در دوشنبه مهربان داستان دیگری در مدرسه داستان نویسی سمر، داستان «میراث شوم» از لیلا شعفی بهلولی خوانده و نقد شد.
به گزارش وبسایت سمر سبز، در دوشنبه 22 تیر 1405 مهربان داستان دیگری در داستانی با عنوان «میراث شوم» از لیلا شعفی بهلولی خوانده شد. در این جلسه طبق روال مرسوم پس از خوانش داستان نقد حضار و اساتید درباره داستان شنیده شد و سپس جمع بندی دکتر علی اکبر ترابیان درباره آن ارائه شد. در ادامه شما را دعوت به خواندن داستان «میراث شوم» و سپس نقدهای این داستان خواهیم کرد.

متن داستان میراث شوم از لیلا شعفی بهلولی
هر لحظه موج های دریا سهمگین تر می شد، چنان می غرید و می جوشید، انگار هزاران حرف نهفته در دل داشت.
با هر ضربه ای به بدنه کشتی، مانند پرکاهی به اینطرف و آنطرف می افتادیم، چهره های غریب که با ترس به قایق نجات آویز بودند آب روی عرشه کشتی را فرا گرفته بود.
ابرها انگار در حال شمشیر زدن به هم بودند.
در این میان نوری به دماغه کشتی برخورد کرد.
تنم شروع به مور، مور کرد لرزشی خفیف را در تمام اندامم حس می کردم نفسم به شماره افتاد.
میان تاریکی، امواج سر به فلک کشیدند تا در آغوش بگیرند کومولونیمبوس را و غرق بوسه اش کنند شاید قهرش کم شود.
نوری به صورتم تابید صدایی از اعماق زمین پیونده خورده میان آسمان تنم رنجورم را لرزاند.
صدای گریه نوزاد و گهواره ای روی دریا، توام با ضجه زنی که سرش را از آب بیرون آورده بود.
نجوای کنار گوشم، دختر مگر هزار بار نگفتم، میان دریا آن مروارید سیاه را آویز گردن بلورینت نکن دچار خشم خدایان می شوی.
حال تایفون را بیدار کرده ای، مادر دریا هم، کنار عرشه کشتی به تو چشم دوخته.
گردنبند را میان دستانم گرفتم تا به دریا بیافکنم وبرای همیشه از شر این میراث شوم خلاص شوم ولی به دستانم چسبیده بود رهایم نمی کرد این دانه های سیاه که تحفه خلیج فارس بود انگار بیگانگان او را میخواستند. دیگر رغبتی به نگهداریش نداشتم شرش را باید از سرم کم می کردم ولی یادگار مامان ایرانم بود.
نمی خواستم دیگر شاهد جنگ ابرها باشم.
چشمانم را بستم و به خوابی عمیق فرو رفتم، خیلی عمیق.
پلکهایم سنگین شد، بوی خوش عطر لیمو به مشامم می رسید، مانند اکسیری آرامبخش.
چشمان آبی رنگی که مرا می پایید ومنی که محو موهای بور تا زیر زانویش بودم، خندهای تایفون با آن چشمان آتشین که همه اینها را برایم زهر مار می کرد.
_پری ، پری پاشو تنبل باید بریم خونه.
روی صندلی خشک کلاس تکانی به خود دادم.
سردم بود بخاری روی درجه کمش بود دوست داشتم درجه اش را زیاد کنم و دوباره بخوابم.
شر، شرباران، صدای رعد برق زمین وزمان را گرفته بود چگونه در این هیاهویی زمین و آسمان بخواب رفتم.
دبیر جغرافیا به زیبایی ابرهای تیره باران زا را روی تخته سیاه به تصویر کشیده بود.
تیکه گچ قرمزی را برداشتم، پایین ابرها تایفون را با آن چشمان آتشین نقاشی کردم.
کنارش آن زن موبور با چشمانی اغواگر
مرجان دستم را کشید کیفم را برداشت و کشان، کشان مرا به دنبال خود به بیرون از کلاس برد.
نفهمیدم مرجان کی از کنارم غیب شد.
دستم را به طرف گردنم بردم، دلم ریخت گردنبندم، دور گردنم نبود.
دستم را در جیب مانتوام بردم گردی دانه های را که میان انگشتانم حس کردم آرام گرفتم.
نفهمیدم چگونه از جیبم سر درآورده بود.
دستانم با لمس گردنبند بوی عطر لیمو گرفت بویی که روحم را مانند شامه ام نوازش می داد.
رغبتی برای رسیدن به خانه نداشتم اگر شکمم سیر بود کنار خیابان می خوابیدم.
می دانستم پایم به خانه برسد مامان روی منبر می رود و مجیز پسر خواهرش را می گوید تا من به عقد با او راضی شوم.
