در دوشنبه مهربان داستان دیگری داستان شالیزار از مهدی نوروزی خوانده و مورد نقد قرار گرفت.
به گزارش وبسایت سمر سبز، در نشست دیگری از سلسله نشست های دوشنبه مهربان داستان با حضور جمعی از اعضای موسسه سمر و اساتید و داستان نویسان در تاریخ 8 دی 1404، داستان آقای مهدی نوروزی به نام «شالیزار» خوانده و سپس توسط حضار و اساتید مورد نقد و بررسی قرار گرفت. در این جلسه همچون سابق پس از شنودن نظر و نقد حاضران و داستان دوستان، جمع بندی دکتر علیاکبر ترابیان به این داستان ارائه شد.
در ادامه متن داستان شالیزار از مهدی نوروزی و بعد از آن نقدهای مکتوب به آن را خواهیم داشت با ما همراه باشید.

متن داستان شالیزار از مهدی نوروزی
آخر پاییز،موهای دختر،بی آنکه به آن رنگ مو بزنیم داشت زرد و سرخ و نارنجی می شد،مانند برگ ها،بی آنکه به آن دست بزنیم، بی آنکه بدانیم از کجا و چه طور.
به شالیزار گفتم نمی دانم چرا خیال می کنم این رنگ عوض کردن موهایت یک ربطی دارد به قرچ قرچ همین تاب و بلندای این طناب.
گفت: از خدات هم باشد،یکی دارد به این موهای پر از شپش من مجانی رنگ مو می زند.چه اشکالی دارد؟
نمی دانم چه شد به ما که آن طناب پیر و فرتوت توانست جادویمان کند.
موقع تاب ساختن حواسمان نبود ،
وقت گره خوردن طناب،به آن گره خوردیم.
حواسمان نبود.
هیچ کس نمی دانست که آن طناب چند صد سال است که همان طور آویزان و بی صاحب در میان درختان انبوه جنگل مانده ،فقط شنیده بودیم درخت را،آن قدیم، بی بی خدیجه نامی به این حال در آورده، بی بی خدیجه را به جنگل خوابی محکوم می کنند و او هر روز، تکیه برتنه ی این بلوط ،موهای خود را شانه می زده و موهای ریخته اش را برای آنکه باد به سمت آن بزرگراه تاریک نبرد، کنار درختان بلوط خاک می کرده و عاقبتش شده این درخت و این طناب های ریز و درشت آویزان به آن.
چشم های ما را هم بسته بودند و از آن بالای پل، پرتاب کرده بودند این پایین و خودشان سوار ماشین هایشان شده بودند و فرار کرده بودند،اتوبوس ها می آمدند و می رفتند و ما را این زیر،توی این چاه نمی دیدند،اتوبوسی از کلاغ های مصر ،درخت های ارباب حلقه ها،برادران کنعان ،مینیون های من نفرت انگیز،حتی اتوبوسی پر از پرین و پاریکال ،حتی آنها هم ما را ندیدند.همه می دانستند بی بی خدیجه را سرانجام یک کاروان آبی رنگ بالا کشیده و برده،ما هم شب ها،وقتی در آغوش هم بودیم، پچ پچ کاروانیان را می شنیدیم ولی هیچ کس ما را نمی شنید.
رفتیم سمت طناب های آویزان از بلوط،پیرترین و مرموزترینشان ما را فریب داد،طناب چنان به شاخ و برگ درختان بافته شده بود که هیچ وقت،هیچ کس نخواهد دانست که آن سرش،دقیقا به کجا وصل است.
روی طناب ها پر از خزه بود،معلوم نبود جنس آنها پشم بود یا گیاه یا پر،و یا گیسوی یک زن.شالیزار هم چندان بی راه نمی گفت،می گفت: طناب ها انگار بند ناف جانورانی جنگلی بر روی بلوط ها هستند.
طناب پیر که از میان شاخ و برگ درختان درهم تنیده خودش را به پای ما رسانده بود آخرش کار خودش را کرد.
موهای شالیزار را خزان زده کرد.
طناب را که لمس کردیم فکرش را نمی کردیم چنین شود،
آن سرش را پرتاب کردیم روی بلندترین شاخه ی بلوط،
شاخه هایی که خم شده بودند و یک عمر به پایین نگاه می کردند بند ناف را گرفتند
انگار که بلوط سالها در انتظار طناب بود
یا در انتظار شالیزار
یا در انتظار طناب و شالیزار….
در همان اولین پرتاب چنان طناب بر شاخه نشست که گویی فرزند خود را پس از فراقی طولانی در آغوش گرفته باشد
بند ناف را کشیدم،ذره ای تکان نخورد،یک نفر، آن بالا بند ناف را گره زده بود.امیدوار شدیم،یک نفر ما را دیده بود.گفتم:چقدر محکم شد، بشین شالیزار،بشین تابت بدم.
هنوزچشم های دختر در میان شاخه ها بود.چقدر نگاه کردنش به آسمان به او می آمد.گویی لباسی آبی تنش کرده باشند.آنوقت هنوز موهایش فقط قهوه ای بود. گفت:وای،طناب کجا رفت،تاب به این بلندی.
روسری قرمزش را در آورد،گره زد به طناب،
آرام،نشست روی تاب
نوری آبی شروع کرد به تابیدن بر موهایش
دست هایش را به طناب گرفت، خودش را خم کرد به عقب و سرش را بالا برد و باز گفت:وای،چقدر بالا، به کجا وصل است.
وقتی سرش را بالا گرفت موهایش سرازیر شدند روی دست هایم
من ترسیدم
تا به حال موهایش را این طور ندیده بودم
تا به حال هیچ مویی را این طور ندیده بودم،
دستم را آرام عقب کشیدم،
ترسیدم که موهای شالیزار دست هایم را حل کند
شاید از آن نور آبی ترسیدم
شاید از طناب
چقدر این سه به هم می آمدند، تاب و بلوط و یک دختر با موهای قهوه ای
یک دختر با موهایی در نور آبی
…و تاب ،
…و زوال من،
…و پاییز موهایش،
شالیزار می گفت یک چیزی بگویم،ولی نترسی،انگار که این طناب زنده است ،
تمام آن پوست موزهایی که به این پایین پرتاب می کنند
تمام آن پوشک ها
تارهای مرد عنکبوتی
شالگردن شازده کوچولو
موهای بی بی خدیجه
همه در تاب وول می خورد.
