درس گفتاری در سبک پست مدرنیسم از دکتر علی اکبر ترابیان بر نقد داستان کوتاه “گردن زرافه” نوشته هما رضوی زاده

 

“داستان گردن زرافه”

زن در قفس را باز کرد. پرنده بیرون آمد، مثل عادت همیشگی اش. به پاهایش نگاه کرد. چندقدمی کنار میله ها رفت و برگشت. بعد ایستاد. سرش را بالا آورد. نگاه کرد به انبوه درخت های جنگل، به چشم های زن. ناگهان پر زد. گم شد میان شاخ و برگ ها، های وهوی پرندگان. آن روز تا شب برنگشت. کاسکو هیچ وقت برنگشت.

من باعث شده بودم آقای کرامتی پرنده نازینش را از دست بدهد. وقتی قفس خالی را دادم دستش، تعجب کرد شاید هم ناراحت شد ولی چیزی نگفت. راهش را گرفت از پله ها رفت پایین. آخرشب بود که برگشت. پشت در گوش ایستاده بودم. کلید توی قفل چرخید و در بیصدا بسته شد. خوب اشتباه خودش بود. همان موقع که آوردش، گفتم که نمی توانم: “میانه ای با جک و جانورها ندارم.”

ابروهایش را بالا انداخت که به گمانم خودتان بوده اید! بهار پارسال؟ نقاشی دیوارهای مهدکودک آنطرف خیابان را می کشیدید! به گمانم ده-بیست روزی هم طول کشید، از پشت پنجره می دیدمتان.

“بله جناب کرامتی! خودم بودم. ولی مربوط بود به آن وقت ها که منتظر مُردن نبودم!”

عینک ته استکانی اش را آورد پایین، سر تا پا وراندازم کرد.

 “حتماً این را هم دیده اید وقت و بی وقت آمبولانس اورژانس می آید؟ حالم بد میشود، می روم برای بستری و درمان. حالا هم چندماهی میشود که کار نمی کنم. خرس و سگ و زرافه کشیدن هم که دیدید شغل من بود، نه اینکه از سر علاقه باشد به اینجور خلایق.”

نشست روی پاگرد پله ها، چانه اش را انداخت روی عصایش:

“نمیشود! شغل آدم یک تکه ای از بدنش است. مثل دماغ مثل دهن، گوش.”

پرنده اش روی حلقه ای چوبی میان قفس نشسته بود و بیخیال تاب میخورد.

“میترسم! از حیوانات میترسم، حتی از اینکه دستم بخورد به پرش.” آمدم در خانه را ببندم که گفت: “راستی به شما گفته بودم که سی سال کارمند اداره ثبت احوال بودم؟”

“خیر جناب!”

 “عجیب است. خوب خودتان مقصرید. هروقت میبینمتان سرتان را می اندازید پایین میروید پی کارتان وگرنه همسایه های این ساختمان همه می دانند!” و بی آنکه فکر کند علاقه ای به شنیدن حرف هایش دارم یا نه، گفت کارش این بوده که سی سال صفحه مرگ مهر بزند.

“خوش به حالتان، چه شغل راحتی.”

 “شما هم مثل همه همسایه ها اشتباه میکنید!” و گفت سی سال نامه نگاری کرده بوده که ثبت این بخش از احوال شناسنامه باید جزو مشاغل سخت محسوب شود ولی تا به آنروز که بیست و نمی دانم چندسال از بازنشستگی اش می گذشت هیچکدام از مسئولین اهتمامی به این مهم نورزیده بودند!

 “آخر ما آدم ها از هرچیزی بترسیم، نزدیکش نمی شویم برای همین هم هست که هیچ دستورالعمل به دردبخوری تابه حال وضع نشده است برای کنترل ترس آدمها .”

 انگار حرف بی ربطی زده باشم، روی موج خودش ادامه داد: “راستی می دانستید این تنها صفحه ای است در شناسنامه که جرم است خط یا نقطه ای به آن اضافه شود قبل از آنکه صاحبش را روی دست ها برسانند به قبرستان؟”

 احساس کردم پیرمرد شیرین می زند. پرنده اش ایستاده بود کف قفس، مغز تخمه های آفتابگردان را درسته درسته درمی آورد و قرچ قروچ کنان میخورد. با اینکه حوصله پر حرفی اش را نداشتم دوست داشتم بدانم سختی کارش کجا بوده که بلند شد قفس را گذاشت روی چارچوب در، گفت فردا شب برمی گردد: “آب و غذایش کافیست. فقط بگذارش جلوی تلویزیون برو پی کارَت. آزاری ندارد فقط از تنهایی وهم برش می دارد. به کسی هم جز شما اعتماد نداشتم خانم. میترسم بچه های تربیت نشده همسایه ها اذیتش کنند.”

