شماره1:

داشت می رفت سر کار دیرش شده بود دستش رو کشیدم گفتم بیا نگاه کن: چی باشه ماه که اگر سایه ش، فقط سایه ش بیفته رو خورشید روزگارشو اینجور سیاه می کنه!

 گردن کشید پشت شیشه سیاه: تو هم دست گرفتی ما رو سر صبحی شاعر شدی!

گفتم نه جان تو چی می شه گاهی دنیا رو از پشت سیاهی ببینیم؟

صورتشو آورد کنار گوشم: هیچی نمی شه، به اندازه همون هیچی که دنیا رو از پشت ماسک بوش کنی، نفسش بکشی!

گفتم مسخره بازی درنیار فرض کن دنیا رو با چشم آهو می دیدی؟

 از پشت ماسک ملچ و ملوچ کرد: هرچی تو دنیاست همه علف و خارخاسک، همه عشق همه زندگی!

گفتم با چشم زنبور؟

گفت همه شیرین، همه عسل!

گفتم با چشم مار؟

گفت همه سرخ، همه خون، خیانت، نخوری می خورنت!

گفتم چه وحشتناک.

گفت آره اصلا حیوونا رو ولش کن. انگار از بازی خوشش اومده بود ادامه داد: حالا تو بگو؛

 اگر چشمات برگ بود، سبز بود؟

گفتم همه چی اکسیژن، نفس!

 گفت اگه سیب بود؟

فکر کردم، فکر کردم… گفتم: دندون! دندون کرم خورده آدمها!

گفت: ای بابا بازی رو خراب نکن دیگه!

هنوز شیشه سیاه جلو چشمهامون بود گفتم باشه اصلا بیا یه جور دیگه؛

 اگه این شیشه سبز بود بعد دنیا چه شکلی می شد؟

گفت: همه داشتن واسه ت دست تکون می دادن!
 گفتم اگه آبی بود؟
گفت: همه ماهی بودن!
گفتم اگه قرمز؟
 اگه زرد؟
دیدم جواب نمی ده. شیشه سیاه رو از جلو چشمهام برداشتم دیدم داره می ره سمت ایستگاه مترو. خورشید هنوز در قرق ماه بود. می دوید دیرش شده بود… عکس نوشت رضوی نوروزی

هما رضوی زادهعکس نوشت رضوی نوروزی

عکس نوشت رضوی نوروزی                         ……………………………………………………………

شماره2: مهدی نوروزی

سایه ام را بر خورشید انداختم.

او را صدا زدم تا نظرش را در مورد این کارم بدهد.

او خیلی حرفه ای است، هفته پیش توانسته بود سایه اش را بیاندازد روی بزرگترین خورشید کهکشان آندرو مدا، و همه اش را تاریک کند.

ذره بین را آورد.

و سایه ام را دید.

توانسته بودم گوشه ای از خورشید را تاریک کنم.

هر چه که فکرش را کنید در آن نیمه تاریک خورشید دیدیم،تنها به این دلیل که نوشته ی نویسنده ای قابل خواندن باشد و خواننده بتواند تحمل کند.

در سایه خودم سیاه پوستی دیدیم که زیر زانوی سفید پوستی خفه شد،

 من توی پیاده رو بودم،

و کمک خواستنش را شنیدم،

من به او بسیار نزدیک بودم،

به کمکش نرفتم،

 بعد که مرد گفتم چرا خفه شد؟

با آن ذره بین خدیجه را دیدم ،که در کویر،در کنج چادرش نشسته بود،

 تنهایی اش را دیدم.

من به او بسیار نزدیک بودم.

اما به دیدارش نرفتم.

او به من خندید،گفت:کارت بدک نبود، سایه ات در حال رشد است.

بعد ذره بین را چرخاند سمت سایه خودش.

این بار توانسته بود نیمی از کهکشان آندرو مدا را تاریک کند.

نگاه کردم،

نویسنده ای دیدم که در مورد ما می نوشت،

در کلماتش زندانی شده بود.

زندانی به اندازه یک کهکشان،

میله های زندانش را دیدم.

من به او بسیار نزدیک بودم‌.

مهدی نوروزی

دیدگاهتان را بنویسید

هشت − 5 =