در دوشنبه مهربان داستان به تاریخ 19 مرداد 1405 داستان خانه در خاک اثر زهرا زینالی در جمع داستان دوستان سمر خوانده و نقد شد.
به گزارش وبسایت سمر سبز در دوشنبه داستان این هفته به تاریخ 19 مرداد 1405 داستان دیگری از اعضای مدرسه داستان نویسی سمر خوانده و نقد شد. این داستان با عنوان «خانه در خاک» اثر زهرا زینالی بود که پس از خوانش داستان مورد نقد و بررسی اعضای جلسه و داستان دوستان و سپس جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان قرار گرفت. در ادامه با هم به خواندن این داستان و سپس نقدهای مکتوب بر آن خواهیم نشست.

متن داستان خانه در خاک اثر زهرا زینالی
من گلِ سرخم؛اما امروز سرخترم؛ انگار تب دارم.
تبِ صبرشکن، تبِ خونچکان، تبِ سرگردان… نمیدانم.
امروز هم مثل هر روز، درها به خواب رفتند و عشقها دویدن گرفتند.
همان ساعتِ هر روز آمد؛ روی نیمکتِ چوبیِ کافهراد نشست و به خیابانِ بیپایان چشم دوخت.
تب از تنم بیرون دوید؛ در گوشهگوشهٔ کافه، سیاهیِ تب رقصیدن گرفت.
با ناز سرفه کردم، صدایم را به نرمیِ پرِ قو کشیدم و گفتم:
«سلام.»
از جا پرید و به من خیره شد.
«تو… چه زیبایی! ببخشید… سلام.»
-«من گلِ سرخم.»
-«برای همین است که از دستهای جهان گریختهای.»
گفتم:
«تشویش از خارهایم نیست؛ لرز از گلبرگهایم میشکفد.»
گفت:
«انگار آینهها بیشتر از آدمها دوستت دارند.»
-«چه سود؟
کاکتوس، با خارهایش، خانه در خاک دارد؛
اما گلِ سرخ، با جمالش، سرگردانِ دستهای رهگذران است.»
-«تاجِ غرور بر سرت روییده،
اما ریشههایت بغضِ تنهایی دارند.»
گفتم:
«تاجِ غرور برای یک گل زیادیست.
میخواهم زنی باشم؛
گلگون دلبری کنم،
عقل را در رودها جاری کنم
و رود را در ابر.»
لبخند زد.
-«پس رها شو.»
-«برای رها شدن، باید نسیمی باشد؛
مرا کول کند.»
چشمانش بر گلدانِ شبدرِ میزِ بغلی رویید.
کاکتوسوار اخم کردم.
«من از شبدر بیزارم.
خودش را سفیدآب نمیکند،
گلبرگهایش را همسان نمیچیند،
مستقیم رو به آفتاب نمیایستد؛
اما بانشاط است.»
زیر چشم نگاهش کردم صدایم را تراشیدم؛ نوکتیزتر گفتم:
«هر دستی که به سویم دراز میشود،
در میانهٔ راه، برگِ شبدر میرویاند.
برقِ نگاهها روی گلبرگِ من میافتد،
اما قدمها به شبدر میرسد.»
پرسید:
«لذتِ زیباییات، سهمِ خودت است یا دیگران؟»
گفتم:
«شبنم، هر صبح روی صورتم مینشیند؛
اما هیچ خورشیدی در من طلوع نمیکند.»
نگاهش بر من نشست:
«اجازه میدهی نسیمت باشم؟»
پرسیدم:
«تو صبرش را داری؟»
گفت:
«آری.»
آهینهوار، پا در غبارِ دریاها نهادیم.
تاب را بر ابرها کوبید، بر تاب نشستم؛ رها شدم.
نورِسرخ شدم بر دریا پاشیدم، دریا، سرخرود شد و سپیدرود، راهِ دریا را گم کرد.
در چلهٔ تابستان، گرمای پشمِ هدهد میطلبیدم؛
در چلهٔ زمستان، آبتنی در دلِ کویر.
عشوهگرانه تا دلِ آسمان اوج میگرفتم
و نسیم، با قلبی شکسته، در پیِ من موج میزد.
در دلِ ابرها مینشستم و بوی خاک را استشمام میکردم.
رعد زد. قارچها کلاههایشان را از سر برداشتند و به سویم پرتاب کردند.نسیم، سپرم بود.
آتشِ دلم خواب بود، اما گلبرگهایم میرقصیدند.
با شاخههای نوازشگرش، گلبرگهایم را به لرزه میانداخت.
لبهای آتشینش، ریشههایم را منجمد میکرد.
شبنمِ سحرگاهی که بر قلبم مینشست.
شکوفه در سینهام تاتیتاتی میکرد
و هر بار که میخندیدم،
از سینهام بیرون میجهید.