 بعد راه افتاد یکی یکی از پله ها رفت پایین: “کار شما هم جزو مشاغل سخت است، مکاتبه ای کرده اید تابحال با مسئولین؟ اینکه بخواهی گردن زرافه را آنقدر درازکنی تا برسد به شاخ و برگ درخت های کنار پیاده رو، باید بروی روی چهارپایه ای، نردبانی چیزی، برای یک خانم دردسر است. آن هم توی خیابان! اضافه حقوق میخواهد…”

 قفس سنگین بود. قدش میرسید تا بالای کمرم. گذاشتمش توی هال جلوی مبل راحتی و به سفارش پیرمرد تلویزیون را هم روشن کردم. آرام بود و چوب خراطی شده میان قفس را با دوپنجه اش چسبیده بود. میشناختمش. عکسش را زیاد دیده بودم در کتاب های کودکان. شبیه مرغ عشق بود، شاید هم طوطی ولی گنده تر و بی قواره تر. زیاد طوطی کشیده بودم سرِ دیوارها، ولی برای کاسکو هیچوقت سفارشی نداشتم.

ماجرا اما از آنجا شروع شد که قرص های صبحم را ردیف کرده بودم، منتظر که شیر صبحانه ام گرم شود. مایکروفر سه بوق متوالی زد که بلافاصله صدای همان سه بوق را از تویِ هال شنیدم! برگشتم نگاه کردم به تلویزیون. گوینده خبر صبحگاهی با خونسردی از باخت مسابقه والیبال میگفت. کاسکو هم بی حرکت روی چوب خراطی اش نشسته بود و تماشایش می کرد. احساس کردم از ضعف بدنم دچار توهم شده ام. یک کف دست نان جو از یخچال درآوردم گذاشتم گرم بشود. بعد از نیم دقیقه سه بوق متوالی از دستگاه و دوباره تکرار همان صدا از توی هال! حدسم درست بود. با لیوان شیر و مشت قرص های نشاط آور و ضدافسردگی ایستادم مقابلش. حیوان سرش را بالا آورد، زل زد توی صورتم و داستان ادامه یافت. تکرار صدای زنگِ در. زنگ موبایل. بلند می شدم بروم دنبال کاری، یکهو کسی صدا میزد “کجایی انسی بابا!” انسی دختر آقای کرامتی بود که همان صبح گفت می رود به خانه اش و این بلای ناخواسته آوار شد روی سرم. پنجره را که باز کردم، مردی فریاد زد: “سلام بر خورشید!” و تکرار مواد لازم برای پخت کاپ کیک دارچین لیمو با صدای زنی در برنامه آشپزی و دیگر توهم نزدم که خودش بود آقای کرامتی، اذان ظهر آرام صلوات می فرستاد و الله اکبر می گفت تا اینکه خواب نیمروزم را پراند: “تا بهاااار دلنشین آااامده سووووی چمن!”

بالشم را گرفتم توی بغلم نشستم مقابلش. نمیدانم چند دقیقه شد، چند ساعت. به خودم که آمدم، خیلی گذشته بود، وقت قرص های ظهرم گذشته بود. در دلم لعنتی فرستادم به سمت و سوی آقای کرامتی که در مجلس نامزدی نوه اش، بیانیه اهتمام به سختی کار در صفحه اموات را جهت شادی روح زندگان تشریح می کرد.

