در دوشنبه مهربان داستان 12 مرداد 1405 داستان خبردار کجاست از مریم پری پور خواند و در بوته نقد قرار گرفت.
به گزارش وبسایت سمر سبز در دوشنبه مهربان داستان دیگری از مدرسه داستان نویسی سمر داستان خبردار کجاست اثر مریم پری پور از اعضای این مدرسه خوانده شد و مورد نقد حضار قرار گرفت. در انتهای این جلسه دکتر علی اکبر ترابیان جمع بندی خود را بر این داستان ارائه کردند. با هم به خوانش متن این داستان و سپس نقدهای مکتوب بر این داستان خواهیم نشست.
متن داستان خبردار کجاست از مریم پری پور
خبردار! کجاست؟

فکر میکرد همین دیروز بود که با بابا، به دیدن عمو در بخش سلامت روان بیمارستان قائم رفته بود. دیروز، مژگان نوزده ساله بود و عمو بیژن چهلوسه ساله. امروز، مژگان دارد میمیرد و عمو بیژن دارد قانون زدن را یاد میگیرد.
عمو بیژن، واقعا عمو بیژن نبود. چون از مژگان و «ژ» خوشش میآمد، عمو بیژن شد و عمو بیژن ماند.
عمو بیژن، تا قبل از اینکه عمو بیژن شود، همیشه میگفت: «این راهش نیست»؛ عمو بیژن شد تا راهش شود. بابا، تا قبل از تختی شدن عمو، همیشه میگفت: «دیوونهها بهترینن. اونا درست و غلط رو میدونن. اونا میدونن چجوری باید خوشنفس بشی. اونا خبردارن.»
عمو بیژن خودش خواست تختی شود؛ میگفت اینجوری، خودش راحتتر است. دوست داشت برای مدتی، در کنار هزاران نفر دیگر، تنها باشد تا به راهش برسد. شبها، ویولنی که فقط مژگانِ پریروز و خودش میدید را درمیآورد و با چشمهای بسته، برای باران تابستانی، مینواخت. صبحها، چوب جادوی ویولنش را تمیز میکرد تا بتواند با یکی از خدایان بخش، کشتی بگیرد.
یک شب زمستانی، قبل از تختی شدن عمو، بابا با برادرش صحبت کرد تا مطمئن شود عمو، همان عمو است. عمو گذاشت نواختن قطعه باران تابستانی به کمک بادها، تمام شود تا پاسخ دهد.
– بودن یا نبودنش فرقی داره؟ چه ویولن دستم باشه چه نباشه، میتونم قطعههای باران رو بنوازم.
– تو که میدونی این راه ویولن زدن نیست دیگه، نه؟
– باید ویولن بزنم تا بفهمم این راهش نیست.
فرقی نداشت. فرقی نکرده بود. عمو بیژن، هیچوقت همان عمو نبود.
از روز تختی شدن عمو، مژگان و بابا، هر هفته، با کیکهای مامانپخت، به دیدن عمو میروند. فکر میکرد همین دیروز بود که عمو بیژن کیک را از بابا گرفت و بعد بوییدنش، از بابا پرسید: «ژیکان… تو چجوری دیوونه نشدی؟»
فقط عمو بیژن بابا را ژیکان صدا میزد. بابا واقعا ژیکان نبود. تا دیروز، مژگان مطمئن بود که بابا ژیکان نبود؛ اما درباره امروزش، از هیچچیز مطمئن نبود. دکتر، در چهلوسه سالگیاش به مژگان گفته بود او فقط فکر میکند که دارد میمیرد؛ هرگاه حالت مرگ به او دست داد، تنها لازم است آرام شود و هربار، سعی کند عمیقترین نفس را بکشد؛ اما اینبار، مثل هربار، فرق میکرد. مژگان مطمئن بود که دارد میمیرد.
پریروز، عمو بیژن مژگان را روی پای خود نشاند و کتاب دختر کبریتفروش را که جدیدا برایش خریده بود را باز کرد. داستان دختری بهنام مژگان را خواند که با دادن نور کبریت به مردم، راهشان را نشان میداد و هربار کبریتهایش خاموش میشد، بیشتر میفهمید تا کبریتهایش روشنتر شود. هیچکس جز عمو بیژن این کتاب را نمیتوانست بخواند. مژگان به هرکه کتاب را میداد، تلخ، اشتباه میخواند.
عمو میگفت: «نچنچ… نقاشی این چشمها رو میبینی ژِِژِ؟ کلمات راه خوندن این کتاب نیست. نچ. این راهش نیست.»
– فقط عمو بیژن راهشه!
– نچ. تا وقتی برنده کشتی منم، عمو بیژن هم راهش نیست.
امروز که نفس مژگان به شمار افتاده، رو به عکس پدر و مادرش میپرسد: «پس راهش چیه؟»
دیروز مژگان از عمو بیژن همین را پرسیده بود.
– من از کجا بدونم ژِژِ؟ از خبردارها بپرس.
– بابا میگن شما خبردارید عمو.
– ژیکان؟ اون که دیوونه است.
اما مژگان میدانست بابا هرچقدر تلاش کرد، دیوانه نشد. مامان نگذاشت باران تابستانیاش، آفتابی شود. مامان میگفت: «این راهش نیست.»
بابا پرسید: «پس راهش چیه؟»
عمو بیژن گفت: «از خبردارت بپرس.»