حتی نفت…
گفتم:دیگر زیاد داستانی اش نکن،دیگر نفت که نیست.همان طور که تاب می خورد جواب داد:من داستانی اش نکنم یا تو،تو خودت همان آستانه ی داستان آمدی و رنگ عوض کردن موهایم را به همه گفتی،اصلا من دوست ندارم کسی از موهای من چیزی بداند،گفتم: من که داستان نمی نویسم،این فقط یک شکواییه است علیه طبیعت که چرا من آدمیزاد شدم،من چنارها را بیشتر دوست داشتم. همین را که گفتم پاهایش را به زمین کشید و تاب را نگه داشت و چند قدمی فرار کرد وبرگشت و عقب عقب رفت و در حالی که صدایش می لرزید گفت: مگرتو از تخم آدمیزادی؟ انگار ازرائیل دیده باشد،وقتی او را در آن حال دیدم گفتم:نه به خدا،شوخی کردم.
و از آنجا به بعد،شب زیر پل،در آغوش هم،و صبح ،تا غروب تاب بازی.شالیزار اسرار می کرد:بیا تو هم سوار شو،امتحان کن،انگار یک خونی توی تاب است،می گفتم:من از عاقبت این تاب می ترسم.و واقعا می ترسیدم، شالیزار به خدای این جنگل بیش از حد نزدیک شده بود.ترسیدم،از بزرگراه جنگلی پر از ماشین ترسیدم،از تاب،از آن درخت ،از آن همه طناب ریز و درشت و رنگارنگی که به شاخه هایش گره خورده بود،ترسیدم که مبادا شالیزار را از من بدزدند. از پچ پچ شبانه ی کاروان ها ترسیدم.احساس می کردم همه ی آن ها به خاطر شالیزار از آن راه رد می شوند.من که یک عمر منتظر ریسمانی بودم که بیافتد ته چاه و من را بالا بکشد،حال از ریسمان ترسیده بودم.
این شروع معمایی سخت برای من بود.هر چه می گذشت علاوه بر رنگ موهایش، رفتار شالیزار با من هم در حال دگرگونی بود،ساکت تر از همیشه شده بود.روی تاب دیگر چندان با من نبود،حواسش جای دیگری ،حواسش میان برگ ها،حواسش به آن ریسمان های رنگارنگ،حواسش به طناب بود. می گفت:جنس این طناب از این اطراف نیست.راست می گفت،روز به روز ریشه های بیشتری از طناب بیرون می زد، معلوم بود که پای یک رقیب در میان است.تمایلم به تاب و درخت بسیار شد.از آن جا به بعد هنگام تاب خوردن، موهای شالیزار پریشان تر می شد
و برگ ها را زرد می کرد
و با برگ ها می رفت و می آمد.
و با برگ ها زرد می شد،نارنجی می شد،سرخ می شد
نه آن رنگ زردی که رنگ موی آرایشگاه به مو می دهد،
نه آن رنگ سرخ،
رنگ موهایش دقیقا از جنس برگ های زرد گیلاس حیاط
تنه ی قهوه ای بلوط،
برگ های سرخ زرشک های جنگلی،
حتی در موهایش رگبرگ می دیدم.
آخرین روزها چنان طناب ریشه دوانده بود که دیگر غروب،شالیزار به زحمت از آن پیاده می شد و به آغوشم می آمد.شب های آن پاییز در آغوش او سردم نمی شد.تازه داشتم می فهمیدم پرستش ایزد بانو یعنی چه،اما هر چه گذشت پچ پچ بزرگراه برایم واضح تر شد.منتظر فرصتی برای بالا کشیدن یک دختر بودند،اصلا برای همین اتراق کرده بودند.
سرانجام، آن روز آخر،شالیزار دیگر نتوانست از تاب پیاده شود. سرش را بالا گرفت و آبی آسمان را از میان برگ های زرد جست و جو کرد و گفت:تارهای مرد عنکبوتی قرار بود نجات دهد،چرا این طور شد؟ چرا زندانی شدم.غروب شده بود،سرش را برگرداند و برای اولین بار چهار تا انگشتم را گرفت و فشار داد.به درخت ها اشاره کرد و گفت:نمیدانم کدامشان من را خریده است. این را که گفت همه جای بدنم خشک شد، غیر از آن چهارتا انگشتم که در دستان گرمش هنوز نفس می کشید.
و عاقبت از آنچه می ترسیدم پیش آمد.دست هایم در موها حل شدند.مثل آن ته مانده های آبمیوه های زعفرانی که بعد از ظهرها کنار هم می خوردیم. صبح ،چشم هایم را که باز کردم، دیگر زمستان رسیده بود. بلوط سفید شده بود. برف بر تاب نشسته بود و باد سرد، آرام تکانش می داد.جنگل داشت یخ میزد.چشم هایم را که باز کردم شالیزار روی تاب نبود.از تعداد درختان کم شده بود، صدها درخت همین دیشب جنگل را ترک کرده بودند، کاروان عبور کرده بود و من خواب بودم.باورم نمی شد، شالیزار را معامله کرده بودند و چرا من را نه،دوان دوان دنبالش گشتم تا چیزی به او بگویم. دوان دوان می رفتم تا ناخن هایم را نشان شالیزار دهم.ناخن های همان چهار انگشتم را.اصلا دوان دوان می رفتم تا بگویم: شالیزار،چه کار داری که من از تخم کدام موجودم، ما دو تا برای همیم.بیا که من را هم یکی خریده است.
ناخن های من هم نارنجی و قهوه ای و زرد.
