مثل نوشت داستان قیچی راشین قشقایی

ضرب المثل : دوجو در شکم به که ده من به پشت

– راستش آقای دکتر، وقت مشاوره گرفتم برای مادرم و دخترم.

– پس چرا شما آمدی؟

– به خودمم مربوطه. -بفرمایید!

– همسایه ی بالایی ما از شما خیلی تعریف می کرد.

– لطف دارن بفرمایید!

– او از ریز و درشت زندگی ما خبر داره و گفت نوبت بگیر برای مشاوره، فکر نمی‌کردم برای این حرف‌ها هم میشه رفت پیش مشاور!

– خوب بفرمایید که وقت تان زیاد گرفته نشه، اصل موضوع چیه؟

– راستش آقای دکتر یک مادر ۷۰ ساله دارم اسمش محترمه با ما زندگی می‌کنه یعنی ما با او زندگی می کنیم، ما یک کم وضع مالیمون به هم خورد، او هم تنها بود رفتیم با هم خانه یکی شدیم، یک دخترم دارم اسمش بهاره ۲۰ سالشه دانشجو شده، خودمم ۴۲ سال دارم و خانه دارم. یک دختر دیگه هم دارم اسمش شلیله هنوز کلاس هشتمه، شوهرم بنده خدا کارمند بیمارستانه.

– اصل موضوع رو اول مطرح کنید.

– اصل موضوع آقای دکتر مادرم و دختر بزرگمه.  این دو تا مثل دو لبه ی قیچی دارند ریز ریزم می کنن.

از مادر یک جور از دختر یک جور می کشم، کلافه شدم، دیگه عقلم قد نمیده، واقعاً درمانده شدم.

– میشه واضح و بدون حاشیه بگید چی شده؟

– ببینید آقای دکتر صبح که کله برمیدارم و چشم وا می کنم، مادر جان روی تخت کنار هال نشسته و چای میخوره و رادیو گوش می کنه و هنوز جواب سلامم رو نداده شروع میکنه:

تن ازگل، مادر، امروز هوا خنکه بلغور شیر بذار، امروز هوا گرمه مزاجم روان نیست آش آبغوره بذار، اول هفته س قورمه سبزی بذار، آخر هفته س قیمه بذار. خلاصه آقای دکتر اولین دستوری که محترم جان صادر میکنه بلافاصله بهار ورپریده که توی اتاقش خوابه و چشماشو وا نکرده داد میکشه: ما هم آدمیم.

برای مادرجان بلغور شیر بذار برای ما سبزی پلو، برای مادر جان آش آبغوره بذار برای ما پیتزا، برای مادرجان قرمه سبزی بذار برای ما ماکارونی، جنگ شروع میشه آقای دکتر، مادرجان صدای رادیو رو کم می کنه، اول از در موعظه وارد میشه:

توی هوا سرد بلغور شیر رگ و پیوندتون رو گرم می کنه.

بهار داد میکشه:

مادرجان با مامان برو باشگاه تا رگ و پیوندتون باز بشه.

بعد مادر جان قاضی میشه:

 پناه بر خدا، پناه بر خدا هنوز روشو نشسته، زبونش صد گز درازه.

تن ازگل، شیر چی دادی به این دختر چش سفید؟ شوهرم اگر شیفت نباشه و خانه باشه داد میزنه: صلوات بفرستید!

ولی بهار ول کن نیس که نیس.

بلند میشه میاد کنار تخت مادرجان و بنده خدا رو به رگبار می گیره: مادر جان من به سن و سال شما اگر رسیدم، کله سحر بلند میشم، نماز می خونم، قرآن می خونم، چای هل دار دم می کنم، رادیو را روشن می کنم و نمی ذارم بقیه بخوابن و به دخترم اگر با من بود، دستور میدم، امروز سرده بلغور شیر بذار، امروز وسط هفته س کوفته بذار، امروز جمعه س آبگوشت بزباش بذار.

خلاصه آقای دکتر این سر صبح ماست. هر روز هم این معرکه برپاست. بهار که میره خانه کمی آرومه، برمیگرده باز شروع میشه تا بوق سگ. مادرجان زود می‌خوابه، بهار دیر.