به این خانه که آمدم هیچکدام از وسایل قبلی ام را نیاوردم.  دلم میخواست تکه های حسرت بار گذشته را از خودم جدا کنم. در واقع مجبور بودم. هیچ گزارشی پیدا نکرده بودم در کنجی از دنیا که لنفوم رحم کرده باشد به کسی. آدرس خانه جدیدم را فقط به دو سه تا از نزدیکانم داده بودم. خسته بودم از آغوش هایی که میگشودند به رویم با شوق پر از مینا و مریم سفید، پیچیده در نوارهای مشکی! من گم شده بودم در تاریکیِ ذره ذره فرو ریختنم از دیواره های قبر، آنها اما دوست داشتند به خودشان بگویند و من بشنوم که نه زندگی ارزش ماندن دارد و نه مرگ ارزش ترسیدن! نمی توانستند بفهمند که این روزبه روز آب شدن گوشت و پوست و استخوان، معتادم کرده است به ترس از مرگ، شاید هم نوعی خود آزاری بود برای تمرین تنها مردن! شاید هم ناخود آگاهی کشانده بودم در این کنج تنهایی تا بگذارم قانون تنازع بقا بی معذوریت دست به انتخاب اصلح بزند که قبالً هم از این دست کارها کرده بود. یکبار من را کرده بود از بهترین های نقاش های دیواری و حاال هم کرده بودم مغلوب وفادارترین سلول های بدنم! همان علت مرگ مادرم وقتی دختر بچه ای یازده ساله بودم. پس اعتراضی نبود به دستگاه آفرینش جز به ترس از ابهام مرگ. به ترس از چشمهای نیمه بازمانده جنازه عمه ام در غسال خانه، ترس از تابوت چوبی بیرنگ و رویی که شاید مادرم را با خودش برده بود. به من نشانش ندادند

 با این حال درمانم جریان داشت. برادرم پزشک بود و هر روز 11 صبح باید گزارش فاکتورهای خونی ام را برایش ایمیل می کردم. آزمایش ها را خودم انجام می دادم، در خانه، روی کیت هایی با “سه قطره خون” از انگشت های دستم. 3 ظهر بود که برادرم زنگ زد. نگران بود. گفتم نمی دانم چه طور شده که تا به آن ساعت یادم رفته تصویر کیت خون را ارسال کنم. “

کاسکو حواسم را پرت کرده است. بالاخره تا شب می خوابد و فرصتی میشود گزارش امروز را برایت بفرستم.”

گزارش آن روز بیماری من در صفحه اینستاگرام برادرم بیشتر از صدتا لایک خورد. داستانی از درگیری یک بیمار مبتلا به لنفوم با کاسکوی آقای کرامتی!

 فردای آن روز رأس 8 صبح آقای کرامتی آمد، شیرینی نامزدی نوه اش را آورد و پرنده اش را برد. در را بستم، خسته و خواب آلوده افتادم روی مبل. کاسکو از تاریک روشن صبح نقارخانه زده بود و سرود ملی خوانده بود. برای برادرم نوشتم اولین شبی بود در این چندماه که بدون آرامبخش خوابم برده است آن هم روی مبل راحتی کنار قفس یک پرنده ی دیوانه که تا تنگ غروب همخوانی کرده است با کلاغ ها و جیغ وداد بچه های تربیت نشدهی همسایه ها! بعد هم به عادت پیرمرد تا یک ونیم شب نخوابید و تلویزیون نگاه کرد!

فردای آن روز برادرم پیام داد که باز هم داستانی بنویسم از کاسکو. ولی آقای کرامتی بعد از نامزدی نوه اش دیگر هیچ جایی نرفت که بخواهد شب بماند و من دیگر هیچوقت کاسکو و حتی آقای کرامتی را ندیدم. یک روز پنجره آشپزخانه را باز کردم شاید صدای کاسکو را از کریدور بین آپارتمان خودم و پیرمرد بشنوم و شنیدم که پیرمرد با وسایل خانه اش حرف می زد. صدای شان می کرد. کفگیر و ملاقه را. قابلمه را. کت و شلوارش را. حوله و مسواک و تلویزیون و یخچال و عینک و خودکارش را هم صدا می کرد.

برای برادرم نوشتم: “زندگی پیرمرد شستن یک بشقاب است! با علائمی از خُل وضعی!” برادرم که انگار شخصیت پیرمرد خوش به دلش نشسته، اصرار کرد هر روز بنویسم: “نوشتن حالت را خوب میکند، باور کن!”

غروب روز سوم روی تختم دراز کشیده بودم، به ترانه بی نام و نشانی گوش می کردم. نفسم به سختی فرومیرفت و بالا می آمد. حس میکردم دانه دانه سلول های تنم در خماری و بی حسی سیر میکند که دیدم پرنده ی آقای کرامتی از لب دیوار روبرو پر زد و نشست پشت پنجره اتاق. بعد هم تا تاریک شدن سرخی آسمان آنقدر ادای کلاغ های سیاه روی شاخه های خشکیده و زرد پاییزی را درآورد که توهم زدم نکند از اول کلاغ بوده اشتباهی راه افتاده دنبال خانواده ی کاسکوها!