وارد مغازه شدم داریا آرام پشت پاچال نشسته بود دستانش نزدیک به هیتربرقی و خودرا گرم میکرد باز گاز قطع شده بود.
از جا پرید چرا امروز دیر اومدی نگرانت شدم چشم آهویی من، ببین عقربه ساعت دقیقا رو پنج که هر روز کنارم بودی همونجا خوابش برده.
_منم خواب بودم.
_از خماری چشمات مشخصه عسلم بیا بشین یک چای گرم بریزم بخوری چشمات روشن بشه.
با دستای گرمش موهای روی پیشانیم کنار زد.
_این بوی عطر موهات من رو آخر دیوونه میکنه پری.
_داریا بیا با هم فرار کنیم می ترسم مامانم دست آخر منو به زور چوب و چماق بده به پسرخالم.
_نگران نباش اون با من، تمام نقطه ضعفاشو می دونم روباه مکار نصف دخترای محل رو سرکار گذشته از رو نعش من باید رد بشه تا به پری من برسه.
داریا با اون موهای مشکی و چشمای نافذ موقع حرف زدن چنان با هیجان دست هاشو رو تکان می داد و اگر پسرخاله اینجا بود یک فصل کتک خورده بود.
داریا بوسه ای بر دستانم زد، گرمی دستانش از رخوت و سردی دستانم کاست و جانی دوباره گرفتم بدنم برگ گل رز شد.
مقابل مزون لباس عروس مکث کردم داریا گفته بود این لباس روبرام میخره.
صدای بوق ممتدماشینها، موزیک، امشب شب عروسیه مبارکه، مبارکه امشب شب روبوسیه مبارکه، مبارکه
گل بیارین، گل بیارین می بزنین، می بزنین، موقع رقص و هلهلس دف بزنین و نی بزنین. بچه های قدونیم قدم که به درو دیوار خونه بالا می رفتن منم، کنار سماور برا داریا چای دم کنم تا از مغازه بیاد من رو در دریای عشقش غوطه ور کنه.
دختر حواست کجاست این چه طرز رد شدن از خیابونه.
بوی خوش قلیه ماهی از راهرو به مشامم خورد، چهره خندان مامان ایرانم.
پری من، پری خوشگلم بیامادر، این گردنبند سیاه، درخشان رو بنداز دور گردنت فکر نکنم بعد مرگم کسی این روبهت بده بیا مادر تا زندم خودم بندازم دورگردن بلورینت.
اینم زیر زبونی پدربزرگت سر عقدم.
یادش بخیر، بعد سه بارخوندن خطبه عقد، گردنبندرو از جیبش درآورد انداخت دور گردنم و بله رو ازم گرفت.
قیافه مادرش دیدنی بود فکر کنم بی بی زهرا، خوب کوک سفتی روی پارچه بالا سرم موقع خوندن خطبه عقدوسابیدن کله قند زده که صدا، از زمین دراومد از مادر شوهرم در نیومد، انگار لال شده بود، اون تهمینه خانم که عالم از نیش زبونش در امان نبود صم، بکم ایستاده، انگار زبون بند شده بود.
پدربزرگت بهم گفت تا موقع مرگت اینو از گردنت در نیار مگر وسط دریا تا چشم ناپاک ازش دور بمونه.
ولی من دلم نمیاد بزارم دست اون عروس گرگم بیفته بیا دورت بگردم، بیا مادر قربون اون چشمای آبی، آسمانیت بشه.
هنوز گرمی دستان مامان ایران رو دور گردنم، حس می کردم و اون بوسه شیرینش بر پیشانیم آه، چقدر دلتنگتم مامان بزرگ دلم بدجوری هواتو کرده سفت بغلم کنی، دست بکشی روی خرمن موهام و ببافیش، با روبان صورتی یک پاپیون زیبا انتهای موهام بزنی برم توی کوچه، دلبری کنم برای داریا.
اگه کنارم بودی راه رسیدن به داریا هم بی شک هموارتر می شد.
گوشیم زنگ خورد، صفحه روشن شد، عکس گلهای مریم روی قبر مامان ایران، کنار دیس حلوای زعفرونی صدای ضجه مامان که هیچ وقت از خاطرم پاک نمیشه ونگاه های زهرآلوددختر داییم، از دیدن گردنبند دور گردنم، بیشتر از مرگ مامان ایران ناراحت بودهنوز فرصت نکرده بودم گردنبند رو بندازم گردنم اولین بار بود بعد ماه ها همدیگر رو می دیدیم، چشماش از حدقه زده بود بیرون، مثل مار غاشیه نیشم می زد ملکه عذابم بود. دوست داشتم همانجا سر قبر گردنبند را پرت کنم توی صورتش.
ترسی میان صدای مامان پشت گوشی موج میزد.
_پری کجایی مامان.
_پشت در خونه ام.
