پیرزن بیچاره مدام می خندد لبخند از لبش دور نمی شود ولی خدا می داند توی دلش چند آسمان ابر جمع شده! شوهرش تصادف کرد، پسرش به مرض لاعلاج رفت و دخترش سربه نیست شد تا الان هیچ کس خبری از نیاورده نه پلیس نه شرکت محل کارش نه دوستان نزدیکش، تنهای تنها شده شاید […]
آرشیو برچسب های: فاطمه امیری
-مادر -جان مادر -چرا بعد از این همه بدبختی و دربدری و بد آوردن وقتی میرم پشت آینه خودم رو شکسته و زمین خورده نمی بینم، از خودم لجم می گیره چقدر خیره ام من!! -به بابای خدا بیامرزت رفتی مادر همیشه می گفت: ریشه به جا باشه باز سبز میشه! الهی نور به قبرش […]


