«حفره»

من و مادر به خانه برگشته ایم و من روی مبل نشسته ام سرم را میان دو دستم گرفته ام و‌ خم شده ام روی زانوهایم. دو ساعتی هست که از قبرستان آمده ایم بوی خاک و‌ کافور و‌ گلاب در تاروپود لباس های سیاهم راه می رود. بابا جان، پدربزرگ دوست داشتنی ام را سپردیم به خاک، آن هم به اعماق خاک تا خوب تجزیه شود.

باران زنم می گوید: باید از هم جدا بشیم می خوام برم دنبال کار و زندگی خودم، ما طرز فکرمون به هم نمی خوره. هوا خیلی گرم شده است بابا جان در قبرستان حتما زودتر به چرخه طبیعت بر می گردد مادرم مدام میان کار کردن و‌ حرف زدن می گوید: کاشکی من را نمی زاییدی مادر. باران زنم گریه می کند و‌ یقه ام را می گیرد چند قطره اشک از چانه اش می افتد روی دستم می گویم: دیوانه ام کردی باشه برو. مادرم سرش را از بالشت بر می دارد و نگاهم می کند می گوید: مادر! چراغ مطالعه را خاموش کن نورش اذیتم می کنه همین طوری هم خوابم نمی بره، وا بمونه این همه فکر و خیال شبانه. سنگ شده ام یک تکه سنگ که پرواز می کند تا تاریکی محض، جایی که چشم، چشم را نمی بیند .

مادرم می گوید: باید یه فکری به حال لباس های این پیرمرد بکنیم می گویم: زود نیست؟ می گوید: اصل خودش بود که رفت. یک مرد بی نوا چند تا کوچه آنطرف تره، بهتره لباس ها را بدیم بهش.

بابا جان، شلوار اتو زده اش را بالا می کشد و‌ کمربند مشکی را دور کمرش سفت می کند همه می خندند: بابا چه قد شلوارت دادی بالا

_ عیب نداره می خوام برم عروسی وسط رقص، شلوارم شل نشه بیفته به خجالتش بمونم

باران لباس هایش را جمع می کند و می‌گذارد داخل چمدان سفری آه می کشد و دور و بر خانه را نگاه می کند و‌ می گوید: کاری نداری زیر چشمی نگاهش می کنم و می گویم: نه

در را آهسته می بندد و می رود تنهایی روی سرم آوار می شود حفره ای سیاه در دلم جا باز می کند حفره ای که بزرگ و بزرگ تر می شود کم کم حفره ای عمیق می شوم نمی توانم راه بروم یا حرکت کنم یا حتی گریه کنم سه سال باهم بودن و خوردن و خوابیدن کم نیست من تاوان چه چیز را می دهم خودم یا شرایط اطرافم را. بابا جان محکم به پشتم می زند و می گوید: چه طوری مرد؟

می گویم: خوبم شما چه طوری پیرمرد؟ می گوید: پیرمرد بابات.. و‌ قاه قاه می خندد مادرم رختخواب بابا جان را جمع می کند و می گوید: باید خانه را برای چهار تا میهمان که میان، مرتب کنیم بعضی ها شاید مجلس نیان یا هم بعضی ها بیان سر سلامتی باز مانده ها.

سرم را از میان دست هایم بیرون می آورم و به اطراف نگاه می کنم بابا جان دیگر نیست هیچ جای اتاق، هیچ جای حیاط و کوچه و هیچ جای این دنیا. مادرم می گوید شما ها نمی دونین که او از صبح تا شب چه قد کار می کرد بعد که آمد کیفی بکنه با زندگی اش، هزار جور مرض گرفت و افتاد توی جا. دو سال کم نیست برای درد کشیدن از هزار علت و‌ مریضی.

باران لبخند می زند صدایش را نازک تر از همیشه می کند و‌ می گوید: بریم بیرون شام؟ می گویم: باشه بریم. می رویم بیرون و‌ ‌در یک رستوران فست فودی جدید و شیک، سفارش پیتزای دونفره می دهیم هوا سرد است و‌ ما پیتزای داغ را با ولع می خوریم در را ه برگشت به خانه دست در دست هم از خاطرات کودکی مان حرف می زنیم دستهایمان در هم گرمای بیشتری ایجاد می کنند دانه های ریز برف روی سرمان پخش می شود کم کم پولک های نقره ای ریزی لباسهایمان را پر می کند. مادرم می گوید: ای بابا، دنیا همیشه همین طوری بوده

بلند می شوم چرخی در اتاق می زنم ‌پشت به دیوار، نزدیک جای خالی رختخواب با با جان، می نشینم حفره ای خالی هستم صدایم در خودم می پیچد و دور می شود و دوباره بر می گردد. مادرم، بیرون حفره ایستاده است شاید او‌ هم حفره ای در خودش دارد، نمی دانم.

فاطمه یونس مهاجر
تمرین درسی دوره آشنایی با مدرنیسم
تیرماه ۱۴۰۱

 

دیدگاهتان را بنویسید

4 × یک =