
فیلم «زندهشور»
نویسنده و کارگردان: کاظم دانشی
بازیگران: بهرام افشاری، سارا بهرامی، حامد بهداد، امیر جعفری، شبنم مقدمی و صدف اسپهبدی، محمد ولیزادگان، مارال فرجاد و …
خلاصه داستان:
«زندهشور» روایت چند ساعت از زندگی یک نمایندهی دادستان است که برای اجرای حکم چند اعدام به شهری دیگر میرود. در ظاهر، همهچیز یک مأموریت اداری و قانونی است؛ اما مواجههی او با جزئیات پروندهها، خانوادهی محکومان و تناقضهایی که در روند دادرسی دیده میشود، آرامآرام او را وارد بحران اخلاقی میکند. آنچه قرار بود صرفاً اجرای قانون باشد، تبدیل میشود به تقابل میان قانون و وجدان. فیلم بیشتر از آنکه دربارهی جرم و مجازات باشد، دربارهی تردید است؛ دربارهی لحظهی مقابله انسان با «وظیفه» و «انسانیت».
ایدهی مرکزی:
ایدهی اصلی فیلم حول این پرسش میچرخد:
«اگر اجرای قانون با وجدان فردی در تضاد قرار بگیرد، کدامیک باید بر دیگری غلبه کند؟»
فیلم میخواهد نشان بدهد که عدالت صرفاً یک حکم روی کاغذ نیست؛ بلکه امری انسانی و چندلایه است.
لوگلاین:
شخصیت اصلی:
«مرتضی زند» نمایندهی دادستان؛ مردی پایبند به قانون و ساختار اداری سیستم قضایی.
هدف:
اجرای حکم پنج اعدام در یک شب، طبق قانون و انجام بینقص مأموریتش.
تعارضات، موانع و مشکلات:
تناقضهای موجود در پروندهها، مواجهه با خانوادهی محکومان، فشار سیستم قضایی برای اجرای سریع حکم، و مهمتر از همه بحران وجدان و تردید درونی خودش.
خطرات و پیامدها:
اگر مأموریت را متوقف کند یا زیر سوال ببرد، جایگاه شغلیاش به خطر میافتد و با سیستم درگیر میشود؛ اگر هم حکم را اجرا کند، ممکن است برای همیشه با عذاب وجدان و احساس مشارکت در یک بیعدالتی زندگی کند.
مکگافین (به معنای فراخواستهی شخصیت اصلی):
فراخواستهی قهرمان در آغاز فیلم، «اجرای درست و قانونی مأموریت» است؛ او میخواهد یک کارمند بینقص و وفادار به قانون باشد. اما در مسیر رسیدن به این هدف، با واقعیتهایی روبهرو میشود که شخصیتش را دچار تغییر میکند.
این فراخواسته باعث تحول درونی او میشود:
از یک مقام قضایی مطمئن و بیتردید، به انسانی مردد، آسیبپذیر و درگیر بحران اخلاقی تبدیل میشود. این تغییر، هستهی دراماتیک فیلم را شکل میدهد.
حادثهی محرک:
لحظهای که مرتضی زند متوجه میشود محکومِ اول احتمالاً بیگناه است. تا قبل از این لحظه، او یک مقام قضایی منضبط است که مأموریتش را اجرا میکند. اما کشف این احتمال، ضربهی مستقیم به باور او نسبت به قطعیت قانون میزند.
از اینجا به بعد، داستان دیگر دربارهی اجرای حکم نیست، بلکه دربارهی تردید در اجرای حکم است.
این همان لحظهای است که تعادل ذهنی شخصیت به هم میریزد و کشمکش درونی آغاز میشود، مسیر داستان از یک روند اداری به یک بحران اخلاقی تبدیل میشود.
نقطه عطف اول:
آشکار شدن اولین نشانههای تناقض در یکی از پروندهها یا مواجههی مستقیم با خانوادهی یکی از محکومان؛ جایی که نگاه او نسبت به پرونده از یک «عدد و سند» به «یک انسان» تغییر میکند.
نقطه بیبازگشت:
لحظهای که تردیدش را علنی میکند و تصمیم میگیرد در روند اجرا تأمل ایجاد کند. از اینجا به بعد دیگر نمیتواند مثل قبل فقط یک مجری قانون باشد.
نقاط قوت فیلم:
شخصیتپردازی:
قهرمان تکبعدی نیست. تضاد درونیاش ملموس است و بازی بازیگر نقش اصلی به این بحران عمق داده. تردید در نگاه و مکثها به اندازهی دیالوگها معنا دارند.
دیالوگها:
در بخشهایی، دیالوگها دقیق و کنترلیاند و بیشتر کارکرد تقابل فکری دارند تا توضیح دادن. هرچند گاهی میتوانستند کوتاهتر و فشردهتر باشند تا ضرباهنگ حفظ شود.
صحنهبندی و قاببندی:
فضاهای سرد اداری، راهروهای باریک، قابهای بسته و نور کمرمق، حس خفگی و فشار سیستماتیک را تقویت میکنند. میزانسنها بیشتر در خدمت مفهوماند تا جلوهی بصری.
بازی بسیار خوب و تاثیرگذار بازیگران جذابیت فیلم را دو چندان کرده است.
نقاط ضعف:
در بخشهایی از فیلم برخی گفتگوها طولانی میشوند.
پایانبندی:
پایان فیلم قطعیت کامل نمیدهد؛ بیشتر شبیه آینهای است که پرسش را به خود مخاطب برمیگرداند. قهرمان دیگر همان آدم ابتدای فیلم نیست، اما معلوم هم نیست بهای این تغییر چقدر برایش سنگین خواهد بود. فیلم با یک حس معلق تمام میشود؛ حسی که بیشتر از پاسخ دادن، وادار به فکر کردن میکند.
✍🏻نقد از مهناز گنابادی