نه از آن رنگ ناخن های آرایشگاه، نه،
نه از آن کاشت ناخن ها
نه از آن لاک ناخن ها،نه
حتی در ناخن هایم رگبرگ می بینم.اما دیگر خبری از دختر نبود.انگار رقیب کار خودش را کرده بود. تکیه کردم به بلوط. برف آرام آرام شدت گرفت.درخت لخت شده بود و حتی ریسمان های رنگارنگ روی شاخه ها یخ زده بودند.غروب شد . روی تاب یک وجب برف نشست.نوری آبی،نمی دانم از کجا، هنوز روی تاب می تابید.تاب بدون شالیزار داشت تکان می خورد. بلند شدم تا بروم و برای اولین بار روی تاب بنشینم که میان برف موجودی خاکستری دیدم . داشت نزدیک می شد.مشخص بود که شالیزار نبود.کمی عقب رفتم.
گفتم:جلوتر نیا، نکند تو از تخم آدمیزاد باشی. گفت: زرشک،مگر طفلکی شالیزار همان اول کار از تو پرسید که از تخم آدمیزادی یا نه؟اگر در آستانه می پرسید که داستان تو این شکلی نمی شد و تو نمی توانستی پنج صفحه چرند بنویسی.کمی فکر کردم و جواب دادم:آها،ولی این که داستان نیست،این یک شکواییه است. گفت: پس بشین،بشین تا تابت بدم. و تاب آغاز شد،پچ پچ کاروان دیگر پچ پچ نبود.روی تاب حرف های او که تاب می داد پچ پچ بود و صدای کاروان واضح و روشن.کاملا واضح بود کاروانی که از اتوبوس پساده شده بود واتراق کرده بود پرین بود و مادر پرین و سگ شان، منهای پاریکال،مادر و دختر، سر پاریکال را بریده بودند و داشتند می خوردند.قرار بود پرین من را بالا بکشد و وظیفه ی پاریکال را به من محول کند.بهار شدم. چه بود آن شالیزار موخزان،پرین هم خوشگل تر است و هم مهربان تر و هم اینکه در آینده پولدارتر خواهد شد.چه بود آن موجود مو خزان.آن خاکستری که داشت من را تاب می داد یک چیزهایی می گفت که اصلا برایم واضح نبود.اصلا مگر اراده ای هست.وقتی روی تابی دیگر دست خودت نیست،حواست جای دیگریست، شالیزار درست می گفت:هنگام تاب خوردن،انگار طناب تو را می گیرد ،نه تو طناب را.آن طناب فرتوت حالا جوان تر به نظر می رسید،تاب آغاز شده بود،بوی شالیزار می آمد،بهار رسیده بود و من نمی توانستم تاب را رها کنم. تقصیر خودم بود. وقت گره خوردن طناب حواسم نبود.

نقدهای داستان شالیزار از مهدی نوروزی
نقد آقای علیرضا جمشیدی
شالیزارت را در کنار بی بی خدیجه چک چک گیسوت خواندم، در آن داستان بی بی ، پیرزن بیمار و ساده دل روستایی بود و یحیی پسرش دل نگران بی بی، و انگار در این داستان یحیی جای خود را به شالیزار داده است، شالیزار آن دخترک، مظهر همه دخترانی است که در چاه تاریخ گم شده اند و شاید این روایت با ستایش این گمگشتگی، به تمام گمگشتگی های دیرینه تاریخ طعنه بزند، “گمگشتگی انسان در طبیعت“ که در یک پردازش پسامدرن به جایگاهی امن در کنار تاب و بلوط و آغوش شبانه راوی با شالیزار در آمده است، گاه خواننده را به این حس می کشاند بگذار تا در دل طبیعت گم شویم، کنار بلوطها و شالیزار ها گم شدن طعم خودش را دارد،
بگذار سرنشینان دل خسته اتوبوس ما را نبینند، و یوسف را در همان چاه بگذارند و بروند…
و بی بی خدیجه ای که از دل یوسف زاییده می شود، شاید یوسف از دل بی بی خدیجه، تنهایی در چاه و یا همان دره جنگلی، وحشتناک نیست و در یک منظر جور دیگر دیده می شود،
داستان شما، از رنگ ها گفت، سرخ و نارنجی و قهوه ای و سرمای کهن که این خلقت و روزگاران ، بیشتر از بهار بر خود دیده است،
شالیزار شما، شالیزار همه ماست، دل نگرانش می شویم، در این زمستان سرد کجا رفت شالیزار، تاب، زیر درخت بلوط بازی می دهد ما را، این بازی نیست، این داستان شماست : که چاه و جنگل سرد و طنابی که معلوم نیست انتهایش کجاست را بازی داده است،
بگذار مسافرین اتوبوس ما را پیدا نکنند، ریسمان نجات ما، دست خودمان است، نمی خواهیم بدانیم انتهای طناب به کجا وصل است، بهتر که ندانیم، بگذار آنها موز هایشان را بخورند و پوشک های بچه را بر سر بلوط ها خراب کنند، آنان تیشه بر حیات خود می زنند، شالیزار را می خواهند چه کنند، بگذارندش روی سر و حلوا حلوایش کنند ؟؟، دلم هُری ریخت وقتی تاب را بی شالیزار دیدم، از رقیب گفتی، بازی را بی رقیب دوست داشتم و این رقیب، دیگر چه موجودی است که عشقبازی ما را تعطیل می کند،
دوست داشتم داستانت در زمستان می ماند و بهاری نمی آمد، بهار بیاید که چه کند، درخت الکی برایمان دست تکان دهد و بگوید من با شکوفه ها آمدم ؟؟ شکوفه ها بازی اش می دهند، درخت سرخوش فکر می کند هرگز تبری آفریده نشده و پوست هیچ درختی را نمی کنند،
زمستان لخت چیزی برای از دست دادن ندارد، اما درخت دلخوش به بهار همچنان چسبیده به شکوفه هایش می میرد،
شالیزارت را دوست داشتم و برای پهن شدن سایه بی بی خدیجه داستانت دعا می کنم
و اما
داستان،
روایت را به دلایل زیر یک پسامدرن یافتم،
یک/ استفاده از یک راوی نامطمین
دو / عوض شدن هویت ها، بی بی خدیجه ای که یوسف می شود و توسط کاروانیان برده می شود،
راوی به شالیزار تبدیل می شود،
اتوبوس مسافران به کاروانیان مصر تبدیل می شود
سه/ استفاده از عنصر بینامتنیت و پارودی، با اشاره به برادران کنعان، ارباب حلقه ها، انیمیشن قصه پرین و پاریکال، قصه کاروان مصر و نجات یوسف
چهار/ استفاده از فضای سوریال
پنج/ لازمانی و لامکانی در داستان
شش/ کمی طنز،
آنجا که موجود خاکستری در آخر داستان به راوی گفت زرشک،
داستان را از جدی بودن ریالیستیک جدا می کند و نوعی ریشخند نمودن راوی را در نظر می آورد
هفت/
استفاده از فرا داستان، در دل روایت انگار شخصیت داستان همان نویسنده است
هشت/ داشتن یک قصه مویرگی در دل روایت،
دختری گم شده و یا ته دره افتاده و دیگرانی دنبال او هستند.
نقد و پارودی آقای سیدمحمد توحیدی
خر کُشی (با نگاهی به داستانِ شالیزار نوشته یِ جناب آقای مهدی نوروزی)
-عر،عر. عر،عر. عر،عر…
می خواستم فریاد بزنم شالی خانوم… شالی خانوم… عزیز دلم… ولی نمی دانم چرا صدای فوق الذکر از دهانم خارج شد! صبح که از خواب بیدار شده بودم، از شالیزارم سر جای همیشگی اَش یعنی روی تاب خبری نبود. تنها روسری قرمزش بود که به طنابِ تاب گره خورده بود. انگار مسافران اتوبوسی که همیشه پچ پچ آنها را از بزرگراه بالا دست جنگل بلوط می شنیدم، شالیزارم را درو کرده و با خودشان برده بودند. شاید هم درخت های جنگل که به نظرم تعدادشان کم شده بود، پا درآورده بودند، دُم در آورده بودند و…
عوض شالیزار یک مشت برف همه جا پاشیده شده بود. روی تاب نشستم و توسط شبحی خاکستری که با ذهنم خلق کردم، خودم را تاب دادم. شبح دائم در گوشم پچ پچ می کرد ولی متوجه صحبت هایش نمی شدم. نوری آبی از بین شاخه های بلوط می گذشت و به سر و صورتم می تابید، عین همان نوری که روزها در زمان تاب بازی و شب ها به وقت عشق بازی جذب موهای قهوه ای شالیزار می شد. موهایی که البته تازگی ها زرد و سرخ و نارنجی شده بودند… و حالا نه شالیزاری بود و نه حتی مویی…
-بودن یا نبودن، مساله این است!
البته دیالوگ بالا را به انگلیسی شنیدم که آن را برایتان ترجمه کردم! بین شاخه های بلوط دنبال یک سنجاب… ببخشيد… دنبال جناب شکسپیر گشتم!
-کجایی ویلیام جان؟!… نمی بینمت؟… ببینم، شما نمیدونی شالی جون من کجاست؟
-دنیا یک صحنه نمایش است و ما بازیگران آنیم… حتماً نقشش تمام شده است و رفته.
-کجا رفته؟ اونم بدون خداحافظی… چرا جواب نمیدی؟…
شکسپیر رفته بود، آن هم بدون خداحافظی. تا مدتی همه جا ساکت بود تا اینکه خری گفت…
-عر،عر. عر،عر. عر،عر…
به پشت سرم که نگاه کردم، شبح تاب دهنده محو و عوضش پرین سوار بر پاریکال وارد پشت صحنه شد، در حالی که دستش را روی شکمش گذاشته بود.
-گشنمه، گشنمه. گشنمه، گشنمه. گشنمه، گشنمه…
پرین که به وسط صحنه رسید، از پاریکال پیاده شد و بعد سر حیوان زبان بسته را کند و خورد! سپس مشتش را بالا آورد و در هوا تکان داد.
-زن، زندگی، آزادی… ببخشین… منظورم آزادی، برابری، برادری یا مرگ بود!
آخرش هم زد زیر گریه! از روی تاب پایین پریدم و روسری قرمز را از طناب متصل به آن که مثل شریانی نبض داشت، باز کردم.
-دیوونه بیا این روسری رو ببند رو زخم گردن پاریکال تا از خونریزی تلف نشه!… البته… البته قبلش باید بهم التماس کنی!
-بهتون دلخوشی میدم که پدر بدبخت من که سی ساله برای فرهنگ این کشور کار می کنه، برای همه چیزش لنگه!…از کاغذ و مرکب تا چاپ و پخش و اجازه تک تک کلمات… اما امثال شما هیچ منعی ندارید برای نوشتن این به اصطلاح پارودی های مزخرفتون! حتی کسی مانعتون نمی شه که از دخترش بخواین به خاطر یکی دیگه التماس کنه. یکی که متاسفانه، بهتر یا بدتر، از جنس شماس نه من!…این خیلی خیلی گرونه… و شما هم نباید از تلخیش چیزی بفهمین… ولی باشه، التماس می کنم. به خاطر یکی دیگه نه من… به خاطر فلک زده ای که افتاده ته چاه و من دارم تقلا می کنم بکشمش به سطح خاک… از زیرِ زیر صفر به صفر. ستم کشی مثل خود من که به جای یکی دیگه داره تحقیر و تنبیه می شه. راضی شدین.
نمی دانم چرا یاد سنگستانی در فیلم سگ کشیِ مرحوم بیضایی افتادم. بنابراین پوزخندی به گلرخ… یعنی پرین زدم.
-مثل اینکه بیش تر از این بلد نیستی.
-مثلا اشک بریزم؟
-من خیلی وقته که یه گریه درست و حسابی ندیدم.
-حالا هم نمی بینی…من گریه هامو قبلا کردم. حالا فقط فریاد برام مونده… (با فریاد) بده ش به من!
ترسیدم و روسری قرمز را پرت کردم جلو پرین! پرین روسری را روی گردن پاریکال بست و خونریزی را بند آورد. سپس بدون خداحافظی از صحنه خارج شد.
-عر،عر. عر،عر. عر،عر… خیلی ممنونم به خاطر…
-خواهش می کنم، چقدر این روسری قرمز بهت میاد خره.
