معصومه خزاعی آمنه جهاندوست نعیمه طاهر پور

باربرها  وسایل قدیمی و گرد و خاک گرفته خانه را داخل کامیون حمل بار گذاشتند. تنها و ساکت در اتاق قرمز مقر حکمفرمایی خانم والده ایستاده ام.

پرده ابریشمی که از هند  خریداری شده است هم مانند سایر وسایل کهنه و قدیمی شده  و سوراخی بزرگ در میان آن به وجود آمده است.

خنده ام گرفته، روزگاری صاحب این اتاق و اتاقی که قرمز لقب گرفته بود، ترس و واهمه عجیبی در دل همه ایجاد می کرد.

اما امروز من تنها وارث خانم والده جد پدری بزرگوارم داخل اتاق قرمز یا بهتر بگویم اتاق  وحشت بدون هیچ ترس و واهمه ای  ایستاده‌ام.

هنوز دو صندلی که یکی متعلق به محکوم و دیگری متعلق به حاکم، خانم والد بود داخل اتاق باقی مانده است.

پنجره را باز می کنم. نسیم صورتم را نوازش می دهد. دوست دارم همه را ببخشم حتی حاکم بی رحمی که  به حکمش پدرم چهار بار ازدواج کرد تا صاحب فرزند پسری شود، اما نشد.

اول صندلی خانم والده را برمی‌دارم، از پنجره صندلی را به داخل حیاط پرتاب می کنم.

صدای شکستن چوب های گردوی عزیز خانم والده حال دلم را خوب می کند.  حالا نوبت صندلی محکوم است. صندلی پدر جان و دختر هایی که انتخاب می شدند. آنها را هم به داخل حیاط پرتاب می کنم. غبار صندلی‌ها را از روی دست هایم پاک می کنم. کارگرها داخل حیاط خشکشان زده، با تعجب من نگاه می کنند.

به همه لبخند می زنم.

مادرم سراسیمه وارد اتاق می شود.

چه کارکردی دختر جان، حالت خوبه؟

معلومه که خوبم مامان جونم، هنوز کاری نکردم. می خوام این پرده قرمز رو بکنم و به دیوارای قدیمی اتاق قرمز  رنگ  آبی بزنم. آبی دوست داری؟

معصومه خزاعی

خط خط
رشته رشته
کلاف کلاف
نمی دانم آنقدر به هم گره خوردیم که نشستیم کنار هم یا آنقدر نشستیم کنار هم که گره خوردیم …
ماییم و دالان خط ، دالان رشته ها و دالان کلاف رها شده …
شاید هم ذهنم باشد که ته همه ی خط خطی هایش دوتا صندلی باشد ، به سلامت که گذشتیم از این هیاهوی خط ها بنشینیم کنار هم …

مجتبی جعفری

“که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها”

زندگیم کلاف سردرگمی است و من تمام سرنخ ها را بدستت دادم و تمامش میرسد به قلبم

حالا رشته رشته بازش کن یا گره ی کور بزن

سیده مرضیه جلالی

رفتیم سونوگرافی،

این شد.

آن دورها فقط دوتا صندلی بود.

از او خبری نبود.

دکتر هر چه گوشه و کنار رحم را گشت، پیدایش نکرد.

رفته بود.

پس از سیصد سال بارداری رفته بود.

از همان وقت، گاه و بی گاه میهمان هایش را می دیدم،

در ابر می دیدم،

در آب،

در گرد و غبار،

در رنگ می دیدم.

یک بار دیدم، عمه بتول برایش گردو می شکست،

اما آن دورها، آنها را در ابر می دیدم.

یک بار آن قاصدک را میهمانش دیدم، قاصدکی را که در کودکی هایم پروازش دادم تا به  ابر خبر رساند که ده ساله شده ام.

اما صندلی ها در مه بودند.

صندلی ها را یک بار در تار و پود دیدم،کهنه صدای بی بی خدیجه ام بود که داشت رج های قالی را می خواند،

گلدان شمعدانی را یک بار دیدم،  گلدانی که جای همکلاسی شهیدم تا آخر سال مونس اندوهم شده بود، آن را در گرد و غبار دیدم.

اما جنین پیدایش نبود.هر بار سونوگرافی فقط دو تا صندلی نشانمان می داد.

