• دسته‌بندی پست:نقد فیلم
  • دیدگاه‌های پست:0 دیدگاه
  • زمان مطالعه:زمان مطالعه: 14 دقیقه

فرانکنشتاین (Frankenstein) یک فیلم علمی تخیلی گوتیک حماسی آمریکایی محصول ۲۰۲۵ به نویسندگی و کارگردانی گیرمو دل تورو است که بر اساس رمانی به همین نام اثر مری شلی از سال ۱۸۱۸ ساخته شده است. اسکار آیزاک در نقش ویکتور فرانکنشتاین و جیکوب الوردی در نقش مخلوق بازیگران اصلی هستند درحالی که میا گاث و کریستف والتس نقش‌های مکمل را بازی می‌کنند. داستان فیلم زندگی دانشمند خودخواهی به نام فرانکنشتاین را دنبال می‌کند که آزمایش او برای خلق زندگی جدید پیامدهای خطرناکی به همراه دارد.

شرح داستان و نقد فیلم

نویسنده: لیلا بهلولی شعفی

شروع این فیلم کشتی را به نمایش می گذارد که میان یخبندان گیر افتاده و مأموریتش رسیدن به قطب شمال است.

سربازان میان یخبندان مردی زخمی را پیدا می کنند با پای مصنوعی و موجودی عجیب که با شلیک سربازان مشکلی برایش پیش نمی آید و به سربازان حمله می کند، و به دنبال مرد زخمی می آید.

مرد زخمی به نام ویکتور فرانکنشتاین خود را معرفی می کند و داستان زندگی خودش را برای ناخدا تعریف می کند.

ویکتور که معنای نامش فاتح است می گوید همه چیز با پدر و مادرم شروع شد.

پدرش جراحی برجسته، مادرش اشراف زاده ای پولدار که پدر برای حفظ ثروتش با او ازدواج کرده(ازدواج مصلحتی و بی روح).

درگاه اول گیر افتادن در یخبندان، اولین فراز زندگی ویکتور در قوس اول مرگ مادرش حین زایمان برادرش ویلیام، مادری که تمام وابستگی عاطفی ویکتور به او بود با وجود پدری بیرحم و سختگیر که با تنبیه بدنی همیشه ویکتور را آزار می داد. تنفر پدر از ویکتور و مادرش.

زندگی پدر و مادرش دچار میان مایگی بود حفظ ثروت، موقعیت اجتماعی و ازدواج بخاطر مصالح و منافع.

ویکتور بعد مرگ مادرش  (تغییر غیر اختیاری) از نظر اخلاقی دچار فرو پاشی روانی و تنهایی و انزوا شد(سقوط اخلاقی) ولی در مورد موقعیت درسی و اجتماعی تلاشی مضاعف داشت (موقعیت اجتماعی افزایشی)

بعد از مرگ مادرش که به گمان ویکتور عمدی بود و پدرش بخاطر تنفر از مادرش از مرگ او جلوگیری نکرد باعث تنفر بیشتر ویکتور از پدرش شد.

پدر با ویلیام رفتار بهتری داشت و این از نگاه تیزبین ویکتور دور نمی ماند.

نگرش ویکتور نسبت به رابطه پدر و فرزندی تغییر کرده بود پدرش سختگیرتر و بدجنس تر شده بود و با برادر مهربان تر شاید هم چون بدنیا آمدنش عامل مرگ مادر بود و این موضوع مرد را به وجد می آورد و ویکتور این را حس می کرد تولدی که به مرگ مادر ختم شده بود زیر دست بهترین دکتر زمان خودش.

ویکتور خود را غرق در یادگیری هر آنچه پدر می دانست کرد تا از او هم بهتر شود، برای شکست دادن مرگ چون پدرش گفت مرگ را نمی توان شکست داد.

او رویایی دید که در آن فرشته تاریکی به او قول می دهد که بر نیروی زندگی و مرگ مسلط می شود.

آتش گرفتن مزارع مادر، شورش و سقوط مالی پدر (سقوط کاهشی غیر ارادی)

دومین فراز زندگی ویکتور مرگ پدرش و جدایی از ویلیام و رفتن او به وین پیش اقوامش، رفتن ویکتور به لندن برای ادامه تحصیل درگاه قوس دوم می باشد و سالها تلاش او برای گسترش مرزهای محدود دانشگاه و زیر سوال رفتنش در دادگاه انضباطی.

صحبت های ویکتور در مورد توقف مرگ نه کند کردن آن در آن جمع مورد تشویق و البته توجه یک نفر قرار گرفت، ادراک در مغزی که قبلا مرده است.

هر چند در دادگاه انضباطی محکوم به شیادی شد،  یک سرمایه گذار برای پشتیبانی از او پیش قدم شد مقاله ویکتور در مورد پیوند اعضای بدن مردگان.

از نظر اجتماعی جایگاه ویکتور روند کاهشی داشت.

مردی که حاضر به کمک او شد خواهرزاده اش نامزد ویلیام بود، او از نظر اجتماعی و ثروت روند افزایشی داشت و توانسته بود در کارش پیشرفت کند برعکس ویکتور (اخراج از دانشگاه) فراز.

دایی الیزابت از او خواست به دیدن ویلیام و خواهر زاده اش بیاید و کمک او برای این طرح را قبول کند.

الیزابت، ویکتور را به چالش می کشد بخاطر ایده ای که دارد.

شرافت، وطن و شجاعت ایده های ارزشمندی و  که مردم بخاطر آن کشته می شوند آن هم به شکلی که خیلی والا نیست.