مامان پشت در ایستاده و رنگش مثل گچ دیوار سفید، چشمانش پراشک ولی لبخند بر لب در آستانه در.
_مامان خوبی.
_نه، ازنگرانی قلبم اومد تو حلقم چرا جواب تلفوتتو نمی دادی دختر.
_ بادمجون بم آفت نداره.
مامان مثل همیشه شومینه رو تا جایی که می رسید زیاد کرده بود خونه مثل تنور، صرفه جویی در زمستان براش معنا نداشت.
کیفم رو انداختم روی راحتی گوشه هال، نگاهی به مرغ عشقای مامان انداختم و رفتم داخل دخمه ام که اسم اتاق خواب رو روش گذاشتند.
گلدان برگ انجیرم رنگ و رویش زار بود. آب معدنی روی میز را باز کردم تا سیرابش کنم خودم هم جرعه ای آب نوشیدم و روی تخت خواب رها شدم.
پری، پری بیا مامان غذات سرد نشه.
نمی توانستم از تختم جدا شوم نیم نگاهی از لای مژگانم به پاهایم انداختم انگار حس نداشت با دستانم پاهایم را ماساژ دادم، دستانم زخمی شد چه فلس تیزی، بر خود نهیب زدم پاشو دختر چیزی نیست، ای داد این دم لعنتی از کجا در آمد.
جیغ زدم، انگار مامان کر شده صدای تلوزیون نمی گذاشت، صدایم به او برسد.
آخ مامان، سیرمونی نداری از این اخبار جنگ و جدل، تو رو چه به سیاست، به تو چه آن سر دنیا چه خبر است که می رود و که می آید کلاهت را بر سر خودت سفت بچسب باد نبرد.
اصلا بیا مرا بیدار کن از این خواب لعنتی، دستانم را بگیر جگر گوشه ات به تو بیشتر از این دنیای لعنتی نیاز دارد.
بیا مرا از این کابوس لعنتی که همیشه همراهم هست بیرون بیاور.
دستم را در جیبم فرو بردم گردنبند را بیرون کشیدم.
مامان سراسیمه وارد اتاق شد.
_پری چرا اینقدر ناله می کنی تو کی خوابت برد.
_من بیدارم مامان اونی که خوابه شما هستین.
_اگه بیداری چرا صدات میزنم جواب نمیدی.
_باشه مامان ما هر دو تا بیداریم، شاید عیب از گوشامونه نیاز به شستشو داره تا بشنوه.
مامان دستشو روی پیشانیم گذاشت، عطر کرم اولاینش منو برد کف اقیانوس بوی جلبک دریایی می داد.
_ خوبه تب هم نداری که هذیون بگی نمیخواد مثل فلاسفه با من حرف بزنی
اینطوریم دستامو بو نکش داری من رو می ترسونی باز افکار عجیب حمله کردن به مغزت.
مامان غرغر کنان از اتاق بیرون رفت.
از تخت خودم رو به زیر کشیدم انگار چرخش زمین رو زیر پاهام حس می کردم روی دور تند بود به گمانم.
دستم را به دیوار گرفتم نفس عمیقی کشیدم حتما فشارم افتاده
وارد مرکز فرماندهی مامان شدم ملاقه به دست گرد آشپزخانه می چرخید.
محکم با ملاقه کوبید کنار قابلمه برق از سرم پرید.
_مامان چخبره دلم ریخت.
_بیا غذاتو بخور دلت میاد سرجاش.
_پری وقت کردی موهاتو یکم کوتاه کن داره میادتا زیر زانوهات شبیه اجنه شدی.
_اگر شبیه اجنه ام چرا اسممو پری گذاشتین.
_به اصرار پدربزرگت خدابیامرز ادعا می کرد کنار دریا گهواره یک پری دریایی که اومد ساحل برگردونده تو آب اونم یک رشته مروارید سیاه پیشکش کرده.
_نگفتی کجا اجنه دیدی بگو مامان دوست دارم بشنوم.
_همینطوری هم از سایه خودت وحشت داری.
_مامان جونم…..
_ این خاطره مامان ایرانه هر وقت زیر کرسی می خزیدم تو بغلش، آروم کنار گوشم زمزمه می کرد.
اون موقع مثل الان نبود از تخت بپری تو حموم، باید بوقچی تو بوق می دمید که گرمابه آماده اس، یک پولی شب قبل تو جیب دلاک میگذاشتن تا حمام قرق شود.
صدای غرش امواج دریا از دوردست به گوش می رسید.
شکرالله با موهای مجعد مشکینش در تاریکی گم شده بود، ایران کندوره زیبایی بر تن داشت، نوارهای زری زیبایش از زیر سینه تا کمرش می درخشید و زمین را مانند روز روشن می کرد، دامن چین ریز گلدارش بوی عطری را در فضا پراکنده می کرد، با خط بویش می دانستی دخترک به کدام سو می رود.
مادرش برقع قرمزی بر صورت داشت با نگین های نقره ای ، به درخشندگی ستارگان بی همتا.
بی بی زهرا بقچه خانم دستش بود، کفتان زیبای خوس دوزی پنج پرش درخششی بسان خورشید داشت.
هر چند فاصله زیادی میان خانه و حمام نبود ولی این راه تمام نمی شد از کنار قبرستان عبور کردند.
ایران بی هوا می دوید از تاریکی نمی هراسیداز هر جا که گذر می کرد غرق نور می شد.
زودتر از بقیه وارد حمام شد، چراغ گردسوز بزرگی از سقف آویزن بود یک تغار بزرگ شیر شتر و کنارش پیاله ای پر از خرمای پیارم، رختش را در بینه از تن کند، سفیدی بدنش هشت گوشه را روشن کرد. از کنار حوض که می گذشت نفس عمیقی کشید، خود را میان آب انداخت.
انگار به یکباره جانی دوباره گرفت احساس سبکی می کرد، چشمانش پر نور شد، مانند پر کاهی از حوض بیرون پرید.
میاندره را پشت سر گذاشت.،وارد سربینه شد نگاهی به گرماخانه انداخت زنی با قد بلند و موهای بور تا زیر زانو با کاسه چوبی آب بر سر می ریخت چشمان آبیش به طرز عجیبی می درخشید نورش ایران را مسخ کرده بود.
ایران آرام، آرام به سویش رفت امان از این چشم آبی موبور اغواگر.
هر چه نزدیکتر می شد او دورتر می شد، آن ناخن های بلندش دستان چنگک وارش برتن ایران زخم زد کبودش کرد اما ایران لبخند می زد و او قهقهه، سر می داد.
صدای برخورد چنگالش به روی نشیمنگاه گوش فلک را کر می کرد.
دخترک روی زمین غلتید تاب نگاه دلفریب زن را نداشت.
بی بی زهرا وقتی ایران را کف گرمخانه دید چنان جیغی کشید که شکرالله بیرون حمام نزدیک بود غش کند.
مادر دو دستی بر فرق سرش می کوفت ایرانم، ایرانم
ایران هفته ها درتب می سوخت و هذیان می گفت.
تنها نشان حضور یک بیگانه در گرمخانه رد چنگالش بود روی ساروج.
باد پری کافر، بر تن رنجور ایران نشسته بود ودیعه بر بازویش بستند صدای دهل، بوی گشته سوز و کندورک داخل سینی نقره ای کنار درختان لیمو وخون بزی که برزمین جاریست.
بابازار و مامازار یک هفته بر بالینش نشستند.
برتن ایران زیردرخت لیمو زعفران، هل، جوز، زبان جوجه مالیدند تاسرخ شد باعطری آمیخته با لیمو.
دخترک بالاخره بیدار شد، چشمان آبیش را باز کرد خون در تن رنجورش به جریان افتاد و دوباره خیز برداشت، باسرعت به جلومی رفت رشدمی کرد، تامیان بازوان جوان رشیدی به نام کاوه آرام گرفت کاوه مثل کوه پشت سرش بود ایران غرق نور شد
مادر و دختر چنان سرگرم خاطرات مامان ایران، که متوجه حضور پدر نشدند.
_خانما خوب گرم گرفتین.
پری جیغ زد بابا ترسیدم.
_مرد میای تو خونه یک های یک هوی، چیز بدی نیست، زهرترک شدیم.
پدر خنده کوتاهی کرد اینقدر این دختر رو نترسون مثل خودت بار میاد ، همیشه باید خونه چراغون باشه تا بخوابه.
پری از آشپزخونه بیرون زد حوصله کل، کل مامان و باباشو نداشت.
دوست داشت بره جنوب زیر نخلستان های خرما کنار خلیج همیشگی فارس تنی به آب بزنه.
ولی سر از تختخوابش در آورد.
شوفاژ انگار از کار افتاده، سرشو به طرف پنجره چرخوند، مامان عادت داشت روزها پرده رو جمع کنه تا نور بتابه تو خونه.
دونه های ریز برف از هم سبقت می گرفتند تا به زمین برسند.
نمی خواست چشمایش را ببندد.
دستی به مروارید سیاه درخشان دور گردنش کشید دوباره مور، مور بندنش شروع شد. به کشتی کوچک چوبی کنار چراغ خوابش چشم دوخت هر لحظه بزرگتر می شد.
دلش میخواست کشتی چوبی را داخل شومینه بیندازد تا هم هال گرمتر شود هم اتاق خوابش بزرگتر.
با لباس عروس مزون سر کوچه بر عرشه کشتی به اینطرف و آنطرف می رفت چقدر خوب به تنش نشسته بود.
هر چه روی صفحه گوشیش می کوبید تا به داریا زنگ بزند نمی شد.
میخواست بگوید آماده است برای عقد تایفون باز بر سرش نعره می کشید چقدر چشمانش شبیه پسر خاله بود.
شاید هم مروارید سیاه را می خواست به دنبال هم آغوشی با پری نبود.
پیشکش پری دریایی به پدربزرگش در قبال نجات جان نوزادش را میخواست به چنگ آورد.
چه فرقی می کند این مروارید سیاه برای پری زمینی باشد یا دریایی، پری، پریست دیگر، زمینی و دریایی ندارد.
شاید هم زن دایی این را میخواهد برای دخترانش ولی من دیگر نمی خواهمش هر دانه اش را به یک کدام می بخشمش، به تایفون درشت ترینش را، زورش از همه بیشتر است.
یکی برای پری دریایی، یکدانه برای پری کافر داخل حمام، ریزترینش را برای مار غاشیه تا دیگر نیشم نزد.
حالا بگذارید آرام بخوابم فقط ریسمانش در دستانم مانده.
پری بعد آن شب خوابید یک خواب شیرین سرش بر بالین ایران بود. نوازش های گرم مامان ایران را داشت دیگر از هیچ کس، هیچ چیز نمی هراسید.
نقدهای داستان میراث شوم
نقد از مهناز گنابادی
سبک داستان رئالیسم جادویی است و به نظرم ایدهی داستان از اجرای آن قویتر است و همین ایده، ظرفیت بالایی برای پرداخت دارد. یکی از نقاط قوت اثر، فضاسازیهای آن است؛ نویسنده بهخوبی توانسته فضا و حالوهوای داستان را خلق کند و در تصویرسازی نیز توانمند عمل کرده است.
با این حال، احساس میکنم اگر داستان بیشتر «نشان بدهد» تا اینکه «توضیح بدهد»، تأثیرگذاری آن بر مخاطب چند برابر خواهد شد. در بسیاری از بخشها، نویسنده احساسات شخصیت را مستقیماً بیان میکند؛ در حالی که اگر این احساسات از طریق رفتار، واکنش یا جزئیات صحنه به خواننده منتقل شوند، اثرگذاری بیشتری خواهند داشت. برای مثال، بهجای جملهای مانند «وحشت تمام وجودم را گرفت»، میتوان با توصیفهایی مانند «دستم یخ کرد» یا «صدا از گلویم بیرون نمیآمد» همان حس را به مخاطب منتقل کرد و اجازه داد او خودش آن را کشف کند.
به نظرم در میانهی داستان نیز ریتم تا حدی کند میشود. همچنین هنگام خواندن این حس را داشتم که برخی صحنهها بیشتر برای زیبایی نثر و فضاسازی نوشته شدهاند و اگر حذف شوند، اتفاق مهمی در روند روایت نمیافتد. شاید در بازنویسی بتوان این بخشها را فشردهتر کرد تا هر صحنه علاوه بر زیبایی، کارکرد روایی مشخصی هم داشته باشد.
در مجموع، نویسنده از تخیل قوی و ذهن خلاقی برخوردار است و این ویژگی در تصویرسازیها و فضاسازیهای داستان کاملاً مشهود است. با توجه به شناختی که از آثار ایشان دارم، ایدههای جذاب و متفاوتی برای داستانپردازی دارند و «میراث شوم» نیز از همین ویژگی بهرهمند است. به نظرم با یک بازنویسی دقیق، بهویژه در بخش نمایش احساسات، حفظ ریتم روایت و حذف بخشهای کمکارکرد، این داستان میتواند به اثری منسجمتر و تأثیرگذارتر تبدیل شود.

نقد مهدی نوروزی
داستان با صحنه ای در دریای مواج و طوفانی شروع می شود که راوی احساس می کند می خواهند آن گردنبد سیاه را از او بگیرند.
و در صحنه ی بعد متوجه می شویم راوی این قسمت را خواب می دیده،
به نظرم صحنه خوب است اما کمی جملات و تعابیر ادیبانه در این صحنه متن را از حالت صمیمیت خارج کرده بود. همچنین استفاده از اساطیری مانند تایفون چون با ذهن من مانوس نبود با معنا و مفهوم آن کمتر ارتباط برقرار کردم و برای شناخت تایفون مجبور شدم در گوگل سرچ کنم.اما باز هم چون از قبل با ذهنم آشنا نبود نتوانستم ارتباط برقرلر کنم.
راوی صحنه ی بعد در کلاس خوابیده است که دوستش مرجان او را از خواب بیدار می کند. شعله ی بخاری و این احساس که کمی شعله را بیشتر کند و بخوابد احساسی. بسیار نزدیک بود ک به باور پذیری و صمیمیت داستان کمک کرد. استفاده از تصویر ابرهایی که در تخته ی کلاس نقاشی شده بود هم پلی بود بین صحنه ی اول داستان که در دریا بود و صحنه ی دوم داستان که در کلاس روایت شد.
صحنه ی سوم راوی وارد مغازه ی داریا می شود و ما را با این شخصیت آشنا می کند.درراین صحنه متوجه می شویم بین داریا و راوی عشقی وجود دارد و انگار پسر خاله ی راوی سنگی بین راه آن هاست. به نظرم شخصیت سازی داریا خوب در امده بود.به نظرم این صحنه دیالوگ های خوبی داشت و باعث می شود خواننده با ماجرا و شخصیت ها اشناتر شود.
و اما در صحنه ای که در خانه می گذرد دیالوگ هایی بین مادر و دختر شکل گرفته که بیشتر ما را با گردنبند سیاه اشنا می کند. گردنبندی که پدر بزرگ راوی گفته از یک پری دریایی ان را گرفته و حالا انگار قرار است نسل به نسل منتقل شود.
فضا سازی در این قسمت خوب بود. اما فکر می کنم برای مفهوم سازی و نماد سازی این صحنه کمی طولانی شده بود.و با توجه به اینکه داستان در چند صحنه روایت شده بود کمی پیدا کردن خط داستان دشوار بود.
اما در مورد ماجرا ، به نظرم طرح داستان این طور بود که راوی می خواهد از آن گردنبند که میراث خانوادگی آنهاست رها شود چون به داریا برسد،
گردنبند نماد تمام چیزهایی است که به راوی رسیده و حالا او می خواهد از انها رها شود. از ایران هم خوب استفاده شده بود و مفاهیمی در ذهن ایجاد می کند.
اما برای من آن قسمت هایی که داستان از حالت رئال فاصله گرفته بود جذاب تر بود. زمانی که پدربزرگ گردنبند را از یک پری دریایی می گیرد و زمانی که راوی احساس می کند دم در اورده است، شاید می شد شاخ و برگ بیشتری به این قسمت ها داد.
جمع بندی دکتر ترابیان درباره داستان میراث شوم
صوت جمع بندی دکتر ترابیان
خانم ریحانی درست میگن اینا وقتی منعکس هم بشه در سایت یا در گروه برای دیگران هم میتونه خیلی مفید بوده باشه یا راه گشا باشه. کمتر نقد داریم که تخصصی و فنی بوده باشه یعنی مخاطب بهره ببره. نویسنده هم اگه بخواد بازنویسی بکنه واقعا دستش یک چراغ قوه داده باشند استفاده بکنه. از این جهت از نظر کمی و کیفی به نظرم باید تبریک گفت به دوستانی که این چراغ رو روشن نگه میدارن، دور هم جمع میشن و سعی میکنن مستمر بوده باشه غنیمته در این وضعیت موجود فرهنگی.
اما. دو تا نکته آموزشی رو چون وقت کمه من یادآوری می کنم. توی داستان به خصوص وقتی که ما میخواهیم حال و احوال درونی کسی رو بنویسیم کاری که چوخوف خیلی هنرمندانه انجام میده تو نویسنده ها. حال و هوای بیرون هم موثره در فضاسازی.
درون. توی کالسکران یا درشک چی شما در نظر بگیرید که درشک چی اگه تو فصل بهار می خواست بگه پسرم مرده مثلا. یا تو فصل تابستون می خواست بگه پسرم مرده.
مرده. ولی وقتی که درشکه حرکت میکنه داره برف میاد، سرده برف میشینه رو سر و صورت خودش یا روی درشکه و بعد برمیگرده به اون جوونا میخواد بگه که پسر منم سن شما بوده فوت شده توجه نمی کنند؟
یا همه توی قهوه خانه اند بیرون سرده، برفه این فضای بیرون با فضای درون خیلی به هم همدیگه کمک می کنند. وقتی شخصیت ما یک هیجانات داخلی داره در درون یا می خواهیم عمدی داریم حالت های درونی شخصیتمون هم.