پریروز، رو پای عمو بیژن، بعد داستان دختر کبریتفروش، مژگان فکر کرد در داستانی گیر افتاده که نویسندهاش منم. یک شب پاییزی، عمو بیژن به بابا گفته بود از مامان بپرسد؛ نویسندهها خبردارند. مامانِ مژگان میگفت: «خبردارت من نیستم»
او را نمیدانم؛ اما من، نه نویسندهام و نه خبردار. راهورسم خوشنفسی چه به من؟ نفسهای خود من، در هر دنیایی گیر است.
دیشب، در بهار همین دنیا، مژگان از من پرسید: «قدرتمند میشم یا ضعیف؟ پولدار میشم یا بیپول؟»
پریشب میخواست بداند دکتر میشود یا مهندس، نقاش میشود یا دانشمند. میخواست بداند چگونه به بقیه کمک میکند. چگونه کشتیها را میبَرد و بدون ویولن، چشمبسته مینوازد. با اینکه سوالش با پریشب خیلی فرق داشت، پاسخ یکی بود.
– فرقی نداره.
– یعنی چی فرقی نداره؟ یعنی اینا راه خوشنفسی نیست؟ پس راهش چیه؟
– من نه نویسندهام، نه خبردار.
با صدای باران، مژگان سعی کرد به حرف دکترش، عمو بیژن، مامان، بابا و من گوش کند. سعی کرد عمیقترین نفس را بکشد. سعی کرد به خودش بگوید حتی اگر امروز بمیرد، واقعا نمیمیرد. بالاخره، هرچندبار هم میمُرد، مژگان فراموش نمیکرد خبردار خوشنفسی را میخواهد… حداقل فعلا.
نفسهایش کشیده و بلند شدند. مشتهایش را به کاغذها کوبید.
– چجوری باید آزاد بشم؟ چجوری باید بیام بیرون؟ اگر این راهش نبود…
به کتابها، مقالات و جزوههای بیشماری که دوروبرش را پرستون کرده بودند، اشاره کرد و با یک نفسِ کشیده، بلند و صدادار دیگری، خیره به من، قاب عکس پدر و مادرش را به خودش چسباند.
– پس… پس راهش چیه؟
خیره در چشمان کاغذی شفاف و براق مژگان، روی پای عمو بیژن جابهجا شدم و روی یک خط از کلمات کتاب، یعنی یکی از هزاران راه، با دست، خطی کشیدم تا پاک شود.
– میبینی ژِژِ؟ این راهش نبود.
پایان
نقدهای داستان خبردار کجاست
نقد مهدی نوروزی
خبر دار کجاست داستان مژگان و عمو بیژنی بود که واقعا نامش بیژن نبود ، و چون از مژگان و ژ خوشش می آمد بیژن شد.
استفاده از ژ در این داستان بسیار هنرمندانه بود و خود ژ انگار برای خودش شخصیت داشت.
به نظرم داستان استعاره های بسیار زیبایی داشت،خط به خط داستان دارای معنا بود و نویسنده توانسته بود استعاره را به معنی ببرد و احساس و فکر خواننده را تحت تاثیر قرار دهد.
🖋هیچ کس جز عمو بیژن نمی توانست این کتاب را بخواند
🖋عمو بیژن خودش خواست تختی شود.
🖋صبح ها چوب جادوی ویالونش را تمیز می کرد.
دیالوگ ها خیلی خوب و کوتاه و نرم بودند طوری که به خدمت ماجرا در آمده بود.
اما در مورد زاویه دید، زاویه دید ابتدا سوم شخص بود اما در صفحه آخر تبدیل به اول شخص می شود و راوی خود نویسنده است. فکر می کنم این قسمت متمایل شده بود به داستان های پست مدرن، چون خود نویسنده وارد داستان می شود.
🖋او را نمی دانم اما من نه نویسنده ام، نه خبردار.
اگر داستان پست مدرن بود ،من دیگر ویژگی های پست مدرن را در آن ندیدم و یا کم رنگ دیدم، اما اگر داستان رئال باشد آیا این تغییر زاویه دید به داستان لطمه نمی زند.
اما داستان خبردار کجاست،زبانی قوی داشت،زبانی بسیار قوی، زیبا روایت شد ،خیلی زیبا ،و تا انتها بسیار نرم و لطیف و روان پیش رفت طوری که اصلا متوجه نشدم سه صفه داستان خواندم،
ممنون از🌱 خانم مریم پری پور 🌱به خاطر داستان زیباشون،🌿خبردار کجاست🌿 از آن داستان هایی بود که حتما در گوشه ای آن را نگه می دارم و گاه گداری به آن سر میزنم.
نقد جواد اسکندری
«خبردار! کجاست؟» داستانی است که از همان اول میخواهد مهم باشد. میخواهد درباره راه زندگی، انتخاب، معنا، نفس کشیدن و گمگشتگی آدم حرف بزند. این جاهطلبی بد نیست؛ حتی میتواند نقطه شروع یک داستان جدی باشد. مشکل از جایی شروع میشود که داستان آنقدر درگیر حرفهای بزرگش میشود که خودِ زندگی، آدمها و اتفاقها را فراموش میکند.
حس من این است که نویسنده پیش از آنکه داستان بنویسد، یک عالمه تصویر، مفهوم و نماد در ذهنش داشته و بعد تلاش کرده همه را وارد داستان کند: باران تابستانی، ویولن، دختر کبریتفروش، نفس کشیدن، دیوانگی، کتاب، «خبردار»، «خوشنفسی» و مانند آن. نتیجه این شده که داستان پر شده از نشانه، اما نه لزوماً دارای معنا. چون وقتی همهچیز قرار است نماد باشد، دیگر هیچچیز وزن واقعی خودش را ندارد.