نگرش الیزابت نسبت به این ارزشها بخاطر گرفتن جان انسانها بی ارزش می شود.

مرگ انسانها باعث تغییر نگرش الیزابت نسبت به این ارزشهای به اصطلاح والا می شود.

شخصیت او ویکتور را جذب می کند شخصیت جدیدی را در مواجهه با الیزابت از ویکتور مشاهده می کنید انگار مادرش را در وجود الیزابت می بیند شیشه شیری در کنارش که نشان از قطع نشدن بند ناف عاطفی اش با مادرش است.

به گفته ویلیام، ویکتور مانند الان در دوران کودکی هم دنبال جلب توجه بود.

آکسیون (عمل داستانی) صحنه صحبت دایی الیزابت دعوت به همکاری و در دیدار بعد زیر سؤال بردن ویکتور در توسط الیزابت هر چند خود ویکتور هم برای قبول این پیشنهاد تردید داشت، بعد از قبول این پیشنهاد ویکتور با دایی الیزابت و ویلیام به محل  اجرای پروژه رفتند.

ناخدا با رها کردن ویکتور موافقت نمی کند و او را تحت حمایت تاج وتخت می گیرد، با وجود اینکه موجود بیگانه تهدید جدی برای او و سربازانش محسوب می شود ( اخلاقی افزایشی)

دایی الیزابت در آن برج نیمه کاره تمام نیازهای ویکتور را فراهم می کند، ویلیام حاضر به همکاری با برادرش می شود.

ویکتور قبل از اعدام کسانی را می خواهد مورد آزمایش قرار دهد انتخاب می کند. ( اخلاقی کاهشی)

در همین حین که ویلیام مشغول کار بود دل مشغولی ویکتور همسر برادرش بود زیر باران او را تعقیب کرد و به کلیسا رفت و در جایگاه کشیش قرار گرفت تا اعتراف الیزابت را گوش بدهد و از رازهای او باخبر شود.

الیزابت دختری زیرک بود متوجه شد ویکتور را چندش آور خواند و کنترل گر و اینکه در شلوغی بازار نیز به چشم می آید او ویکتور را که ادعای باهوش بودن داشت به سخره گرفت و او را زیر سؤال برد.

اون چیزی که ویکتور در مورد خودش فکر می کرد با برداشت الیزابت کاملا متفاوت بود.

از الیزابت خوشش می آمد و برداشت او این بود که شاید جایگاهی در قلب الیزابت داشته باشد ولی چنین نبود الیزابت انتخابش را کرده بود.

من اول : تصوری که ویکتور از خودش داشت.

من دوم : تصوری که الیزابت از او داشت و در لایه ای از ابهام بود.

من سوم  :تصور ویکتور  از تصوری که الیزابت از او داشت خیال می کرد الیزابت به اون نگاهی آمیخته با عشق و تحسین دارد وباورهای او را قبول دارد.

ویکتور برای رسیدن به هدفش که خلق موجودی از اعضای بدن مردگان و انرژی که او را به حرکت درآورد و هیچ گاه متوقف نشود اعتقادات خود را قربانی کرد او برای دور زدن مرگ همه مرزها را شکست.

او در این مسیر ناخواسته به اطرافیانش آسیب زد ( مرگ ویلیام و الیزابت)

او سرمایه زیادی را که دایی الیزابت در اختیارش گذاشت صرف پروژه ای کرد که جز پشیمانی چیزی دیگری برایش به ارمغان نداشت.

ویکتور سرگرم وقت گذاشتن با الیزابت بود که دایی الیزابت تذکر داد که بودجه نامحدود است ولی صبر او محدود است.

ویکتور (در صحنه ای که الیزابت به دیدارش می آید و دلتنگی پروانه را بهانه می کند)  اعتراف می کند که نسبت به الیزابت احساس دارد، (بین ما پیوندی هست تقریبا قابل لمس) و الیزابت می گوید باور داشتن به یک چیز اون رو واقعی نمی کند با این جمله ویکتور سرخورده به سرکار برگشت و به آزمایشگاه پناه برد و در برف و سرما در حال تجسس برای جسدهای مناسب کارش بود.

قوس شخصیتی ویکتور، او باورهای متفاوتی با دیگران داشت در مورد خلقت، مرگ، زندگی عقایدی غیر موجهه از دید عامه مردم  که کاملا  جسورانه بود او خود را در جایگاه خالقی گذاشت با یک معجزه و آن هم حذف مرگ بود از زندگی فکر می کرد کارش بی نقص است ولی از دست دادن عزیزانش تلنگری بود برایش که شاید او درست فکر نمی کرده مرگ هم  قسمتی از زندگیست و شاید مانند روح موهبتی الهی باشد که دایره ادراک ما نیست.

شکست در عشق درگاهی شد برا ورود به قوس سوم در این قوس دایی الیزابت سرطان داشت و درگیری و مرگ ( فراز اول در قوس سوم ) اتفاقی او که اصرار داشت  حال که بیمار  است و مردنی، ویکتور از او استفاده کند او  نمی خواست این کار را انجام دهد ولی به طور اتفاقی دایی الیزابت  آسیب دید و نقطه بی بازگشت این داستان همان لحظه بود ویکتور چاره ای نداشت از او استفاده کرد برای خلق موجود جاودانه اش.

حال ویکتور خالق موجودی بود جاودانه که هرگز نخواهد مرد، مخلوقی جاودانه.

اولین کلمه که به زبان آورد نام ویکتور بود.

