پس رس

واژه نوشت ۱: پس رس (دیر رس)

 

شماره ۱:

خبر دیررس

تهمینه خانم صدام زد:

سودابه سودابه

دویدم به طرفش روی بهارخواب، داشت آیت الکرسی و چهارقل می خواند و روی کفن مهر می زد.

گفتم: بله صدام زدید؟

گفت: عروس گلم بی زحمت همون گلابدون چینی کنار آینه شمعدون رو بیار.

گفتم: چشم

مثل برق رفتم و آوردم دادم دستش، یک مشت گلاب را قل هو الله خواند و کوف کرد و پاشید روی کفن.

پرسید سهراب رفت؟

گفتم: بله دولول رو برداشت همین نیم ساعت پیش رفت.

گفتی باباش سر آبه با خبرش کنه؟

گفتم بهش، گفت اصلا النگ نمیره. گرازها از بیهیم میان پایین میرند از توتستان خودشون رو می رسونند به باغ آفتابگردون بعد میان از چشمه ی حاج رستم آب بخورند همونجا کمین می کنم شرشان را از سر چکنه کم می کنم ان شاء الله.

تهمینه خانم کفن را چهارتا کرد و توی بغچه ی ترمه گذاشت و گفت:

ببر بگذاز زیر جاقرآنی.

خم شدم بردارم مچم را گرفت و نشاندم.

سرش را جلو آورد و گفت: میخوام یک راز سر به مهر رو بهت بگم خودت می دانی و خدا تا قیامت به زبون نیار.

دلم هری ریخت. گفتم: چشم

گفت: بابای سهراب خسرو خان نیست.

حرفش تمام نشده بود سفیر گلوله، شب وچکنه و من و تهمینه خانم را میخکوب کرد.

دوباره و دوباره

انگار صدکیلو باروت ترکید. به اندازه ی چند تعجب طولانی سکوت همه جارا گرفت. استاعباس میراب خودش را به حیاط انداخت، چراغ قوه اش هنوز روشن بود:

تهمینه خانم خاک برسر شدیم سهراب به جای گراز باباشو کشت.

تمام وجودم شد جیغ،

رفت تا ماه.

گیس تهمینه را کشیدم:

خبرت دیررس بود دیررس…

راشین قشقایی 

 

نقد ۱:

می تواند صحنه ای ناب از یک داستان بلند باشد.

تهمینه، سودابه، سهراب، چشمه ی حاج رستم، گرازها،..

تلمیحات استادانه ای به اساطیر شاهنامه دارند و در فضاسازی با ایجاز تمام مؤثر شده اند.

در شاهنامه رستم (نماد پدریان و نسل گذشته)

نمی تواند سهراب (نماد پسریان و نسل بعد) را بشناسد اورا از بین می برد چون از هم فاصله دارند و هم را نمی شناسند در این روایت نسل امروز از شناسنامه و هویت و تاریخ خود بی خبر است چون مادر که منبع فرهنگ و اسرار است خبرش دیررس است. وقتی خبر را به همدم سهراب می دهد که استا عباس میراب می گوید سهراب پدرش را به جای گرازها می کشد.

مخاطب هم نمی داند او پدر واقعی را کشته یا پدرنما را کشته.

استا عباس میراب خودش را به حیاط می اندازد گویا محرم و نزدیک به این خانواده است. (تلمیح به ساقی کربلا هم دارد)خبر قتل را می دهد. سراسیمه است چراغ قوه اش هنوز روشن است امتداد شب و تاریکی و اضطراب را همراه دارد.

درون‌مایه می گوید درک نکردن ها برای دیر باخبرشدن هاست دیررسی از نرسیدن بدتر است.

متبرک کردن کفن استعاره ی عمیقی برای مرگ زندگی است.

چه بسیارند آدم هایی که مرگ را زندگی می کنند.

کاش نویسنده در لحن و بیان اصول کتابی محاوره ای را دقیق تر رعایت می کرد.

