نام داستان: ماهی ها

_مامان گفتی عقربه کوچیکه بره رو چند بابا میاد؟
_رو چهار عزیزم
_وای هنوز دو تا دیگه مونده چرا عقربه های ساعت اینجا انقدر آروم حرکت میکنه عقربه های ساعت خونه خودمون خوبه زود زود رد میشه

از صبح کنار پنجره ایستاده، ساعت هاست که در انتظار بابا به سر می برد. پدرش وعده سوپرایز بهش داده. سوپرایز تنها دلخوشی اش در این خراب شده است. چشم از حیاط برنمی دارد.

صدای وابیلای پدربزرگ غزل از سمت سرد خانه می آید، آمبولانس بهشت رضا تویه حیاط بیمارستان است. مو به تنم سیخ می‌شود. بغضی تو گلویم جا خشک کرده و نمی ترکد. همین چند روز پیش بود تو اتاق بازی با غزل و مادرش چهار نفری بزنگاه بازی می‌کردیم غزل خیلی تیز و تند بود هنوز کارت روی زمین نیامده زنگ را میزد .دلشوره مادر غزل را دارم به قول خودش خاک بر سر شد.

ثنا دست از زل زدن به حیاط برمیدارد پایه سرم را به سمت یخچال می‌کشد، مادر کیان که از صدای آن چندشش می‌شود، ایش می‌کند؛ ثنا به سمت یخچال می‌رود در آنرا باز می‌کند لحظه ای به مواد داخل یخچال خیره می شود ژله توت فرنگی که تازه برایش درست کردم را برمیدارد کمی نگاهش می‌کند و باز آن را دست نخورده درون یخچال کنار غذاهای دست نخورده ظهرش می‌گذارد در ظرف یکبار مصرف شل می شود و بوی مرغ مانده از غذای ظهر در فضا میپیچد دستش را روی دماغ و دهنش قفل میکند و بی معطلی در یخچال را محکم می‌بندد.

مادر کیان صبرش تمام میشود و میگوید: مامان ثنا این چه پایه سرمی یه چه بد صدا میده الان از صداش بچم بیدار میشه ببینه شیمی بهش وصله داد و بیداد راه میندازه

-من چکار کنم همینم به هزار و یک منت از اتاق ها گیر آوردم پایه سرم نباشه رگش بسته میشه بعد پرستارها از این دست های بی رگ چه جوری رگ پیدا کنن

ثنا رو به من میگوید: مامان بریم دستشویی

-همین یک ربع پیش که رفتیم

-چکار کنم تقصیر دکتره سرم زیاد واسم مینویسه

-تو اگه غذات رو بخوری دکتر سرمت رو کم میکنه

-با این دهن پر آفت چه جوری بخورم

صدای گروم باز شدن صندلی تخت شو در اتاق می‌پیچد.

مادر کیان که حسابی کفرش درآمده رو به مادر مهدی می‌گوید: بیا گل بود به سبزه نیز آراسته شد پایه سرم ثنا کم بود صندلی تو هم اضافه شد ببینم بچم رو بیدار میکنین

-باشه بابا تو هم یکسره بنال چکار کنم صندلی خرابه

_صندلی خراب نیست تو یک دقه اون تسبیح و کتاب دعا رو ازدست جدا کن یک دقه دست از سر خدا بردار حواست رو جمع کن بعد ببین صندلی آروم باز میشه یانه

میله پایه سرم را می‌گیرم همینکه راه می افتیم سر وکله پرستار پیدا میشه مهدی شروع به گریه میکند برایش فرقی ندارد پرستار با کی کار دارد در هر صورت گریه میکند مادر کیان باز حرص میخورد

پرستار رو به ما میگوید: ثنا دارو تو باید مستقیم بزنم تو رگ

ثنا التماس میکند :تو رو خدا تو رگ نه تو رگ دردم میگیره پرستار کار خودش را میکند در آغوش میگیریمش تا آرام گیرد

با هم به سمت انتهای راهرو که سرویس بهداشتی قرار دارد می‌رویم از کنار آکواریوم گوشه راهرو رد می‌شویم ثنا طبق معمول محو ماهی های درون آن می‌شود همیشه دوست داشت آنها را آزاد کند میگفت دلم واسشون میسوزه اینجا اسیرن

رد انگشت های ثنا روی شیشه تمیز آکواریوم می ماند

صدای درد کشیدن زینب از اتاق دو می آید توده بی صاحاب به لگنش چسبیده نه برداشته می‌شود نه کوچک می‌شود نه با آن شیمی های لعنتی بزرگ می‌شود که راحتش کند شیمی درمانی فقط به عمر رو به زوالش اندکی می افزاید تا مادرش بیشتر ببیندش، البته درد کشیدنش را بیشتر،