ویکتور در آموزش مخلوق عاجز بود او هر روز قوی تر و سرکش تر می شد و همین موضوع ویکتور را عصبی  می کرد. الیزابت و ویلیام به دیدنش آمدند و در سرداب الیزابت موجود را دید زیبایی و ظرافت الیزابت موجود را مبهوت کرد زخم های موجود خاطر الیزابت را رنجیده کرد.

زخمهای که به ادعای ویکتور دنیا به موجود زده و خالق بی تقصیر است.

الیزابت ویکتور را به عدم درک موجود متهم کرد.

ویکتور در حضور ویلیام اعتراف به شکست کرده و جنازه دایی الیزابت را نشانش داد.

از ویلیام خواست الیزابت را از آنجا ببرد.

ویلیام که قبل از این در میان مایگی زندگی می کرد، یک ازدواج خوب، کار مناسب و امنیت مالی و شغلی حال درگیر چالش های زندگی برادرش بود و وارد موقعیت مرزی شده بود ناخواسته بخاطر بلند پروازی های ویکتور.

ویکتور تصمیم به از میان برداشتن مخلوقش گرفت از قدرت گرفتنش واهمه داشت.

ویلیام نامه ای به ویکتور داد از انجمن پزشکی ولی دیگر دیر بود و ویکتور علاقه ای به بازگشت به کار قبلی را نداشت.

آن دو رفتند و ویکتور تصمیم به نابودی مخلوقش گرفت ویکتور برج را منفجر کرد ولی در آخرین لحظه موجود او را صدا زد پشیمان شد به طرف در برگشت و خودش نیز پای خود را از دست داد ( کاهشی، بیماری نقص عضو) در این صحنه ویکتور به عریانی رسید در مواجه با خودش با تمام بی احساس بودن و دیوانگی هایش یک لحظه دلش لرزید و خواست به مخلوقش کمک کند.

هیولا وارد اتاق ناخدا شد، خالقم قصه اش را گفت پس من هم قصه خود را می گویم.

اسمتو صدا کردم تنها ماندم میان آتش.

مخلوق تقلا کرد و از آن حادثه نجات پیدا کرد قبل از انفجار زنجیرهایی که خالق او را در بند کرده بود با زور از هم گسیخته شد و او رها شد.

به دریا افتاد کنار ساحلی امن بیدار شد وارد جنگل شد شکارچیان به او تیرندازی کردند زخمی شد و به کلبه جنگلی پناه برد.

در آنجا پیرمردی خردمند نوه اش را آموزش می داد موجود نیز گوش فرا می داد، به مروز زمان یاد گرفت کارهای انجام دهد که اعضای خانه را خوشحال می کرد جمع کردن هیزم، ساختن محل نگهداری حیوانات، (اخلاقی، افزایشی)

خلاصه و نقد فیلم فرانکشتاین

نویسنده: نیلوفر اشرافی

*گزارشی خلاصه از خط روایت داستان: داستان فیلم دو داستان در دل هم است.ما اول در فضایی سرد کشتی یخ زده ای را میبینیم که مورد تهاجم مردی غول پیکر و جان سخت قارا میگیرد.مرد به دنبال کسی میگردد که ناخدا چندی قبل او را زخمی از میان برف و یخ نجات داده مردی بنام فرانکشتاین.تمام تلاش کارگران کشتی کشتن مرد عجیب و غول پیکر است.اما او هیچ جوره نمیمیرد.زمانی که ناخدا با فرانکشتاین در باره آن مرد می پرسد او میگوید من این شیطان را ساختم و او دنبال من است.از این قسمت وارد داستان اصلی میشویم .

ویکتور میگوید که پدری پزشک اما مستبد داشته  و مادری پولدار.که همیشه هم جنگ میان آن دو بوده.زمانی که مادرش هنگام تولد برادرش از دنیا می رود و ویکتور تصمیم میگیرد علم را از پدرش بهتر بیاموزد.پدرش ثروت زنش را تاراج می دهد و زندگیشان از بین می رود و او میمیرد.ویکتور برادرش ویلیام را نزد بستگانش میفرستد و خودش هم مشغول تحصیل میشود.آنقدر پیشرفت میکند که ما میبینیم در یک جلسه معارفه محصول آزمایشگاهی اش پرده از یک جسد در برابر حاضرین برمیدارد.زمانی که جسد زنده میشود او را محکوم میکنن که جایز نیست.

او سرخورده به محل آزمایشگاهش برمیگردد.ما مردی را میبینیم که خودش را هاردینل معرفی میکند و میگوید از طرف برادرتان برایتان پیغام آوردم.مرد خودش را راغب کمک رسانی در پیشرفت علم ویکتورنشان می دهد.هر دو درباره گسترش طرح صحبت میکنند .ما در صحنه بعد برادر ویکتور و نامزدش الیزابت را میبینم.الیزابت به ویکتور میگوید که ادم های زیادی در جنگ میمیرند و ایده ات باید کاربردی باشد.در این میان ویکتور به نامزد برادرش علاقه مند شده.میخواهد در برجی که برادرش به او معرفی میکند آزمایشگاهش را راه بیندازد و تجهیزاتی هم میخواهد.در دیدار مجدد هاردینل و ویکتور او میخواهد چون سفلیس دارد  با روش زندگی دائم برای همیشه زنده بماند.آنها به بررسی اجساد مرده و سربازانی با بدن های تیکه پاره می روند.در میان نزاع هاردینل و ویکتور  مرد مریض می میرد.

ویکتور تا این لحظه از تمام اجزا و اعضای مردگان بدن مرد آزمایشگاهی اش را ساخته است. او با تجهیزاتی که ساخته از طریق انرژی صاعقه مغز مرد را فعال کند.بعد از مدتی متوجه میشود که مردی که ساخته روز به روز جسمش قوی تر می شود اما ذهنش نه.او به مرد اسم خودش را یاد می دهد و با او پرخاشگری رفتار میکند.ما میبینیم زخم های مرد ترمیم می یابد.ویکتور او را در زیر زمین برج اسیر میکند و زنجیرش میکند.زمانی که الیزابت مرد را میبیند با او رفتاری ملطفتانه دارد.

ویکتور به برادرش میگوید من اشتباه کردم و هیولا ساختم و اون باعث مرگ عموی الیزابت هاردینل شد.فرانکشتاین برادر و الیزابت را از برج فراری می دهد و همه جا را آتش می زند.اما مرد از زیر زمین به درون رودخانه می افتد و نجات پیدا میکند و آنجا با محیط پیرامون و خارج آزمایشگاه آشنا میشود .تا اینکه در جنگل به او شلیک میکنند و او به ناچار به طویله ای در کنار خانه ای جنگلی پناه می برد.

زمانی که خانواده از راه می رسند متوجه حضور او نمیشوند.او در آنجا با حرفها و احساسات و واکنش های متفاوتی روبرو میشود.زمانی که گرگ ها حمله میکنند خانواده برای فروش گوسفندان مرده آنجا را ترک میکند و فقط پیرمرد نابینایی می ماندرابطه مرد با پیرمرد عالی پیش می رود و او با یادگرفتن سواد میخواهد بداند کیست و به برج می رود و متوجه میشود حاصل آزمایش است. تا اینکه گرگ ها دوباره حمله میکنند و پیرمرد میمیرد و مرد کاملا احساس تنهایی میکند و از فرانک دلخور میشود.

تصمیم میگیرد او را پیدا کند .در ادامه ما روز عروسی ویلیام و الیزابت را میبینیم که با درگیری فرانکشتاین و مرد غول پبکر ویلیام آسیب میبیند و الیزابت در دفاع از مرد تیر می خورد.مرد عصبانی میشود و به فرانک میگوید من هم میخواستم در آغوش الیزابت بمیرم اما تو منو محروم از مرگ کردی.هرجا باشی سراغت میام . فرانکشتاین هم برای مبارزه با مردی که خودش ساخته به دنبال خرید مهمات می رود.اما فایده ای ندارد.در انتها که مرد وارد کشتی میشود و ویکتور ابراز پشیمانی میکند.و به آنها در رهایی از یخ کمک میکند و می رود.

در ادامه داستان را با ویژگی ها و فاکتورهایی که در طول ترم آموختیم تطبیق می دهم.

*رمان یا داستان کوتاه؟ فرانکشتاین یک رمان است چرا که ما بیش از یک شخصیت اصلی داریم.همچنین زمان بروز اتفاقات بسیار گسترده است و شامل دوره ای با اتفاقات خاص است.

*شخصیت ها و ویژگی های ظاهری و صفت اخلاقی-فردی آنها:

شخصیت ویکتور فرانکشتاین(فرانک):مردی با سواد-جوان-مجرد-پر انگیزه-هم سودجو هم سود رسان-کم صبر-

شخصیت مرد آزمایشگاهی:قوی هیکل-ساکت و آرام-مطیع-دارای جسمی که از بین نمی رود-علاقه مند به برقراری ارتباط

ویلیام:جوان و کمی محتاط-علاقه مند به کمک به برادر

الیزابت:جوان و زیبا-دختری آرام و با وقار- صراحت بیان دارد-با احساس

عموی الیزابت(هاردینل):میانسال-مرضی سفلیس دارد-سودجو و فرصت طلب

*مهارت و شغل و جایگاه اشخاص:

ویکتور:پزشک و در ظاهر حافظ جان انسان ها

مرد آزمایشگاهی:در ابتدا تا میانه فیلم برده علم پزشکی و دراسارت یک تقدیر اجباری

قربانی-نجات-ضد قهرمان:

در حالت کلی ویکتور با ساختن این موجود ناجی جان هایی میشود که در حال ازدست رفتن بودند.اما در نهایت خواست آن را از بین ببرد.اما من فکر میکنم بهتر است اینجور بگوییم که در این جدال قربانی مرد آزمایشگاهی و ضدقهرمان ویکتور است که نمیخواهد او زنده بماند.الیزابت را شاید یتوان بخشی از ناجی گری معرفی کرد اما نه در کل داستان چرا که زمانی که مرد توانست از پیرمرد در کلبه علم و احساسات و واکنش ها را دریافت کند آنجا فهمید زندگی و زیبایی هایش ناجی اوست.

تغییرات اختیاری یا غیر اختیاری:مرگ مادر ویکتور برای او یک تغییر غیر اختیاری بود.اما رفتن به سمت علم پزشکی یک انتخاب و تغییر اختیاری بود و همینطور ساخت موجود آزمایشگاهی.از بین بردن برج آزمایشگاهی یک تغییر اختیاری ایجاد کرد.منظور اتفاقاتی که سبب بروز تغییر هایی در شخصیت شد.برای مرد ازمایشگاهی هم اتش گرفتن برج سبب بروز تغییرات غیر اختیاری شد.آشنایی با پیرمرد نابینا و خواندن کتاب هم شروع یک تغییر اختیاری بوددر نهایت هم او خواست زندگی کردن را بپذیرد و دیگر دنبال ویکتور نباشد.