عروس به عنوان راوی مادر شوهر را اغلب با اسم یاد می کند اگر برای تشخص دادن باشد خوب استفاده شده و گرنه کمی متصنع شده.

اگر اسامی مکان ها هم واقعی باشد متن از بومی نویسی هم بهره برده.

عبارت های : سفیرگلوله شب و چکنه و من و تهمینه را میخکوب کرد…

تمام وجودم شد جیغ..

به اندازه ی چند تعجب طولانی…

خیلی شاعرانه و جالب است. اگر داستان کوتاه باشد از زبان رئال خارج شده با بقیه ی جاها همگن و هم بافت نیست اگر برشی از یک داستان بلند باشد اشکالی ندارد.

…………………………………………………………

شماره ۲:

هر چیز آدم پس رس بشود، ولی مرگ آدم پس رس نشود.

خدا هیچ بنده ش رو به این بلا گرفتار نکنه.

اولین بار خاکسپاری پسرش بود که این را از او شنیدم، می گفت: مردن تو زود نبود، مرگ مادرت پس رس شده،

چهلم پسرش، همسرش هم از زیر پتو بیرون نیامد،

از آنجا بود که می گفت، وقت من خیلی وقته که گذشته، خدا من رو یادش رفته.

خدا مرگ هیچ آدمی را پس رس نکند،

غروبی سر کوچه نشسته بود، همسرم گفت دختر بزرگش خونه ست، ولی در رو باز نکرد،

دخترش گفته بود چرا همه ش من باید نگه ش دارم، خواهرم چه کاره ست؟

همسرم او را به خانه آورد. تنهاست،

پیرزن می گوید: خدا مرگ هیچ کسی رو پس رس نکنه .

مهدی نوروزی

 

نقد ۲:

تنهایی عمیق ترین درد فلسفی بشر است.

درک نشدن اولین گلایه ی جدی انسان ازخود و ازدیگران است.

در طرحی ساده این مسئله ی فلسفی و اجتماعی نشان داده شده

مرگ گاهی نعمت می شود برای خلاصی از این درد جانکاه..

…………………………………………………………

شماره ۳:

همه چیز از اون دونه شروع شد، از اون صبحی که روییده بود در برجستگی سمت چپ بدنش، که هنوز آفتاب و مهتاب ندیده بود. حالا مهتاب رو ولش کن ولی آفتاب مهمه.

رفته بود تمام کتاب‌هاش رو از طبقه‌ی چه می‌دونم هزارم ریخته بود توی کوچه. خاله خورشید بهش گفته بود: یک دونه که اینقدر قیل و قال نداره، کورَکه ! دو روز دیگه می‌رسه و سرش باز می‌شه و فاتحه‌ همه‌ی این اَداهات رو می‌خونه.

دونه که مهم نبود، اومدنش مهم بود. پس و پیشش هم مهم نبود، رسیدنش به این نقطه مهم بود.

و باز رفته بود همه‌ی برگه‌هاش رو از همون طبقه نمی‌دونم هزارم ریخته بود وسط خیابون و باد هم با خودش برده بود نمی‌دونم یک جایی، که اتفاقا آفتاب هم می‌تابید.

باز مهتاب آمده بود توی صورتش گفته بود این همه قلم زدی، عرق ریختی ،زیر نور ماه فکر کردی، که زاویه چی باشه، کی حرف بزنه بهتره، کی نزنه بهتره، کی چی بپوشی بیشتر به شخصیتش می‌شینه، کی نپوشه! آخه یک دونه ریز که اصلا معلوم نیست به جایی وصل باشه یا نه. اینقدر شب تو رو سیاه کرده!؟

حالا شب سیاه هست یا نیست رو ولش کن، این نظر مهتابه.

می‌دونی مهمه اینه که اومده و چه ریز باشه چه درشت، چه همون که تو فکر می‌کنی باشه، چه نباشه، دیگه رسیده!