حیف آن همه زیبایی زینب که زیر خاک رود حیف موهای خرمایی اش که ریخت حیف غزل حیف ثنا بغضم بدجور اذیت می‌کند

دم در دستشویی ۵ دقیقه ای منتظر میمانیم سارا و مادرش از یکی از آنها بیرون می ایند مادر سارا تعظیم کنان می گوید: به به ثنا خانم منور فرمودین، شرمنده روی مبارکتون شدیم، علاف تون کردیم بعد آرام آرام به سمت شیر آب می‌روند و ادامه می‌دهد میگم مامان ثنا امروز معلم دخترم گفته بود چند تا مساله از خودتون بنویسید و حل کنید منم بهش گفتم بنویس یک بخش هماتولوژی با ۳۵ بیمار و ۳۵ همراه داریم بیمارها سرم شش ساعته میگیرن و همراه ها از بیکاری دم به ساعت چای می‌نوشند اگر فقط سه توالت در بخش موجود باشد زمان مورد انتظار یک فرد برای رفتن به سرویس بهداشتی را حساب کنید

-اوو چه مساله ها بلدی طرح کنی تو امار بهش میگن توزیع پواسن زمان مورد انتظار برای روی دادن اولین رخداد، یادش بخیر یک زمانی تنها دغدغمون حل همین مسائل بود

-ولی کی میتونه مساله به این سختی تو رو حل کنه

-رئیس بیمارستان اگه همت کنه میتونه

بعد همانطور که می‌رقصید راهی بیرون شد

-حالا چرا قر به کمرت میدی بپا سارا نیفته

_دست خودم نیست از بی غمیه هر وقت میام بیمارستان رقصم میگیره یه سندروم خاصه به اسم قِر از بی غمیون

صدای پرستار ها از استیشن می‌آید کد ۹۹ برای غزل ثبت شد اکسپایر شد

چقدر از این کلمه اکسپایرشان متنفرم انگار بچه های ما مثل داروهای بی خودشانند که اکسپایر شوند بچه هایی که بعد نه ماه انتظار با هزار مشقت به دنیایشان آوردیم، دوسال از شیره جانمان به آنها چشاندیم، با هر تاتی کردن و بابا گفتنشان هزار بار ذوق کردیم حالا به همین راحتی بر روی سیستم های بی انصاف اینها با یک کد دو رقمی اکسپایر میشوند.

به اتاق بر میگردیم مادر کیان دارد خودش را باد میزند ثنا به سمت نقاشی که از صبح برای پدرش آماده کرده میرود و سرگرم کامل کردن آن می‌شود

مادر کیان رو به مادر زهرا میگوید خودت رو کشتی از بس از صبح مو ریخته از رو ملافه جمع کردی برو کلشو بتراش خلاص.
مادر زهرا توجه نمی‌کند روزه سکوت گرفته بعد سیزده سال نازایی قبول واقعیت برایش سخت است.

مادر کیان رو به ثنا میگوید: خب ثنا خانم چی واسه بابات میکشی همین اتاق تنگ و تاریک ما رو بکش این بچه کچل هامون که دائما نق می‌زنند رو بکش این اسپیلت که خودش رو هم سرد نمیکنه این یخچال که جا نداره رو بکش

-نه من از اینجا بدم من فقط دوست دارم خونمون رو بکشم

مادر بزرگِ هامون که در کنار تخت نزدیک فنکوئل قرار دارد میگوید:

– مادر ثنا بی‌زحمت همو لامپ ها رو گل کن هامون چیش های به نور حساس شده

-ثنا داره نقاشی میکشه با برق خاموش که نمیشه، صبح دکتر سر ویزیت بهتون گفت واسش چشم بند بگیرین

 – مچم چکار کنم پیر برفته به رد دوا ها شیمی درمانی که از کابل یا پاکستان جور شه بلکم خاطره ایران کو تحریمه مادر هم کو زاچه نمیتونه بره چشم بند بخره

-باشه من به بابای ثنا میگم واسه هامون چشم بند بخره

مادر کیان که بهانه جدیدی برای نالیدن گیرش آمده میگوید: خوشبحال شما افغان ها باز یک جا دارین دارو گیر بیارین ما که تا دارو پیدا نمیشه دکتر میگه چاره ای نیست داروشو عوض میکنم.

