به نام خدا

به یاد دخترکان معصوم  افغان.

بخواب شکریه جان؛ آرام بخواب. با چشمان اشکبار و ناله های دردناک مادر بخواب؛ او برایت قصه می گوید.

دخترکم؛ ای معصومیت قربانی شده؛ با وجودی که سال هاست لباس فقر برتن نحیف و رنج کشیده ات پوشانده شده؛ اما عشق به درس و مدرسه روح تو را چون گیسوان رها شده در باد شور و هیجان می بخشید.

 افسوس که دیو شقاوت پنجه بر رخسار دخترکانی چون تو کشید و بدون هیچ جرم و گناهی سینه هاتان با خنجر شقاوت و رذالت دریده شد. دخترکم گویا رنج های این خاک پایان ندارد.

در ورق ورق تاریخ این سرزمین؛ و لایه لایه این خاک به یغما رفته؛ تصویرهاتان جان خواهند گرفت؛ چه در آن روزگار که چون گنجشکان بی بال و پر زیر چکمه های نحس و ناپاک کمونیست پر پر می شدید و چه امروز که بادست های جنایتکار  و یغماگر غرب در آستین های گوناگون در مسلخ قربانی می شوید در پیشگاه خداوند قهار غربت تان را در سرزمین مادریتان فریاد خواهند زد و در سپیده دمی نه چندان دور در منظر جهانیان؛ داد شما از سیاه دلان جنایتکار و ناپاکان عالم گرفته خواهد شد.

مریم محتشمی

در دلم شهری به اندازه بم

ویران است

مسلم انصاریان

قلم و کتاب هایت را به زمین نمی گذارم

با دست های کوچکم راهت را ادامه می دهم

اما باچشم و گوش باز

چون اکنون جنایت را به چشم دیده ام و با تمام وجود احساس کرده ام

و بیشتر از پیش بغض و کینه دشمن را به دل دارم

فریادهایم گوش جهان را کَر و اشک هایم خانه دشمن را ویران خواهد کرد

نور می آید چیزی نمانده

بزودی نوری جهان را روشن خواهد کرد.

اکرم یوسفی

می‌دانستم!

تمام آنچه با ما کردید را خوانده بودم. همه‌اش اینجا نوشته‌ شده، داخل همین کاغذهای پاره؛ امّا گوش‌هایم را باور نمی‌کردم وقتی که می‌شنیدم:

« تاریخ تکرار می‌شود.»

آنیل خلج

آهای تو!

ورق‌هایم را پاره کردی و پاهایم را برهنه! فریادم را، گریه‌هایم را، خون روی کفش‌هایم را عکس گرفتی! 

مدادت را جانم ده و دستم را گرمایی.

سمانه حسینی

مادر موهایم را بافت. لقمه پیچیده را در کیف گذاشت گفت: ملیله جانم مدرسه می رود… باسواد می شود دخترکم… جغرافی ّتاریخ… هر چه بپرسی بعد از این بلد می شود خانمی می شوی ملیله جان…

 دانستن خیلی سخت است مادر جان فهمیدن چقدر درد دارد.

آمده ام تاریخ بخوانم ببینم از عهد عتیق جنگ بوده و هست

آمده ام ریاضی بخوانم با هیچ کسری نمی شود اندازه گرفت  وحشتم را …

آنهم در جغرافی که خط می کشند دور آدم ها …

فریده ذوالفقاری

آینه فقط ۵ سالشه

مدرسه نمیره،

ولی گاهی دزدکی گوشه کنارِ دفتر کتابای ملیله نقاشی میکشه.

 اونروز ملیله رو لابلای آوار پیدا نکرد،

دفتر کتاباش رو پیدا کرد،

ولی نقاشیاش رو پیدا نکرد.

برادر کوچکترش دو ساله دیگه آینه رو پیدا نمیکنه

ولی دفتر کتاباش رو پیدا میکنه .

اون خیلی وقته دیگه نقاشی نمیکشه .

اسلم! یادته بهت گفتم بیا زودتر بریم بهشت، اینجا نفرین شده!

راشین قشقایی

بهار1400   

قسم به کلمه

از دست نده کتاب را

خواهرت راه را با خونش برایت باز کرده

تو فقط بخوان بفهم و ایمان بیاور که کلمه نجاتت خواهد داد

سیده مرضیه جلالی

بزرگترین اندیشه های وطنم کتابی شد برای من

مادرم را در تیر باران رها کردم

سایه را تنها گذاشتم

کلاس درسم سوخت

معلم را ندیدم

دارایی ام را بغل زدم تا رهایی بخش وطنم باشد

سیده اسیه جلالی

سبزی۱۴۰۰

دفتر رنجم را نظاره کنید

فصل اولش گریه های مادر بزرگ در فراغ پسرش

خط دوم صفحه هفتم هق هق های شبانه مادرم

کمی آنطرف تر چروک صورت پدرم

صفحه های بعد خون هم بازی هایم موقع عروسک بازیمان

صفحه آخر تکه های هم کلاسی ها وسط کلاس درس

سیده آسیه جلالی

سبزی۱۴۰۰

دیدگاهتان را بنویسید

4 × یک =