داستان باد

 ‌داستان « باد »

دارم نماز می خوانم شهرام ناظری در حال خواندن است

«گل صد برگ‌ فرو‌ ریخت ز خجلت   که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد » ‌

سوز صدایش در نوای‌ دلنشین سه تار از نازکی حریر چادر سپیدم عبور می کند و در وسط فکرم می نشیند ضبط صوت کوچک‌ را کنار جانماز، روی فرش گذاشته ام هر وقت نماز می خوانم ضبط صوت هم می خواند.

بهار آمده است دو ماهی هست که به همه جا سرک می کشد حتی به درون‌ کمد لباس ها حتی به این چادر که بوی شیرین اقاقی و نم باران می دهد. دخترهای هم‌کلاسی هایم از پنجره اتاق خوابگاه نگاهم می کنند و ریز ریز می خندند. با هر کدامشان سر و‌ سری دارم دلم برایشان غنج می رود

باد هستم حرکت می کنم در اتاق، عطری از وزیدنم در اتاق راه می رود. چشم باز می کنم دختر ها این بار می خندند بلند بلند و‌ من چشم های پر از خنده شان را می‌بینم که با تعجب نگاه می کنند. به پنجره نگاه می کنم از اتاق بیرون می روم دست می اندازم در پیراهن دخترها و آنها را تکان می دهم موهای بلندشان را آشفته می کنم و صدایشان را در می آورم: وای خدا چه بادی بعد می روم بالای پشت بام سه طبقه خوابگاه، از آنجا نگاه می کنم به درخت‌ها ی کوتاه و بلند حیاط می وزم میان موها و‌ تنشان، شیدا و‌ پر نجوا تکان می خورند. دخترها با همان خنده ها و تعجب چشم ها راهشان را می کشند و‌ می روند شب پشت پنجره آرام نفس می کشد.

من بادم راه می افتم در خیابان خودم را می اندازم در بغل کودکی که در پیاده رو خیابان ایستاده است اشک هایش را پاک می کنم کودک گریه می کند و‌‌ بستنی می خواهد بعد خودم را می کشانم تا گلدسته های مسجد جامع شهر و‌از آنجا به ماه نگاه می کنم برای طرح تازه یک دوستی ناب،

من بادم صحرا خانه من است جایی که می توانم آزادانه زندگی کنم به صحرا می روم فریاد می زنم آزادی برای من است بعد به کوهستان می روم و آواز می خوانم انعکاس صدایم را می شنوم بر می گردم و هو هو ی خودم‌ را  از درز باریک همین پنجره به گوش آدم ‌و‌ دیوار های اتاق می کشانم جانمازم را جمع می کنم و‌ می گذام توی کمد، تسبیح توی دستم را می اندازم‌ دور مچ دست و‌ بلند می شوم هم اتاقیم سمیرا روی تخت نشسته است می گوید: چه بادی میاد می خواد شیشه ها رو بشکنه باد دیوانه!

به پنجره نگاه می کنم ‌باد غو‌غا می کند از سرو‌کول درختان بالا می رود به شیشه ی پنجره محکم‌ پهلو می زند تا بیاید درون اتاق. پنجره را باز می کنم من حرف این دیوانه را می فهمم می گذارم بیاید تو، قاب عکس روی دیوار را بیندازد پرده را تا وسط اتاق هل بدهد موهایمان را به هم بریزد و عطر گلهای باغچه را روی صورتمان بنشاند تا بالاخره خیال هر دوی ما راحت شود.

فاطمه یونس مهاجر – خرداد 1401 
تمرین درسی دوره آشنایی با مدرنیسم

دیدگاهتان را بنویسید

13 − 5 =