باران تابستانی قرار است مهم باشد، ویولن قرار است مهم باشد، «خبردار» قرار است مهم باشد، نفس کشیدن هم قرار است مهم باشد؛ اما خواننده مدام میماند که دقیقاً باید کدام را جدی بگیرد و چرا. این دیگر رازآلودگی نیست؛ نوعی شلوغی معنایی است. داستان به جای اینکه خواننده را آرامآرام به کشف برساند، او را وسط انبوهی از نشانهها رها میکند.
ابهام هم در متن زیاد است، اما نه از آن ابهامی که آدم را وسوسه کند دوباره برگردد و داستان را بخواند. بیشتر از آن نوعی که آدم را کلافه میکند. تا آخر معلوم نیست راوی دقیقاً کیست و چه نسبتی با ماجرا دارد. معلوم نیست مژگان واقعاً دارد میمیرد، دچار توهم شده یا در یک وضعیت نمادین گیر افتاده. «خبردار» هم آنقدر تکرار میشود که انتظار میرود بالاخره معنای محکمی پیدا کند، اما در نهایت بیشتر شبیه یک کلمه خوشآهنگ و مبهم باقی میماند تا یک عنصر داستانیِ جاافتاده.
مشکل اصلی اما مژگان است. مژگان قرار است شخصیت اصلی باشد، اما بهسختی میشود او را به عنوان یک آدم واقعی دید. او بیشتر شبیه ظرفی است که نویسنده افکارش را در آن ریخته. مدام در حال پرسیدن، فکر کردن، مکث کردن و درگیر شدن با مفهوم «راه» است؛ اما کمتر زندگی میکند. ما چیز زیادی از گذشتهاش، روابطش، خواستههای روزمرهاش یا آن بخش عادی و زمینی وجودش نمیبینیم. برای همین وقتی رنج میکشد، خواننده لزوماً رنجش را حس نمیکند؛ چون هنوز خودِ مژگان را خوب نشناخته است.
شخصیت عمو بیژن، با اینکه فرعی است، از مژگان زندهتر درآمده است. او دستکم یک جور حضور دارد؛ مرموز است، تناقض دارد و آدم حس میکند پشت حرفها و رفتارهایش چیزی هست. اما مژگان بیشتر حامل جملهها و سؤالهایی است که نویسنده میخواهد مطرح کند. انگار نویسنده به او اجازه نداده یک آدم معمولی باشد.
داستان از نظر ساختار هم بیش از حد روی یک جمله میچرخد: «این راهش نیست» و بعد «راهش چیه؟» این تکرار در ابتدا میتواند تأثیرگذار باشد، اما وقتی بارها و بارها بدون تحول جدی برمیگردد، دیگر کارکردش را از دست میدهد. حس میکنیم داستان به جای حرکت کردن، دور خودش میچرخد. سؤال تکرار میشود، تصویر تکرار میشود، حالوهوا تکرار میشود، اما اتفاقی نمیافتد که این تکرارها را ضروری کند.
رفتوآمدهای زمانی هم کمکی به این وضعیت نمیکنند. امروز، دیروز، پریروز، دیشب و خاطرهها پشت سر هم میآیند، اما همیشه روشن نیست این جابهجاییها چه چیزی به داستان اضافه میکنند. اگر هدف نشان دادن آشفتگی ذهن مژگان بوده، میشود گفت موفق است؛ اما آشفتگی ذهنی شخصیت نباید به آشفتگی خواندن تبدیل شود. خواننده نباید برای فهمیدن ترتیب ساده اتفاقها مدام توقف کند و حدس بزند.
زبان داستان از یک طرف جسور و شاعرانه است و از طرف دیگر، گاهی بیش از حد خودنمایی میکند. جملهها میخواهند زیبا باشند، تصویرها میخواهند خاص باشند و کلمات میخواهند چندلایه به نظر برسند. اما داستان همیشه به این همه پیچیدگی احتیاج ندارد. بعضی جاها متن باید سادهتر باشد؛ باید یک صحنه معمولی، یک گفتوگوی انسانی ساده داشته باشد تا خواننده بتواند به چیزی تکیه کند. وقتی همهچیز شاعرانه و معنادار است، در عمل هیچچیز فرصت نمیکند واقعاً اثر بگذارد.
نویسنده داستان «خبردار! کجاست؟» بسیار توانا است؛ اما شاید مشکلش این است که بیش از حد میخواهد ثابت کند بااستعداد، عمیق و متفاوت است. او جهان ذهنی دارد و دغدغه هم دارد. اما هنوز به نظر میرسد به تواناییش اعتماد کافی ندارد. برای همین مدام توضیح میدهد، نماد میسازد، سؤال میپرسد و فضا را سنگین میکند؛ انگار میترسد اگر کمی سادهتر بنویسد، ارزش داستانش کم شود.
در حالی که شاید دقیقاً برعکس باشد: داستان وقتی جان میگیرد که نویسنده دور بایستید و بگذارد شخصیتها زندگی کنند، اشتباه کنند، کارهای بیمعنا بکنند و فقط نماینده یک فکر نباشند. آن وقت شاید «راهش چیه؟» هم از یک جمله فلسفیِ تکرارشونده تبدیل شود به پرسشی که واقعاً دغدغه مهمی باشد.
نقد زهرا زینالی
داستان «خبردار کجاست؟» از منظر پستمدرن، اثری خلاقانه و قابلتأمل بود.
