نقد داستان "گلابی"  آمنه جهان دوست

ضرب المثل : کاسه داریم ارک و اورک تو پر کنی من پر ترک

  • داستان “‘گلابی” از آمنه جهاندوست

من امروز یک گلابی شدم

یک گلابی روی درخت گلابی توی باغ گلابی

می دانید گلابی شدن چه حسی دارد ؟

اصلا  داستانش گلابی شدنم را میدانید؟

توی شهر ما  یک مهمان آمده بود

یک جادوگر

او سوار جاروی پرنده نمیشد

دماغ دراز و چروک پروک نبود مثل بقیه ی جادوگرا که شکل آلوچه یا آلبالو خشکه هستند

آن خال گوشتی حال به هم زن کنار دماغش نبود

لاغر مردنی و قوزی و بد قواره نبود

راستش را بخواهید خیلی خوشگل بود

خیلی خیلی

مثل یک مامان بزرگ تپل مپل که هر لپش شکل سیب گلاب است

دامن چین چینش موقع راه رفتن از روی زمین کشیده میشد و وقتی صدای تق تق عصایش می آمد قند توی دل همه آب میشد

توی جیب هایش پر از شکلات بود او آمده بود تا جادو کند و آرزو ها را برآورده کند او جادوگر آرزوها بود

از من پرسید امروز چه آررزویی داری ؟

و من گفتم دلم می خواهد

گلابی بشوم

جادوگر غش غش خندید توی چشمای کوچکش اشک جمع شد و گیر کرد لای آن چروک پروک های دور چشمش و پایین نیامد

وقتی میخندد چشم هایش را میبندد لپ هایش گلی تر میشود

بعد پرسید: گلابی؟ گلابی چرا؟

گفتم: چون من فکر میکنم گلابی ها پادشاه هستند

جادوگر ابروهایش را بالا انداخت لب هایش کج و کوله شد و رفت توی فکر، نمیدانم به چه چیزی فکر میکرد

با خودم گفتم: کاش توی کله اش بودم کاش صدای مغزش را میشنیدم

آرام زیر لب گفت: پادشاه،، پادشااااه،، بله بله کی بهتر از گلابی

بعد ورد خواند و حالا من برای چند ساعت شدم یک گلابی روی درخت گلابی توی باغ گلابی

گلابی شدن فقط یک سختی دارد دستهایم به شاخه بسته است و این برگ های سبز و شلوغ پلوغ جلوی چشمم را گرفته اند و نمی گذارند جایی را ببینم اما بی عرضه ها نمی توانند جلوی آفتاب را بگیرند. آفتاب چشمم را می زند به روز خودم را جابجا میکنم اما فایده ندارد بدجوری چسبیده ام به درخت.

گاهی هم باد می آید ولی باد گرم و توی برگ ها می چرخد و کمی تکانشان می دهد فقط یک لحظه برگ ها کنار رفتند و دیدم که درخت چراغانی شده از بسکه گلابی های زرد را به خودش بسته.

با خودم گفتم اینها واقعی هستند؟ یا اینها هم آرزو کردن گلابی شوند؟

دوباره برگ ها برگشتند سر جایشان و من دوباره کور شدم دستهایم کش می آمد و با خودم گفتم:

چطور میوه ها این همه مدت آویزانند دردشان نمی آید؟

از آن پایین، پایین درخت صدای دوتا پسر بچه آمد. گوش هایم را تیز کردم اما وزوز باد نمی گذاشت درست بشنوم

بزن … اینجاست… با سنگ… چوب بیار…

خدای من این دو تا جقله هوس گلابی کرده اند؟

نکند من را بخورند؟

دلم می خواست فرار کنم اما دست هایم بسته است

داد زدم، آهای، آهای جادوگر، آهای جادوگر، جادوگر بیا کمک این ها می خواهند من را بخورند

جادوگر آمد. صدایش از زیر درخت می آمد

دوباره خندید و گفت: نترس تو را انتخاب نکرده اند نمیبینی درخت پر از گلابی است 

گفتم: کی آمدی؟ کجایی، این برگ ها را بده کنار تا ببینمت

جادو گر پرسید: گلابی شدن را دوست داری؟

گفتم: خوب است، ولی خوب انگار که زندانی این درخت هستم

راستش را بخواهی اصلا به این فکر نکردم که میوه ها تهش خورده می شوند

گفت: پس دستت را به من بده تا برگردیم

خواستم دستم را دراز کنم اما به شاخه چسبیده بود

گفتم حداقل یک جایی وایستا که من ببینمت یا اینکه سایه شو تا آفتاب کورم نکند

جادوگر برگ ها را کنار زد من را از شاخه چید و پرواز کردیم و برگشتیم به شهرمان

همه مردم شهر جادوگر را دوست دارند

یکی دلش میخواهد خلبان بشود

یکی دلش میخواهد ملوان بشود

یکی دلش میخواهد کاپیتان بشود

یکی دلش میخواهد سوزن بان بشود

یکی هم دلش می خواهد پولدار شود

یکی دلش می خواهد عروس هلندی بشود تا همه دوستش داشته باشند و نازش را بکشند

یکی دلش می خواهد نامرئی شود و هر جایی که دلش می خواهد برود

این ادم پیر ها فقط آرزوی چیزهایی دارند که توی جوانی نتوانستند انجامش بدهند

ولی آرزوهای ما بچه ها فرق دارد

من می خواهم به هر چیزی تبدیل شوم

به تمام گل ها

به تمام پرنده ها

بعد هم به کوه و دریا

جادوگر می گوید امروز می خواهی چه شوی ؟

می گویم می خواهم کوه شوم

جادوگر دوباره غش غش می خندد

کوه چرا ؟

می گویم من فکر می کنم که تمام کره ی زمین روی کوه خلاصه شده

کوه درخت دارد، گل دارد، چشمه دارد، سبزه دارد و حتی کوه های بلند روی قله هایشان، قطب شمال دارند،

جادوگر دوباره ابروهایش بالا رفت و رفت توی فکر،، دوباره دهنش کج و کوله شد و با خودش حرف زد

بله… درست میگویی… اما… اما… کوه که دریا ندارد

به جادوگر گفتم

من می دانم توی این دنیا، یک جایی که هنوز کسی آن را کشف نکرده، یک کوهی هست که هنوز کسی آن را پیدا نکرده و آن کوه توی دلش یک دریا قایم کرده است

برای همین من امروز می خواهم کوه شوم یک کوه که توی دلش دریا قایم کرده است

 این دو اثر قشنگ و جذاب، نقد نشده‌اند.

با اینکه بعضی از دوستان، چند ترم کارگاه داستان نویسی ادبیات کودک را گذرانده اند.

در داستان گلابی راوی ما از جادوگر خواسته او را به گلابی تبدیل کند. جادوگر او را به گلابی تبدیل می‌کند. بچه‌ها می‌آیند می‌خواهند با سنگ و چوب او را بتکانند و بخورند که از جادوگر کمک می‌خواهد و نجات می یابد.

اگر داستان تا همینجا بود جالب بود.

بعد از این به کار لطمه زده.

حس کودکانه و خیال کودکانه در این کار موج می زند.

 این قسمت که تمام می‌شود مستقیم گویی و شعار دادن شروع می شود:

پیر ها فقط آرزوی چیز هایی دارند که توی جوانی نتوانستند انجام بدهند…

من فکر می‌کنم تمام کره زمین روی کوه خلاصه شده..

بعد هم کوهی که دریا در دلش قایم شده..

همه ی اینها اضافه است و به قسمت اول لطمه می زند و مزه ی خوب آن را کم می کند.

حرکت و بازی و شخصیت بخشی و جان دار پنداری و مقصدیابی های کودکانه را خوب در آورده.

برای نویسنده ی علاقمند و با استعداد آرزوی بهروزی و کامیابی داریم.

علی اکبر ترابیان ۱۷ دیماه ۱۴۰۰

گلابی آمنه جهاندوست

دیدگاهتان را بنویسید

بیست − سه =