خاله خورشید هم همینو میگفت ببین ننه میوه نه کالش خوبه نه پلاسیده‌اش. میوه رسیدش خوبه ! پس و پیش نداره پس‌رس و پیش‌رس نداره مهم رسیدنه از اونجا به بعد همیشه صبحه همیشه خورشید داره می تابه آفتاب هم دلیلی جز آفتاب نداره، همین!

اگر دنبال دونه‌ای که چی شد؟ مراقب باش ممکنه داره  برات پس رس می‌شه!

سمانه حسینی

 

نقد ۳:

خیلی کورک ها آدم را از (اکنون) دور می کند.

خورشید و مهتاب و آفتاب کارشان روشنگری و گرمی بخشی است (انگیزه و امید دادن) اما دانه ی چرکی و عفونی قبل از اینکه در پوست خودش را نشان دهد در ذهن روییده و همه ی ماحصل را خاکستر ساخته.

به جای استفاده از میوه ی رسیده یاکال خواری می کنیم به بهانه ی نوبرانه (پیش رس) یا پلاسیده خواری به اسم جلوگیری ازاسراف(پس رس) .

درک اکنون و بهره‌برداری از حال والاترین مهارت زندگی است

…………………………………………………………

شماره۴:

یک نفر مرده بود، دیگری گریه می کرد. چند قدم دورتر یک نفر آواز می خواند، کودکش تازه چشم باز کرده بود.

زنی فرش می بافت. لابه لای رج ها و ماسوره های فرش درد و رنجش را پنهان می نمود.

کودکی به دنبال بادبادکش روی درخت، نردبان همسایه را بی اجازه برداشته بود.

سایه ای روی سنگفرش خیابان افتاده بود و غریبه ای وارد بن بست کوچه خانه ما شده بود، به آخرین خانه که رسیده بود، دوباره به طرف خیابان اصلی برگشته بود.

روی تابلویی که تازه کشیده بودم همه چیز بود و همه کس بودند جز او که نیامده بود.

دیر کرده بود. دیگر آمدنش هم پس از مرگ نسترن های باغ و خشک شدن درخت اقاقیا فایده ای نداشت. میوه ای پس رس بود و نوش دارویی بود پس از مرگ سهراب.

معصومه خزاعی

 

نقد ۴:

راوی تابلو نقاشی خود را تشریح می کند در حقیقت به آنالیز تاریخ ذهن خود پرداخته..

آدم غایب وقتی می آید که داغ نسترن و اقاقیا بردلش نشسته است.

طرح خوبی بود اما راوی نگران نفهمیدن مخاطب است و نتیجه می گیرد آمدنش پس رس بود ونوشدارو پس از مرگ سهراب.

تا فایده ای نداشت. کافی است الباقی خیلی اضافه است.

اگر همانجا ختم شود کار فوق العاده ای است.

…………………………………………………………

شماره ۵:

مادر با جارو برگ های خشکیده حیاط را کنار دیوار میکشاند کمری راست میکند عرق پیشانی اش را با گوشه چارقدش خشک میکند در حالیکه ریشه های خشکیده درختان باغ را به دست قاسم میدهد میگوید

انگار زمین اینجا نفرین شده اس نحسه، شومه میگفتن پسر میرزا یک شب دیده یک آدمیزاد که دست و پاشو قطع کردن و صورتش پرخون بوده رو اومدن زیر خاک کنن از همون شب بود که پسر میرزا زبونش بند اومد و دیگه نتونست حرف بزنه.

قاسم چوب ها را روی هم تلنبار میکند سرش را به سمت مادر می‌گرداند و چشمانش را گرد میکند میگوید

 ینی تو زمین های میرزا جنازه خاک کردن ؟!

–  نه ینی نمی‌دونم! ولی دیدن زمین پر خون بوده. از اون سال بود که بارون نیومد و آفت خورد به محصول و زراعت خشک شد سال بعدش میگفتن یه  بچه افتاده تو چاه و خفه شده. هر سال یک خون و مصیبتی  در تک تک خونه های مردم این روستا رو میزد که باید رخت سیا تنشون میکردن و یک بلایی سرشون میومد. این بود که خیلیا زمیناشون رو ول کردن و خونه و گاو و گوسفنداشون رو جمع کردن و رفتن، موندیم ما و چند تای دیگه و یک مشت پیر و علیل که خدا عالمه کی نوبت ما باشه و چه بلایی قراره سرمون بیاد؟!

