فریده ذوالفقاری زهره شوریده دل نجمه مولوی راشین قشقایی
شماره 1:

همه روزها که جمعه شدن دیگر رغبت نکرد کرکره مغازه را بالا دهد، رادیو دو موج را روشن کند و کف مغازه را تی بکشد، کتری برقی را به دو شاخ بزند، توی قوری سیاه شده دو پر چای و هل بریزد… صادق بیاید تا با هم چای بخورند.

این برنامه چندین ساله شراکت شان بود. حرف بزنند و خبرهای سر پیچ بازار تا چهار را عامل را رد و بدل کنند، بعد هم سرشان را بکنند تو گوشی تا مشتری بیاید و با مشتری خوش و بش کنند. صادق به مشتری همان حرف تکراری همیشگی را بگوید “داداش کفشی بدم مثل بنز کار کنه ضمانت یک ساله “…

او بخندد بگوید باور نکن داداش ایران خوردرو ماشین های خدا تومانی اش را ضمانت نمی کنه که رفیق ما کفش های ۱۵۰ تومانی را ضمانت کنه… و این کلام به مشتری خوش بیاید و حرف را به بازار خودرو بکشانند و بگویند و بخندند به ریش روزگار…

کرونا بد مصب صادق را که برد، روی دلش هم مثل کفش هایش غبار نشست. تازه گیرد کرکره را بالا دهد کو مشتری

گو دل و دماغ کل کل و چانه زدن ها …

فریده ذوالفقاری

…………………………………………………………

شماره 2:

همه کفش های پشت شیشه لنگه به لنگه است. زمانی نبش دیگر مغازه ویترین پر رونقی بود با جفت این لنگه های افسرده.

 تنها وقتی جفت شان را می دیدند که شانس میزد و مشتری خندانی آنها را به خانه می برد.

حالا اما افسوس! زیر چشمی هم دیگر نیمه گم شده را نخواهند دید

چشم هایشان را خاک بی رونقی آکنده است.

زهره شوریده دل

…………………………………………………………

شماره 3:

گفتم: پای راست. گفت: نمیشه.  

گفتم: من فقط کفش برای پای راست میخوام. گفت: کفش و جوراب جفتی فروخته میشه؛ خانم اینهمه ازخدا عمر گرفتی هنوز نمیدونی؟. 

گفتم: ولی پسر من فقط پای راست داره. ازکجا میتونم یه لنگه کفش بخرم؟.  

جعبه لنگه کفش پای راست را داد دستم و گفت: ببخشید که لق میزنه…

نجمه مولوی

…………………………………………………………

شماره 4:

صادق همیشه یادش بود لبخند دختر همسایه را از گوشه چادر نماز گلبهی نازکش.

برای همین لبخند بود که رودر رو شد با بهترین رفیقش .

برای همین لبخند بود که ترک تحصیل کرد و دستفروش شد تا شاید یک گوشه شهر دوباره ببیندش و عطر لبخندش دوباره او را مسحور کند .

میدانست عاشق کفش های رنگی و پرجلوه است همیشه صدای کفش های پاشنه دارش را هنوز می شنود که توی حیاط میپوشید و خستگی ناپذیر دور حوض آبی بزرگشان می دوید .

برای همین با فاروق شریک شد و سر کوچه قدیمی کفش فروشی باز کرد.

روزها و روزها مینشست چشم انتظار تا شاید سایه ازاین لبخند را ولو یک بار ولو گذرا ببیند! این آخرسری ها اما دلش بدجور مچاله بود انتظار دیدن آن چادر گلبهی و شنیدن صدای خنده اش درمیانه تق وتق پاشنه های چرخانش بدجور نفسش را بند آورد و….

زهره شوریده دل

…………………………………………………………

شماره 5:

طاقتش طاق شد و دوبله ی بیست درصد سهمی که توی مغازه داشت، صداشو برد بالا:

– فاروق تا کی میخوای کفش های از مد افتاده ی بالاشهری ها رو جمع کنی و بیاری بچپونی توی مغازه،

تا کِی که یه ننه کوکبی پیدا شه و دل از گالش کهنه اش بکنه و عاشق پسموند بالاشهری ها بشه، اینم شد کاسبی!

– بفرما بوگو چیکار کنیم؟ لابد میخوای کفش سیندرلا بیارم برا این جماعت!

– زحمت نکش خودم خریدم برای سیندرلا خانوم، تا ردیف بالایی ویترین رو خلوت کنی، از تو ماشین آوردم.

صادق جَلدی چند تا جعبه کفش رو از صندوق پراید مدل ۸۹ نقره ایش برداشت و تا قبل از اینکه فاروق بدونه چی شده، کفش های تق تقی ِ آبی آسمانیِ اَکلیلی رو روی ردیف بالایی ویترین گذاشت و با ته مونده شیشه پاکن که ده باری با آب قاطی کرده بود و دسمال لنگی به جون شیشه ویترین افتاد.

بعد نیم ساعت که راضی شد دست از سر شیشه لرزون ویترین برداره، روی یه تیکه کاغذ نوشت، فروخته شد و توی کفش تق تقیِ آبی آسمانیِ اکلیلی گذاشت و چشم به در دوخت …

راشین قشقایی

…………………………………………………………

شماره 6:

هنوز که هنوزه می‌گه کفش‌هایم کو؟ صد مدل کفش جلوی پایش گذاشتیم، باز داد می‌زنه کفش‌هایم کو؟

اگر در کمدش رو باز کنی کوهی از کفشای چرمی و دست‌دوز و وارداتی از قدیم و جدید می‌ریزه بیرون. بچه هاش هم می‌دونن چی دوست داره هر دفعه میان دیدنش نفری یک جعبه کفش دستشونه، میگم بابا آسایشگاه رو کردید کفاشی! میگن بابامونه چه کار کنیم؟ میگم به جای آوردن کفش ببریدش پیش کفش‌هاش، میگن نمیشه درش بسته‌اس، خیلی ساله! 

میگم این مرد یک چیزی جا گذاشته اونجا که اینطوری داد می‌زنه! میگن می‌دونیم، اونی که جا گذاشته، خودش دیگه نیست،  فقط کفش‌هاش مونده!

پرستار در اتاق رو باز می‌کنه: خانم دکتر عجله کنین، صادق کفاش با پای لخت از آسایشگاه فرار کرد.

سمانه حسینی

…………………………………………………………

شماره 7:

پنجاه سال پیش زمانی که جوان بودم به همراه همسرم سفری به ایتالیا داشتم. شنیده بودم که دراین سرزمین هنر معماری به اوج رسیده و من که عاشق هنر بودم حاضر بودم داروندارم را برای دیدن بناهای باشکوه هزینه کنم.

یک روز که برای دیدن بناهای تاریخی رفته بودیم در انتهای خیابان در کنار یک بنای باشکوه چشمم به مغازه ای افتاد که کفش های زیبا و منحصر به فرد از پشت ویترین آن توجه هر بیننده ای را به خود جلب میکرد. نزدیک شدم در کمال ناباوری تبلیغی  بر تابلوی  تبلیغات  درون مغازه نظرم راجلب کرد. (کفشهای راحت وشیک از چرم های نرم و متنوع مشرق زمین  با دست های کفاشان هنرمند ایرانی).

و امروز در بسیاری از شهرهای ایران درکنار بناهای باشکوه وباهیبت و دیدنی  فروشگاه های تاناکورا و بوگندوی دیگری را می بینم که پذیرای جمعیت و خریداران فراوانی است که برای تهیه کفش راحت به سراغ کفش های دست دوم  آنانی می روند که روزگاری پوشیدن کفش بامارک و برند ایرانی برایشان امتیاز محسوب میشد.

مریم محتشمی

…………………………………………………………

شماره 8:

بسم الله. بیا جلو پسر، بیا روح پدرت شاد .

 مطمئنی آقا مرتضی پدرم راضیه، قبل از برگشتن برادرم کرکره مغازه رو بزنم بالا؟ آخه مصطفی با آقام کار می کرد. من بچه تر بودم دنبال بازی و تفریح.      

بیا پسر، برادرت اگر هم بیاد تنهایی نمی تونه این مغازه رو بچرخونه. قیچی و چرخ و سوزن و نخ همه زور دست می خواد. اون بنده خدا تو شش سال اسارت نه دست براش مونده نه توان کار. 

یاعلی. الهی به امید تو . محمدیاش صلوات. از امروز دوباره صدای چرخ اوستا محمد علی میاد.

دعا کن شیخ اسدالله داداشم بیاد.

میاد بابا. میاد. خبرش اومده، خودشم میاد .

معصومه خزاعی

دیدگاهتان را بنویسید

چهار × چهار =