«اژدها »

همین صبحی حدود ساعت ده، رای دادگاه را از کافی نت نزدیک خانه ام گرفتم‌. توی رای دادگاه به پرداخت نفقه ‌محکوم‌ شده ام آن هم به صورت ماهیانه تا هر وقت زنده باشم و سارا هم‌ زنم باشد. چند ماهی است که به خاطر تعدیل نیرو از کارخانه منسوجات   اخراج شده ام. زنم وقتی دید هیچ چیز برای خوردن نداریم‌ رفت به خانه پدرش اش تا اوضاع بهتر شود اما چند روز بعد اولین پیامک که به گوشیم آمد فهمیدم پرونده ی مطالبه نفقه برایم درست کرده است اول خجالت کشیدم اما بعد خشم و عصبانیت در دلم خانه کرد. از صبح هم هر چه فکر می کنم قد فکرم کوتاه تر می شود حالا هم اژدها هستم اژدهایی که از بینی و دهانش آتش مهیبی بیرون می زند دم بلند تیغ تیغی هم دارم‌ که به هر چه بخورد آن را قطعه قطعه می کند اژدهایی که دست های کوتاهی دارد اما با قدرت آتش درونش همه چیز را جهنم می کند.

توی اتاق خواب روی تخت دراز می کشم و‌ به عکس دونفره مان روی دیوار نگاه می کنم زنم دارد در پیراهن عروسی لبخند می زند و‌ من با شوق، نگاهش می کنم. بلند می شوم و آه می کشم عکس را از روی دیوار بر می دارم و می گذارم توی کمد. بال های نسبتا بلندی دارم بال می زنم اما نمی توانم پرواز کنم غصه ام می گیرد دوباره دهان باز می کنم و‌ حجم زیادی از آتش را بیرون می دهم پرده اتاق آتش می گیرد آتش به تشک تخت و کمد و دیوار ها و فرش سرایت می کند میان آتش دمم‌ را تکان می دهم دم بلندم هر چه را که‌ زنم روی دراور و‌ قفسه ها ی اتاق خواب چیده است تکه تکه می کند بلند می شوم به سمت اتاق دیگر می روم سیگاری را   از جیب کتم بر می دارم و آتش می زنم و به سمت پنجره می روم. پنجره را باز می کنم دود سیگار را از بینی و دهانم در هوا بیرون می دهم باد خنکی در نیمه های شب می وزد.

فاطمه یونس مهاجر
تمرین درسی دوره آشنایی با مدرنیسم خرداد ۱۴۰۱

مدرنیسم ترابیان فاطمه مهاجر

دیدگاهتان را بنویسید

یازده + یازده =