روز چهارم با صدای های وهوی و خنده بچه همسایه ها بیدار شدم. پنجره را باز کردم دیدم کاسکو وسط حیاط است، به تیزی گربه ای می دود دنبال بچه ها و یک یک شان را به اسم صدا میزند! عجیب بود! هیچ وقت آقای کرامتی دوست نداشت احدی نگاهش بیفتد به این پرنده چه رسد که بازیچه بچه ها بشود! همان روز من هم اسم همه بچه های ساختمان را یاد گرفتم و بدون قرص های آرامبخش خوابم برد.

 روز پنجم برادرم پیام داد که گلبولهای سفیدم صف آرایی تازهای کرده اند، دارند می کشند به ریه ها، باید هرچه زودتر خودم را برسانم به بیمارستان. روی تخت آمبولانس که خوابیدم دیدم یک کاسکو نشسته است روی کپسول اکسیژن. “چه خوب است که شما پرستارها از حیوانات نمی ترسید. ” پرستار لبخندی زد، ماسک اکسیژن را گذاشت روی صورتم. “حتماً میدانید نوکش آنقدر قوی هست که مغز تخمه را درسته دربیاورد؟ مراقب باشید شلنگ اکسیژن را پاره نکند، این روزها بدجوری تنگ است نفسم.”

برادرم گفت باید چند روزی بستری بشوم تا دوره درمان جدیدی را پیاده کنند و گفت برای اینکه حوصله ام سر نرود میتوانم روی دیوارهای آی سی یو نقاشی بکشم. دستور داد برایم رنگ آوردند و قلم مو. برای اولین بار یک کاسکو را نقاشی کردم که روی حلقه ای چوبی تاب میخورد. برادرم گفت دوره درمان ممکن است دوسه هفته ای طول بکشد، اگر بخواهم می توانم روی دیوارهای دیگر هم نقاشی بکشم و بعد من را روی ویلچر نشاندند، بوم نقاشی را هم گذاشتند روی زانوهایم. کمکم روی همه دیوارهای بیمارستان کاسکو نشست. بیمارها با شادی از کنار دیوارها رد می شدند و روی پرهای کاسکوها دست می کشیدند.

 روز ششم آقای کرامتی آمد به عیادتم. موقع رفتن از برادرم خواست یکی دوساعتی برویم اداره ثبت احوال، موضوع مهمی را نشانم بدهد. برادرم با کراهت اجازه داد، گفت حالم مناسب گردش نیست. ولی آقای کرامتی اصرار داشت باید نقاط سختی کار را بشناسم تا بتوانم از حق خودم به عنوان یک نقاش دیواری ماهر دفاع کنم. همه کارمندان اداره ثبت احوال مشهد به قد و قامت و ریش وپشم آقای کرامتی بودند، سرشان گرمِ قدم زدن در صفحات شناسنامه آدم ها درحالیکه روی شانه هر کدامشان یک کاسکو نشسته بود. آقای کرامتی به رئیس اداره توضیح داد که من نقاش کاردانی هستم و از او مجوز رسمی گرفت روی همه دیوارهای اداره کاسکو بکشم. شهردار مشهد که همان روز برای خط زدن نام مادرش به اداره آمده بود و خیره بر صفحه مرگ، شاید در اندیشه مُردن! از من خواست که روی دیوارهای شهرداری هم کاسکو بکشم. او گفت که در اوج غم و ناامیدی از مرگ مادر احساس میکرده کاسکوهای روی دیوارهای اداره ثبت او را وارد لحظه های شاد کودکانه میکرده اند.

بعد از آن شهرداران مناطق جلسه گذاشتند و تصویب کردند روی همه دیوارهای شهر کاسکو کشیده بشود. برادرم گفت اگر نتایج مطالعات شما این بوده که کاسکوها حال مردم را خوب کرده، اجازه می دهد به اندازهای که خسته نشوم روی دیوارهای شهر نقاشی بکشم. پس آقای کرامتی همراهم شد، نردبان را نگه می داشت و من لب همه دیوارهای شهر کاسکو نشاندم. آنها صدای همه چیز را درمی آوردند، بوق آمبولانس، آتشنشانی، صدای هواپیما، گربه ها، کفترها، همهمه مردم. همه جا پر شده بود از خنده های مردم شهر به حرفهای خودشان که کاسکوها تکرار میکردند. شاید برای همین هم بود که چند روز بعد روزنامه شهرآرا اعلام کرد شاخص امید به زندگی تا بیست سال بالا کشیده است.