بگیم. جزو کارمونه. اگه عمدی داریم نباید از فضاسازی بیرون غفلت کنیم. خیلی می تونه کمک بکنه. یعنی مثلا پری تو خونه است یا بیرونه. پری تو کلاس یا بیرونه مثلا یک جا میگه که کنار بخاری مثلا یکمی بیشترش کن که گرم بشم برای خواب مثلا خب این پری جاهای مختلفه، نقطه های مختلفه اینو همینطوری تو مکان های مختلف میذاریم یا نه؟
می خواهیم اتفاقا به حالت های درونیش هم کمک کنیم. باید یک ارتباط منطقی بتونیم درست بکنیم بین اون حالت درونی که شخصیت اصلی داره با حالت بیرون که این فضاسازی کامله. اگر نبوده باشه نقص داره. یعنی یه قسمت میلنگه یا کمرنگه. و ما که بلدیم فضاسازی رو شخصیت پردازی بکنیم چقدر راحت میتونیم یا اگه از ما بپرسند چرا زمستان نیست؟
چرا تابستان هست؟ چرا بهاره؟
چرا پاییز نیست؟
باید یک دلیلی بیاریم دیگه یک دلیل منطقیه بر اساس فضاسازی در روایت باید بیاریم نه خط روایتی. یه وقت میگیم ما میخوایم پیری و کودکی و نوجوانی و جوانی یک شخصیتی بگیم که اون بره تو داستان بلند و رمان و اینا. یه وقت تو یک داستان کوتاه یه حالت هایی و اتفاقاتی بر کسی رخ داده اینها رو می خواهیم رو کنیم. نمی خواهیم تفسیر کنیم. می خواهیم تبیین کنیم. نشان بدیم. حالا که می خواهیم نشان بدیم خب تمام نشانه های بیرونی درونی به همدیگه پاسکاری می کنند و کمک می کنند. یک مقداری اگر در بازنویسی خانم شرفی برگردند دو سه جا این می تونه خیلی کمک میکنه. چون از نماد خیلی استفاده کردند اتفاقا تو فضاسازی این میتونه تکمیل بکنه. نکته بعدی خوب ما یه باوری داریم همینطور که اساتید گفتند. این باور حالا میتونه یک باور عقیدتی درست دینی باشه یا یه خرافه باشه؟
توی رئالیسم جادویی ما حق داریم که اینو بیاریم و همینجور که میگم بی طرفانه هم بیاریم. قصدمون تبلیغ اون باور نیست. ولی قصدمون نشان دادن اون باور هست. اونو می خواهیم نشانش بدیم. خوب حالا ما می خواهیم بگیم که این نابینا بینا شده عامل لازم داره پیراهن یوسف باید بیاد. می خواهیم بگیم رود منشق شده. خوب یه عصا لازم داره. اون عامل جادویی برای اون صحنه اعجاب انگیز تا اینجا میشه دو مرحله. مرحله سوم ماجرا سازیه که بعد استاد دبیری نگن من هی خطو گم میکردم. من دارم اصرار می کنم که پری ما چه ماجرایی داره؟
الان اینقدر درون مایه پر رحم رنگه، اینقدر درون مایه و پیام های درونی داستان بنابر دغدغه هایی که نویسنده داره پر رنگه، که ما خط ماجرا رو کمرنگ می بینیم حرف برای گفتن خیلی داره داستان. اتفاقا داستان خیلی تکنیکالیه. یعنی جزو داستانایی که من تو آزمون رئالیسم جادویی اگه پایان ترم به بچه ها بدم بگم که عناصر و تکنیک های این داستان رو مستند استخراج کنید بچه ها می تونن نشون بدن دیگه. بگن تو این قسمت مثلا اسطوره در اکنونه. تو این قسمت واقعیت خیاله. تو این یعنی دقیقا می تونن نشون بدن خیلی از تکنیک خوب استفاده کرده و معلومه مسلطه. ولی خب نباید فراموش کنیم که اگه ما یک شخصیتی به اسم پری داریم این پری یک ماجراهایی میخواد براش رخ بده فرض کنیم که عاشقی داره که این عاشق میخواد با این ازدواج کنه مانع براش ایجاد میشه. موانعی براش تراش دیده میشه. میخواد مسافرت کنه می ماند سفرش مثلا؟
می خواد مثلا یک معامله ای انجام بده، معامله ناقص میشه در یک جمله وقتی داستان می خونیم باید همچین چیزی بتونیم بگیم اینکه یک گردنبندی به او رسیده خیلی مهمه و باعث دردسرشه داریم میریم یه کمی به سمت درون مایه تا به سمت ماجرا ولی اینکه برای پری چه اتفاقاتی و حوادثی. برای خود پری. چه حوادثی میخواد رخ بده شما ماجرای کلی داستان رو تبیین کردید دیگه. دارید نشون میدید حالا در طول این روایت می خواید بگید که آب یعنی معنی سازی و استعاره سازی ابداعی هم دارید.
می خواید بگید که آب این معنی رو داره. می خواید بگید دریا این معنی رو داره. کشتی این معنی رو داره. این ابداعاتی که دارید باید در خدمت روایت داستان بوده باشه. یعنی ابتدا باید همه بگن وقتی که میگیم داستان چی بود، بگن داستان پریه که تو بیست سالگی توی دانشکده با کسی آشنا میشه حالا موانعی برای ازدواج هست، صورت روایت در طول روایت حالا اگه از خوابش میگید، از بیداری هاش میگید، از آرزوهاش میگید اونا هیچ اشکالی نداره از تکنیک ها می خواهید استفاده بکنید و رئالیسم جادویی رو بنشونید تو یه داستان اون اشکالی نداره منتها اون قسمت اول در طول روایت، ماجرای شخصیت اصلی رو باید بگید خب، ما یک نفری داریم ماموریت بهش دادن که بره فلان جزیره یه کسی رو دستگیر کنه بیاره. ببینی چقدر مثلا الف بهش مأموریت دادن برو فلان جزیره ب رو دستگیر کن بیار. حالا که رفته تو جزیره می بینه دارن درخت های موز و ناری نارگیل و اینا رو قطع می کنند می خوان کارخانه درست بکنند. بعد اونجا با آدم هایی روبرو میشه که دم دارند مثلا. اونجا با یک عجایب قرایب روبرو میشه. خط داستان رو میتونیم اول ماجرا رو بگیم که چیه در طول ماموریت که این میره میاد، خوب خیلی چیزای عجیب غریبی رخ میده یعنی از اون تکنیک های رئالیسم جادویی هم، مارکز داره استفاده میکنه اینکه از دور فکر کردن یک کشتیه، بعد فکر کردن یک چوبه، بعد دیدن نه یک آدمه یک آدم خیلی بزرگ استبان این رو آوردن و بعد میگن اینو ببریم که بقیه هم بیان ببینن استبانی که ما فکر میکردیم افسانه ولی نه برگشته در یک خط میتونیم بگیم ماجرای این پیرمرد با بال های بزرگ، نمیدونم، غریق زیبا. هر کدوم اینا در یک خط هر کدوم اینارو میتونیم بگیم تعریف کنیم که چیه بعد حالا لابلای این از چی استفاده کرد؟
چه تکنیک هایی استفاده کرده اون کاریه که شما کردید پس در این کار اگه خواستید بازنویسی بکنید، یکی فضاهای بیرونی و فضای درونی پری رو انطباق بدید استعاریش کنید یکی هم ماجرای خود پری، ماجرا سازی بپری یادمون باشه باور، تبدیل و تبدل، ماجرا یعنی اینا همه در خدمت ماجراست جدا نیست کلاهی نیست که بچینیم توی یک تابلو؟
توی سورئال اشکال نداره ولی تو خط. توی رئالیسم جادویی ما خط روایت داریم دیگه تو پست مدرن خط ها پراکنده اند ولی تو رئالیسم جادویی نه شما عوامل جادویی دارید ولی آمیختگیه یعنی از اونور خط رئال هم دارید دیگه. تو خط رئال یعنی ماجرا دارید در رئالیسم جادویی میگیم همه چی آمیخته میشه به هم.
مثلا تو رئال شما دو تا معتضاد با هم جدال می کنند ولی اینجا نه، اینجا با همدیگه یکی میشن. توی رئالیسم جادویی پیر جوان و جوان پیر رو میخوایم نشون بدیم. ولی پیر و جوان رو تو خود رئالیسم با همدیگه درگیرشون میکنیم. اونجا جدال اینجا آمیختگیه. حالا این آمیختگی قسمت اوله باید بیاد در خدمت ما ماجرا ماجرا برای شخصیت اصلی این اگر خط روایت ماجرای داستان رو بازنگری بکنید، بازنویسی بکنید واقعا یه کار تکنیکاله، کار خیلی همینطور که درست گفتن دوستان کار خیلی آگاهانه و هوشمندانه ای هم هست. یعنی جدای از اون نکته هایی که تذکر دادن و شما حتما تصحیح میکنید معلومه یه کار حساب شده ایه. هم نویسنده مسلطه به تکنیک هم تونسته اینارو در بیاره توی. چرا یک مقدار پراکنده به نظر میرسه؟
چون خط روایته در نسبت به تکنیک ها پوشیده شده ماسکش شده در حالی که اون مثل یک خط، مثل یک ریل، مثل یک جاده باید پررنگ باشه حالا شما تو حاشیه تابلوهایی که می زنید اتفاقا اون ریل رو یا اون اتوبان رو برای ما جذاب تر میکنه ولی اینقدر الان ما در حاشیه این اتوبان چیزهایی می بینیم که از اون خط اصلی یا از اون اتوبان فراموش می کنیم، توجهمون کمتر.
میشه. به هر صورت کار خوبی بود همینجور که دوستان گفتن بهتون تبریک میگیم. اینکه ما رو مهمان کردید. با اینکه خیلی طولانی بود ولی اینقدر صحنه های قشنگ و جذابی داشت که ما طول زمان رو متوجه نشدیم جذاب بود برامون شیرین بود بهتون تبریک میگیم انشالله که کارهای بقیه دوستانم همینطور درخشان باشه و شیرین و جذاب باشه خودتونو تشویق کنید. خیلی ممنون.

