در یک دوشنبه مهربان داستان گرم تابستانی دیگر داستان تخم مرغ عسلی در جمع داستان دوستان سمری به خوانش و نقد گذاشته شد.
به گزارش وبسایت سمر سبز در دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵ جلسه دوشنبه مهربان داستان دیگری ویژه خوانش و نقد داستان های اعضای مدرسه داستان نویسی سمر برگزار گردید. در این جلسه که به خوانش و نقد داستان تخم مرغ عسلی از مصطفی نقوی اختصاص داشت حضار به شنیدن داستان و سپس نقد آن پرداختند. در انتها دکتر علی اکبر ترابیان به نقد و جمع بندی درباره داستان تخم مرغ عسلی پرداخت. در ادامه متن داستان تخم مرغ عسلی از مصطفی نقوی را خواهیم داشت و سپس نقدهای مکتوب آن را خواهیم خواند.
متن داستان تخم مرغ عسلی
سربازی را که تمام کردم، چسبیدم به کار تولید لوستر و آباژور. چند سالی توی کارگاه حاج محمود شاگردی کرده بودم. از محیط تاریک و دنج کارگاه خوشم میآمد. میتوانستم ساعتها از موسیقی رازآلودی که توی سنباده زدن چوبهای گردو بود لذت ببرم. بعد از مدتی توی انباری خودمان چندتایی لوستر دست ساز درست کردم و اقبال بازار را که دیدم، از حاجی خداحافظی کردم. جایی را اجاره کردم و کارم هم کمکم رونق گرفت. چندتا شاگرد گرفتم، اما تقریبا همهی کارهای ظریف کارگاه رو خودم انجام میدادم. هیچکدام نمیتوانستند کاری را که من میخواستم دربیاورند. فقط کارهای دم دستی مثل جور کردن وسایل و نظافت و از این قبیل را سپرده بودم به شاگردها.
امروز صبح مهمان محسن قنواتی بودم. گالری داشت و یکی از بهترین مشتریهای کارگاهم بود. مرا برای صبحانه دعوت کرده بود به باغش. توی آشپزخانه داشت توی یک کاسه تخم مرغ هم میزد. من نشسته بودم پشت میز صبحانه.
+ بله آق رضا، ما که بیخودی مشتری شما نشدیم. این همه دقت، این همه وسواس، باور کن خیلی وقت بود این کیفیت رو ندیده بودم توی بازار.
مریم گوشیام را جوری تنظیم کرده بود که هر وقت پیامی برایم میفرستاد، به جای کلیک یا دینگ، صدای یک ماچ آبدار بخش شود. از صبح، با اینکه میدانست کجا هستم؛ خودش را لوس کرده بود و هر چند دقیقه یک پیام میفرستاد. محسن نگاهی به موبایلم انداخت، نیشش باز شد و سری تکان داد.
– پس داری میری قاطی مرغا؟
+ نه بابا، خبری نیست هنوز.
روی میز، مخلفات صبحانه را چیده بود. چند مدل پنیر، خامه و کره و مربا، چند مدل نان و یک شیشه عسل. در شیشهی عسل را باز کردم و گرفتم جلوی بینی ام. چشمانم را بستم و بوی گرم، شیرین و جادوییاش را دادم توی سینهام.
عسل برای من یکی از آن آرزوهای دستنیافتنی دوران کودکیام بود. پنج یا شش ساله بودم. سرم را گذاشته بودم روی پای مادرم و تلویزیون نگاه میکردیم. کتری روی چراغ نفتی قل میزد و مادرم کنارش نشسته بود و چای میخورد.
+ مامان، عسل چه مزه ایه؟
– شیرینه مامان. مثل قنده.
می دانستم که مثل قند نیست. همیشه دوست داشتم مثل خرسِ توی تلویزیون دستم را بکنم توی کوزهی عسل و انگشتم را لیس بزنم.
+ مامان ما چرا عسل نداریم؟
– عسل میخوای چیکار مامان؟
+ میخوام با انگشتام عسل بخورم. مثل این خرسه.
مادرم خندید. توی استکان چای خودش که نیمی از آن را خورده بود چند تا قند انداخت و با دست آن را تکان داد. کمی از آن را نوشید و بعد به طرف من گرفت. خیلی شیرین بود، ولی باز من مطمئن بودم عسل چیز دیگری است.
اولین باری که عسل خوردم، ده ساله بودم. تابستان بود و رفته بودیم سبزوار خانهی دایی مسعود. سر سفرهی صبحانه، دایی مسعود از توی یک شیشهی مربا، با قاشق کوچکی، مایع غلیظ و کشسانی را درآورد و روی نان خودش مالید. مربا نبود.
+ مامان اون چیه؟
– میخوای مامان؟ مسعود جان همون عسلا رو بده این طرف بی زحمت.
مامان یک قاشق از آن معجون اسرار آمیز و درخشان را برداشت. یک رشتهی طولانی جادویی، ظرف عسل را به قاشق وصل کرده بود. آنرا روی یک تکه نان مالید. گرفتم. بالاخره من بودم و یکی از بزرگترین رویاهای کودکیام. تا آن زمان نمی دانستم عسل بو هم دارد. عطر عسل لبخند را بر لبانم آورد. لقمه را توی دهانم گذاشتم.
کرهها که آب شد، محسن تخم مرغ همزده را توی تابه ریخت و بعد از مدت کوتاهی آن را برگرداند. شیشهی عسل را از من گرفت و با یک قاشق بزرگ مقدار زیادی عسل برداشت و روی چیزی که توی تابه داشت پخته میشد، مالید. بعد هم رویش دارچین پاشید.
- این هم خاگینه عسلی، فرد اعلا برای فرد مجرد.
- مگه خاگینه عسلی هم داریم؟
- آره بابا از زمان هخامنشیان سربازا میزدن به بدن. قوهی آدم رو زیاد میکنه!
بعد با بالادادن ابرو به موبایلم اشارهای کرد و نیشش باز شد.
خاگینهی عسلی را که شنیدم سرد شدم. انگار یک چیزی توی سرم صدا داد. بوی نفت پیچید توی سرم. یک دیوار توی سینهام فرو ریخت.
کلاس اول بودم. توی مدرسه شنیدم که باقری به شفیعی میگفت جمعهها، صبحانه تخم مرغ عسلی میخورند. از تخم مرغ خوشم نمیآمد. مخصوصا زردهاش. اما فکر میکردم تخم مرغ عسلی باید خیلی خوشمزه باشد. باقری همیشه همه چیزش نو و قشنگ بود.
+ مامان برام تخم مرغ عسلی درست میکنی؟
– آره مامان جون. گرسنهته؟ الان میخوای؟
+ آره.
مامان به آشپزخانه رفت. دنبالش رفتم. تخم مرغی از توی یخچال برداشت. توی یغلاوی آب ریخت و گذاشت روی گاز. دقت میکردم. به مامان نگاه میکردم تا ببینم از کجا عسل بر میدارد، اما چیزی نفهمیدم. خسته شدم. برگشتم توی هال. بعد از مدتی مامان با یک تخم مرغ توی یک بشقاب آمد. کنارم نشست و بالای تخم مرغ را اندازهی یک کلاه کوچک با قاشق چای خوری شکست. بعد کمی از سفیده آن را با قاشق برداشت و گذاشت توی دهانم. شیرین نبود. تعجب مرا که دید، لبخندی زد و به تخم مرغ کمی نمک زد. بیشتر تعجب کردم.
+ مامان عسلش کجاس پس؟
– الان مامان جون.
بعد قاشق را فرو کرد توی تخم مرغ و مقداری از زرده آن را که سفت هم نشده بود، در آورد. دوباره به آن نمک زد و گذاشت توی دهانم. اصلا شیرین نبود. بوی تخم مرغ میداد. کلافه شده بودم و عقب نشستم. مامان خندید.
+ نمی خوام دوس ندارم. این اصلا شیرینم نیست.
– مامان جون تخم مرغ عسلی که شیرین نیست اصلا. همین که زردهش یه کم شل و وله بهش میگن عسلی. ببین چقدر خوشمزهس.
دلم تخم مرغ عسلی واقعی میخواست. تخم مرغ عسلی شیرین. حرف مادرم را باور نمی کردم. مامان زیاد دروغ می گفت. دوست نداشتم از باقری بپرسم که تخم مرغ عسلی آنها چه مزه ایست. شب، بابا توی آشپزخانه لکههای سفید روی دستهایش را میشست و مامان ماجرای تخم مرغ را برایش تعریف میکرد. بابا به من نگاهی انداخت و خندید. شام خاگینه داشتیم و من همیشه فکر میکردم چون دستهای بابا خاکی است باید خاگینه بخوریم.
عطر عسل داغ و دارچین توی آشپزخانه پیچیده بود و باز حسرت داشتن چیزهای واقعی توی من زنده شده بود. بچه که بودم همیشه دلم چیزهای واقعی میخواست. عسل واقعی، کیک واقعی، ویلای واقعی. عموی باقری توی شمال ویلا داشت.
+ مامان ویلا چیه؟
– همون خونه است دیگه. خونهی حیاط دار. مثل خونهی دایی مسعود.
+ نه منظورم ویلای واقعیه.
– برو دنبال بازیت بچه جون.
مامان زیاد دروغ می گفت.