تلفن همراهم زنگ می خورد رد تماس میدهم پاشو ثنا که بابا اومده راهی حیاط می‌شویم

هنوز راه نیفتاده پرستار جلویمان را می‌گیرد و میگوید: کجا

_باباش اومده از صبح منتظر باباشه

_باباش اومده باشه پلاکت‌هاشم از بانک خون اومده پلاکتش واجب تره

ثنا با گریه میگوید:من میخوام برم پیش بابام قراره امشب سوپرایزم کنه

_باشه گریه نکن برو ولی ده دقیقه ای برگرد که پلاکتت خراب میشه

تشکر نصف نیمه ای می کنم و راه میفتیم

از کنار اتاق هشت رد می‌شویم اولین بار اینجا با غزل هم اتاق بودیم همان دفعه ای که رضا یک ساعت مانده به ترخیصش خون ریزی داخلی کرد و تلاش پرستارها برای برگرداندنش فقط باعث شکستن دنده هایش شد بعد من و مامان غزل بچه هایمان را بردیم حیاط پشتی که نفهمند رضا مرده که برایشان سوال پیشش نیاید مگه بچه ها هم می می میرند .

به طبقه هم کف می‌رسیم شبها با مامان غزل اینجا روی همین نیم کت های طبقه همکف درد و دل می‌کردیم یکبار همینجا بهش گفتم کاش یک بچه دیگه می اوردی تا بعد غزل تنها نباشی گفت ده تا بچه دیگم بیارم هیچ کدوم که غزل نمیشن

بغضم بزرگتر میشود و راه گلویم را می آزارد

شوهرم درون حیاط کنار بوفه نشسته‌ رد لاستیک های آمبولانس بهشت رضا را روی زمین مانده، از روی آن رد می‌شویم

ثنا تا پدرش را می‌بیند با ذوق میگوید

-سلام بابایی

-سلام عشق بابا

-یک نقاشی قشنگ تقدیم به یک بابای قشنگ

-آفرین به دختر هنرمندم چه خونه قشنگی چه پروانه هایی مثل همیشه حتما این آقای سیبیلو منم این دختر مو بلند هم تویی آفرین بابایی

بعد شوهرم کادویی را از پشت سرش در می‌آورد و میگوید: جی جی جی جینگ یک سوپرایز برای دختر هنرمندم

کادو را باز می‌کند چشمانش برق میزند شوری عجیب درون صورت تکیده اش میدود _وای عروسک آواز خون که میرقصه و راه میره از همونایی که غزل داره وای چه دامن پف داری! موهای قهوه ای شو ببین، چه بلند و قشنگه مثل موهای قبلی خودمه یادته عمو مجید بهم میگفت مو قشنگ، بابا میبینی لاک و رژ هم داره خیلی خوشگله مثل عروس ها

بعد لحظه ای خیره به آن می‌ماند چهره اش در هم می‌رود خنده ی روی لبهایش گم می‌شود، غم ناغافل به چهره اش میریزد و میگوید: ولی چه فایده سرپرستار قدغن کرده عروسک و رو زمین بزاریم میگه آلوده است رو تخت هم که راه نمیره

-اشکال نداره بابایی اومدی خونه باهاش بازی میکنی

_بابا میگن غزل حالش خوب شده برای همیشه رفته خونشون خوشبحالش حالا راحت با عروسکش بازی میکنه کاش منم برای همیشه برم…بابا چرا گریه میکنی؟

بغضم می‌ترکد

نویسنده : عاطفه مرادی

نقد داستان ماهی عاطفه مرادی

حاشیه

نقد داستان “ماهی ها” عاطفه مرادی – رضا خوشه بست

یادداشتی بر داستان کوتاه « ماهی ها»

نوشته عاطفه مرادی

داستان « ماهی ها» روایت دغدغه های مادری است که دخترخردسالش به نام ثنا، به علت مبتلا بودن به یک بیماری صعب العلاج در بخش هماتولوژی، تحت مراقبت های شیمی درمانی قرار دارد. و همچنان شاهد لحظات پایانی عمر روبه زوال ثنا و دیگر کودکان سرطانی است.

خط طرح داستان:

داستان با چشم انتظاریهای دیر گذر ثنا برای دین پدرش در پشت پنجره بخش هماتولوژی بیمارستان شروع می شود. شخصیت اصلی داستان دختری خردسال به نام ثناست که مبتلا به بیماری سرطان است اما راوی اشاره ای به نام بیماری ندارد. از توصیفات راوی درباره دیگر کودکان بستری در بخش، متوجه می شویم که مبتلا به سرطان است. حادثه داستانی، عمر کوتاه و حدودا مشخص بیماران سرطانی است. که این حادثه باعث ایجاد کشمش های روحی روانی در وابستگان بیمار به ویژه پدر و مادرشان می شود.

