود، جایی که امید برای حل بحران از بین می‌رود و داستان از تلاش برای تغییر به پذیرش یا فروپاشی می‌رسد و کنش جای خود را به پیامد می‌دهد و در نهایت مسیر پایان مشخص می‌شود.
۶- نقطه بی بازگشت :
ورود به زمین ضایعاتی و پذیرفته شدن به عنوان نیروی کار، در اینجا او از حاج خانم/ زائر به کارگر بی نام و هویت تبدیل می‌شود که در ازای جای خواب و کمی غذا مجبور است هرکاری بکند.او از مادر به ماهی تبدیل می‌شود نام گذرای ماهی توسط پسرک تثبیت حذف هویت فردی او است .
۷_شخصیت پردازی :
پیرزن، بااینکه در ظاهر روی ویلچر است و نمیتواند راه برود اما در حقیقت داینامیک و پویا است، شخصیت به نظرم همساز غیر قابل پیشبینی بود پیرزنی که توان حرکت ندارد اما تصمیم می‌گیرد برود و به اصطلاح روی پای خودش باایستد و سربار نباشد، در انتها هم در تصمیم گیری اخلاقی غیر قابل پیشبینی بود، پیرزنی که از بی پناهی به حرم پناه می‌برد اما در نهایت تصمیم می‌گیرد پول ها را بدزدد.
جواد:
شخصیت خاکستری است همدلی دارد اما اخلاق‌محور نیست، بازتابی از جامعه ای که کمک می‌کند اما نجات نمیدهد.
۸- زمان و ریتم:
ریتم آهسته و فرسایشی است، کشدار اما هدفمند( هم حس با وضعیت پیرزن). ما در صحنه ابتدایی روز را مشاهده کردیم در ادامه به شب و تنهایی پیرزن در مقابل حرم رسیدیم و در انتها طلوع را داشتیم، این وضعیت قوس سقوط را کامل می‌کرد.
۹- تم و درون مایه:
تم اصلی طرد شدگی و کرامت انسانی و بقا. درون مایه ها، پیری و بی مصرف شدن و محتاج شدن انسان، نفاق میان معنویت و واقعیت اجتماعی.
۱۰-کشمکش ها:
هم در سطح بیرونی داشتیم که کشمکش از نوع فردی سطحی بود ( صحنه ای که پیرزن با مامور خادم زن بر سر تنگ ماهی کشمکش داشت، صحنه ای که عروس با پسر پیرزن دعوا می‌کرد و …) و هم کشمکش عمیق فردی داشتیم ( زمانی که پیر زن تصمیم گرفت به تنهایی سوار آسانسور شود و سربار نباشد ، البته می‌شد اینجا کمی بیشتر و پر رنگ تر این کشمکش را نشان داد تا عمق آن احساس شود، صحنه ای که پیر زن پول ها را برداشت…)
۱۱-پایان بندی:
پایان باز تلخ و انسانی
نه رستگاری نه سقوط کامل، بلکه ادامه زندگی در وضعیت جدید.پیرزن برای زنده ماندن و کرامت انسانی و بقا مجبور است یکی را انتخاب کند.

پیشنهادی برای دوست خوبم خانم اشرافی:
می‌شود پایان بندی فیلم را کمی تغییر داد بطوری که دراماتیک تر شود و به اصلاح به تراژدی ارسوطیی نزدیک تر شود: در پایان بندی می‌شود آزادی معکوس را نوشت بطوری که پیرزن به جای نجات خود، ماهی را آزاد می‌کند؛ چیزی که خودش هرگز آن را نداشت.

جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان درباره فیلمنامه ماهی به همراه فایل صوتی

این جمله از ارسطو از بوطیقای ارسطو غیر محتمل متقاعد کننده ارجح است از محتمل غیر متقاعد کننده.

من به عنوان مخاطب اگر یه چیزی رو که احتمال اتفاقش کم هست توی داستان بیفته منتها نویسنده یا فیلمنامه‌نویس یه جوری اون رو توجیه کنه که من قانع بشم ارجح هست و اون چیزی که امکان احتمالش هست ولی اون جوری نتونه من رو قانع کنه. آفرین.

فرض کنید یک نفر هفتاد سالشه.

یک جوری آرایش می‌کنه.

فکر می‌کنم 30 سالشه.

یه جوری موهاش رو سیاه می‌کنه، یه جوری لباس میپوشه.

باور می‌کنیم 60 ساله.

مثل اعصار بعد.

ولی یک نفر 40 سالشه.

یک جوری میپوشه که ما فکر می کنیم هفتاد سالشه.

مثلا نمیتونه جوونی خودش رو.

مثل غیر از شب ها.

البته مثل آقای صوفیان که اگر هشتاد سال انشاءالله عمرشون زیاد بشه.

بوده باشه چهل سال روز رو در نظر بگیریم درست میگم؟ خب؟

ببینید در داستان، نمایشنامه و فیلمنامه شما غیر محتمل رو میتونی متقاعد کنی که هست.

یعنی الان شما چرخ ویلچر که باتری داره و به قول خانم به اندازه یک شاید پراید پولش بوده باشه خیلی گرانه و در ضمن خیلی هم کمه و هر کسی هم نمیتونه داشته باشه.

خب اینو باید متقاعد کنی.

وقتی یه خانمی رو انداختن بیرون و الان سرگردانه ما باید بپذیریم که میشه و اگر متقاعد نشیم دیگه این نمیشینه تو داستان نمیشینه توی فیلمنامه نمیشینه ولو که جمیله شیخی بازی کنه اون نقش رو ولو که بازی کنه دیگه نمیشینه چون متقاعد نمیشیم این متقاعد کردن فرقی نداره.

می خواد در داستان باشه یا فیلمنامه یا نمایشنامه.

به قول ارسطو دستت بازه.

شما در داستان خیلی نیرو ها و عناصری هست که اصلا محسوس و طبیعی نیستن.

می تونی به کار بگیری.

یک جوری به کار می گیری آمده که شیشه توی کلیسا میگه که من داشتم می آمدم لطفا بیاید بیرون.

یه خری داره پرواز می کنه به روز یکشنبه می خوان اونجا به اصطلاح مراسمی دارن بعد همه میخندن.

فکر میکنن داره جوک می گه.

یکی بدوبدو میکنه میره بیرون بعد بهش میگه تو چرا باور کردی؟

میگه خب کشیش داره میگه.

چون کشیش میگه من باور کردم.

ولی در داستان میگه همه کشیش بگه که یه خری بیرون بود که بال داشت و در ضمن پوزش هم مثل منقار مثلا غاز بود.

پاهاش اینطور بود.

شروع کنه این خره رو تغییر شکل بده.

تمام مردم کارهاشون رو ول کرده بودند و داشتند نگاه میکردند.

وقتی این جزئیات رو داره میگه میخواد ما رو متقاعد کنه که واقعا یه خری در حال پرواز است داره مارو متقاعد میکنه.

تو رئالیسم جادویی داشتید دیگه از اینطور حرکتها که شما یک جزییاتی بیاورید که خواننده باور کنه بپذیره ولو که محتمل هم نباشه.

ولی گاهی ما محتمل میاریم.

محتمل که متقاعد نمیشه خواننده مون اون میشه ضعف داستان.

در حالیکه یه غیر محتملی میاریم.

شما توی مسجد جامع کارور یادتونه دیگه کوره دست بیناها رو میگیره داره نقشه مسجد رو اما اینقدر کوره رو خوب جا انداخته که ما میپذیریم که این انگار دقیقا تمام اون شکل هندسی مسجد یا کلیسا رو میتونه دربیاره.

متقاعد میشیم که یک کور میتونه نقاشی کنه.

ما رو متقاعد کرده.