– شکستن مرز میان نویسنده و داستان و ورود نویسنده به جهان روایت (فراداستان).
– کل داستان حول یک پرسش شکل میگیرد: «راهش چیه؟» اما هیچیک از شخصیتها، از دکتر و عمو بیژن گرفته تا پدر، مادر و حتی نویسنده، پاسخ قطعی ندارند؛ بنابراین، متن حقیقت مطلق را به چالش میکشد.
– بازی با هویت شخصیتها:
– عمو بیژن، در واقع عمو نیست.
– بابا، واقعاً ژیکان نیست.
– نویسنده، نویسنده بودن خود را انکار میکند.
– و در نهایت، معلوم نیست «دیوانه» واقعاً چه کسی است.
– بازآفرینی داستان «دختر کبریتفروش»؛ بهگونهای که کبریت دیگر نماد فقر و مرگ نیست، بلکه به نمادی از آگاهی، فهم و روشن شدن معنا تبدیل میشود.
– سیال بودن روایت و فروپاشی مرز میان واقعیت و خیال؛ جایی که مژگان همزمان در اتاق خود است، روی پای عمو بیژن نشسته، با نویسنده گفتوگو میکند و احتمالاً در میانه یک حمله عصبی، مرگ را تجربه میکند.
– ترکیبسازیهای خلاقانهای مانند «تختی شدن» و «خوشنفس» که به زبان داستان هویت بخشیدهاند. همچنین استفاده از حرف «ژ» که فراتر از یک حرف، به نمادی با بار معنایی تبدیل شده است.
نقد سیدمحمد توحیدی
دیوونه خونه
(با نگاهی به داستان خبردار! کجاست؟ نوشته یِ سرکار خانم مریم پری پور)
پیتیکو، پیتیکو، پیتیکو…
از مِیدانم که رد می شوم، منظورم میدان بوعلی مشهد است، وارد بیمارستانم می شوم، منظورم بیمارستان ابن سیناست. جلو درمانگاه که می رسم، افسار اسبم را می کشم.
-هُششش
-ای هیهی هیهی. جناب شیخ الرئیس، لطفاً تو پارکینگ مسقف پارکم کنین. چون ممکنه تو برگشت ببینین رنگ سفیدم سیاه شده.
بعد پارک و قبل ورود به درمانگاه، سهراب را می بینم که به سمت درخت کاج می رود.
-داری کجا میری پسر؟
-نمی دونم چه تابستونیه، دارم میرم از سایه ها بپرسم.
از دور زیر درخت کاج مردی را می بینم که با ذره بین دنبال چیزی می گردد. بالای سر در ورودی درمانگاه هم گربه یِ سیاهی با سبیل صادق هدایت نشسته است و مرنو می کشد.
-پیشی، اون آقا کیه و دنبال چی می گرده؟
-میو میو. در زندگی زخم هایی هست که… بگذریم. در مورد چی سوال کردی؟… آها اون مَرده. به نظرم یه راوی غیر قابل اعتماده و دنبال سه قطره خون می گرده.
داخل سالن درمانگاه که می شوم، خانم پ پ را می بینم که دست ژ ژ را گرفته و روی نیمکتی نشسته است. بی توجه به آنها از مقابلشان رد می شوم و می روم سراغ منشی مخصوصم آقای جوزجانی که میز و صندلی اَش را کنار اتاق من داخل راهرو گذاشته است.
-جوزجانی، من داستان خبردار! کجاست؟ خانم پ پ رو طبق فلسفه مشا ارسطو شش بار حین پیاده روی شنیدم ولی چیز زیادی از حکمتش حالیم نشد. حالا میگی چیکار کنم؟
-یادتونه استاد که مابعد الطبیعه ارسطو رو چهل بار خوندین و با وجود حفظ کردنش چیزی ازش نفهمیدین؟
-آره، منتهی بعدش کتاب اسرار مابعد الطبیعه فارابی رو از تو گرفتم و مطلب برام حل شد. حالا منظورت چیه؟
-خُب راستش منم یه جزوه نوشتم به نام اسرارِ خبردار کجاست. براتون ازش پرینت بگیرم؟
-برو پی کارت دیوونه.
هفت دقیقه بعد که یکبار دیگر داستان خانم پ پ را خوانده اَم و باز چیزی نفهمیده اَم، زنگ روی میزم را می زنم…
-بله استاد
-ژ ژ رو بفرست داخل جوزجانی
کمی بعد خانم پ پ و ژ ژ وارد می شوند.
-خانم پری پور، شما لطفا بیرون باشین می خوام با ژ ژ صحبت کنم.
-آقای دکتر، من فکر می کنم از وقتی ژژ رژیم 30 کیلو کاهش وزن در یک ساعت دکتر کرمانی رو گرفته، دیوونه شده و می خواد بمیره.
-ماع ماع هم می کنه؟
-من که تو داستانم ننوشتم.
-باشه، بگین بیاد تو. خودم ردیفش می کنم.
من توی داستانم برای ژ ژ ماع ماع می نویسم و نامبرده پس از خروج خانم پ پ، سم کوبان وارد اتاق می شود.
-ماع ماع. من مژگانم، کنکور دارم. ماع ماع. من ژیکانم، بابای خودمم. ماع ماع. من مامانم، من تواَم دکتر، من عمو بیژنم. ماع ماع. من میخوام روی زانویِ پ پ بشینم و دختر کبریت فروش گوش کنم. ماع ماع. من دارم می میرم. ماع ماع. تو میدونی خبر دار کجاست؟ ماع ماع. من گشنمه. ماع ماع. من می خوام تختی بشم و ویولن بزنم. ماع ماع. به نظرت ماع ماع کردنِ زیاد نشونه یِ دیوونگیه؟ ماع ماع. من میخوام ذبحم کنی.
