شماره 1:

بابا این مجسمه من و خودت هست که ساختی؟

آره بابا به نظرت خوب ساختم؟

اوهوم. ولی من که دخترم موهام بلنده، چرا این بچه موهاش کوتاست؟

این تو هستی باباجون وقتی بچه تر بودی اون موقع موهاتو کوتاه کرده بودم.

باشه ولی من که دامن دارم ها!! این بچه شلوار داره.

آره میدونم. اون موقع مامان نسیم تازه رفته بود پیش خدا، منم شلوار پات می کردم که راحت باشی وقتی با من میای سر کار.

میگم بابا میگذاری منم کمکت کنم؟

آره بابا جون ولی کارم تموم شده میخوای چیکار کنی؟

می خوام برات موهای سیاه بگذارم که جوون بمونی و پیر نشی. یادت هست، مامان موهاش ریخته بود وقتی بیمارستان بود. دلم نمی خواد تو هم بی مو بشی، پیر بشی، بعدش بری پیش خدا.

معصومه خزاعی

مرضیه جلالی محسن صادقی سمانه حسینی …………………………………………………………

شماره 2:

مرد پشت در شیشه ای همایش نخبگان بین المللی ایستاده بود و با نم اشکش داشت پسرش رو می دید.

آهی کشید و گفت خب حق داره نخواد من بیام با این سر و شکل و دست های پینه بسته اگر میرفتم عصبانی میشد و این براش بده اخه تازه عمل کرده چه قد و بالایی قربونش برم بهتره برم تا منو ندیده .

مرد کلاهش رو مرتب کرد و دستش رو به جای تازه عمل شده ی کلیه اش کشید و با پشتی خم رفت.

سیده مرضیه جلالی

مرضیه جلالی محسن صادقی سمانه حسینی …………………………………………………………

شماره 3:

پرونده پدرم را به دستم داد و گفت:

هرکاری از دست ما برمی آمد انجام دادیم. متاسفم.

آرام آرام عقب رفتم و روی صندلی نشستم و به پنجره خیره شدم.

نمیدانستم باید گریه کنم یا نه!

جلد قرمزش را که گشودم پر بود از انواع و اقسام عکس برداری ها و آزمایش های مختلف

آزمایش خون

آزمایش ادرار

نوار قلب

نوار مغز

رادیولوژی و سی تی اسکن

یادم آمد از روزی که اولین بار دستم در دستش بود و مرا به مدرسه می برد.

قدی بلند داشت.

سینه ای ستبر با موهایی پرکلاغی.

سرم را به آسمان بلند کردم و آرزو کردم قرین رحمت پروردگار باشد فقط به حکم پدربودنش.

پدر خوب بودنش.

 محسن صادقی نیا

مرضیه جلالی محسن صادقی سمانه حسینی …………………………………………………………

شماره 4:

_پس کی می‌رسیم پدرجان!؟

-پسرم آن زمستان را یاد هست، که به سمت کوه عظیمی می‌رفتیم و تو غصه بالارفتنش را داشتی؟

-بله پدرجان خوب یادم هست، پشت سر آن جرثقیل‌های غول پیکر می‌دویدیم و آنها باز هم از ما جلوتر بودند.

-و به این جاده رسیدیم که اکنون مقابل ماست. و کوه شاید که پشت سرمان باشد. و چه نیازی به دیدن آن؟

-پس بعد از این جاده دیگر می‌رسیم پدرجان؟

-یادت که هست، در تابستان گذشته ته این جاده سراب بود؟

-بله مگر می‌شود یادم نباشد، و اینکه ما به این درختان توت رسیدیم. و شاید که سراب پشت سرمان باشد!

-بله پسرم و چه نیاز به دیدن سراب!

-آیا بعد از این شیرینی توت، خواهیم رسید؟

– امروز صبح را چطور؟ یادت هست؟ خورشید مقابلمان بود؟ و همینطور چند ساعت پیش را که بالای سرمان بود؟

– یعنی می خواهید بگویید ما خورشید را هم گذرانده‌ایم پدرجان ؟!  می‌شود پشت سرمان را ببینیم پدرجان ؟!

پدرجان؟

و نورافکن‌ها روشن شد، شعاع نور از بدن پدر می‌گذشت و روی چمن‌ها، پیش روی پسر، سبز می‌شد، سبز روشن..

سمانه حسینی

مرضیه جلالی محسن صادقی سمانه حسینی …………………………………………………………

شماره 5:

-باباجونم، همیشه همین طور مهربان نگام کردی. من پراز وجود تو شدم. ساخته شدم تا تو به بودنم و بزرگ شدنم غرق شوق شوی.

– عسلم، با خودت چی داری میگی؟ نفس بابا، دست تو از دستم رها نکنی. اینجا زود گم میشی.

-بابا جون من گم نمیشم. چون میدونم تو همیشه هوامو داری. راستی بابایی فرناز باباش رفته پیش خدا، همش گریه میکنه. تو که میگی هیچوقت تنهات نمیذارم، پس پیش خدا نمیری. مثل مامان جون تنهام نمیذاری.

– بابایی اون دست من نیست اما تا هستم پیشت میمونم .

اشک در چشمان پدرحلقه میزند و آرام آرام روی گونه های لرزانش میریزد و با خود زمزمه میکند: خب تو هم پیشم بمون. کاش میشد قلبم رو با تو عوض میکردم تا بمونی.

– باباچون، چرا مامان ضعیف بود و منو بدنیا آورد و بعدهم رفت. دوست داشتم اونم بود. اگه من نبودم حتما اون زنده بود. چی میشد یه تیکه از قلبمو بهش میدادن تا اونم باشه.

معصومه یسبی

مرضیه جلالی محسن صادقی سمانه حسینی …………………………………………………………

شماره6:

هر صبح که از این خیابان رد می شوم، لحظاتی می ایستم مقابل این دو مجسمه نگاهشان می کنم.

ظاهرا پدر و پسری باشند اما نمی فهمم این هنر مجسمه ساز است در ارائه یک نوع سبک هنری یا درخواست مجسمه پدر بوده تکه هایی از خودش را بریزد در پسری از بهر میل به جاودانگی!

هما رضوی زاده

مرضیه جلالی محسن صادقی سمانه حسینی …………………………………………………………

شماره7:

این تکه ها از همان اول هم مال تو بود.

این هزار تکه مبارکت باد.

این تکه، که ته چاه بود، قرار است ساربانی پیدایش کند، حواست را جمع کن، و بعد عزیز مصری شوی، این تکه از همان اول مال تو بود.

آن روز، پیدا شدنت مبارکت باد.

این تکه ی سمت راستم، که ماهی خورده بودش، در تاریکی ها گم شده بود، این هم ،از همان اول مال تو بود.

آن روز،دیدن آن تاریکی، مبارکت باد.

تکه ای که در رودخانه ی کنگ هند بود، و منتظر یکی که بیاید غسلش دهد، می دانی، آن تکه هم از همان اول مال تو بود.

آن روز، غسلت مبارکت باد.

تکه ای که دریا را لمس کرد، ودریا شکافته شد، خیلی برایت جذاب خواهد بود،

آن روز، نجات پیدا کردنت مبارکت باد.

این هزار تکه از همان اول هم مال تو بودند.

سر انجام، یک روز می رسد که می بینی تمام تکه هایت را باید به روز اول باز گردانی،

آن روز، هزار تکه شدنت مبارکت باد.

مهدی نوروزی

 
 

دیدگاهتان را بنویسید

پنج × پنج =