پس این نکته اول اگر میخوایم به اصطلاح یا محتمل یا غیرمحتمل حواسمون به مخاطب که متقاعد بشه یا باور بکنه.

اما اصل باورپذیری توی این داستان.

الان شما فرض کنید اون چرخ نباشه، اون چرخ آنچنانی نباشه، یک چرخ معمولی باشه چه اشکالی ایجاد میکنه؟

در داستان خودش نمیتونه بره دیگه.

خب نه اینکه میارنش.

اینکه آوردنش رو از تو خونه تا اونجا که دیگه خودش نیومده که.

مگر اینکه شما در یک پلانی به ما بگی که دو کوچه اون ور حرمه مثلا.

ولی اگه خونشون آزاد شهر قاسم آباد توی مشهد باشه بخواد بره باید یا با ماشین یا با چیز منظورم همون اطراف.

ولی اشاره ای نکردم. درسته؟

آره ولی حالا فرض کنیم یک چرخ معمولیه یا این خانوم به کسی میگه منو تا دم خیابون لطف کنید.

اینقدر آدم توی چی هست که اینقدر کار خیر بکنه؟

خلاصه که دارن میرن و لطمه ای هم نزنه.

ولی وقتی شما میگید باطریش تموم شده و به اصطلاح چرخ آنچنانی میشه دیگه این باید توی داستان بشینه بر اساس این اصل متقاعد بشیم به هر صورت.

بعد یک نکته خانم شیردل گفتند این هم یک اصل بگم برای دوستان در رابطه با زبان به خصوص صاحب نظران ادبیات خیلی اصرار دارن راوی ما پاسبان و حافظ زبانمون باشن. راوی.

راوی وقتی روایت میکنه تا جایی که میتونه سر صحبت کنه فارسی اصیل صحبت بکنه.

تا جایی که ممکنه ولی گفتگو این نیست که شما یک شخص لاتی دارید، کلمات رو میشکنه، حرف میزنه مثلا مثلا خیار رو میگه خیال مثلا دیفال به دیفال!

مثلا این جزو شخصیت پردازی هستن.

یعنی عمدا غلط میگه.

مثلا گاها ما زنگ میزنیم و از اونور حساب نمیکنه.

ما مثلا کلمات رو میشکنه.

تنوین دارمی توی گفت و گو اشکال نداره چون میخوایم شخصیت پردازی کنیم ولی راوی اگر بچه داره روایت میکنه.

یکی از وظایف راوی که به جای نویسنده داره حرف میزنه باید نسبت به زبان حساسیت داشته باشه.

یعنی زبان رو خدای نکرده خفیفش نکنه.

مخلوطش نکنه راوی چون حافظ پاسدار زبان هستن.

شما از کارهای عرض شود که بهرام بیضایی فرقی نداره.

نمایشنامه فیلمنامه داره، داستان داره.

نگاه بکنید اون اتفاقا شهریار مندنی پور هم اینجوریه.

اون اتفاقا تعصب روی زبان قرن چهارمی ما داره.

یعنی بعضی وقت ها فکر میکنی داری بیهقی میخونی؟

اینقدر حساس روی کلمات اینقدر کلمات محکم و فاخر میارن که بعضی وقت ها فکر میکنی این نمایشنامه و فیلمنامه مال قدیمه چاپ شده.

خیلی تعصب داره روی کلمات فارسی اما همون آدم مرگ یزدگرد رو که میسازه با اینکه زبان، زبان فاخر هست تو گفت و گو می بینید که مثلا آسیابان زن آسیابان پادشاه کی توی آسیاب آمده.

گاهی کلماتی میگن که کلمات شکسته است.

کلمات تلخیست کلمات آلوده ایست آن گفت‌وگوی دیگه. توجه کردین؟

پس توی گفت‌وگو اشکال نداره.

فقط برای شخصیت‌پردازی باز هم باید حواسمون باشه.

