اگرچخوف امروز می نوشت     

نجمه مولوی

تا قبل از آن شب پاییزی توی خانه ی بانکدار، فکر می کردم شرط بندی کار بسیار ناپسند و زشتی است. ولی در آن محفل روشنفکری که تعداد زیادی از آدمهای سرشناس ومتفکردر باره ی مسایل مختلف اجتماعی بحث و گفتگو داشتند ، متوجه شدم که شرط بندی خیلی هم بد نیست .بخصوص اگر شرط بندی با آدمی باشد که هم پول دارد و بانک ، خیلی می تواند خوشایند و وسوسه انگیز باشد.

در آن شب یکی از موضوعاتی که بحث داغ و پرشوری داشت ، اعدام بود.من به اقتضای شغلم که وکالت بود در این موضوع خاص خیلی اصولی تر می توانستم حضور داشته باشم. بانکدار سخت با اعدام موافق بود و عقیده داشت اعدام یک مرگ آنی است و به آنهایی که حبس ابد را قبول د اشتند میگفت : حبس ابد یک مرگ تدریجی است. شخصا با حبس ابد موافق بودم چرا که به تجربه دریافته بودم که روزگارخیلی نمی تواند  قابل پیش بینی باشد و ممکن است هرلحظه اتفاق متفاوتی رخ دهد . و روی اعتقاد خودم پافشاری می کردم. اما بانکدارکه موافق اعدام بود ، به هیچ وجه کوتاه نمی امد. وچون تعدادی از حضار هم بااو هم عقیده بودند ، یک مرتبه گفت :

-پس شما وکیل جوان با حبس ابد موافقید!

– بله ، دلایلی هم دارم

-منهم دلایلی دارم ، تجربه ثابت کرده که تحمل حبس ابد ، خیلی که طولانی شود زیر ده سال است واین یعنی ده سال جان کندن.

-اما این حرف شماست آقا .

-حاضرید شرط ببندید؟ ومن بلافاصله موافقت کردم .

همیشه پول وسوسه انگیز است .دو میلیون برای وکیل تازه کاری چون من ، یعنی معجزه حتی اگرمدتی در اسارت بمانم. لذا گفتم : شرط می بندم و شرایط شمارا هرچه باشد می پذیرم.

قرار شد در ساختمانی متروکه و دوراز دیگران و اتاقی بدون پنجره فقط با یک روزنه ی کوچک با ساده ترین وسایل زند گی مثل میز و صندلی و تختخواب ، به مدت پانزده سال ، بمانم . نه با کسی حرف بزنم ونه دیدار کنم . اجازه استفاده از آفتاب و هوای آزاد را هم ندارم .فقط می توانم کتاب و آلات موسیقی و قلم و کاغذ در اختیار داشته باشم. درپایان پانزده سال آزاد شوم و دو میلیون از بانکدار پیر که قطعا تا آنروز پیرتر هم خواهد شد بگیرم. فکرکردم چه بدی می تواند داشته باشد که آدم غذا و اتاقی مفت داشته باشد و کار نکند وچیزهای مورد پسند اش مثل کتاب و موسیقی و نوشتن را هم به اند ازه ی دلخواه به او بدهند و در آخر هم دو میلیون پول بگیرد! بنظر خیلی هوس انگیز بود. و اینگونه بود که من به تمام زبانهای دنیا تسلط پیدا کردم .جغرافیای جهان را شناختم با تمدن حضور در جهان رمانهایی بود که ساعات تنهایی ام را پر می کرد. با قهرمانهای ، های مختلف دنیا آشنا شدم ولذت بخش تر از همه رمانها زند گی می کردم .نه به آدمهای دور و برم نیاز داشتم ونه به تنفس بیرون از اتاق. درست است که در ابتدا کمی دپرس شدم و حس افسردگی سراغم آمد ولی خیلی زود با نواختن پیانو توانستم لحظاتم را دل چسب کنم. و هربار به مبلغ شرط بندی فکر می کردم گویی جان تازه ای می گرفتم .اولین تصمیمی که گرفتم ساخت یک تقویم دیواری برای شمردن روزها بود . بعداز یک ماه فقط تعداد ماهها را علامت می زدم و یک سال بعد هم با حساب سال جلو می رفتم . کم کم که رمان هارا کشف کردم و درجهان ماجرای هر رمان غرق می شدم دیگر مشتاقانه به سراغ تقویم نمی رفتم فقط بصورت عادت . درهر کتابی که می خواندم نکته ای بود که کلید می شد برای استفاده از نوع دیگری از کتب. و اینگونه بود که خدا را بهتر و بیشتر شناختم. توانستم اورا در موسیقی هم لمس کنم. در زبانهای مختلف دنیا هم پیدایش کردم وهرچه روح قوی تری پیدا می کردم ،قدرت نگاه ونگرش ام به هستی قوی تر می شد مبلغ شرط بندی کم رنگ تر می گشت .تا جایی که احساس خوبی از ین اتفاق پیدا کردم . دلم می خواست مردمی که آن طرف پنجره کوچک من بودند وروز و شب در تکاپوی اندوختن مال و آزاردادن دیگران ،دراین اندوختن بودند، از تجربه پانزده ساله ام درس بگیرند. لذا درست در شبی که قرار بود آخرین شب اسارتم باشد همه ی آن تجربیات دل چسب را که مفصلا نوشته بودم روی میزگذاشتم و تاکید کردم هرگز آن پول را نخواهم گرفت چون چیز هایی که در این پانزده سال بدست آورده ام مرا از هر هدیه ای بی نیاز کرده است. و چه حیرت کردم وقتی صدای شکستن مهروموم در اتاق را زودتر از نیمه شب شنیدم . جسمم در این پانزده سال پیرتر از هم سن های دیگرم شده بود ولی روحی داشتم قوی. و با همین قدرت روحی بود که نامه ی سالیان اسارتم را روی میز نهادم و بعد از رفتن بانکدار پیر از اتاق خارج شدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *