می خواست آخرین کلمه کتابش را بنویسد و بعد خودکشی کند.

 مداد نداشت. کاغذ هم تمام شده بود.

گاهی برای خودکشی همه چیز مهیاست اما برای نوشتن یک  کلمه

نه کاغذ هست و نه مداد.

معصومه خزاعی

یک بغل روشنی برایم آورد آنقدری که گره از قلبم گشود و سر ریز شد.

انبساط روشنش

در سبزیِ درخت شکوفه داد،

در طلایی ِگندمزارهای رسیده رخنه کرد،

بر سپیدِ برف ها نشست و

در شکوه آبیِ نگاه کودکان ریشه دواند.

حالا او را همه جا می بینم.

راشین قشقایی

گم شده بودم.

تو را خواندم

پیدا شدم.

علی اکبر ترابیان

گل می دهد کتاب

وقتی که نام تو

اغاز دفتر است,

بر اسمان شب

هر نقطه ی قلم

روشن چو اختر است,

گفتم که جان دهم

چون چهره بر کشی

دیدار روی تو

آری, مصور است

در بستری که نیست

اغوش گرم تو

هر جا سفر کند

رویای ابتر است

مسلم انصاریان

بهار 1400

 

دیدگاهتان را بنویسید

5 + سیزده =