تا اینکه آخرین بار خودم را میهمانش دیدم. قرچ قرچ گهواره ام بود.در آب بودم.یک نفر لالایی می خواند.آشنا ترین صدایی که تا به حال شنیده بودم. من روی صندلی خوابم برد.

ما او را در رحم داشتیم یا او ما را؟

آن بار خود را در کیسه ی آبی دیدم.

مهدی نوروزی

بالاخره یه روزی می شه از تو این خط خطیا می زنم بیرون می شینم رو یکی ازون صندلیا!

حتما یه نفر دیگه هم هست که  زده باشه بیرون یا بالاخره بزنه بیرون، حتما میاد می شینه رو صندلی کناریم!

…. اون وقت کاش مثل یه بچه بی دلیل بگه ده تا دوستت دارم! منم بی دلیل بگم بگو بیشتر! اون بگه نه همون ده تا! من بگم بیشتر! اون بگه همون ده تا ولی واقعی! واقعی واقعی!

هما رضوی زاده

نه اصلا دلم براش نسوخت دلم برای خودم سوخت

هی، تو اصلا یادته چطور قلبت میریخت وقتی که از جلو مغازش رد میشدی؟ اصلا یادت مونده چطور سرخ و سفید میشدی

_ولی ما هم خل بودیم ها،اینهمه راه میرفتیم میرفتیم راهمونو دو تا ایستگاه دور میکردیم که یک نظر ببینیش

– آره بابا چشماش شده بود کاسه خون بسکه گریه کرده بود بهش گفتم کم کم پوستت کلفت میشه کم کم عادت میکنی

_نه بابا گوشش بدهکار نبود خودت رو یادت نیست وقتی دختره رو تو مغازش دیدی چه حالی شدی حالا ست که میگی خر بودم اون موقع میدونستی خری ؟نه ،میگفتی عاشقم،

_ولی خودمونیم ها دلم لک زده واسه اون روزها یواشکی از رژ مامان یکم میمالیدیم روی اتگشتمون توی کوچه کج و کوله لبامون رو قرمز میکردیم با اون همه سبیل و صورت اصلاح نکرده

– هیچ چی دیگه یکم از همون نصیحت ها که همه میگن، بعد تو دلم به خودم گفتم خدایی مگه حالش بده که میگی گریه نکن، چی از غصه عشق شیرین تر اصلا شیرین تر از  این مگه داریم

_خدایی وقتی بشه سن من و تو چی براش میمونه که دلش خوش شه وقتی میاد تو ذهنش

-بهش گفتم قدر حالی که داری رو بدون ،قدر این همه احساس،همچین سرت به سنگ زندگی بخوره ،اینقدر چاله چوله سر رات سبز بشه ،اینقدر پستی بلندی ببینی،زمونه اینقدر ریز و درشت واست سوا کنه، که اصلا یادت بره واسه چی زنده هستی چه برسه به بقیه ش

– میدونی عاطی از وقتی دیدمش تو سرم غوغاست ،نشستم با خودم فکر کردم، فکر کردم، دیدم شدم یک ادم اهنی دیگه هیچ چی نیست ،انگار یک عنکبوت توی دلم توی ذهنم اصلا توی همه احساسم تار بسته ،از اون لا به لا ها یک خاطره دووووور، خیلی دور فقط یادم اومد ،بعدش یک قطره اشک اومد تو چشمم یک لبخند رو لبم

-اون روز یادته با چه ذوقی اومدم خونه، امتحان زبان داشتم، بعدش به مامان گفته بودم میرم خونه نسیم

-نرفته بودم ،رفته بودم پارک، با هم نشستیم روی همون نیمکت پشت شمشاد ها، همون روز که برای اولین بار دستای همو گرفتیم …

آمنه جهاندوست

خودم را از تو باز می ستانم

تا همیشه

اما جایی در هزار توی قلبت باقی خواهم ماند…

تا هرگاه گذارت به بارانی تماشایی،

یارانی بازو به بازو،

شعری عاشقانه،

دو صندلی خالی در کافه ای دنج و… افتاد

همه ی وجودت را از همان پناهگاه نادیدنیم به آتش بکشم

تا همیشه

نعیمه طاهر پور

دیدگاهتان را بنویسید

20 + دو =