 روز هفتم خون زیادی ازم گرفته بودند. برادرم گفت آزمایش ها نشان داده است آن روز تا شب کاسکوها توی رگ هایم سُر می خورده اند. از او خواستم اجازه بدهد چند روزی بروم خانه. گفتم بدنم از شدت کار زیاد کوفته است. گفتم کارکردن در هوای آلوده شهر نفسم را تنگ تر کرده است. گفت خبرخوبی نیست ولی پیشرفت لنفوم متوقف نشده و با اکراه اجازه داد برای یک شبانه روز برگردم به خانه.

 در را که بازکردم صدای بچه همسایه ها را شنیدم که می گفتند از آسمان کاسکو می بارد و آقای کرامتی را دیدم که با هیجان داد زد: “دیدی که امروز شهر خیسِ کاسکو است!” پیشِ خودم خندیدم. می دانستم این توهم آنها به خاطر صدای کاسکوهاست که همه شهر را پرکرده بود. به آقای کرامتی گفتم اگر میشود پرنده اش را بیاورد. خندید: “نمیترسی؟”

گفتم بگذارید پیشم بماند تا صبح فردا که مجبورم دوباره راهی بیمارستان شوم.

 آن شب دوتایی تا صبح تلویزیون نگاه کردیم. مستندهایی از رازبقا. از اینکه لامارک، پدر علم تکامل اشتباه کرده است که گفته گردنِ زرافه برای رقابت در تسخیر غذا جا داشته که تا بلندای یک بامبوی صدمتری هم دراز بشود. شاهدشان هم زرافه ها و درخت های زبان گنجشک بود و افرا که قد به قد همدیگر فسیل شده بودند. زرافه ها هر چه برگ بود از زبان گنجشک و افراها خورده بودند اما برای دستیابی به غذای بیشتر، گردنشان قد نداده بود درازتر بشود تا به درخت های بلندتر برسد، به ناچار از گرسنگی مُرده بودند و فسیل شده بودند! در بخش خبری 3 نیمه شب هم اعلام شد خط ونقطه گذاشتن در صفحه آخر شناسنامه جرمی است که انتخاب طبیعی به ناچار باید مرتکب بشود اگر کارمندان ثبت احوال نخواهند بدون اضافه حقوق این کار را انجام بدهند وگرنه کوه و جنگل و اقیانوس خواهد گندید از رویِ هم انباشتِ زنده بودن ها…

 7 صبح، آسمان انباشته از خاکستری-نیلی رنگ ابرهای پاییزی بود. رنگ پرهای کاسکو. انگار هر چه رنگ داشت روی پرو بالش، پاشیده بود به ابرها. نشسته بود روی حلقه چوبی اش تاب میخورد. ماسک اکسیژن را روی صورتم گذاشتم و بلند شدم پنجره اتاق را بازکردم. آمبولانس توی کوچه منتظرم ایستاده بود.

 زن در قفس را باز کرد. پرنده بیرون آمد، مثل عادت همیشگی اش. به پاهایش نگاه کرد. چند قدمی کنار میله ها رفت و برگشت. بعد ایستاد. سرش را بالا آورد. نگاه کرد به انبوه درخت های جنگل، به چشم های زن. ناگهان پر زد. گم شد میان شاخ و برگ ها، های و هوی پرندگان. آن روز تا شب برنگشت.

کاسکو هیچوقت برنگشت.

…هیچ کاسکویی به شهر برنگشت.

درس گفتاری در سبک پست مدرنیسم بر نقد داستان کوتاه "گردن زرافه"

 

روی همه دیوارهای شهر 

“علی اکبر ترابیان”

چندی پیش داستان نویسان عزیز از من خواستند به ایجاز و اختصار مبانی و مالک های سبک پست مدرن را توضیح دهم و چند اثر داستانی ایرانی و خارجی هم معرفی کنم. در این درس گفتار سعی کرده ام در نقد و بررسی داستان کوتاه “گردن زرافه” نکاتی بازگو شود که به درخواست نویسندگان نیز پرداخته شود.

 البته خلاصه 30 جلسه کارگاهی برای آشنایی با پست مدرن و سبک پست مدرنیسم در ادبیات داستانی کار آسانی نیست هرچند آن جلسات به زودی از طریق سایت و اپلیکیشن آموزشی در اختیار علاقه مندان قرار خواهد گرفت.

بعضی از آثار داستان نویسان معاصر نظیر صادق هدایت و هوشنگ گلشیری نشانه هایی از مدرنیسم و پست مدرنیسم را دارند ولی در آثاری مثل “هیس” از محمدرضا کاتب یا “دیوان سومنات” از ابوتراب خسروی معیارهای پست مدرنیسم بیشتر دیده میشود.