اگه جهت این باشه که شخصیت‌پردازی بکنیم مثلا یک راننده کامیون مثلا یا یک سلاخ توی کشتارگاه، مثلا می‌خوایم یک جوری حرف بزنه که با دیگران فرق داشته باشد.

این هم یک نکته کلی که تذکرش درسته برای راوی.

بعد راجع به کلیتش بگم چون خانم گنابادی خیلی فنی نوشته بودند تقریبا صحبت دوستان هم توی صحبت های ایشان بود.

اتفاقا چقدر هم خوبه توی سایت ثمر بزارن.

نقد کاملا فنی و حرفه ای بود.

خیلی حرفه ای بود.

ببینید خوشبختانه جلسات نقد ما سوررئال داشتیم، رئالیسم جادویی داشتیم، رئال داشتیم، فیلمنامه داشتیم، کار کودک داشتیم.

خیلی تنوع داره.

از یک جهت خیلی خوبه که متنوع ولی از یک جهت.

خب یک کسی میاد اینجا سوررئال میخونه بقیه سورئال رو نگذرونده ارتباط نمیگیرن.

مثلا باز باید یه کسی بیاد توضیح بده اصول سوررئال رو بگه مثلا سورئال این اصول داره به این دلیل نوشته شده.

از یک جهت خوبه که متنوع و از یک جهت دیگه برای بعضی از دوستان که ممکنه ارتباط نگیرند یا یه جور دیگه به کار نگاه کنند ممکنه فاصله ایجاد کنه بین مخاطب و اثری که داریم.

الان این از نظر فیلمنامه آقای دکتر صوفیان هم اتفاقا یک دوره فیلم می‌ساختند از نظر فیلمنامه.

یک فیلمنامه کاملا فنی بود.

چون فیلمنامه دست کارگردان که می‌رسه اینا رو تو لوکیشن های مختلف فیلمبرداری می‌کنه.

تازه ما کسی داریم تدوینگر؟

اون ممکنه با پس و پیش کردن این صحنه‌ها تعلیق ایجاد کنه، هیجان ایجاد کنه.

نکته‌ای که استاد دبیری میگن که ترانزیشن، ترانزیشن، تدوینگر درست می‌کنه.

یعنی فیلمنامه داستان رو به ما میده، آدرس رو به ما میده.

بعد کسی که این فیلم در ضمن پلان فیلمبرداری میکنه حالا میدن دست یه کسی که منتظره، یه کسی که مونتاژ بلده یک جوری تدوین میکنه این پلان ها رو کنار میذاره کنار هم میذاره که خود فیلمنامه نویس هم حیرت میکنه که این چی بود؟ چی شد؟

یعنی یه جوری تعلیق ایجاد میکنه، یه جوری کشش ایجاد میکنه بعد فاصله زمانی و مکانی رو بلده چیکار بکنه.

اون چیزی که ما میگیم فلاش بک و فلاش فوروارد و آشیان عقابی توی داستان او توی تدوین اصلا صورت می گیره.

یعنی یا کارگردان خودش ممکنه تدوین گر باشه یا نباشه باید بره بده به یه حرفه ای براش تدوین کنن.

بعضی از کارهایی که توی داستان خود متن باید انجام بده اینا رو ما بیرون از متن فیلمنامه یک سریش به عهده فیلمبردار است.

یک سریش به عهده کارگردان، یک سریش به عهده خود بازیگرها و در نهایت بر عهده تدوینگر است.

تازه الان سر صحنه صدا می گیرن ولی گاهی می بینم بازیگر بازیگریه که میشینه توی فیلم صداش صدای مناسبی نیست.

صدا گذاری می کنه باز خودش یه حرفه ایه.

بعد گاهی موسیقی میاد ضعف ها رو پوشش میده، فضا رو میتونه ریتم فیلم رو هیجان.

ما الان یک فیلم نامه خشک داریم می خونیم تو ذهنمون داریم تصور میکنیم از نظر فیلمنامه غالب کامله از نظر فیلمنامه.

