بداهه نویسی سمانه ترحمی یوسفی

 گل های کاغذی را تا می کنم توی جیبم می گذارم، جیب شلوار پشمی ام

لنگ دمپایی ام گوشه اتاق نشسته و خر روی آن زل زده به من

این پا و آن پا می شوم

سایز ۴۵ مال آدمیزاد که نیست، پای خر است

لنگ می زند

کاه و جو دیگر جوابش نمی دهد

آنقدر توی صف مانده که صدای سگ می دهد

باید چوب را ببندی یه حلقومش تا خفه خوان بگیرد

صدای خرت خرت نان های خشک زیر دندان های پوسیده شهر

چقدر گرم است

عرق می شوم روی چین های پیشانی اش

کو دستمال کاغذی کجاست

گلها هم که می پوسند بوی گند می دهند مثل دهان او که تا حرف می زند شهر به هم می ریزد و مورچه های کالسکه سوار از این سر شهر به آن سر شهر می لولند

لنگ می زنند

چقدر اینجا نمور و تاریک است

هرچقدر می دوم نمی رسم

صوت ممتد قطار

پاهایی عمود بر زمین

پاچه های شلواری که خالی باد می خورند

کفش آهنی می شوم بین تمام آن پاها

به دنبالش می دوم

ریملِ دوسه

دستمال نانو

دونات رضوی

ورق بدم؟

پاهای عمود بیشتر می شوند

کفش فوتبالی

دمپایی هایی که عکس خر روی آن حک شده

گیوه های سیاه

کفش پاشنه دار قرمز

ساپورت می شوم می چسبم به پاهایش

پاها بیشتر می شوند

پشت شلوار پشمی ساپورت مشکی گم می شود

پاها قد می کشند

مثل یک درخت

درخت می شوند

بالاتر از صوت قطار

جای جیک جیک گنجشک های دم صبح که دنبال نان می گردند

صدای خرت خرت نان های خشک

غار غار کلاغ

دندان طلایش توی مشتش افتاده است

لای دستمال گلدار هی سرفه می کند…

تمرین جلسه آخر مدرنیسم
سمانه ترحمی یوسفی

دیدگاهتان را بنویسید

پنج × 2 =