ابتدا به مهمترین معیارهای پست مدرن اشاره ای داشته باشیم:

1- پویومِنا

در یونان باستان اشیاء را از نظر کارکرد، هدف و روش به پنج گروه تقسیم کرده بودند: 1 .فوزیکا 2 .پویومنا 3 .کِرِماتا 4. پراگماتا 5 .مَتِمَتا

پویومنا از حیث این که به دست انسان ساخته می شوند و باقی می مانند چند نکته فلسفی و ادبی دارد و در پست مدرن به عنوان نوعی استعاره به کار می آید. پنج حس انسان از این منظر انسان را به سمت اختراع و ساختن می برد. دانش را کشف نمیدانند، اختراع و ساختن میدانند. آنچه را به عنوان شناخته شده می شناسیم، اینها باور می دانند.

 آدمی سازنده است، می سازد و ساخته اش ماندگار می شود و تکامل پیدا می کند؛ آن را در باور خود جای می دهد. حقیقت واقعی یا وجود ندارد یا همه مردم نمی توانند آن را بفهمند، اگر هم باشد کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ.

 در مدرنیسم به این جایی و این زمانی بودنِ قابل تجربه تکیه می کردند اما در پست مدرنیسم به قدرت برساختن و درساختن آدمیزاد در همه شئونات و امورات تأکید دارند حتی باورسازی.

2- عدم قطعیت و غلبه شک و تردید

مرز مرگ و زندگی، مرز خیال و واقعیت، مرز عرف و معنا، مرز سایه و روشن، مرز بودن و نبودن، مرز داشتن و نداشتن و همه مثبت و منفی ها کجاست؟ ما داریم یا نداریم؟ هستیم یا نیستیم؟ خوابیم یا بیداریم؟ الان در حال زندگی هستیم یا بعد از مرگ؟ زندگی این جاست یا بعد از این جا؟ بین مرگ و کلام، مرگ و گفتمان چه نسبتی است؟

در آثار محمدرضا کاتب این مضمون پررنگ است. جهانشاه چه زنانی را می کشد؟ اگر خالق باشند و قصه بگویند و حرفی برای گفتن داشته باشند کشته نمی شوند. شهرزاد بین مرگ و گفتمان در حرکت است

3- خودانعکاس پذیری

آیا انسان می تواند از خودش بگریزد؟ آیا انسان می تواند از خودش نگریزد؟ این پارادوکس نگرشی و رفتاری در لایه های خواب و بیداری انسان یک معماست. آن طور که مدرنیسم ها می گفتند انسان همین مغز است و آنچه حس میکند و واکنش نشان می دهد.

آیا روان انسان ها همان خودآگاه است؟ این روان در انسان های بدوی و متمدن یک کارکرد دارد؟ در حیوان و انسان در یک سطح است؟ ناخودآگاه چه نقشی در خودآگاه دارد؟ در برابر تغییرناپذیرها مثل گذشت زمان، خودآگاه و ناخودآگاه چه واکنشی دارد؟

در پسامدرن جهان با مارک ها و برندها و تولیدات تجاری جلو میرود. مصرف گرایی و سرمایه داری معیار سنجش زمان است نه گردش زمین به دور خودش و خورشید و پیاپی آمدن فصل ها. انسان خودش ساخته و در ساخت هاش به تله افتاده است. زندگی انعکاس خودش و تولیدات خودش است.

 رُمان شوخی بی پایان از دیوید فاستر واالس به همین مضمون پرداخته است. پارانویایی بودن این انسان باعث شده روایت هایش خطی نباشد، در فضای بین متنی معلق است.

ماضی، مضارع و مستقبل از قاعده درمی آید و زبان در زمان ذاتی قرار میگیرد. راوی شخصیتهای خود را جدی نمی گیرد.

 اولیس از جیمز جویس، سلاخ خانه شماره پنج، گهواره گربه و صبحانه قهرمانان از کورت وونه گات نمونه بسیار خوبی از این تکنیک ها در روایت اند.

 

“گردن زرافه” از هما رضوی زاده یکی از بهترین آثار پست مدرن معاصر ایران است. پخته و تکنیکی و با قدرت توانسته معیارهای پست مدرن را نشان دهد. یک مشاهده گر بیرونی ابتدا و انتهای داستان می آید و تابلو آستانه و پایانه را به هم می رساند: “زن در قفس را باز کرد، پرنده بیرون آمد، مثل عادت همیشگی اش…”دو خط بعد از این تابلو، راوی از مشاهده گری به مداخله گری وارد میشود؛ سوم شخص، اول شخص می شود: “من باعث شده بودم آقای کرامتی پرنده نازنینش را از دست بدهد.”

