یوسفی مریم محتشمی مسلم انصاریان فریده ذوالفقاری

لک لک که همیشه روی درخت تخم می‌گذاشت هرچه پرواز کرد چرخید و چرخید جایی را که هر سال تخم می‌گذاشت و پیدا کرد اما خبری از درختان سر به فلک کشیده نبود

جلوی درختان قطع شده تخمش را گذاشت و با نوکش به درب زد و پشت دیوار پنهان شد

مرد درب را باز کرد متعجب تخم لک لک را شناخت اما نمیدانست چه کند

الف. یوسفی

مهری بیا ببین! غم انگیزه! درختا رو بریده اند و لانه پرنده افتاده رو پله جلوی منزل؛ یک تخم هم تو لونشه.

طفلکی چندساله لونشو رو درخت میذاره. حالا چکار کنیم.؟

نمی دونم؛ تصمیم گرفتم تا تخمش جوجه نشه در خونه رو باز نکنم.

مگه میشه! حالا من نرم بیرون تو باید بری سر کار. ممکنه مدت زیادی طول بکشه که جوجه از تخم بیرون بیاد.

مهم نیست برای بیرون رفتن یک راه دیگه پیدا می کنم.

مریم محتشمی

پرنده آخرین تخم را از لانه برداشت و به راه افتاد, تخم آرزوی جوجه  شدن نداشت,

 پرنده در خانه ای را کوبید و پشت دیوار مخفی شد, جوجه ناگزیر از تولد بود.

مسلم انصاریان

چهار سالش بود پرسید: من چطور اومدم تو شکم تو

– تورو خدا سپرد به پرنده ها پرنده تو رو به نوکش گرفت و پرواز کردن، از یه راه دور از جنگل ها گذشتن از دریاها عبور کردن تو صحرا هم استراحت نکرد تا اینکه از اون بالا دید خونه ای چراغش روشنه و از دودکش بخار و دود می اومد بیرون با خودش فکری کرد و گفت:

اینجا همون جایی که بچه خوشبخت بشه تو رو داد به ما و رفت

_ دختر خیلی خوشش آمد غش غش خندید آنقدر خندید که مادر هم خندید

مادر همه را راست گفته بود الا نگاه پرنده ی ماده که هر غروب بالای  از تیرک چراغ کوچه می نشست و دخترک را می پایید

فریده ذوالفقاری

دیدگاهتان را بنویسید

پانزده − 10 =