-ممنون😍 حسابی خر کِیف شدم! فقط حیف که سر ندارم! امّا بازم خدا رو شکر می کنم که توی همین دنیا به کیفر اعمالم رسیدم!
-مگه چکار کردی؟
-دیشب که شما خواب بودی، یه دختری داشت اینجا زیر برف تاب می خورد. منم که گرسنه بودم خفاش شب رفت توی جلدم و…
-دیگه ادامه نده.
به طرف پاریکال رفتم و روسری قرمز را از روی سرش برداشتم. روی گردن حیوان، سر خودم سبز شده بود! از وحشت فریاد زدم.
-عر،عر. عر،عر. عر،عر…
پارودی خانم نرگس ساعدی
«درختی که نقد مینوشت»
درخت بلوطی بود در دل جنگلی کهنه، که دیگر برگ نداشت، اما داستان مینوشت. نه با قلم، نه با جوهر، بلکه با طنابهایی که از شاخههایش آویزان بودند. هر طناب، یک جمله. هر تاب، یک پاراگراف. و هر دختری که روی تاب مینشست، یک داستان تازه.
روزی، دختری آمد به نام «شالیزار»؛ موهایش مثل برگهای پاییز، رنگ عوض میکردند. پسرکی هم بود که فکر میکرد دارد عاشق میشود، اما نمیدانست دارد وارد یک داستان پستمدرن میشود.
درخت، آهسته به خودش گفت: «این یکی فرق دارد. این داستان، خودش میداند که داستان است.»
طنابها شروع کردند به پچپچ:
— دیدی گفت “من که داستان نمینویسم، این فقط یک شکوائیه است علیه طبیعت”؟
— آره، خودش فهمیده که توی داستانه. این یعنی متافیکشن *، نه؟
— دقیقاً! خودش رو لو داد.
تابی که شالیزار رویش نشسته بود، به آرامی تاب خورد. نور آبی از جایی نامعلوم بر موهایش افتاد. پسرک ترسید. نه از دختر، نه از جنگل، بلکه از اینکه دیگر نمیدانست کجای داستان ایستاده. راوی بود؟ شخصیت فرعی؟ یا فقط یک خوانندهی گیج؟
درخت خندید.
— این همون چیزیه که دوست دارم. ابهام. بیپایانی. معناهایی که هیچوقت کامل نمیشن.
— و طنز تلخش رو دیدی؟ اونجایی که گفت «پرین هم خوشگلتره و هم پولدارتر»؟
— آره، پارودی *محضه! داره با کلیشههای عاشقانه بازی میکنه.
یکی از طنابها کهنهتر از بقیه بود. گفت:
— من یادم میاد وقتی بیبی خدیجه موهاش رو خاک میکرد، هنوز داستانها جدی بودن. حالا همهچی بازیه.
— بازی با فرم، بازی با روایت، بازی با خواننده…
— و این همه ارجاع! شازده کوچولو، ارباب حلقهها، کلاغهای مصر… یه عالمه بینامتنیه.
پسرک دیگر نمیدانست دارد زندگی میکند یا دارد خوانده میشود. شالیزار هم دیگر با او نبود. موهایش در باد رقصیده بودند و رفته بودند. فقط یک تاب مانده بود، و یک نور آبی که هنوز میتابید.
پسرک به درخت تکیه داد.
— من از تخم آدمیزادم؟
درخت گفت:
— مهم نیست. مهم اینه که حالا تو هم بخشی از داستانی.
— ولی من فقط میخواستم عاشق شم.
— پستمدرنیسم رحم نمیکنه، پسر. اینجا عشق هم یه استعارهست.
پسرک خندید.
— پس بشین، بشین تا تابت بدم.
و تاب آغاز شد. طنابها باز هم پچپچ کردند. درخت نوشت. داستان ادامه یافت. و خواننده، تو، حالا دیگر فقط خواننده نیستی. تو هم سوار تابی. و شاید، همین حالا، داری رنگ عوض میکنی…
نقد خانم معصومه یسبی
مثل همیشه داستاتی پرمعنا وزیبا رقم زدید.
داستانی به یا ماندنی که بازی با رنگهای قرمزو نارنجی نشان پاییز داشت دردل شالیزاری که بوی بهار میداد. شالیزاری که پرازنشاط بود وکنجکاو و میخواست رها شود ودیگران را نیز رها کند اما خودش گرفتارشد.
داستانی که از ارباب حلقه ها، پرین وپاریکال و قصه ی یوسف و .. همه وهمه گفت تا به خواننده بیشتر خودش را نشان دهد که دراین جنگل که اتوبوسی از کلاغ ها گرفتارند، چه می گذرد . در زیرپایشان وبالای سرشان چه خبر شده، ریسمان و طناب از موهای بی بی خدیجه بافته شده بود یا از ناف حیوانات جنگل که آنقدر در درختان فرو رفته بود وجا خوش کرده بود.
همه عناصر رنگ تازه داشت. تناقض رنگها وفصل و صداها عجیب بدل می نشست.
شالیزار وتاب و رها شدن به بالا برای رسیدن به آرزوهایش ، که وقتی دیگر شالیزار نبود دلتنگی را ارمغان آورد، سردی وزمستان و یخ زدگی وبرف را …
عجب بازی قشنگی ، عجب تصویرهای زیبایی و عجب نوشته ی تاثیرگذاری.