ولی حالا این چجوری کارگردانی بشه؟

چجور بازی بشه؟

چجور تدوین بشه؟

چجور صداگذاری بشه؟

اینا دیگه خیلی پشتشه.

منتها برمیگردیم به درون مایه ای که دوستان اشاره کردن که آیا یک کسی که طرد میشه از خانواده که مثل آقای اسد الان آقای عصار بیشتر نگران اون آقا هستن که خلاصه آقا رو راش دادن راش ندادن یه جای دیگه میره سرش بنده سرش بند نیست.

یعنی دلش میخواست اون داستان به اونطرف بره تا پیرزنه انگار عمرشو کرده دیگه چه چیزی که خانم اشرافی اینقدر وقتشو گذرونده.

و لباسشو داده بغلش گفته برو.

حالا حق داره آقا اصلا نگران باشه که این بنده خدا.

ببینید موضوع دعواهای خانوادگی و موضوعات به اصطلاح طلاق و نزاعهای خانوادگی و اینها خیلی کار شده هم تو سینما کار شده، تو تئاتر کار شده، توی داستان کار شده.

از چه زاویه ای ما داریم نگاه میکنیم؟

به نظرم آقای دکتر ساقیان در آینده یکی از مشاغل خیلی پردرآمد مشاغلی باشه که چون خیلی کشورها رو به بازنشستگی و سالمندی دارن میرن.

فکر میکنم یکی از مشاغل پردرآمد آینده حتی در ایران همین شغل اداره یا سرپرستی بازنشستگانی باشند که اگر هم کسی دارند یا نیستند با ایشان مثلا در خارجند تنهان و یا اینقدر مشغله دارند نمیتونن به صورت سنتی پدر یا مادرشان را جمع بکنند و اتفاقا اگر کسی از الان به فکر سرمایه‌گذاری باشه یک جاهایی رو شروع بکنه.

بله باز هم در عین حال هنوز که هنوز آقای دکتر!

اون سیلی که فکر می کنم ده سال دیگه شاید ده سال دیگه ناگهان سالمندی سالمندی یک سالمندان حسابی بازارشون.

آره یعنی تا ده سال دیگه فکر می کنم یک روند خیلی عجیبی داره.

از اون ور هم که داره.

الان متاسفانه تو همین ماجرای آشوب آقا من آمار تک فرزندی که کشته شدن زیاد دیدم.

یعنی تک فرزند.

حالا بعضی ها با پدرشون رفته دنبال بچه.

پدرم کشته شده.

متاسفانه الان تک فرزندی زیاد داریم. خیلی زیاد.

آمار عجیب و غریبی میگن.

و بعد هم که متوقف داره منفی هم میشه.

بعد از اون هم که خب این کسایی که تو سنین آقای دکتر شما میخواین برین برین که معطل نشن.

بله خانم اشرفی آقای دکتر میرن.

اگه می خواین پذیرایی کنید. ببخشید. خواهش میکنم. درست میگم.

خیلی خیلی ممنونم. خداحافظ.

خیلی ممنون بابت شیرینی هاتون. زحمت کشیدید.

لطف کردید و من فکر میکنم که این بحث سالمندی رو با یک نگاه دیگه اگر بنویسند از مواردی که داریم به سمتش میریم.

ولی با این نگاه ها میشه شصت ساله ها رو نمیشه گفت ساله دهه شصت در فیلم هایی که داریم یه پیرمرده دیگه.

بله جمعیت ما دهه شصت.

خانم اشرافی چون ما از شما تشکر میکنیم فیلم نامه خوبی بود.

نگاهتون اگه بره به سمت آینده سالمندی در ایران جذابتر میشه.

همین دیگه خانم اشرافی رو تشویق کنید و همچنین خودتون.

خیلی ممنون خانم ریحانی خیلی ممنون.

مرسی از دوستان.

دیدگاهتان را بنویسید