*تکانه ها (تلنگرها با همان شوک های هر فراز یا صحنه):به عنوان مثال ما میبینیم جسم بی تحرک ناگهان با انرژی جان میگیرد.یا زمانی که مرد در اسارت ویکتور دستش را می بُرد و زخم بهبود میابد.حتی بنظرم ابراز علاقه ویکتور به نامزد برادرش یک تکانه بود .حتی زمانی که ما توقع داشتیم مرد در برار حمله گرگ ها به پبرمرد جان او را نجات دهد اما پیرمرد میمیرد.حتی وقتی ویکتور تصمیم میگیرد ازمایشگاهش را اتش بزند و مرد را از بین ببرد واقعا شوک برانگیز بود.

*روند کاهشی یا افزایشی تغییر شخصیت :(تغییر در نگرش-روش-صفت همراه با عامل تغییر ((تغییرات بیرونی و جسمی-اجتماعی-اخلاقی))) نهایتا صعود یا سقوط:

ویکتور فرانکشتاین: او در ابتدا مردی پر از شور و اشتیاق علمی است اما نهایتا آنچه را ساخته نمیخواهد .عامل این تغییر نگرش شاید عدم رضایت درونی و ندیدن پیشرفتی در گفتار و ذهن مرد آزمایشگاهی باشد.پس روند او کاهشی اخلاقی و سقوط بوده.

اما سیر تغییرات موجود آزمایشگاهی شامل دو مرحله پیوسته متفاوت است .او در ابتدا میخواهد اطراف را درک کند و زندگی کند اما با متوجه شدن نحوه ساختنش در صدد انتقام از ویکتور بر می آید.پس روند تغییر نگرش او کاهشی اخلاقی است.ضمنا جسم او در این مرحله روز به روز قوی تر میشود پس روند تغییرات بیرونی او افزایشی است.اما زمانی که تصمیم میگیرد ویکتور را ببخشد و سراغ زندگی اش برود روند تغییر او افزایشی اخلاقی است یعنی از مردی کینه جو به صلح طلب تبدیل میشود که عامل آن شاید عذرخواهی ویکتور و پذیرش قلبی خودش باشد.اما در نهایت ما شخصیت را بعد از فراز فرودهایش برچسب کاهشی یا افزایشی می زنیم.پس روند او افزایشی اخلاقی بود.

*بررسی آکسیون های داستانی :به عنوان مثال میبینیم عموی الیزابت برای همراهی طرح ویکتور به او پیشنهاد می دهد و در ادامه برای انتخاب بهترین اجساد او را همراهی میکند.گفتار و عملی که پیشنیاز صحنه بعد است.یا به عنوان مثال زمانی که ویکتور مرد را درزیرزمین اسارت می زند و عصبانی میشود و جدال در میگیرد ما میبینیم در صحنه بعد مکان و رفتارها تغییر کرده و مرد در جنگل است.

*قوس بندی داستان(درگاه ها و تغییرات یا عامل ها- فرازها به همراه اوج و فرودها)+صعود یا سقوط به همراه فراز بندی داستان(تغییر در روند-در شخصیت :افزایشی یا کاهشی -در درون مایه):

درگاه اول:از دست دادن مادر

قوس اول:

فراز اول:تنهایی و بی توجهی پدر به او

فراز دوم:مرگ پدر و سپردن برادر به فامیل

درگاه دوم:تصمیم مصمم به تحصیل

شروع قوس دوم:

فراز سوم:ساخت جسورانه انسان آزمایشگاهی

فراز چهارم:عدم تایید توسط دیگران

درگاه سوم:ملاقات با عمو هاردینل

شروع قوس سوم:

فراز پنجم:ایجاد علاقه به الیزابت

فراز ششم:در تکاپوی ساخت آزمایشگاه در برج

فراز هفتم:تلاشهای شبانه روزی در ساخت مرد آزمایشگاهی

فراز هشتم:جدال و نهایتا مرگ هاردینل

درگاه چهارم:جدال با محصول آزمایشگاهی اش

شروع قوس چهارم:

فراز نهم:آتش زدن برج

نکته:از این لحظه در قوس ها شخصیت ما از ویکتور به مرد آزمایشگاهی تغییر میکند که اختصارا مرد می آوریم.

فراز دهم:فرار مرد در مسیر آبی و جدال در جنگل

فراز یازدهم:تنهاییی و سرگردانی مرد

فراز دوازدهم:پناه آوردن به کلبه جنگلی

درگاه پنجم:آشنایی با پیرمرد نابینا

شروع قوس پنجم:

فراز سیزدهم: بازگشت به برج و مطلع شدن از اینکه چه کسی هست

فراز چهاردهم:حمله گرگ ها و مرگ پیرمرد

فراز پانزدهم:درگیری با مردان و تیر خوردن و دوباره زنده شدن

درگاه ششم:تصمیم به پیدا کردن ویکتور

شروع قوس ششم:

فراز شانزدهم:درگیری  با ویکتور در عروسیِ ویلیام و نهایتا مرگ الیزابت

فراز هفدهم:آوارگی ویکتور و تلاش برای کشتن مرد آزمایشگاهی

اوج:بخشودگی و رضایت خاطر مرد آزمایشگاهی

*بررسی شخصیت ابر پلید:شخصیت ابر پلید را شاید نتوان به طور صد درصدی به ویکتور نسبت داد چرا که او از طرفی گشایشی در علم پرشکی ایجاد کرد.اما رفته رفته در داستان سرناسازگاری با مرد داشت و میخواست او را بکشد تا جانش را نگیرد.

*خروج از عادت ها(اختیاری یا اجباری) و بروز میان مایگی و رخ دادن موقعیت مرزی:

بنظرم یکی از لحظاتی که شخصیت ویلیام با خودش روبرو شد لحظه ای بود که آزمایشگاه را آتش زد .او تا پیش از آن غرق در بازنده کردن مرگ بود اما متوجه شد این مسیر او را به تباهی کشانده و حاصل کارش برایش مطلوب نیست.

از لحظات دیگری که مرد آزمایشگاهی نیز از میان مایگی بیرون آمد شاید دیدار با پیرمرد و خواندن کتاب بود.چرا که او با مفهومی غیر از اسارت و گنگی روبرو شد.او به درک رسید.و این برایش مفهوم جدیدی بود.

*لحظه های کانونی در صحنه ها:اگر کل فیلم با این درونمایه پیش رفته باشد که مبارزه با مراحل خلقت تا مرگ کار بیهوده ای است و نه میتوان کسی را محکوم به زندگی کرد و نه محکوم به مرگ در خیلی از جاها مرد آزمایشگاهی در جدال ها خسته میشد و میخواست بمیرد که دوباره زخم هایش ترمیم میشد اما در انتها ویکتور را بخشید هم به او زندگی بخشید هم به خودش.

بررسی قوس شخصیت ها(مواجهه-بحران-تغییر باور و نگرش):

برای مرد آزمایشگاهی:

مواجهه بد رفتاری ویکتور با او

آتش گرفتن زیرزمین و فرار برای نجات

بحران:تنهایی و بی پناهی و ترس از محیط

تغییر: پذیرفتن و دست گرفتن اختیارات خود

مواجهه برای ویکتور:نتیجه مطلوب نگرفتن از محصولش و جدال با او

شدت:از دست دادن همه آزمایشات و تلاش ها-تنهایی

بحران:تهدید توسط مرد آزمایشگاهی و فرار و نداشتن زندگی آرام.

تسلیم و پذیرفتن اشتباهش در برابر  مرد

نکته:البته فکر میکنم هر دو این شخصیت ها دو بار دارای قوس شخصیتی شدند.که من به یک مرحله از آن پرداختم.

*شخصیت های متضاد:ویکتور و مرد قوی هیکل ازمایشگاهی کاملا دو مرد متضاد بودند.که یکی برای حیات و دیگری برای مرگ تلاش میکرد.

*ارزشهای متعارف انسانی و ارزش های والا:برای ویکتور لذت خلق محصولی که او را معروف کند نهایتا آزادی و عشق را از او گرفت و برای مرد آزمایشگاهی عشق و آزادی و رهایی پیوسته مطالبه میشد حتی قدرت جسمی اش او را مغرور نکرد .

*بررسی نوع سیستم داستانی:داستان بر اساس سیستم دراماتیک ها بود.چرا که با برای باز شدن هر گره ما به یک دلیل یا با یک نگاه نمیتوانستیم پبش برویم.تلفیق احساسات و فلسفه و پیاده سازی و شکل گیری روانِ انسانی که در آزمایشگاه تولید شده هرگز با یک دلیل و یک خط روایت و یا تنها یک اوج قادر به بیان نیست.هر خواننده و بیننده ای را از تمام زوایا و ابعاد به چالش میکشد.من فکر میکنم یک محصول دراماتیکی نقطه ای را در ذهن مخاطب قرار میگرد که با یک دلیل با تکانه حل نمیشود بلکه نیازمند پایه سازی و پرداخت منطقی وار است.که فرانکشتاین داشت.

اهداف و عملیات های درونی شخص:

*اهداف و عملیات های درونی شخص: برای ویکتور

 داشتنی ها:دارای علم پزشکی و جایگاه محققی

انجام دادنی ها:کار در آزمایشگاه بنظرم برای او از هر انجام دادنی پیرامون اجتماعات مهم تر بود

دوست داشتنی ها:کمک به علم پزشکی

شدنی هابش: با تصمیم بر اتش زدن ازمایشگاه و فرار نهایی از مرد از ساختن همچین هیولایی ظاهرا پشیمان بود

*عملیات های بیرونی:ویکتور

:هدف:او میخواست مرگ را از بین ببرد و حیات را دائمی کند

مبنا و ارزش رسیدن به هدف:اثبات میل درونی

ملزومات رسیدن به هدف:آزمایشگاه مجهز و اجزای اجساد سالم

مخاطرات راه:طرد شدن

هزینه هایی که باید بپردازد:عمر و وقت خودش

عواقب نرسیدن به هدف:احساس شکست و ناکامی

برای مرد آزمایشگاهی

 داشتنی ها:بدن محکم و قابل ترمیم-دارای احساس ارتباط اجتماعی

دوست داشتنی ها: ارتباط گرفتن با محیط-

شدنی هابش:کاش میتوانست بمیرد.

*عملیات های بیرونی:برای مرد آزمایشگاهی

هدف:تلاش برای یافتن ویکتورتا او را بمیراند

مبنا و ارزش رسیدن به هدف:او از زنده بودن و محکوم به آن خسته است

ملزومات رسیدن به هدف:یافتن آدرس ویکتور

عواقب نرسیدن به هدف:زنده ماندن دوباره و دوباره

*نکات تکمیلی:در خصوص دیگر اشخاص همچون الیزابت و ویلیام و عموی الیزابت هم میتوان اهداف و قوس شخصیتی بیان کرد اما ویکتور و مرد آزمایشگاهی تکمیل تر نمایش داده شدند.

استاد عزیز امیدوارم کمی و کاستی های حاصل را پیشاپیش از نظر بگذرانید.چرا که نوشتن خیلی بیشتر از این ها به دلیل کسالت برای من مقدور نبود.اما تمام تلاشم را کردم تا آموزه های ارزشمند شما را تکنیک وار ارائه دهم.از زحماتی که صبورانه برای ما متقبل شدید بسیار ممنونم.امیدوارم بتوانم روزی به بهترین شکل آموزه های شما را ارائه دهم.

تحلیل شکلی و محتوایی فیلم فرانکنشتاین ۲۰۲۵

نویسنده: مهناز گنابادی

خط معمول داستان (وضعیت عادی)

شروع فیلم در دلِ یخبندان و کولاک، تصویری از مبارزه با طبیعتِ بی‌رحم و انزوای انسان را به نمایش می‌گذارد. کشتیِ گیر افتاده و تلاش ناخدا برای بقا، «وضعیت عادی» جامعه‌ای در مواجهه با نیروهای طبیعی و ناشناخته است. معرفیِ «فرد زخمی با پای مصنوعی» به عنوان اولین مواجهه با موجودِ ناشناخته، آغاز انحراف از این نظمِ طبیعی است.

درگاه اول (خروج از وضعیت معمول): ورودِ «ناشناخته» به «شناخته»

موجودِ عظیم‌الجثه و خشمگین که فرد زخمی را تعقیب می‌کند، نیرویی است که نظمِ کشتی را بر هم می‌زند. این ورود، جهانِ محدودِ کشتی را به جهانِ غیرمعمول تبدیل می‌کند؛ جایی که قوانینِ بقا تغییر کرده است.

قوس اول (قوسِ ترس و مبارزه)

عامل تغییر: حمله و تعقیبِ موجود.

نوع تغییر (افزایشی): افزایشِ ترس و تلاش برای بقا در میان خدمه.

(کاهشی): کاهشِ حس امنیت و تسلط بر اوضاع.

فراز: رویارویی مستقیم خدمه با موجود و ناتوانی در مهار آن.

فرود: سقوطِ موجود به آب و گریزِ موقت از خطر.

فرازبندی اول

با شروعِ تعریفِ داستان توسط فرد زخمی (ویکتور فرانکنشتاین)، روایت از مبارزه در لحظه به کاوش در گذشته تغییر می‌کند. این، فرازبندی از موقعیتِ اضطراری به بسترِ شکل‌گیریِ داستانِ اصلی است.

درگاه دوم (ورود به جهانِ خلقت و ناآگاهی)

درگاه دوم: آزمایشگاهِ خالق (آغازِ آفرینش)

داستانِ ویکتور، از دورانِ کودکی و نبوغِ علمی‌اش آغاز می‌شود. تصمیم او برای آفرینش انسان، ورود به جهانِ غیرمعمولِ مداخله در قوانینِ طبیعت است. تلاش برای نمایشِ نمونه‌ی اولیه به کلیسا و دادگاه، نشان‌دهنده‌ی تقابلِ علمِ نوظهور با ساختارهایِ سنتی است.

قوس دوم (قوسِ نبوغ و خودخواهی)

عامل تغییر: اراده‌ی ویکتور برای آفرینش موجود.

نوع تغییر:

افزایشی: رشدِ خیره‌کننده‌ی دانش و تواناییِ علمیِ ویکتور.

کاهشی: افزایشِ خودخواهی و نادیده‌گرفتنِ پیامدهایِ اخلاقی (نگاهِ ابزاری به اجساد و موجود).

فراز: موفقیت در گردآوریِ اجزا و ساختِ موجودِ عظیم‌الجثه.

فرود: پیشنهادِ اسپانسر (بیمار) برای دمیدنِ روحِ خود در موجود؛ این نقطه، آغازِ درگیریِ درونیِ ویکتور است.

فرازبندی دوم

پس از سقوط و مرگِ اسپانسر، ویکتور با استفاده از طوفان و انرژیِ صاعقه، به موجود جان و روح می‌بخشد. این، مرحله‌ی جان‌بخشی است که موجود را از مجموعه‌ای از اجزا به یک «هستیِ» دارایِ روح تبدیل می‌کند.

درگاه سوم (ورود به جهانِ  آموزش و رنج)

درگاه سوم: تلاش برای انسان‌سازی (آغازِ درکِ متقابل)

ویکتور تلاش می‌کند زبان، صحبت کردن و راه و رسم آدم بودن را به موجود بیاموزد. این، ورود به مرحله‌ای است که خالق باید با مخلوقِ خود رابطه‌ای انسانی برقرار کند.

قوس سوم (قوسِ درکِ متقابل و طرد)

عامل تغییر: تلاشِ ناموفقِ ویکتور در آموزش و درکِ موجود، و درکِ متقابلِ الیزابت از رنجِ او.

نوع تغییر:

افزایشی: رشدِ درکِ الیزابت از موجود (حسِ درد و غم).

کاهشی: ناکامیِ ویکتور در ارتباطِ انسانی، تشدیدِ نگاهِ ابزاری و خودخواهیِ او.

فراز: درکِ الیزابت از احساساتِ موجود و علاقه‌ی او به موجود.

فرود: حسادتِ ویکتور، ناامیدی از هوشِ موجود و تصمیمِ او برای نابودی‌اش (آتش زدنِ آزمایشگاه).

موقعیت مرزی

ویکتور در این مرحله در مرزِ میانِ «خالق» و «نابودگر» قرار دارد. او توانسته زندگی ببخشد، اما از پذیرشِ مسئولیتِ آن عاجز است و تصمیم به نابودیِ مخلوقش می‌گیرد. از دست دادنِ پا، نمادی از نقصانی است که در این تقابل برایش رخ می‌دهد.

