اتاق های زندان را نقاشی می کنم. من که رفتم کسی نبود آن جا. یعنی من را وقتی می برند که دیگر قرار نیست آن آدم برگردد به سلولش. می دانید که زندانی ها روی دیوارها می کشند، می تراشند، می نویسند، نقاشی، شعر، ترانه. از همین چیزها می شود حدس زد اینکه آزاد […]
آرشیو برچسب های: عکس نوشت
-گفتید کجا؟ -خیابان 32 مجتمع کارگران 17 بلوک 65 -چند وقته آمدی شهر؟ -دوساله -روستا کار نداشتی؟ -چرا چندساله آب کم شده زراعت ها خوب نیست. سحر می رفتیم صحرا برای آبگیری، آفتاب برمی گشتیم برای خوردن ناشتا. حالا سحر راه می افتیم برسیم به کارخانه، سه ایستگاه عوض می کنیم بازم دیر می […]
آه… ای توپ عزیزم مثل اینکه بازهم فقط من وتو باید باهم باشیم. با تو به تنهایی بازی کنم . یعنی خواندن بهتره از بازی کردن که هیچکس نمیاد با من بازی کنه . منم کتاب خوندن رو دوس دارن ، اوه خدا جون ،،، چرا معصومه یسبی هیچکی نمیاد با من بازی […]
نفهمیدیم غذاهای روی میز چه زمانی به ته رسید. میز گرسنه بود همه چیز را می خورد، هرچه دم دستش بود. و بزرگ و بزرگتر می شد آنقدر که هر کدام از ما گوشه ای از آن افتاده بودیم و صدای هم را به سختی می شنیدیم ..آنقدر بزرگ که دیگر نتوانستیم همدیگر را […]