نقد خانم عاطفه مرادی و جوابیه آقای دبیری، دبیر موسسه سمر به شهریه های کلاس ها
من امشب به عنوان یک پیشکسوت سمر در جلسه نقد شرکت کردم تا داستان برادر نوروزی را نقد کنم البته پیشکسوت نه به لحاظ سن و نه به لحاظ تجربه بلکه به لحاظ اینکه شما یادتان نمی اید بنده اولین کلاسی که در سمر شرکت کردم دویست هزار تومان بود و در حال حاضر با تخفیف ده درصدی کلاس چهار میلیونی شرکت کردم خب یک افزایش بالای ۲۰۰۰ درصدی طی سه سال برق از سر آدم میپراند و ما را در زمره قدما قرار میدهد دیگه خدایی به دلار هم حساب کنیم اون زمان پول کلاس ما ده دلار بود الان باید یک و پانصد میشد
یعنی کلاسهای سمر رویِ دست گوشت و لبنیات و برنج و اجیل زده
البته که ما در ابتدا به نیت شفای روحی و روانی و فرار از افسردگی کلاس های سمر رو شرکت کردیم اما الان با این قیمتا دوباره داریم وارد موج جدیدی از افسردگی میشیم
خود من جدیدا یک کانال قیمت لحظه ای نرخ ارز و دلار و کلاس سمر عضو شدم و در همین لحظه که نگاه کردم دلار پس فردایی تهران یک درصد سبز بود ابشده اتحادیه هم سه درصد سبز بود ولی قیمت لحظه ای کلاس سمر ۱۰۰ درصد سبز بود
برادران خواهران هموطنان چرا خاموشید فقط کافیه سه روز در کلاس های سمر شرکت نکنید بعد ببینید عجب ریزشی رو تجربه میکند حالا از ما گفتن
به همین سوی چراغ دیشب سفره رو پهن کردم که شام بخوریم دیدم یک تیکه از سفره مون نیست همسرم گفت قصه چیه چرا سفره کوچیک شده؟ گفتم نمیدونم شاید قصه اش رئالیسم جادوییه
بعد شام رفتم تو اینستا دیدم سایت سمر تیکه گمشده سفره مون رو استوری کرده نوشته ده درصد تخفیف برای ترم اولی ها اون لحظه بود که فهمیدم قصه قصه پست مدرنه
بعدش رفتم بخوابم هوایی شدم یاد حرمین شریفین کردم تو خواب دیدم تو آسمون کربلا و کاظمین پرواز میکنم از اون بالا چشمم به فرشای حرم افتاد دیدم رو تک تک فرشا نوشته واقف علی اکبر دبیری،گفتم اقا جان قضیه چیه اینا قبلا علی اکبر انصاری بود اقا گفتن فرشای بابای انصاری رو جمع کردن فرشای بابای آقای دبیری رو گذاشتن گفتم کدوم آقای دبیری گفتن مگه نمیشناسی همون آقای دبیری سلطان داستان گفتم آها خود آقای دبیری پس کو گفتن پروازش الان تو کانادا به زمین نشست
علی ای حال ما به لحاظ افکار پست مدرنمون ناچار به پذیرش این قیمت هستیم اصلا اولین مبحث کتابهای اقتصاد اینه که خریدار پذیرنده قیمت هست ولی خب در بقیه کتابهای اقتصادی هزار بار میگن افزایش قیمت مساوی کاهش تقاضا نمیدونم این اصول چرا تو کشور ما برعکسه و جواب نمیده
البته برای دوستان سو تفاهم نشود که ما همه این داستانها را بلغور کردیم که الباقی پولمان را ندهیم نه ما مال سمر خور نیستیم از نان شبمان میزنیم از کلاس سمرمان نه
ما همه این داستان را سر هم کردیم چون بلد نبودیم این داستان لاکچری را نقد کنیم داستان شبیه داستان قبلی که از آقای نوروزی خواندیم بود آنجا هم یک مشکل مو وجود داشت و موهای یک بی بی چکه میکرد که ما پیشتر پیشنهاد دادیم واشرش را عوض کند اینجا رنگ مو عوض میشد که البته ما به نویسنده پیشنهاد میکنیم برای رفع مشکلات پوست و مویی کاراکترهایشان یک ویزیت پیش دکتر توحیدی بروند چون در تخصص ما نیست
فقط میدانیم آخر همه داستان های ایشان همه به به و چه چه میکنند ما هم اضافه گویی نمیکنیم و میگوییم به به و چه چه
جوابیه آقای دبیری به خانم مرادی
خانم مرادی گرامی سلام و ادب
برای احترام به شوخی با شهریه های سمر و وقتی که گذاشتید چند خطی می نویسم. هر چند می دانم که شما بهتر می دانید و دوستان نیز می دانند.
اولا یادآوری می کنم سمر متعلق به همه ماست. مِلک یک نفر و دو نفر خاص نیست. اصلا سمر نام خانواده ایست که همه ما در آن عضویم بنابراین همیشه از این کارها بکنید. برادر کوچکترتان خوشحال می شود اگر نقد و نظری دارید با او در میان بگذارید.
اما بعد، شما و هرکسی این متن را می خواند برای همیشه یادش باشد هیچ گاه در سمر بخاطر شهریه از ادامه دادن مسیر دست نکشد. برای سمر و برای همه مدرسین سمر استمرار و استقامت شما در کار هنری که پیش گرفته اید از هر ثمنی گرانبهاتر است.
باید در پرده باشد، اما آن ها که می دانند، می دانند که سمر و مدرسین سمر کجاها و تا چه اندازه برای هر کس که مسأله ای در پرداخت شهریه داشته همواره همراهی داشته و خواهد داشت.
اما آیا شهریه ها با توجه به شرایط اقتصادی سنگین است؟ بله برای بعضی سنگین است و حق می دهم. برای همین ما در سمر پرداخت قسطی و بهانه هایی برای تخفیف و… داریم.