بشکنی می زنم. همین را می خواستم بشنوم. چاقوی ضامن داری از توی کشو میزم بیرون می آورم و نشانش می دهم.
-باشه ذبحت می کنم. به شرطی که هر غذایی جلوت گذاشتم بخوری تا حسابی چاق و خوردنی بشی. قبوله؟
-ماع ماع. به شرطی که پیتزا باشه.
بعد از گذاشتن دوباره چاقو در کشو میزم، زنگ می زنم به پیتزا شبدیز. طبق قراردادی که با این پیتزایی دارم، در صورت آوردن نامش در داستانم به من پورسانت می دهد.
-سلام، لطفا یک پیتزای خانواده بفرستین به…
یکساعت بعد ژژ آخرین اسلایس پیتزایش را می خورد. برایش نوشابه سفارش نمی دهم چون برای سلامتی اَش ضرر دارد.
-خُب ژ ژ جان، چطور بود؟
-عالی. فکر می کنم سی کیلو چاق شدم. ممنون آقای دکتر. با اجازتون برم برای کنکورم درس بخونم تا دکتر مژگان بشم.
با بهبود و ترخیص مژگان، دوباره زنگ روی میزم را می زنم. جوزجانی جوابم را نمی دهد ولی مرد ذره بین به دست، سهراب و گربه یِ سیاه همگی سوار اسبم وارد اتاق می شوند.
پیتیکو، پیتیکو، پیتیکو…
– پس جوزجانی کجاست؟
-میو میو. رفته به ارشمیدس که لخت از حمومِ آسایشگاه اومده بود تو درمانگاه و می گفت اورکا اورکا، معنی داستان خانم پ پ رو یافتم یافتم، آمپول آرام بخش بزنه.
-فکر کردین اینجا طویله است همه با هم اومدین تو؟
-ای هیهی هیهی. نه اینجا دیوونه خونست.
عبدالمجید عصاری رودی
ژها
هنوز کامل روی تخت سبز رنگ دراز نکشیدهبودم که پرستار سفیدپوش گاری سرم و دارو را به سمت من کشاند. دست چپم را روی تکیه گاه کنار تخت گذاشتم. امروز بیست و دومین باری بود که برای اهدای پلاسما میآمدم. تا دستگاه پلاسما آماده شود با دست راستم صفحه تلگرامم را بالا آوردم. در گروه آفرینشهای سمر چند پیام جدید داشتم. دوشنبههای مهربان داستان قرار بود داستان خبردارها کجاست از مریم پری پور مورد نقد و بررسی قرار گیرد. پرستار از من خواست نفس عمیق بکشم. سرسوزن پلاسما کمی از سرنگهای معمولی درشتتر است البته دردش برای لحظه اندکی است. نفس عمیقم که به پایان میرسد فایل صوتی داستان شروع میشود یا بهتر است بگویم ژهها عمو بیژن مژگان ژیکان و…
خون وارد شیلنگ متصل به دستگاه پلاسما میشود. دست چپم را مرتب باز و بسته میکنم تا خون با سرعت بیشتری جریان پیدا کند. داستان ژهها به نیمه رسیده است سرم را به سمت دستگاه پلاسما برمیگردانم پلاسمای زرد رنگ در بخش کوچکی از محفظه جمع شده است. هنوز چیزی از داستان متوجه نشدم. نمیدانم نقش مژگان در داستان چیست؟ شاید نیاز باشد یک بار دیگر داستان را گوش کنم. راستش با یک بار گوش کردن متوجه چیزی از داستان نمیشوم. برای بار دوم داستان شروع میشود این بار همزمان با گوش کردن فایل نوشتاری داستان را هم نگاه میکنم. ظاهر داستان که رئال است اما پیچیدگیهایی دارد که من متوجه آنها نمیشوم. من نفهمیدم چرا عمو بیژن در بیمارستان روانی بستری شده است مگر آنجا میشود راه را پیدا کرد؟! اصلا خبردارها چه کسانی بودند من که خبردار نشدم. نکند عمو بیژن عشقی به نام مژگان داشته که از عشق او تختی شده و به یاد و نام او به برادر زادهاش مژگان محبت دارد.
برای سومین بار داستان را گوش میکنم شاید به درکی از داستان برسم…
جریان خون شدت بیشتری پیدا کرده است روی تخت کناریم، زنی دست راستش را باز و بسته میکند…
زیر چشمی نگاهی به چهرهاش میاندازم. با چشمان گود رفته به صفحه تلویزیون روی دیوار مقابل ه آهنگ پخش میکند چشم دوخته…
متوجه نگاهم میشود
نگاهم را از او میدزدم…
شبیه مژگان قصه است در ۴۳ سالگی
بازم چیزی از قصه نفهمیدم نه اینکه هیچی نفهمم شاید اصلاً امروز حالم جور دیگریست باید بعد از ظهر در جلسه شرکت کنم تا خود نویسنده برایم توضیح دهد ماجرای این قصه چه بود؟
قرار بوده بعد از شنیدن این داستان چه تغییری در من ایجاد شود که نشده؟
خبردارها کیا هستند من کجا باید دنبال خبردارهای زندگی خودم بگردم؟
اصلاً ماجرای ژها چه بود… من هم به میم علاقه دارم.