 این من زنی است که مادرش را در 11 سالگی از دست داده، شاهد مرگ عمه اش بوده، نوعی سرطان خون به نام لنفوم دارد. برادرش پزشک است و تحت نظر او ادامه حیات می دهد. نقاش است و به خاطر روزمرگی دیوار نگاری می کند. از حیوانات می ترسد. در منزل جدیدش اثاث گذشته را نیاورده و حتی المکان ناشناس زندگی می کند و ما هفت روز از عمر او را نگاه میکنیم:

 روز اول

همسایه اش آقای کرامتی می خواهد به جشن نامزدی نوه اش برود. پرنده اش کاسکو را به راوی می سپارد. کرامتی نزدیک به سی سال است از مهر زدن به صفحه مرگ در اداره ثبت احوال بازنشست شده، او با همین پرنده هم اتاق است، هر چند تمام وسایل و اثاث را مورد خطاب قرار می دهد و با آنها حرف می زند. راوی از پرنده می ترسد ولی به ناچار می پذیرد، قفس کاسکو را مقابل تلویزیون می گذارد. کاسکو صداها را خوب تقلید میکند. صدای مایکروفر، تبلیغات تلویزیونی، بوق ماشین ها، گربه ها و کلاغ ها و تکیه کلام آدم ها… راوی آن شب خسته از سرگرم شدن با این پرنده، بدون قرص های آرامبخش خوابش می برد.

 روز دوم

پیرمرد می آید و کاسکو را میبرد و او دیگر کاسکو و حتی آقای کرامتی را نمی بیند.

 روز سوم

 کاسکو از لب دیوار رو به اتاق راوی پر می زند و می نشیند پشت پنجره و آنقدر قارقار میکند که راوی می گوید توهم زدم نکند از اول کلاغ بوده اشتباهی راه افتاده دنبال خانواده کاسکوها.

 روز چهارم

 از های و هوی و خنده بچه همسایه ها بیدار می شود، می بیند کاسکو به دنبال آن ها می دود و بازی میکند.

 روز پنجم

 وقتی با آمبولانس به طرف بیمارستان میرود تا بستری شود کاسکو روی کپسول اکسیژن است. باید یک هفته ای در بیمارستان بماند. از او می خواهند روی دیوارهای آی سی یو را نقاشی کند. کاسکو می کشد.

 روز ششم

کرامتی به عیادتش می آید و از او می خواهد به اداره ثبت احوال بروند تا سختی کارش را به او نشان بدهد. کرامتی معتقد است سخت ترین کار مهر زدن به صفحه مرگ است، هیچکس حق ندارد نقطه یا خطی در آن صفحه بگذارد، جرم است. او سختی کار راوی را در کشیدن گردن زرافه میداند چون باید نردبان بگذارد و تا سرشاخه ها سر زرافه را دراز کند تا برای خوردن برگ درختان به شاخ و برگ درخت های کنار پیاده رو برسد. شهردار برای گواهی فوت مادرش به اداره ثبت آمده از راوی میخواهد دیوارهای شهرداری را کاسکو بکشد، کودکی هایش را بیدار می کند. شهردارهای منطقه هم می خواهند روی تمام دیوارهای شهر کاسکو بکشد. (من اگر به جای نویسنده بودم اسم داستان را میگذاشتم روی همه دیوارهای شهر)

روز هفتم

 از برادرش تقاضا میکند برای یک روز به خانه برگردد. از آسمان کاسکو می بارد و در رگ های راوی کاسکوها سُر می خورند.

چرا داستان گردن زرافه پست مدرن است؟

 اولا: خیلی حرفهای استعاره پویومنا را به استخدام درآورده است: کاسکو هست یا ساخته می شود؟ روح هست یا باورش کرده ایم که هست؟ کاسکوهای نقاشی شده ابژه اند یا سوبژه؟ در ذهن و خیال راوی اند یا واقعاً وجود دارند؟ کاسکو باعث نشاط و آسودگی خیال راوی شده یا خودانعکاسی راوی است؟ خواننده یا شنونده کاسکو را چقدر باور میکند؟ کاسکو را نما و نماد از یک معنی میگیرد یا نه یک نشانه معمول در زندگی؟

 نویسنده توانسته کاملا از رئال نویسی در کلاسیک و صرف خیالی نویسی در سوررئال و مبهم نویسی در مدرنیسم فاصله بگیرد.