در این قسمت توضیح قابل توجه این است که بین سخت بودن پرداخت شهریه برای هنرجو با این که شهریه غیرمنصفانه یا زیاد باشد تفاوت هست. برای کشف منصفانه بودن شهریه اولا باید دید در قبال هزینه ای که می دهیم چه دانش و مهارتی دریافت می کنیم؟ آیا می ارزد یا نمی ارزد؟ که وقتی شما می فرمایید از نان شبمان می زنیم اما از کلاس سمرمان نمی زنیم یعنی می ارزد. دوم این که باید ببینیم در شهر، استان و کشورمان خدمات مشابه اصلا وجود دارد یا وجود ندارد و اگر وجود دارد با چه کیفیتی و چه هزینه ای ارائه می شود؟
خواهش من این است که هم شما و هم سایر دوستان، نه در شهر مشهد که در کل کشور جست و کنید و تحقیق کنید: ببینید آیا مجموعه ای هست که با نظم آموزشی سمر، قدم به قدم برای کسی که در نوشتن داستان صفر است تا دکترای داستان نویسی – به تعبیر من – سرفصل منطقی و علمی داشته باشد؟ مدرس متخصص برای هر سطح و پایه داشته باشد؟ تمام رده های سنی کودک، نوجوان و بزرگسال را پوشش دهد و نهایتا مثل یک دانشکده ادبیات داستانی – که در کشور نداریم – به طور منظم داستان نویس و منتقد ادبی تربیت کند؟
اگر چنین مجموعه هایی وجود دارند لطفا اولا نام ببرید و بعد بفرمایید هر یک از سطوح داستان نویسی را با چه مدرسی و با چه هزینه ای ارائه می دهند؟ اگر هزینه هایی کمتر از سمر دارند حتما ما تجدید نظر خواهیم کرد. شما دوره های داستان نویسی خودتون را با مدرسی طی می کنید که امروز در کشور صاحب نظر است و در بعضی زمینه های داستانی حرف های نو در سطح بین المللی دارد. این دوره ها را با مدرسی طی می کنید که داستان نویسان مطرحی به زبان و ادب فارسی تحویل داده است. نویسندگان مطرحی وجود دارند که اگر با آن ها مصاحبه کنید خواهند گفت که داستان نویسی را با چه کسی شروع کرده اند و نزد چه کسی فرا گرفته اند. جای دوری نرویم هنرجویان سمر جشنواره ای نیستند و برای جشنواره ها نمی نویسند اما کارهای کارگاهی را که به جشنواره های درست و حسابی میدهند افتخارات داخلی و خارجی می آورند. این ها عرض شد که در مقایسه ای که انجام می دهید کلاس و سطح معلم داستان نویسی را نیز لحاظ کنید. در ضمن بعضی مجموعه ها بی هوا و بی ترتیب یکهو شروع می کنند به آموزش رمان. در حالی که شما داستان بلند و رمان را به عنوان تحصیلات عالیه در سمر طی می کنید. نباید هزینه دوره تحصیلات عالیه خودتون رو با دوره ابتدایی در یک جایی که احتمالا برای نویسنده صفر رمان نویسی آموزش می دهند مقایسه کنید.
دیگر این که شما هزینه ترم یک خودتون رو با هزینه داستان بلند مقایسه نکنید. این را برای یادآوری و حضور ذهن همه عزیزان می گویم: همیشه در سمر بین سطوح و پایه های مختلف داستان نویسی تفاوت شهریه بوده است. یعنی شهریه ترم یک و دو با شهریه ترم سه و چهار متفاوت است. شهریه سبک شناسی ها با شهریه دوره مقدماتی متفاوت است. شهریه داستان بلند با شهریه سبک شناسی ها متفاوت است. شهریه فیلمنامه با شهریه سبک شناسی و داستان بلند متفاوت است. شهریه سبک شناسی ها اگر سال پیش مثلا با تخفیف 20 درصدی یک میلیون و پانصد هزار تومان بوده، در سال 1404 شده دو میلیون تومان، یعنی پانصد هزارتومان تغییر. در ضمن من تأکید کرده ام و فعلا مصوبه معاونت مالی ما این هست که شهریه ها هر چه در ابتدای سال تعیین می شود تا پایان سال هرچقدر هم دلار و طلا تغییر کرد، تغییر نکند و ثابت باشد. بنابراین شما اگر تغییری در طول سال در شهریه می بینید بخاطر ارتقای سطح هنری خودتون هست نه این که ما شهریه را افزایش داده باشیم. همچنان دوستانی که سبک شناسی ها را تحصیل و مهارت ورزی می کنند همان شهریه ای را می دهند که شما یک فصل پیش برای سبک پست مدرن پرداخت می کردید. همین الآن هم اگر برگردید و بخوهید یکی از سبک ها را مجدد کار کنید متوجه می شوید که شهریه همان است و تغییر نکرده است. این هم که گاهی برخی هنرجویان فکر می کنند در شروع سال ما شهریه را یکهو بیش از اندازه تغییر داده ایم چنین نیست ولی حق دارند چون گاهی بعضی کلاس ها دقیقا همزمان با تغییر سال به مرتبه بالاتری هم می روند یعنی مثلا دوره مقدماتی را در زمستان تمام می کنند و فصل بعد یک افزایش شهریه بخاطر ورود به دوره تخصصی تر سبک شناسی ها دارند و یک افزایش شهریه بخاطر ورود به سال جدید.اما کسی که زمستان در سبک شناسی ها بوده و بهار سال جدید هم در سبک شناسی ثبتنام می کند متوجه می شود که حتی سال به سال تغییر شهریه ها چندان زیاد نیست و منصفانه است.