دارم گیج میشوم بهتر است نوشته را همین جا تمام کنم…
احساس میکنم اگر بخواهم ادامه دهم من هم تختی خواهم شد…
نقد توران ایلخانی
داستان آغاز جذابی دارد و میانه اش هم سرشار از ایدهها و در واقع انباشت اطلاعات و استعاره ها و معانی است که خواننده در این حجم سر در گم می شود . و پایانش از نظر تصویری و پست مدرنیستی بسیار قوی هست. در پایان مینویسد” روی یک خط از کلمات کتاب …خطی کشیدم تا پاک شود” نوشتن و پاک کردن اینجا همزمان انجام میشود و نویسنده به جای ساختن، یک راه را حذف میکند، معنا را باز نگه میدارد و خواننده را مجبور میکند در جستجوی پاسخ مشارکت کند. این پایان باز متناسب با منطق داستان هم هست.
ویژگیهای پست مدرنی داستان
۱- فراداستان قوی و روشن
یا خودآ گاهی روایی. یعنی داستانی که درباره ساخته شدن خودش هم حرف میزند. فروپاشی مرز میان نویسنده ،راوی و شخصیت ” . مژگان فکر می کند در داستانی گیر افتاده که نویسنده اش منم.” نکته جالب این که راوی همزمان ادعا میکند ،نویسنده نیست. این جمله اقتدار نویسنده را متزلزل میکند. نویسنده هم خالق جهان داستان هست و هم ادعا میکند کنترلی بر آن ندارد. این تناقض کاملاً پست مدرن است .
۲- ناپایداری هویت شخصیت ها و نویسنده . نامها در داستان پایدار نیستند.” عمو بیژن واقعاً عمو بیژن نبود”. ” بابا واقعاً ژیکان نبود”. شخصیتها نامهایی دارند که نام واقعیشان نیست. نام ها از رابطه ،علاقه یا حتی صدا ساخته میشوند. این نکته کاملاً با نگاه پست مدرن به هویت هماهنگ هست. در پست مدرن هویت امری ثابت و ذاتی نیست بلکه در زبان و رابطه ساخته میشود. عمو بیژن، عموبیژن میشود زیرا که از “مژگان” و” ژ “خوشش میآید. هویت عمو بیژن از بازی آوایی و زبانی ساخته میشود نه از واقعیت زیستی یا خانوادگی.
۳- بینامتنیت خلاق با دختر کبریت فروش و بازنویسی قوی این داستان
عمو بیژن کتاب دختر کبریت فروش را میخرد اما داستان دختری به نام مژگان را می خواند که با دادن نور کبریت به مردم راهشان را نشان میداد. در نسخه اصلی، دختر کبریت فروش قربانی فقر، سرما و بیتفاوتی جامعه است این بازنویسی نوعی بینامتنیت پست مدرن است . مفهوم دیوانه ی عاقل یا شکستن تقابل اینجا به زیبایی نشان داده شده است . تنها انسان دانا و آگاه به روان کودک می داند که کودکان دوست دارند شخصیت قهرمان داستان هایی باشند که برایشان می گوییم .،” هیچکس جز عمو بیژن نمیتونست داستان رو بخونه”. در اینجا نشان میدهد متن معنای ثابتی ندارد هر کس آن را به شکل دیگری میخواند .عموبیژن حتی ادعا میکند که کلمات راه خواندن این کتاب نیست و این خیلی عجیب است اگر کلمات نیست پس کتاب چگونه خوانده میشود؟ با تصویر؟ با تجربه؟ این پرسش مرز میان متن و معنا را میشکند و نویسنده ویژگی دریدایی و پست مدرنیستی را با مهارت به کار برده است.
۴- واسازی عقل و جنون
در روایت کلاسیک تقابل های بین عقل و جنون ، دانا و نادان،دیوانه و عاقل تقابل های ساده ای هستند . نویسنده این تقابل را وارونه و سپس ناپایدار میکند. دیدگاهی که اولین بار دریدا آن را مطرح کرد و در پست مدرنیسم از آن بسیار بهره بردند .مثلاً میگه، بابا میگوید: “دیوونهها بهترینند، نادرست و غلط رو میدونند، اونا خبر دارند.” اما عمو بیژن درباره بابا میگوید” اون که دیوونه است”. پس معلوم نیست که چه کسی دیوانه است و چه کسی عاقل. ممکن است دیوانه کسی باشد که بیش از دیگران حقیقت را میبیند. با این حال متن به وارونه سازی ساده بسنده نمیکند یعنی فقط نمیگوید دیوانهها عاقلند. عمو بیژن نیز پاسخ نهایی را ندارد بنابراین تقابل عقل و جنون کاملاً بی ثبات میشود. این دیدگاه کاملاً دریدایی و پست مدرنیستی است .
۵- نقاط قوت زبانی
تکرار هدفمند دارد. مثلاً تکرار جمله “این راهش نیست”،” خبردار”، “دیروز، امروز، پریروز ،”و “عمو بیژن” به داستان ریتم میدهد و فضای وسواسی و اضطرابی ایجاد میکند. تکرارها در اینجا فقط زبانی نیستند بلکه ساختار ذهن مژگان را هم روشن می کند و نشان میدهد او در حلقهای از پرسش و فقدان پاسخ گرفتار شده است.
ساخت واژه ها و ترکیبات خاص امتیاز دیگر متن است .