آیینهی ترکخورده نمایان میشد؛ غرور در آن مینگریست و زخمی میشد.
از چشمانش شجاعت میچیدم
و ساقههایم،
آرامآرام راه رفتن را به یاد میآوردند.
به گلبرگهایم آموختم پلکهایم باشند؛
صبح مه بال، شب سنگ بال
قلبم دریایی بود، شور امواج؛
چشمانم،نازک سخن
باد خواب گرد صدایم میکرد،
من فصل عوض میکردم.
شاخههای نوازشگرش را
با طوفان پس میزدم
و دوباره با نسیمی پیش میکشیدم.
ساقههایش صدای شکستن گرفت.
اشکهایش در هوا گریستند، سنگ شدند
و بر گلبرگهایم باریدند.
در کمایی ناتمام،
در دلِ خاک فرو رفتم.
خوابآلود تکان خوردم،
اما ریشههایم هنوز خوابِ خاک را میدیدند.
تخمِ چشمانم را از رحمِ خاک بیرون کشیدم
و در حدقهٔ تنم کاشتم.
گریستم ،آفرینش، دوباره تکرار شد.
ریشههایم بیدرنگ خوابِ خاک را دیدند؛
مرگ،روانتر از عشق بود،
پریشانگیسو و قلبآشوب، در پی او روان شدم.
دوباره دیدمش رنجینه در وجودش شکفته بود.
همصحبتِ گلدانِ شبدر بود.
صبرگریز، شیشهٔ گلِ سرخ را سر میکشید.
مست که میشد، گلِ شبدر را گلِ سرخ میپنداشت.
التماسم را
به آغوشِ قاصدک سپردم، بالهایش را گشود
و تا دورترین کافهرادها قدم زد.
عطرم را ، از ریشهٔ خاطرات سابیدم
درکوچهها رژه دادم تا به مشامش برسد.
نازم را به دست گردباد دادم، به دورم چرخید
و آخرین خارِ غرور از ساقهام جدا شد.
به سویم موج برداشت؛ زخمهایم را قنداق کرد.
در آغوشش شکفتم ،زنی شدم، ریشه در خاک.
برگهایم برای نسیم آواز میخواندند.
زهرا زینلی. بهمن ۱۴۰۴
نقدهای مکتوب داستان خانه در خاک
نقد سارا صادق زاده
داستان سورئال «خانه در خاک» از همان جمله ابتدایی شروع به تصویرسازی میکند. تصویرهایش در بدن یک گل سرخ اتفاق می افتد اما مدام در ذهن من تصویر یک زن نمایان میشود. تصویر زنی که میخواهد به عاشق خود برسد و مادر شود و خانواده ای مستحکم را دور هم جمع کند و از سرگردانی نجات یابد و در پایان میبینیم که موفق هم میشود. در همان جمله که میگوید« من گل سرخم» حلول که از مراتب تصویرسازی است دیده میشود.
*ترکیب سازی از دیگر نقاط قوت قلم خانم زینلی است. ترکیب هایی مثل :تب صبر شکن/ تب خون چکان/ کاکتوس وار/ آهینه وار/ صبح مه بال/ شب سنگ بال/ رنجینه تنها نمونه های کوچک خلاقیت ایشان است.
*تصدیق های خیالی راجع به گل سرخ،خار، گلبرگ هایش در تمام طول داستان دیده میشود.
*در جایی از داستان میخوانیم: «با شاخه های نوازشگرش گلبرگ هایم را به لرزه انداخت» در همین جمله نویسنده خوش ذوق ما به خوبی از بدن نویسی استفاده کرده برداشت من این است که منظور از شاخه ها دست عاشق و منظور از گلبرگ ها تن معشوق است. همانطور که میدانیم این نوع بدن نویسی عاشقانه است، طیف رفتاری دارد و در ذهن خواننده و البته در ادامه داستان جریان پیدا میکند . در ادامه داستان در جایی میخوانیم «تخمِ چشمانم را از رحمِ خاک بیرون کشیدم و در حدقهٔ تنم کاشتم». این جمله ترکیب چند تکنیک بدن نویسی، خواب نویسی و تدوین و قاب بندی در سورئال است.
*کانون تصویری این داستان به نظر بنده عشق است.عشقی که شکوفایی و باروری را در پی دارد و آرزوهای شخصیت داستان را برآورده میسازد.
نقد مهدی نوروزی
همان طور که اشاره فرموده بودند به نظر من هم داستان آستانه ی بسیار خوبی داشت و با جمله ای گیرا شروع می شود:
🖋من گل سرخم، اما امروز سرخ ترم.
سوال در ذهن من ایجاد شد که چرا امروز سرخ تر است؟ چه اتفاقی افتاده؟ آستانه برایم کشش داشت.
داستان سیال ذهن خوبی داشت. همین طور رها شدن در ناخودآگاه خوب در آمده بود.
همان طور که اشاره فرموده بودند جملات و ترکیبات ادبی هم باعث زیبایی داستان شده بود.
اما نظر من این است که خیال در داستان پررنگ تر از واقعیت بود،قسمت های خیال داستان بر قسمت های واقعیت غلبه داشت. رفت و آمد بین واقعیت و خیال را هم کمتر دیدم، همین طور در هم تنیده شدن خیال و واقعیت که در داستان های سورئال دیده می شود ، در این داستان کم تر به آن پرداخته شده بود. فکر می کنم در داستان های سورئال خیال و واقعیت طوری باید در هم تنیده شوند که نتوان تشخیص داد کجا خیال است و کجا واقعیت.
به نظرم خانه در خاک نشانه های یک داستان سمبولیسم و نمادگرا را بیشتر از داستان سورئال داشت.
اما در کل قلم بسیار قوی بود، نویسنده خیلی خوب توانسته بودند با ریتم زیبایی روایت را یک دست پیش ببرند و آن را برای خواننده دلنشین کنند.
نقد مریم پری پور
در دنیای سورئال است که درها به خواب میروند و عشقها دویدن میگیرند. گویا با ترکیبسازیها و تکنیک رفتوبرگشت، در همان سه خط ابتدایی داستان، دروازهای برای ورود به این دنیا ساخته شده تا در کنار آمادهسازی خواننده برای مسائل پیش رو، او را با واقعیاتی متفاوت آشنا کند؛ واقعیاتی نامأنوس و خیالبرانگیز.
بهنظرم، در هرجا، نظر شخصی خواننده نواری دور برداشتش میزند؛ اما در دنیای سورئال، «بهنظرم»ها برای برداشتهای متفاوت، پررنگتر است. به همین منظور، چه «بهنظرم»ها بود و چه نبود، شما آن را ببینید و بخوانید.
برای «خانه در خاک»ی ببینید و بخوانید که داستان هویتِ تعلقمدارْ گرفتن گل سرخ حلولداری را نوشته که تمثیلوار و دگردیسانه میخواهد زن شود. گل زیبایی که با تب سرگردانی، نفرت از شبدرِ ناهمسانِ برقرار و دیدن خانه خاکی کاکتوس، منتظر منجی رهاییبخشش است. همانکه از تب صبرشکن تا ابرنشینی با نسیم و رعدهای کلاهبردار، همهچیز را تجربه میکند؛ همهچیز بهجز رهایی بدون انتظار نسیم. درست است که گل سرخ برای این زیبایی وابسته به دیگری، بهای سنگینی پرداخته، اما این دنیا هم آنقدر با گل سرخ مهربان است که انتظارش را بدون پاسخ نگذارد. فراواقعیتی که در دنیای رئال، از یک بعدی با آن مأنوسیم و از بعدی دیگر نامأنوس.
با حضور انسانی که دگردیسانه، برخلاف گل، میخواهد نسیم شود، کافه راد برای گل سرخ، روز متفاوتی رقم میزند تا بعد از دو و نیم صفحه، همراه گل و قهرمانش از بیدارنویسی رها شویم. با این رهایی اولیه، بعد از کمی روزهای خوبی که نسیم فکر میکرد با عشق میتواند رد تنهایی و غرور را از روی گلبرگهای سرخ پاک کند، هویت گرفتن از دیگری با نقطه عُلیا رونق یافت.
شاخههای نوازشگرش را با طوفان پس میزدم و دوباره با نسیمی پیش میکشیدم.
گل، بادوارانه رفتار میکرد و نسیم، شاخ و برگ یافته بود.
شاید زمانی که ساقههای قهرمان صدای شکستن گرفت، متوجه شد رد غرور، براقتر و شادابتر از همیشه روی گلبرگهای سرخ هستند. همانجایی که مرگ، روانتر از عشق شد و هویتهایی را میراند. نسیمی که در جواب صبوری، آری گفته بود، صبرگریز شد و گلی که به تاج غرور، در آینهای دیدنی بود، خارهای غرورش را چید. هویتی جدید از نسیم و گل متولد شد؛ با خانهای در خاک، تعلق یافتند. این دنیا آنقدر با گل سرخ و نسیم مهربان بود که تلاشهای عشق کافی بود و بینتیجه نماند و به آنچه در یک مقطع خواستند و نیاز داشتند، تا جاییکه دنیا مجال نقاشی داشت، رسیدند. فراواقعیتی که در دنیای رئال، از یک بعدی با آن مأنوسیم و از بعدی دیگر نامأنوس.
جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان
در ادامه به جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان به نقدهای انجام شده بر داستان خانه در خاک اثر زهرا زینالی خواهیم پرداخت.