در ضمن یک تذکری بدهم که اوایل سمر شهریه ها را نزدیک به رایگان دریافت می کرد و قاعدتا وقتی نزدیک به رایگان را به شهریه معقول اما منصفانه تغییر بدهیم یکهو یک درصد قابل توجه افزایش پیدا می کند اما لطفا در نظر بگیرید که از کجا به کجا تغییر کرده. آن شهریه ای که نزدیک به رایگان بوده منطقی و معقول برای یک حرکت و جریان ساختارمند، حرفه ای و بلند مدت نیست. همین الآن هم شهریه ها با کرایه ها و هزینه های برگزاری کلاس ها نمی خواند برای همین است که همچنان خانه به دوشیم😉 ولی مهم نیست. بار استرس خانه به دوشی بر دوش مهرداد. هنرجوی مشتاق باید کلاسش و مدرسش اول ترم تأمین باشد. استرس های فراهم کردن مقدمات برگزاری کلاس ها با هزینه های فعلی به دوش تیم اجرایی سمر، البته بی منت و با کمال میل. شما نمی دانید ولی یک وقتی بعضی ها شهریه های سمر را مسخره می کردند. ما به چه قصدهای فرهنگی شهریه حداقلی دریافت می کردیم و آن ها می گفتند یک جلسه آمدیم و پولمان نقد شد. به اندازه یک شب شام با همسرم هزینه کردم و بقیه جلسات را اگر غایب شوم چیزی از دست نداده ام. متاسفانه شهریه کم آفت ها و آسیب هایی حتی از سمت هنرجویان داشت که به تجربه این را دریافت کردیم. ما همین الآن با هنرجویانی که به هر دلیلی شرایط مالی ندارند کمال همراهی را داریم یعنی اصلا رایگان ولی از میان این رایگان ها شاید فقط یک یا دو نفر متعهدانه دوره آموزشی خودشان را پیگیری می کنند. بقیه غیبت می کنند، تمرین انجام نمی دهند و رها می کنند. رایگان بخشی و شهریه کم در کار فرهنگی جوابگو نیست حتی برای خود هنرجو. جامعه شناسان اصلا معتقدند چون کالای فرهنگی قابل مشاهده نیست و با چشم دیده نمی شود و با دست لمس نمی شود اگر وجه مالی متناسب دریافت نشود، استفاده کننده قدر نخواهد دانست. آموزه های داستان نویسی مثل طلا و نقره کف دست شما قرار نمی گیرد. برای همین اگر برای آن پول خرج نشود هنرجو احساس می کند چیزی را از دست نمی دهد اگر غیبت کند. در حالی که هم شما و هم من می دانیم که لحظه لحظه کارگاه داستان نویسی آن هم در کنار استاد ترابیان جمع کردن دُرّ و گوهر است. ما برای این که هنرجو حداقل کمی از این ارزشمندی را خودش به خودش یادآور شود نباید نسبت به مسائل اقتصادی مجموعه سهل انگاری کنیم.
در مجموع همه این حرف ها و توضیحات گفته شد و وقت گذاشتم و برای شما و دوستان نوشتم چون دغدغه های شما و احساس شما در سمر برای من مهم هست. برادر کوچکتان مهرداد.
خلاصه ای از جمع بندی استاد علی اکبر ترابیان درباره داستان شالیزار از مهدی نوروزی به همراه فایل صوتی
در تحلیل یک اثر ادبی، یکی از نکات کلیدی آموزشی، درک تفاوت کارکرد استعاره و نماد در آثار کلاسیک، مدرن و پستمدرن است. اگرچه این عناصر در هر سه سبک حضور دارند، اما نحوه مواجهه نویسنده و مخاطب با آنها کاملاً متفاوت است و همین تفاوت، هویت سبکشناختی اثر را تعیین میکند.
۱. ادبیات کلاسیک: استعاره به مثابه قرارداد
در ادبیات کلاسیک (چه در ایران و چه در جهان)، استعارهها بر پایه قراردادهای مکتوب و شفاهی بنا شدهاند. بر اثر تکرار زیاد، این استعارهها تبدیل به نمادهایی با معنای مشخص شدهاند؛ بهطوری که با شنیدن یک واژه، ذهن بلافاصله به سمت معنای قراردادی آن میرود.
• مثالها: تشبیه چشم به «نرگس»، قد بلند به «سرو»، شجاعت به «شیر» و مکر به «روباه».
• ویژگی اصلی: در کار کلاسیک، اغلب مخاطبان (مثلاً ۸۰ درصد) به یک درونمایه واحد و نتیجهگیری یکسان میرسند.
۲. مدرنیسم: ابداع و تکثر در برداشت
با ظهور مدرنیسم، تاکید بر ابداع جایگزین قراردادهای قبلی شد. در این سبک، نویسنده نباید از همان نمادهای تکراری استفاده کند؛ بلکه باید استعارهای خلق کند که برای هر مخاطب، معنای متفاوتی داشته باشد.
• ویژگی اصلی: اگر همه مخاطبان از یک نماد مدرن، برداشت واحدی داشته باشند، آن کار عملاً به سبک کلاسیک بازگشته است.
• تکثر معنایی: در مدرنیسم، فضا «باز» (Open) است؛ نویسنده لزوماً بهدنبال انتقال یک پیام خاص نیست و حتی اگر کسی هیچ برداشتی هم نداشته باشد، از نظر نویسنده مدرن پذیرفتنی است.
۳. پستمدرنیسم: برانگیختن صداهای خاموش
در پستمدرنیسم نیز مانند مدرنیسم، اصل بر ابداع است، اما هدف متفاوتی دنبال میشود. پستمدرنیسم بهجای رها کردن مخاطب در بینهایت معنا، سعی میکند صداهای مختلف و متقابل را بیدار کند.
• تقابل صداها: نمادسازی پستمدرن بهگونهای است که معمولاً جامعه مخاطبان را به دو یا سه دسته تقسیم میکند تا دیدگاههای متناقض (مثلاً موافق و مخالف) شکل بگیرد.
• هدف: هدف این است که یک «صدای خاموش» یا خفهشده، جرئت ظهور و حرف زدن پیدا کند. برخلاف مدرنیسم که بیسازمان به نظر میرسد، پستمدرنیسم دارای جهتگیری است و بر پایه تقابل صداها بنا میشود.
۴. تحلیل موردی: بررسی نمادپردازی در داستان آقای نوروزی
داستان مورد بحث، اگرچه درونمایههای پستمدرنی داشت و از تکنیکهایی مانند رئالیسم جادویی بهره برده بود، اما در بخش نمادپردازی چالشهایی داشت:
• نمادهای بهکار رفته: واژگانی چون «شالیزار»، «طناب»، «تاب» و «فصلها» به عنوان ابزارهای نمادین در داستان حضور داشتند [۶، ۸].
• نقطه ضعف در نمادسازی: با وجود خلاقیت اثر، نمادهایی مثل «تاب» و «شالیزار» نتوانستند آن تقابل چندصدایی لازم در پستمدرنیسم را ایجاد کنند و ذهن مخاطبان را به سمت برداشتهای واحد (شبیه به آثار کلاسیک) سوق دادند.
• نقاط قوت: نوع واکنشها به موقعیت زن در داستان و برخی نشانههای دیگر، کاملاً با فضای پستمدرن همخوانی داشت و اثر را به یک کار ارزشمند و تأثیرگذار در انتقال تجربه تبدیل کرده بود