خوش نفسی، تختی شدن ،مامان پخت ، چشم های کاغذی ،پرستون
۶- پیوند زبان کودکانه و فلسفی
یکی دیگر از ویژگیهای متن پیوند زبان کودکانه و فلسفی است. زبان داستان میان سادگی کودکانه و پرسشهای فلسفی حرکت میکند. برای مثال” قدرتمند میشم؟ یا ضعیف؟ پولدار میشم ؟یا بیپول ؟”،در ظاهر پرسشهای کودکانه یا نوجوانانهاند ما پشت آنها مسئله هویت، موفقیت، آینده و ارزش زندگی قرار دارد.
جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان
خیلی ممنون از خانم پریپور که ما رو مهمان داستان خودشون کردن و متشکر از دوستان که اظهار نظر کردند. اولین نکتهای که آقای جمشیدی یادآوری کردند و آقای جواد آقا هم سعی داشتند که توضیح بدهند. عرض کنم که البته که ما وقتی داستانی رو نقد می کنیم داریم نویسنده رو نقد می کنیم دیگه. چون محصول نویسنده است. یعنی فعل نویسنده است. ولی بعضی وقتا ناقدین ما مثل گزینشی ها با نویسنده برخورد می کنند. مثلا می گن این نویسنده کمونیسته. این نویسنده بدبینه. این نویسنده لائیکه. اتهام رو اینجوری می زنند به نویسنده که اونا دیگه نقد نیست واقعا. تخریبه. ولی یک وقت شما توی یک داستانی میگید که نویسنده شخصیت پردازی رو خوب بهش نرسیده یا جا نیفتاده. وقتی اینو میگید در واقع نقد مهارتی و هنری نویسنده هم هست. نکته استاد جمشیدی اینه که ما از اثر در واقع بریم صاحب اثر رو بررسی بکنیم؟
ضرورتی نداره بگیم که صاحب اثر قصدش این بوده که بگه من فیلسوفم یا قصدش. یعنی نیت خوانی نکنیم منتها که ما توی اثر واقعا اگه استدلالی داریم، مبنایی داریم، معیاری داریم اون معیارها رو میگیم و بعد هم میگیم این داستان پست مدرن هست یا نیست؟
الان بعضی از دوستان میگن که ما نرسیدیم که پست مدرن باشه بعضی ها میگن پست مدرن قوی بود مثلا. خوب لابد باید یه معیاری هم داشته باشند برای صحبت. به هر شکلی وقتی ما اثر رو داریم نقل می کنیم صاحب اثر رو داریم نقل می کنیم ولی اگه اثر رو بزاریم کنار و اثر هیچ کاری نگیریم. به ویژگی های خلقی و خلقی و نگرشی و روشی نویسنده بخواهیم بپردازیم اصطلاحا داریم گزینشش می کنیم. مثل اینکه بخواهیم جایی استخدام کنیم کسی رو یعنی هنری نیست دیگه حداقل. و ما اونو در ترازوی اخلاق گذاشتیم نه در ترازوی هنر. اینجوری داریم برخورد می کنیم که میشه نیت خوانی. تو این جمع ما که البته دوستان میان همه اثر دلسوزی می پردازند به موضوع همین که هر کدوم از دوستان میشینه، مینویسه، داستانو گوش میکنه حالا ازمون نگاه و نگرش خودش می پردازد. به نظر من این یعنی توجه به اون کاری که ارائه شده. و خانم پری پور هم که خیلی متواضعانه ممنون بودند و متشکر بودند خب ارزشمنده. این نشست ها از این جهت که دوستان وقت میذارن ارزشمنده. اما برگردیم به بحث پست مدرن و مدرن که فکر می کنم این کار یه کار مشق یا تمرین کلاسی و کارگاهی بود. یعنی نمی دونم استاد جمشیدی و استاد دبیری گفتند که هنوز به نیمه راه آهن، یعنی با اینکه به نیمه راهآهن هنوز تمام تکنیکها رو تمرین نکردن، کار نکردن ولی داره نشون میده که داستان داستان پست مدرن. پست مدرن در واقع اعتراض به مدرن مدرنیسمه. یعنی در واقع ما در هر اثر پست مدرن باید یه اعتراضی نسبت به مدرن ببینیم توی داستان. مثلا مدرنا کلی می پردازند.
انسان به ماه و انسان. به ممیزات انسان کاری ندارند دیگه. برعکس پست مدرنا به جز می پردازند یعنی از جز به کل میرن. و ولی اونا در واقع جزو میذارن کنار به کل میگن ما چکار داریم این سرهنگ دکتره چکار داریم این مسلمان یهودیه چکار داریم ایرانیه، آمریکاییه؟
ما انسان کار داریم. برعکس پست مدرن ها میگن که شما اگه محیط رو، ژن رو، وضعیت رو از انسان ها بگیرید او دیگه آدم نیست او یک شکلی از آدمه آدما وقتی آدمند که اتفاقا شناسنامه شونو ما بدونیم بدونیم. خوب حالا ما وقتی یه داستانی می نویسیم که این آدم وقتی تو بیمارستانه یک جوره وقتی تو خیابونه یک جوره وقتی تو خانه یک جوره این پست مدرنه. تازه نه اینکه مثل رئال ها بگیم این آدم شجاعه. از اول داستان تا آخر داستان بگیم این شجاعه. از اول داستان تا آخر داستان بگیم این خسیسه. اون نوع کلاسیکی که می پرداختند و مطلق می کردند که رئال ها آمدند نقد کردند گفتند اینجوری نیست. ما خود انسان و ویژگی های انسان نه مصداق انسان یا جز انسان. پست مدرنا آمدند گفتند نه اتفاقا همین آدم همین آدم، حالا هر کس هست در هر موقعیت وضعیتی قرار میگیره باید ببینیم که چه واکنشی داره چه کنشی داره؟
اینو باید نشون بدیم وقتی نشون بدیم اعتراض به اون نگاه مدرناست به انسان. یا مثلا لازمانی و لامکانی توی مدرن می گفتند که ما چیکار داریم که به چه دوره تاریخی بستگی داره؟
باز اتفاقا پست مدرن ها میان میگن که نه تنها دوره تاریخی یا دوره. یا جایگاه و مکان که اتفاقا هر جا یک فرهنگی داره. یک موقعیتی داره که فرهنگ خودشو باید منعکس بکنه. با یک جابجا شدن این تغییر رو ما باید ببینیم. که استاد می گن اینها میگن تنها چیزی که ثابته بی ثباتیه این عالمه. همه چی در حال تغییر. این تغییر توی نوشته و توی اون دورانی که داریم می بینیم باید دیده بشه که مدام در حال تغییر همه چی در حال تغییر. حتی شناخت حتی شناخت اون نوعی که سنت نگاه می کنه، کلاسیک ها نگاه می کنند، نوع مدرنا نگاه می کنند خوب اینا نقد داشتند دیگه مثلا به طور مثال اگر ما عالم رو دورانی بگیریم یک دایره بگیریم اینکه تمام عالم در حال چرخشه. خوب پست مدرن ها می گن شما در چه نقطه اید؟
نسبت به قبل خودت شناخت رو ساختیه نسبت به بعد خودت زیر ساختیه. شناخت هم پس همیشه یک جور نیست. چون سنت می گفتند شما زیربنا رو اگه یاد بگیرید روبنا دیگه قابل تولیده. اینا نقد داشتند.
خوب نسبت به تمام مبناهایی که مدرنا اعلام می کردند مطرح می کردند اینا نقد داشتند. و این نقد رو تو داستانشون میارن از جمله همینطور که گفتند پارودی یکی از شوخی هایی است یعنی در واقع مسخره کردنه. تاریخ میگن یک توصیه است. به چه دلیل ما باید این توصیه رو حرمت براش قائل بشیم.
یا قالب های ادبی یه قرارداده به چه دلیل ما باید برده اون قالب ها باید باشیم؟
باید بشکنیم منتها شکستنشون البته ابداعیه دیگه نه فرو ریختن، آنارشیسم آنارشیستی نیست یک آفرینشی، یک نوزایی درش هست. علیحال در کار خانم پری پور ما مثلا می بینیم که من نمی دونم این ژکان بود، ژیان بود، ژیکان بود، چی بود اشاره ای به همین بحث زن، جیان آزادی و اینطور چیزا داشت نداشت چون بحث کبریت و روشن کردن که هر کبریت یک جایی روشن کنه. در پست مدرن این هست که ما رو به یک مفهومی پرتاب می کنه اصلا. یکو یک مفهومی رو میاره گاهی جدی گاهی شوخی باهاش یعنی دختر کبریت فروش رو اینجا آورده بود به جای اینکه فقر او رو بگه داشت ازش برداشت روشنی می کرد دیگه. به اندازه یک سیخ کبریت هم در یک تاریکی روشنی باشه باز غنیمته. یعنی برداشت پست مدرنی اصلا با اون برداشت هایی که ما تو رئالیسم داریم. تختی حالا تختی به معنی بستری شدن هم میتونه باشه؟
به معنی یک کسی که کشتی می گیرم چون دو سه بار کلمه کشتی رو به کار برد. خبردار به معنی کسی یک جایی ایستاده و نگرانه می تونه باشه. به معنی کسی که با خبره می تونه باشه. از این کرشمه های زبانی چند جا استفاده کرده بود که اینم از ویژگی های پست مدرن که خیلی متکی به یک معنی، به یک مفهوم نیستند. بازی می کنند و این بازی ها رو ما چند جا دیدیم داش خانم پری پور برای شروع همینطور که استاد گفتم خوب خیلی جسارت و شجاعت خوبی بود. یعنی برای کار پست مدرن خیز خوبی برداشته بود خانومه. ولی فکر می کنم انشالله تکنیک های دیگر هم فرا بگیرند و بعد به استخدام در بیارن با این استعدادی که دارن تاثیرگذارتر خواهد بود. فقط در کل بدونیم اگه کار پست مدرن مینویسیم باید نیزه به سمت معیارهای مدرنیسم تیز بشه، نشانه بره یعنی توی داستان ببینیم که کجاها رو داره میزنه. از مبناهای مدرن رو داره کجاهاشو میزنه. از همه سبک ها پست مدرن استفاده می کنه ولی پایبند هیچ سبکی نیست. فقط استفاده می میکنه ولی پایبند از رئالیسم جادویی استفاده میکنه. از سورئال استفاده میکنه. از رئالیسم روانشناسی که خانم قاضی زاده تذکر دادند نگید رئالیسم روانشناسی و درست هم میگم، از رئالیسم روانشناختی استفاده میکنه ولی پایبند که بخواد اونجوری تا آخر بنویسه نیست. برای خانم پریپور آرزوی توفیق بیشتری داریم از تک تک دوستانی که زحمت کشیدن گوش کردن خوندن، نوشتن تشکر می کنیم. از خانم ریحانی هم که مدیریت می کنند ممنونیم. از دوستانی هم که الان در این فضا هستند و در در واقع اونا هم مشارکت دارند و وقت گذاشتن تشکر می کنیم.