 استعاره پویومنا از ابتدا تا انتهای داستان تابلو به تابلو پیش می آید و معناسازی میکند.

 اثاث زندگی بخشی از خود انسان هستند، کاسکو چه نقشی دارد؟ راوی اثاث زندگی قبل را که یادآور حسرت هاست با خود نیاورده و کرامتی اثاث خود را شخصیت بخشیده و صدا می زند. آیا به سبب آنچه که باید هر روزه بنویسد برای برادر، احساس میکند حالش بهتر می شود؟

نوشته ها و بر ساخته هایش او را بهبود می دهد یا آینگی هایش؟

ثانیاً: این داستان در مرزها حرکت می کند، با ظرافت و مهارت تمام شما را بین مرگ و زندگی، خیال و واقعیت و سایه روشن ها می کشاند. تردید دارید خیالی است یا واقعی؟ از دور که نگاه می کنید هم خیالی است هم واقعی! نزدیک می شوید در خیال غرق می شوید، فاصله می گیرید روزنوشت ها و گزاره ها شما را به واقعیت میرساند.

 عدم قطعیت در این که او خواب است یا بیدار، خیال می کند یا واقعاً در حال نقاشی است، ملحوظ و محسوس است.

ثالثاً: تارو پود این انسان به عنوان زن، زن آفرینشگر (نقاش و نویسنده)، زن همدم و مونس، زن فداکار و صبور و مردی که کرامت و هنر و وظیفه اش ثبت مرگ است حتی از نگاه راوی در جشن نامزدی نوه اش بیانیه اهتمام داشتن به سختی کار در گواهی مرگ را می خواند، آیا غیر از خودانعکاس پذیری چیز دیگری است؟

 این زن و مرد در پیله خود گیر افتاده اند مثل همه آدم ها. باورشان این است که برساخته هایشان آنها را نجات خواهد داد. این یکی برساخته اش در خونش جریان پیدا کرده، آن یکی باید بدون اضافه حقوق صفحه مرگ مهر بزند و گرنه انتخاب طبیعی این جرم را مرتکب خواهد شد!

روایت غیرخطی و نقد به نشانه های معنایی عرفی (مثل تأیید نظریه انتخاب طبیعی در تنازع بقا و رد نظریه لامارک) و اینکه زن و مرد شخصیتها داستانی اند یا یک تیپ نماد انسانی، از مشخصه های سبکی و تکنیکی این داستان است.

به راستی در آن ساختمان که کرامتی با کاسکویی همدم است که میگوید: “کجایی انسی بابا” و زنی که زندگی اش جنگیدن با مرگ است و بچه هایی که همبازی کاسکو هستند و کاسکویی که انعکاس صداهاست، تابلویی منسجم از انسان معاصر نیست که گزاره ها میخواهد اجزای آن را تجزیه کند درحالی که نمی تواند از ترکیب دهشتناک و سرسخت آن بگریزد!

 گردن زرافه نمونه بسیار خوبی برای نشانه شناسی داستان پست مدرن است. برای نویسندگانی که چند اثر خواسته بودند تا بیشتر با این سبک آشنا شوند غیر از داستان هایی که در خلال بحث عرض کردم پیشنهاد میکنم به این آثار مراجعه شود:

رنگین کمان جاذبه از توماس پینچٌن، خانه برگ ها از مارک زدانیلویسکی، شکار 22 از جوزف هلر، زن ستوان فرانسوی از جان فاولز، شبی از شب های زمستانی از ایتالو کالوینو، نویز سفید از دان دلیلو، دندان های سفید از زادی اسمیت، نام گل سرخ از امبراتواکو، آتش کم فروغ از والدیمیر ناباکوف، زن در پیاده رو راه میرود از قاسم کشکولی، شب شک از هوشنگ گلشیری، گاوخونی از جعفر مدرس صادقی.

 

انتشار صد و بیستمین ماهنامه ادبیات داستانی چوک

انتشار صد و بیستمین ماهنامه ادبیات داستانی چوک به همت اعضای کانون فرهنگی چوک در پانزدهمین سال فعالیت کانون فرهنگی چوک و یازدهمین سال فعالیت ماهنامه
در بخش “نگاهی به داستان” این شماره می خوانیم:
درس گفتاری در سبک پست مدرنیسم بر نقد داستان کوتاه “گردن زرافه”
لینک دانلود ماهنامه ادبیات داستانی چوک

دیدگاهتان را بنویسید