نویسنده برای ایجاد گره افکنی و ایجاد کشش در مخاطب، مشکلاتی را که دیگر بیماران بستری در آن بخش با آن دست و پنجه نرم می کنند به تصویر می کشد. ام همچنان گره ها در حد کشمکش باقی می مانند و گشوده نمی شوند. فقط در پایان داستان، راوی با روایت مرگ غزل به تمام گره ها پایان می هد.

نویسنده دانش بالایی دارد یا به احتمال زیاد تجربه تلخی را پشت سر گذرانده است که همچون آینه ای شفاف حالات روحی و جسمی و رفتاری بیماران مبتلا به سرطان و مهمتر از از آن عوارض شیمی درمانی را توصیف کرده و اتمسفری جذاب در داستان بوجود آورده است.

شخصیت های رئالیستی ضمن آنکه ویژگی های خاص خود را دارد توصیف کننده قشر و طبقه ای است که از آن برخاسته است. به عبارت دیگر به دلیل داشتن خصوصیات طبقاتی جنبه ای تیپیک دارند. کارکرد دوگانه بعضی شخصیت های گرایشی رئالیستی دارد. بعضی شخصیت ها توامان تیپ و شخصیت هستند. مانند مادر مهدی که نماینده تیپ نسل قدیمی هست.

از نظر زبانی، کلمات و جملات به سادگی قاب فهمند در عین حال دلالت های عمیق دارند. و از همین طریق درون شخصیت ها را می گاود. از نظر موضوع و محتوا، نویسنده از سویی بر بیماری سرطان و تاثیرات آن بر روحیه انسان انگشت نهاده و از سویی دیگر به پذیرش آن از طرف جامعه می پردازد.

نویسنده همچون شبحی ناپیدا چهره اکنون سرطان را نشان می دهد و در مجموع دیدی به سوی اینده دارد. و همچنان به دنبال انعکاس واقعیت بیرونی است. یک نکته دیگر اینکه با توصیف رفتار پرستار ها در باره موضوع اکسپایر شدن، رفتارها و ضدرفتارهاي انسان، از منظر ماهيت شان را به تصویر می کشد.

رضا خوشه بست
12دیماه1401

حاشیه

نقد داستان “ماهی ها” عاطفه مرادی – علیرضا جمشیدی

یادداشتی بر داستان ماهی ها
از خانم عاطفه مرادی
مگه بچه ها هم می میرند؟؟
حقیقتی بزرگ در این روایت کوتاه مادر ثنا نهفته است که به نظرم می توانست پیام ممتاز این داستان باشد،  البته با رعایت برخی نکات که در زیر بدان اشاره می شود.
داستان روایت دختری بیمار است که در بیمارستان اطفال، منتظر سورپرایز پدر است، اگر این طرح در داستان پر رنگ و همراه با تعلیق و نوعی گره افکنی دنبال میشد خواننده را به شنیدن یک قصه و یا ماجرا نزدیکتر می کرد، بیان احساسات اندوهبار مادر و مادران و نبود امکانات در اینگونه بیمارستان ها، گرچه بطرز خوب و قابل توجهی بیان شده، اما پرداختن به دغدغه یک کودک که می خواهد بداند  این سورپرایز چیست، می توانست وزن اصلی داستان را بعهده گیرد، و تا آخر حتی این دغدغه را هم  به خواننده منتقل کند.
بعضی از دیالوگ ها و روایت های راوی، بسیار خلاقانه است و خواننده را به تفکر می اندازد
از جمله :
_ ده تا بچه هم بیاورم غزل نمی شود،
_عقربه هایی که در بیمارستان به کندی جلو می روند و در خانه زود زود رد می شوند
_ یک دقیقه دست از سر خدا بردار
_ آکواریوم ماهی، نماد اسارت بچه ها در بیمارستان،
_ ژله توت فرنگی جذاب در کنار بوی مرغ مانده در یخچال،
_ طرح مسئله رياضی از مشکلات بیمارستان که حتی دکتر بیمارستان هم نمی تواند آن را حل کند،
داستان در طرح رگه هایی از طنز در فضای اندوهبارش موفق است، روایت قر غمیون توسط یکی از مادرها، و گفتن منور فرمودید توسط یکی دیگر از مادر ها به ثنا، و گفتن  عبارت بچه های کچل، و یا همان طنز مسئله ریاضی، و اینکه مادری بگوید وقتی میام بیمارستان رقصم می گیره نوعی طنز را بیان می کند، که  با وجود قدرت طنز پرداز نویسنده چیزی جز این انتظار نمی رفت،
در مجموع داستان حرفی برای گفتن دارد و خیلی خوب آینه ای است شفاف و واقعی از انعکاس احساسات مادران و اطفال،  و شاید مادران بیشتر از اطفال، برای همین پیشنهاد می شود در کنار باز کردن در یخچال توسط ثنا و محروم کردن خود از خوردن کیک توت فرنگی، و یا انگشت گذاشتن روی شیشه آکواریم توسط ثنا، موارد دیگری هم از بیان احوال کودکانه بیماران و پرداختن به دنیای خاص و کودکانه آنان در روایت لحاظ شود. تا به آنچه که در آغاز گفتیم یعنی نامیرایی کودکان از دید مادر ثنا بهتر رسیده باشیم.
در خاتمه برای نویسنده محترم آرزوی موفقیت دارم و انشالله شاهد کارهای بیشتری از ایشان باشیم.
با احترام، علیرضا جمشیدی
دی ماه چهارصد و یک