مادر جان دوست داره دور هم باشیم، بهار یا پای لب تاپه یا سرش توی دفتر و کتابه.

ولی مادرجان آتیش روشن می کنه و تا میریم سر مرگمان رو بذاریم بخوابیم، جنگ و دعوا بپاس.

اومدم ببینم من بخت برگشته باید چه کار کنم؟ دیوانه شدم! بعضی وقتا چندجور غذا می پزم. بعضی وقتا فقط گریه می کنم.

راه چیه؟ چاره چیه؟

– حالا گریه نکنید و خودتان را کنترل کنید، عرض می‌کنم.

حواستان کاملا به من باشه!

– چشم

 – فرض کنید دو تا کاسه دارید، یکیش غذای تازه و خوشمزه و یکیش غذای فاسد و بدمزه.

به شما میگن تا یک ساعت دیگه در چند کیلومتری، فلان موسسه غذای رایگان میده اما شانس شما، ممکنه غذاش خوب باشه ممکنه بد باشه.

شما چه کار می کنی؟

– خوب اگه نیاز داشته باشم میرم آقای دکتر. 

– اگر رفتید و همین غذای خوب خودتان هم فاسد شد چی؟

– خوب میذارمش یخچال.

– برق ها رفته، برای همین این موسسه داره غذاهاشو رایگان پخش می‌کنه.

– نه دیگه نمیرم اگه رفتم غذای فاسد بهم رسید همین غذای خودمم فاسد بشه، بد از بدتر میشه.

– پس غذای خوب خودت هرچند کم از غذای دیگران که معلوم نیست چه جوریه بهتره؟

– بله

– غذای فاسد خودت یک کاسه است میریزی دور ولی اگر غذای خوب رو استفاده نکنیم میشه دو کاسه.

– بله آقای دکتر

– شما به قول خودت بین دو لبه قیچی گیر کردی. مادرت با خواسته‌های خودش، دخترت با خواسته های خودش.

با امکانات کم خودت زندگی کنی بهتر از امکانات زیاد دیگرانه 

– یعنی چی آقای دکتر؟ 

– یعنی برید یک زیرزمین کوچک اجاره کنید!

– مادرمو چیکار کنم؟ قرض و قوله ها را چه کار کنیم؟

– خودت به مادرت برو سر بزن. فرض کنید یک قسط به قسط ها تون اضافه شده اگر همینطور ادامه بدی و مدیریت نکنی از پا درمی آی.

– راه دیگه نداره آقای دکتر؟

– چرا راه دیگه هم اینه که غذای رایگان بگیری و شانس و اقبال تو امتحان کنی.

– امتحان کردم آقای دکتر همین کاسه غذای خودم هم داره خراب میشه.

– پس معطل نکن به فکر جابجایی باش.

– چشم، برم با شوهرمم در میون بذارم..

– برو در پناه خدا

 

نقد داستان قیچی 

نقد داستان قیچی راشین قشقایی توسط آقای نوروزی

داستان قیچی متن روان و ساده ای داشت و من به راحتی با داستان ارتباط برقرار کردم. داستان خانواده ای بود با شخصیت های مادر، مادربزرگ، دختر و دکتر. مادر به مشاوره می رود چون در بین دو راهی ها و اختلافات مادرخودش و بهاره مانده است.

داستان گفتگو محور بود و خصوصیات اخلاقی شخصیت ها (مادر، دختر، مادربزرگ) در آن مشخص و روشن بود. فقط فکر می کنم اگر به لایه های شخصیتی شخصیت های داستان هم پرداخته میشد شخصیت ها بهتر جا می افتادند و بیشتر در ذهن خواننده باقی می ماند.

از نظر من آستانه ی داستان خوب بود و روایت و ماجرا هم خوب پیش رفت، ولی شاید می شد پایانه بهتر از این باشد و خواننده را بیشتر غافلگیر کند و اثر گذار تر باشد. اینکه مادر یک خانواده در تفاوت های دو نسل مانده است و این دو نسل مثل قیچی دارند او را می برند،جذاب بود و ذهن را درگیر خود می کرد، اما از نظر من پایانه تا حدود زیادی بسته بود و جلوی این درگیری ذهن خواننده را می گرفت.

به نظرم، در کل قیچی داستان خوبی بود که در آن رابطه ها نقش مهمی داشتند ، البته فرصت برای عمق بخشیدن به این رابطه ها و شخصیت ها کم بود و با داشتن فرصت بیشتر حتما داستان از این هم بهترخواهد شد.
ممنون از نویسنده ی گرامی که به ما این فرصت را دادند تا با دنیای مادرانی که در تفاوت های دو نسل گرفتار شده اند، آشناتر شویم.

نقد داستان قیچی راشین قشقایی توسط استاد علی اکبر ترابیان

 زنی به مشاور مراجعه می کند چون از دعوای دخترش با مادرش درمانده.

ماجرا به دختر جوان و مادربزرگ برمی‌گردد، مشاوره و مراجعه، بهانه‌ای است برای روایت ماجرا

نویسنده با گفتگو سعی کرده روایت را پیش ببرد.

تقابل و ناسازگاری سنت و مدرنیته را در درون مایه می‌بینیم.

 از طرفی نسل سوخته هم که سرگردان بین این دعواست، دیده می‌شود هم دل به سنت دارد هم دل به مدرنیته در آخر داستان مشاور می‌گوید: از مادر (شناسنامه و تاریخ خودت) باید جدا شوی.

او می‌گوید: برود با شریک زندگی‌اش صحبت کند و مشورت کند.

نمی‌دانیم و نمی توانیم حدس بزنیم جدا می‌شود یا نه؟

دختر، نماد نسل جدید و متجدد است.

مادر، نماد سنت و آیین‌های کهن.

دختر در تحصیل، پوشاک، خوراک و خواب و بیداری به روز عمل می‌کند.

مادربزرگش مثل نیم قرن پیش زندگی می‌کند.

از دنیای جدید رادیو را انتخاب کرده و خواب و بیداری اش ادامه ی فرهنگ آبا و اجدادی است.

به جای مشارکت در زندگی میخواهد بزرگتری کند و مدام امر و نهی می کند.

ما از ابتدا تا انتها شاهد یک گفتگو هستیم.

از گفتگو متوجه می‌شویم این سه نسل چه کسانی اند؟ تیپ مشاور چه جایگاهی دارد؟

فضای خانه و محل جمع شدن گذشته و اکنون و آینده چگونه است؟

تا اینجا خیلی هوشمندانه همه چیز انتخاب شده اما بار دوم و سوم که می‌خوانیم طبیعی بودن و عادی بودن گفتگوها کمرنگ می‌شود.

این گفتگو یک تاکتیک حساب شده برای نقل داستان است

حال اینکه گفتار و رفتار داستانی باید طبیعی و غیر تصنعی و باور پذیر باشد.

 در جدایی سیمین از نادر می‌بینیم، دختری شاهد دعوای پدر و مادر است. پدر دل به گذشته دارد و مادر چشم به آینده.

داستان طوری پیش می‌رود که دختر و مخاطب در مقام انتخاب قرار می‌گیرند.

آیا با پدر باشند که اهل حساب و کتاب است و خود را ملزم به سنت و گذشته می داند که حتی گذشته خالی شده را (پدربزرگ آلزایمر گرفته) مراقبت می کند یا با مادر همراهی کنند که نمی‌خواهد، عقب بماند هرچند دستش خالی است و راهی پر از خطر در پیش دارد.

قصه با اینکه تقابل و  ناسازگاری سنت و مدرنیته را نشان می دهد ولی کاملاً طبیعی است و واقعا امکان چنین رخدادی هست

نقد جناب آقای نوروزی نقد خوب، ملایم و آگاهانه ای بود.

برای خانم قشقایی و جناب نوروزی که از داستان نویسان کوشا و پویای گروه سمر هستند آرزوی موفقیت داریم.

علی اکبر ترابیان
 پایان پاییز ۱۴۰۰

داستان قیچی راشین قشقایی

دیدگاهتان را بنویسید

16 − 16 =