اولین باری که دیوار جلوی قلبم فروریخت، روزی بود که فهمیدم مامان هم واقعی نیست. هشت ساله بودم. مجتبی توی خانهی بیبیاش، صحبتهای مادر و خالهاش را شنیده بود. شنیده بود که مادر واقعی من توی تصادف مرده است و راضیه خانم بعدا زنِ بابا شده. حرفهایش که تمام شد، کفشهای مدرسه ام را پوشیدم و راه افتادم توی خیابان. بی هدف از کوچههایی که غریبهتر میشدند میگذشتم. میدانستم که راز خیلی مهمی برایم فاش شده است، دوست داشتم گریه کنم اما نمیتوانستم. خورشید غروب کرده بود که بابا مرا روی نیمکتی توی پارک پیدا کرد. خودم را به خواب زدم. تا خانه توی بغلش بودم و به داشتن مامان واقعی فکر میکردم. پشت پیراهن بابا خیس بود و بوی عرق میداد. بوی عرق و گچ خیسخورده. مامان جوراب نپوشیده بود، با دمپایی پشت سرمان میآمد و با پشت دستش زیر چشمها و نوک بینیاش را میمالید.
در حال خوردن صبحانه بودیم که دوباره مریم چند پیام پشت سر هم فرستاد. بیاختیار نیشم باز شد. سرم را پایین انداختم و از محسن خجالت کشیدم. اوایلی که کارم روی غلطک افتاده بود، مریم گاهگاهی به کارگاه سر میزد و سفارشهای خاصی میداد. میگفت که فقط من میتوانم جوری که او میخواهد کار را در بیاورد. ارتباطتمان بیشتر توی تلگرام بود. عکس آباژور میفرستاد و نظر میخواست. میگفت از کارهایم خوشش میآید. وقتی از نزدیک کار تمام شده را میدید، چشمهایش میدرخشید و فریاد میزد: عاشقش شدم و لبخندش را میگرداند طرف من.
به عکس مریم توی موبایلم نگاه میکردم. دلم عشق میخواست، مثل توی فیلمها. من همیشه خجالت میکشیدم از او بپرسم که عشقی که از آن حرف میزند چه شکلی است. به گوشی همراهم نگاهی انداختم. آخرین پیامهای مریم شکلکهای قلب و بوسه های درشت بود و جوجه ای که داشت از تخم مرغ در میآمد. به یاد تخم مرغ عسلی مامانم افتادم.
بعد از صبحانه، روی صندلی روبروی استخر نشستم. شیرینی صبحانه را حس نکرده بودم. هنوز آواری توی سینهام فرو میریخت. دلم عشق واقعی میخواست. میترسیدم که پنج سال یا ده سال بعد، یک نفر در یک گوی بلورین، رنگینکمانی از رنگهای نادیده را نشانم بدهد و بگوید عشق واقعی این است.
در جواب مریم نوشتم:
+ از کجا می دونی که واقعا عاشق منی؟
پایان
نقدهای مکتوب داستان تخم مرغ عسلی از مصطفی نقوی
داستان تخم مرغ عسلی داستان مردی است که به دنبال چیزهایی می گردد که در نظر خودش حقیقی باشد،به دنبال عسل حقیقی، به دنبال تخم مرغ عسلی حقیقی،به دنبال مادر حقیقی و به دنبال عشق حقیقی در حالی که شاید همه ی اینها در اطرافش موج می زند.
بعد از خواندن داستان اولین چیزی که به ذهن من رسید و در ذهن من پر رنگ بود، تصویر سازی های حسی و تصویری بسیار زیبای این قلم بود:
🖊می توانستم ساعتها از موسیقی راز آلودی که توی سمباده زدن چوب های گردو بود لذت ببرم.
🖋سرم را گذاشته بودم روی پای مادرم و تلوزیون نگاه می کردیم.
🖋شام خاگینه داشتیم و من همیشه فکر می کردم چون دست های بابا خاکی است باید خاگینه بخوریم.
🖋بوی عرق و گچ خیس خورده، مامان جوراب نپوشیده بود،با دمپایی پشت سرمان می آمد.
این تصویرهای زیبا من را با داستان و شخصیت آن همراه کرد و به سمت خود کشید.
به نظرم شخصیت پدر و مادر و راوی هر سه خوب در آمده بود.
دیالوگ ها به جا و پیش برنده بود.
اما فکر می کنم آستانه و پایانه هر دو می توانست بهتر از این باشد. شاید اگر قسمت هایی از صفحه ی اول داستان را حذف کنیم به داستان لطمه ای نخورد.
داستان طوری شروع شد که من ابتدا نویسنده را دیدم و بعد راوی داستان را، اگر تصویرهای حسی و زیبای قلم نبود تا آخر داستان خود نویسنده جلوی چشم های من بود نه راوی.
همچنین داستان طوری تمام شد که من هنوز منتظر یک چیزی بودم ، یک جمله ای، یک اتفاقی، یک تغییری، یک تکانی، خلاصه یک چیز جالبی که نیامد.
اما در کل داستان صمیمی و روان بود و در همان خوانش اول با آن ارتباط برقرار کردم.تصویر آن پدری که بوی عرق و گچ خیس می دهد و فرزند خود را بغل کرده و شب هنگام دارد به خانه می برد و مادری که پشت سرشان دارد گریه می کند به این راحتی ها از ذهن من پاک نمی شود.