درگاه چهارم (ورود به جهانِ تنهایی و جستجوی هویت)

درگاه چهارم: بقا در طبیعتِ وحشی (آغازِ خودیابی)

موجودِ زنده مانده از آتش‌سوزی، در جنگلِ سرد، گرسنه و سرگردان است، سفری را برای بقا آغاز می‌کند. این، ورود به جهانِ غیرمعمولِ تنهاییِ مطلق و گمنامی است.

قوس چهارم (قوسِ یادگیری و خودشناسی)

عامل تغییر: تنهایی، گرسنگی، سرما، و مشاهده‌ی زندگیِ خانواده‌ی پیرمرد.

نوع تغییر:

افزایشی: یادگیریِ زبان، کلمات، خواندنِ کتاب، درکِ مفاهیمِ انسانی از طریقِ مشاهده و مطالعه.

افزایشی: شکل‌گیریِ حسِ کنجکاوی درباره‌ی هویتِ خود.

فراز: یادگیریِ زبان و کشفِ تواناییِ خواندن از پیرمرد.

فرود: ترکِ کلبه‌ی پیرمرد با هدفِ یافتنِ گذشته و هویتِ گمشده.

فرازبندی سوم

موجود با یافتنِ آزمایشگاهِ سوخته و بقایایِ کار، هویتِ خود را (ساخته شده از تکه‌های دیگران) کشف می‌کند. این، ورود به مرحله‌ای است که او دیگر فقط یک موجودِ سرگردان نیست، بلکه «هویتی» مشخص (هرچند دردناک) یافته است.

درگاه پنجم (ورود به جهانِ عدالت‌خواهی و درخواستِ همدم)

درگاه پنجم: رویارویی با خالق (جستجویِ جبران)

موجود به سراغِ ویکتور می‌رود تا در ازایِ ظلمی که در حقش شده (خلقتِ بدونِ همدم و نامیرا بودن)، درخواستِ همدمی کند.

این، ورود به مرحله‌ی خواستارِ عدالتی است که خالق باید به آن پاسخ دهد.

قوس پنجم (قوسِ استیصال و انتقام)

عامل تغییر: طرد شدنِ دوباره توسط ویکتور و کشفِ هویتِ خود به عنوان «هیولا».

نوع تغییر:

افزایشی: درکِ عمیق‌ترِ رنجِ تنهایی و استیصال.

کاهشی: تبدیلِ اندوه به خشم و تهدید (کشتنِ الیزابت و ویلیام).

فراز: شلیکِ ویکتور به موجود و افتادنِ الیزابت جلویِ گلوله.

فرود: مرگِ الیزابت در آغوشِ موجود و اعترافِ عشقِ او.

فرازبندی چهارم

درگیریِ نهایی میانِ خالق و مخلوق در کنارِ جسدِ الیزابت. موجود، عهد می‌بندد که تا ابد ویکتور را در رنجِ تنهاییِ خود شریک کند. این، اوجِ تقابلِ دو قطبِ این داستان است.

درگاه نهایی (ورود به جهانِ بخشش و مرگ)

درگاه نهایی: پذیرشِ تقصیر و رستگاریِ نسبی

در کشتیِ یخ‌زده، ویکتور سرانجام از موجود عذرخواهی کرده و او را «پسرش» خطاب می‌کند. این، پذیرشِ مسئولیتِ خالق و ورود به مرحله‌ی بخشش است.

قوس ششم (قوسِ بخشش و پایان)

عامل تغییر: اعترافِ ویکتور به اشتباه و خطاب کردنِ موجود به عنوان «پسر».

نوع تغییر:

افزایشی: درکِ متقابل و بخششِ نهایی میانِ خالق و مخلوق.

کاهشی: پایانِ چرخه با مرگِ خالق و تنهاییِ ابدیِ مخلوق.

فراز: عذرخواهیِ ویکتور و بخششِ موجود.

فرود: مرگِ ویکتور و رفتنِ موجود به تنهایی.

جمع‌بندی تغییرات شخصیتی

ویکتور فرانکنشتاین

در ابتدا: نبوغِ خودخواه و مسئولیت‌ناپذیر.

در انتها: پذیرشِ اشتباه، عذرخواهی و درکِ محدودیت‌هایِ بشری (مرگ). تغییر کاهشی در قدرت، افزایش در پذیرش.

موجود:

در ابتدا: مخلوقی عظیم‌الجثه، خشمگین و فاقدِ هویت.

در انتها: موجودی رنج‌دیده، یادگیرنده، خواهانِ درک و عشق، که به بلوغِ فلسفیِ تنهایی رسیده است. تغییر افزایشی در آگاهی و درکِ انسانی.

جهان روایت: جهانی است که در آن علمِ بی‌حد و مرز، می‌تواند آغازِ آفرینش باشد، اما تنها درکِ متقابل و پذیرشِ خطا می‌تواند به معنایِ واقعیِ «انسان» شدن یا «بخشش» منجر شود.

نتیجه‌گیری کلی فیلم

داستان فیلم«فرانکنشتاین ۲۰۲۵»، نمایشی از تراژدیِ خلقتِ بدونِ عشق و درک است. جایی که نبوغِ علمی، اگر با مسئولیت‌پذیری و همدلی همراه نباشد، نه تنها به رستگاری نمی‌انجامد، بلکه منجر به رنجِ ابدیِ خالق و مخلوق می‌شود. موجودِ نامیرا، نمادی از تنهاییِ ابدی است که حتی در مواجهه با مرگِ خالق نیز، راهی جز ادامه‌ی سرنوشتِ خویش در انزوا ندارد.

دیدگاهتان را بنویسید