چهارمین شماره‌ی مجله‌ی داستان سار در بخش داستان کوتاه فراخوان داد+جزئیات

♦فراخوان ارسال اثر به شرح زیر است:
چهارمین شماره‌ی مجله‌ی تخصصی داستان سار؛ با موضوع ادبیات جنگ، پذیرای آثار ارزشمند شماست.

ارسال اثر در چهار بخش زیر:

بخش اول: صدای تازه ( داستان کوتاه، ویژه‌ی نویسنده‌هایی که کتابی در حوزه‌ی ادبیات داستانی منتشر نکرده‌اند.)

بخش دوم: صدای آشنا (داستان کوتاه، ویژه‌ی نویسنده‌هایی که کتابی مستقل در حوزه‌ی ادبیات داستانی دارند.)

بخش سوم: ترجمه‌ی داستان و نقد در حیطه ادبیات داستانی

بخش چهارم: مختص به مقالاتی است که درباره ماهیت ادبیات جنگ و همچنین مقالات و یادداشت هایی است که بر رمان ها و داستان هایی با موضوع جنگ نوشته شده است.

*اولویت انتشار در همه بخش ها با آثاری است که مرتبط با موضوع “ادبیات جنگ” باشد.

*همه‌ی آثار ارسال شده در هیئت تحریریه بررسی و گزینش خواهند شد.

شیوه ارسال اثر: 
– فایل word ارسالی حتماً با فرمت docx ارسال شود.
– در صفحه‌ی اول ایمیل و فایل، مشخصات کامل از جمله تلفن به همراه رزومه‌ای کوتاه ضمیمه گردد.
– فونت متن ارسالی «ب نازنین» باشد.
– در قسمت عنوان ایمیل، نام و بخش مد نظر خود را وارد کنید.

مهلت ارسال اثر:
از اول مهر ماه تا  30 آذر  1403

آدرس ایمیل جهت ارسال آثار و جزئیات بیشتر:
saranjoman@gmail.com

انتشار اخبار جشنواره‌ و مسابقات به معنای تأیید محتوای آن‌ها نیست. قبل از ارسال آثار خود از صحت و سقم وعده‌های داده شده اطمینان حاصل کنید.


مطالب بیشتری را در سایت سمر بخوانید:

این پست دارای 5 دیدگاه است

  1. آرش مهدنور

    قرمه‌سبزی تلخ
    عصر بود. نور کم‌جان اتاق، دیوارهای ساده خانه را خسته‌تر نشان می‌داد.
    مادر با دستانی پر از کاغذ وارد شد. صورتش گرفته بود.
    آرش سرش پایین بود و مشق می‌نوشت.
    آرش سرش را بالا آورد و گفت:
    «مامان چی شده؟ چرا ناراحتی؟»
    مادر آهی کشید و گفت:
    «مدیر گفته تو دیگه نمی‌تونی ادامه بدی… درس‌هات ضعیف شدن. باید بیشتر تلاش کنی.»
    آرش مضطرب شد.
    «قول می‌دم بیشتر بخونم. نمی‌خوام ناراحتت کنم.»
    مادر نگاهش کرد و گفت:
    «اگه نمراتت خوب بشه، برات هدیه می‌گیرم.»
    فردای آن روز، آرش با تمام توانش درس می‌خواند.
    دفترها دورش پخش بود.
    مادر از دور، بی‌صدا نگاهش می‌کرد.
    شب شده بود.
    بوی قرمه‌سبزی در خانه پیچیده بود.
    مادر کنار اجاق ایستاده بود.
    آرش دستش را روی قلبش گذاشته بود و آرام گفت:
    «به قولم عمل کردم… نمی‌خوام شرمنده‌ت کنم.»
    ظهر روز بعد، در خانه با شدت باز شد.
    پدر عصبانی وارد شد.
    «این گوشت و برنج از کجا آوردی؟!»
    مادر با صدای لرزان گفت:
    «از همسایه قرض گرفتم…»
    پدر فریاد زد:
    «چرا به من نگفتی؟!»
    کنترلش را از دست داد.
    به مادر حمله کرد.
    آرش وحشت‌زده جلو رفت.
    در یک لحظه، پدر گلدانی را برداشت و به سر آرش کوبید.
    آرش روی زمین افتاد.
    چند روز بعد، بیمارستان.
    پدر مرخص شد.
    در خانه، پسربچه‌ای ظرف قرمه‌سبزی را آورد.
    پدر به ظرف نگاه کرد و گفت:
    «این همون قرمه‌سبزیه که آرش درست کرده بود…»
    قرص‌های اعصابش را خورد.
    اشک از چشمانش سرازیر شد.
    مادر کنار قبر آرش ایستاده بود.
    سرش پایین بود و آرام زیر لب چیزی می‌خواند.
    بعد از مراسم، تنها به خانه برگشت.
    دو سال گذشت.
    زهرا ازدواج کرده بود.
    شوهر جدیدش محمد بود.
    زهرا گفت:
    «محمد، قرمه‌سبزی درست کردم.»
    محمد بی‌تفاوت گفت:
    «آره، بده.»
    او شروع به خوردن کرد.
    در همان لحظه، آرش ظاهر شد؛ با نگاهی ناراحت و سنگین.
    محمد چشمش به عکسی روی دیوار افتاد.
    عکس آرش و پدرش.
    پرسید:
    «این کیه؟»
    زهرا گفت:
    «آرش… و شوهر قبلیم، فرید.»
    محمد عکس خودش را روی دیوار زد.
    زهرا مشغول کار شد.
    آرش آرام دستش را روی شانه مادر گذاشت.
    زهرا لرزید.
    «پسرم… تو اینجایی؟»
    آرش گفت:
    «مامان… شربتی که درست کردم رو می‌خوری؟»
    زهرا گفت:
    «چشم پسرم.»
    شربت را خورد.
    چند لحظه بعد روی زمین افتاد.
    محمد با عجله وارد شد.
    «زهرا! چی شد؟!»
    آرش آرام گفت:
    «من کُشتمش…»
    محمد فریاد زد:
    «تو کی هستی؟!»
    آرش جواب داد:
    «من آرشم.»
    محمد:
    «چرا کُشتی‌ش؟»
    آرش:
    «چون من رو هیچ‌وقت دوست نداشت…
    اگه تو شربت رو بخوری، زنده میشه.»
    محمد شربت را خورد.
    و مرد.
    آرش بنر مشکی روی عکس‌ها چسباند.
    محمد دیگر دیده نمی‌شد؛ فقط صدایش در ذهن آرش بود.
    «چرا این کارو کردی؟»
    آرش گفت:
    «چون یه نفر بهم دستور داد…
    هوش مصنوعی…
    بازی نهنگ آبی…
    تهدیدم کرد…
    گفت اگه نکشی، تو می‌میری.»
    صدا پرسید:
    «تو گناهکاری؟»
    آرش گفت:
    «نه… فقط ترسیدم.»
    شب.
    قبرستان.
    سکوت.
    باد.
    آرش کنار قبر مادر ایستاد.
    چشم‌هایش خسته و خشک بود.
    چند لحظه نگاه کرد و زیر لب، با صدایی سنگین و آرام گفت:
    «مامان… بزرگ‌ترین اشتباه زندگی من این بود که هنوز فکر می‌کردم یک روز… تو مادر می‌شی.»
    آرش پشت به قبر کرد.
    آرام راه رفت.

  2. آرش مهدنور

    من اول میشم

  3. آرش مهدنور

    «کیفیت محتوا عالیه، امیدوارم همیشه همین‌قدر قوی ادامه بدید

  4. «کیفیت محتوا عالیه، امیدوارم همیشه همین‌قدر قوی ادامه بدید 👏»

دیدگاهتان را بنویسید