نجمه مولوی سارا قهرمانی راشین قشقایی

 

گفتی چه عظمتی داره پرواز! گفتم: کشیدن آرزوهای کثیف دردآور است. گفتی: خوش به حال پرنده ها! گفتم: حتی قلم هم اطاعت نمی کند. گفتی: فکر میکنی میشه بال وپر درآورد؟ گفتم: کاش میشد نفرین را تصویر کرد. نفرین ابدی که با دودهای سینه تصویر شود. گفتی: حالا اون پشت ایستادی که چی بیا اینجا چشم انداز را ببین. گفتم: از اینجا پشتت را بهتر میکشم. و لرزش پاهایم را. کاش میشد شکستن تکیه گاه ها را هم تصویرکرد.

 نجمه مولوی

برداشت اول
«قایق نجات»

– پس چرا معطلید؟! زود باشین یک‌ نفرتون بپرید توی قایق نجات.

+ ما باهمیم یا باهم زنده میمونیم یا باهم می‌میریم.
– آهای  بهتره عاقل باشید و وقتو تلف نکنید ظرفیت قایق ما فقط یک نفره .اگه دوتاتون بیاید قایق چپ می‌کنه.
+ بهتره تو بری
* تو چی ؟!
+ تو خانواده ای داری که توی خشکی منتظرند. اما کسی اونجا منتظر من نیس خواهشا برو . من روی همین ستون میمونم تا کمک بیاری.
* اما این آخرین قایق نجات امروزه
+ برو داره شب میشه برو
– دست دست نکنید هوا داره تاریک میشه نکنه میخاید دوتاییتون خوراک کوسه ها بشید؟!

برداشت دوم
«هواپیمای شکاری»

_من یه پرنده ام  یک عقاب، برای پرواز آماده ام  میخام یه پرواز جانانه داشته باشم! آماده برای پرواااااز.

+ منم یه هواپیمای شکاری ام  ام میخام فرود بیام!

آهااااایی شما دو تا احمق اون بالا چه غلطی میکنید؟!  اون بالا وای  نستین بیاید پایین کامیون مصالح الان  میرسه…

سارا قهرمانی

سالیان درازیست که بر لبه پرتگاهی عمیق با شاخه ایی نور بر لبانش ایستاده است .

مردمان محلی اسمش را فانوس سنگی گذاشته اند .

گمشده های شب های بدون مهتاب، با دیدن نور اش به پرتگاه نزدیک نمی‌شوند و رهگذران بی آتش، برای روشن کردن اجاق، نورش را به عاریه می گیرند.

اما یک روز صبح دیگر اثری ازاو نبود. پشت سرش ردپایی عمیق که تا لبه پرتگاه کشیده شده بود دیده می شد .

بعدها در موردش می گفتند که با یکی از گم شده ها رفته است .

ولی من مطمئن هستم که سقوط دو نفره هیجان انگیزی را تجربه کرده اند.

راشین قشقایی

…………………………………………………………

شماره4:

نقش ستاره تأتر: قرار بود به وسیله سرنگ هوا از دنیا برود…

نقش دوم، سرنگ واقعی را به دست او زد و آنرا آهسته در جیبش سراند….

تأتر به بهترین نحو اجرا شد.

و نقش اول به خوبی بازی اش را اجرا کرد… او مرده بود!

از فردا اجرای این نقش به  نقش دوم محول شد… او حالا سوپر استار میشد..

اولین ذهنیت ایجاد شده در ذهن بنده از این تصویر: “خنجر از پشت زدن”

اسکار وایلد: بهترین دوست انسان کسی است که از روبه رو خنجر میزند!

نهاوندی

حال که کار به پایان رسیده بود شریک1، شریکش را به پشت بام کشاند شریک2 که از فکر شوم اوباخبر شده بود با آرامش سیگاری روشن کرد و به ظاهرا بیخبری منتظر نقشه شوم شریکش شد

اما وقتی شریکش بالگد میخواست اورا پرت کند خودش سقوط کرد.

آرام یوسفی

میدونی رفیق ما سالهای ساله که کناار هم هستیم از جیک و پوک هم خبر دااریم یک جاهایی تو دسخدمنو گررفتی یک جاهایی من دیروز رئیس صدام زد بالاخره ححکم مععاونی رو داد و گفت اگر نشد نخواستتم یا چنیدوم ممرددمم. توو  ررو میذاره جای من همان لحظه رفیقش با لگگدی اورا بهه پاییین. پرت میککند ااما او د اد میزندد ولی به ششرطی که من زییر تتاییدت ررو. امصا کنم.

سیده مرضیه جلالی

دیروز ، دیروز ، دیروز ؛

هر لحظه که مغزم تیر می کشد فکر می کنم یک جایی از گذشته پایش را بلند کرده و گذاشته پشت کمر آینده و می خواهد او نباشد ، اینده ای که بیخیال دارد در روان ادم سیگارش را دود می کند و او می افتد و تعادل حال گم می شود و گذشته هم در سرم سقوط می کند تا جایی که بخورد به زمین مغزم یا کاسه سرم و محل برخوردش درد بگیرد ، گاهی گمان می کنم باید هر دویشان بایستند و سیگارشان رو دود کنند تا بشود حال از وسط شان به سلامت بگذرد و به کارهایش برسد .

مجتبی جعفری

خودم گفتم آن را بسازند

دلم می خواست همه ابعادش را ببینم، از همه وجهش !

دلم می خواست پشت خودم را ببینم، و پای خودم ، و ضربه ی خودم  و هول دادن خودم.

خودم گفتم بسازند

از سنگ از چوب از پوست و خون.

دلم می خواست هر کس که آن را می بیند، یادش بیاید از  آن  ضربه‌ی کاری..

پشت به من بود، ایستاده بودم رو به هوا رو به آسمان . سیگار می‌کشیدم ، دودش را میدم، دستهایش در جیبم بود، ، پایم را بالا آوردم، پشت سرش را نمی‌دید، من فقط روبرو را میدیم، اشکال از آن لبه بود، آن را ندیده بود. گفت الاکلنگ است یک طرفش که پایین برود من بالا می آیم.

خودم گفتم بسازند آن را در آن لبه‌ی تیغ!

که تو باشی، من باشم، همه‌مان باشیم. در همان جایی که فیلم تمام شد! دقیقا وقتی پایش را بالا آورد تا ضربه را بزند، و کات!

فکر می کنی چه خواهد شد؟ مثل کارتن موش و گربه سقوط می کنیم، مچاله می‌شویم، هزار تکه و دوباره سرهم می شویم و از نو بلند می‌شویم و شروع به دویدن می کنیم و چندین و چند بار این صحنه را تجربه می کنیم؟

یا اینکه پایمان تا ابد آماده باش خواهد ماند؟ مثل این مجسمه، و هیچکس نخواهد افتاد!

می‌دانی موش و گربه کمدی بود و ما میخندیدیم!

به افتادنشان یا بلند شدن دوباره‌شان؟

آنجا خبری از مجسمه شدن نبود! بالاخره افتادن بود و بعد هم خنده‌ی ما!

پس آن موقع‌ها ما به این صحنه‌ها می‌خندیدیم !

فکر می‌کنی می‌شود الن هم خندید؟

به این مجسمه یا به آن سقوط؟

می‌شود ضربه را زد و افتاد و نه سقوط! و با بدنی چند تکه شروع به دویدن کرد و خندید!

می‌شود هم پایت در هوا بماند و پایانه‌‌ی داستانت باز باشد و ….

سمانه حسینی

آخرش کار خودتو کردی قاتل.

یه نگاه به خودت بنداز. اونی که افتاده رو زمین، آره خودت هستی.

باور کن مردی گرچه هنوز نفس می کشی، راه میری، پول خرج می کنی، دوست میشی، دست آخر چی؟

اونی که می تونست نجاتت بده خودت بودی.

ولی حیف که به خودت هم رحم نکردی.

میدونستی ولی خودتو به ندونستن زدی. حتماً باید از دهان منشی یا همایون دوستت بشنوی که احسان مرده. باور کن آقا احسان مردی.

مردن که تنها دفن شدن زیر خاک نیست.

مردن آدم وقتی که اونایی که دوستشون داشتی رو فراموششون کنی. راستی اسم دختری که دوست داشتی چی بود؟از من نپرس، خودت جواب بده.

مادرت رو کجایی بهشت رضا سپردی به خاک شماره قطعه اش یادت هست؟ ولی حتماً یادت هست که پدرت ۳ تا جا قبر خریده بود که دور از تک فرزندشون نمون. ببینم حداقل یاد تو مونده جا قبر خودت کجاست؟

به من نگاه نکن من فقط عکس یه آدم داغونم تو آینه. هیچکس منو نمی بینه تو خودت منو ندیدی.

حالا به خودت نگاه کن تنها موندی. خودت بودی که خودت رو از روی دیوار آرزوهات پرتاب کردی پایین. فکر کن دیوار آرزوهات رو کجا ساختی آقا احسان؟

میدونم اهمیتی نداره برات سیگارتو بکش.

معصومه خزاعی

 

دیدگاهتان را بنویسید

17 − ده =