حاشیه

نقد داستان “ماهی ها” عاطفه مرادی – مهدی نوروزی

سلام به همه ی دوستان

داستان ماهی ها از  سرکار خانم عاطفه مرادی رو خوندم و شنیدم.

همان طور که جناب آقای جمشیدی فرمودند ماهی ها موقعیتی را به خواننده نشان می دهد که در آن کودکانی در بیمارستان با بیماری‌های سخت، در حال گذران زندگی هستند.

به نظر من هم انتقال احساس یکی از مهمترین ویژگی های این داستان بود. داستان در انتقال احساس بسیار قوی بود. جملات اثر گذار بودند و باعث می شدند با شخصیت های داستان همراه شویم.

– ژله توت فرنگی را که تازه برایش درست کرده را برمی‌دارد کمی نگاهش می کند و باز آن را دست نخورده سرجایش می گذارد.

– تو اگه غذات رو بخوری دکتر سرمت رو کم میکنه

– و یک دقه دست از سر خدا بردار

– حیف آن همه زیبایی زینب که زیر خاک می رود.،حیف غزل، حیف ثنا

– خودت رو کشتی از بس از صبح موریخته از رو ملافه جمع کردی برو کشور بتراش خلاص.

– گفتم کاش یک بچه دیگه می آوردی تا بعد غزل تنها نباشید ده تا بچه دیگم بیارم هیچ کدوم غزل نمیشن.

– بابا، میگن غزل حالش خوب شده برای همیشه رفته خونشون.

همه ی این جملات باعث می شود خواننده با داستان همراه شود. به نظرم دیالوگ ها خوب و پیش برنده بودند، فضای بیمارستان هم خوب به تصویر کشیده شده است و کمبود امکانات ، کاملا به چشم می خورد.و همان طور که سرکار خانم قشقایی اشاره کردند ، دردها در کنار معصومیت کودکان در تمام داستان در جریان بود.

اما فکر می کنم ماهی ها کمی به سمت داستان موقعیت پیش رفته است. بیشتر از آنکه ما درگیر ماجرا شویم، درگیر موقعیت هستیم. موقعیت مادران و فرزندان در یک بیمارستان با آن امکانات ، مهمترین چیزی بود که در داستان دیده می شد.

به نظر من ماجرا در این داستان کمرنگ بود.اواسط داستان که ثنا می خواهد یک نقاشی برای پدر خود بکشد، ماجرا خیلی کمرنگ شروع می شود. انتهای داستان که پدر برای فرزند خود یک عروسک خریده  ، کمی ماجرا پررنگ تر شد.

فکر می کنم اگر این ماجرا از ابتدای داستان شروع می شد ، بیشتر در ذهن می ماند. به نظر من، به هر حال بعد از یک ماه ، یا یک سال  ،  اگر قرار باشد چیزی از داستان کوتاه در ذهن بماند، طناب  ماجرای آن داستان است که آن را احساس رنگ آمیزی کرده است.

احساس در این داستان بسیار قوی بود، اما ماجرا کم رنگ.

من از ماهی ها لذت بردم. بسیار لذت بردم. پایانه ی داستان بسیار عالی بود و بعد از اتمام داستان من را رها نکرد.

و این لذت و این احساس را مدیون نویسنده ی گرانقدر،سرکار خانم مرادی و ثنای عزیز  هستم که حتما ،حالا، در فضایی امن و سراسر سرور و شادمانی، ماهی ها را  برای ایشان بارها و بارها خوانده اند

 با احترام، مهدی نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید