داستان کوتاه خواهر _ نترس داداشی من اینجام گریه نکن چیزی نیست، من اینجام باز که داری گریه می کنی….. یه قصه برات بگم؟ …..یکی بود یکی نبود….. چی شده؟ _مهرآنا پام _پات چی شده؟ درد میکنه؟ _درد میکنه. بیرون نمیاد. _از دیروز که تکون نخوردی لابد پات خشک شده. دیروز عصر پیشامد بچه ها […]
آرشیو دسته بندی: داستان کوتاه
داستان کوتاه: رسیدم و رسیدم خورشید در آسمان می تابید. کشاورز با دستش چند ضربه ی کوچک به هندوانه ی خط خطی زد و گفت: یه کم دیگر زیر آفتاب باشی می رسی. آن وقت قرمز و شیرین می شوی. هندوانه ی خط خطی خوشحال شد، چشمانش را بست و زیر آفتاب گرم خوابید تا […]
داستان خشت آب انگوری همه ی ماجرا با یک دعوای کوچک آغاز شد. آن روز صبح، هنگامی که می خواستم خودم را از خوردن حرام تبرئه نمایم. مرد دیوانه با خشتی که از آب انگور و خاک در آفتاب خشکانده بود بر سرم کوبید. ناگهان با یک ضربه افتادم. البته دقیقا به خاطر نمی آورم […]
داستان کوتاه ” پیله “ غروب آفتاب کمی محوطه ی خوابگاه را روشن نگه داشته ولی داخل اتاق تاریک بود ، از طبقه ی بالا نگاهی به علی که روی تخت پایینی دراز کشیده بود انداختم ، نور گوشی اش خاموش شده پس خوابش برده بود ، با احتیاط از نردبان فلزی تخت پایین آمدم […]