  • آقام میگه اون شب یک نفر رو کشتن و  تا قاتل قصاص نشه وضع همینه. میگه خون ناحق ریخته شده الکی که نیس. هر کی ناحقی کرده باشه دامنشو میگیره چه توی این ده بمونن چه برن ده تا ده اونور تر .

– بخدا خسته شدم ده ساله دارم شبا کابوس میبینم روزا هی میبینم یک سایه ای از رو دیوار حیاط رد میشه فکر میکنم یکی پشت سرم واستاده بر میگردم میبینم کسی نیس. غروب که میشه در و پنجره ها تکون میخوره همه اش صدای گریه یک مرد می‌شنوم که داره ناله می‌کنه. آقات  تا منو زیر خاک نکنه باورش نمیشه.

  • ولی عباس با اینکه رفتن ده بالا می گفت یک شب ده تا از گوسفنداشون تلف شدن. 

– وقت و بی وقت بعد هر نماز دعا میکنم اونی که خون ریخت اون شب، خدا رسوا و رو سیاهش کنه و ریشه اشو بکنه که همه این آبادی رو به خاک سیاه نشوند و همه رو از هم پاشوند و از زندگی بی زندگی کرد.

گلاب مداد رنگی های کوچک و شکسته اش را روی قالیچه رنگ پریده کنار اتاق میریزد و دفتر نقاشی اش را باز میکند و یک دشت میکشد و چند درخت خشکیده و زمینی که ترک برداشته اندکی خیره می ماند بعد  چشم های قهوه ای اش برقی میزند خودش را می کشد با موهای بلند و پیراهن گلدار دست های بلندی که تا آسمان رسیده بعد مداد کوچک آبی را بر میدارد  و قطره های باران را میکشد و میکشاند تا  روی زمین بنشینند جویبار را آبی می کند گل های کنار جوی را  می رویاند کوتاه و بلند. گل ها را  رنگارنگ و علف  های زرد  را  سبز میکند و برای زمین میرزا گندم ها را زرد طلایی. بعد  گردنش را کج می کند و نقاشی را دور و نزدیک میبرد و می‌چسباند روی شیشه پنجره .

دانه های درشت باران تند تند به پنجره می‌کوبند و برایش کف می زنند. بوی خاک تازه توی اتاق پیچ میخورد.

قاسم  نفس نفس خودش را از حیاط به اتاق میرساند پیراهنش به تنش چسبیده و آب از سر و رویش میریزد فریاد میزند بارون  بارون

سارا قهرمانی

 

نقد ۵:

مردم به قتل کسی فکر می کنند که نمی دانند کیست خبردار می شوند مقتول در زمین میرزا خاک شده..

زبان پسر میرزا دچار لکنت می شود.

باران بند می آید. محصولات را افت می گیرد. بچه ای به چاه می افتد و مصیبت پشت مصیبت..

حتی کوچ کردن هم فایده ای ندارد ۱۰ گوسفند از عباس تلف می شود تا اینکه گلاب در نقاشی دستهایش را به آسمان می‌رساند و باران را به زمین برمی گرداند.

تیپ ها در این روایت نیاز به تغییر نگاه دارند تا زندگی شان تغییر کند

وقتی گلاب (عصاره ی زندگی) در وضع قحطی زده خودش را می کشد و دستانش را تا با آسمان (سرنوشت) آشتی کند.

ورق برمی گردد. البته این تغییر نگاه دیررس است خیلی هزینه روی دست آدم ها گذاشته..

قتل، مقتول، دفن کردن درزمین زراعی، درست جایی که رویش و زندگی ایجاد می کند بذرقتل جا سازی می کنند.

این نگاه زندگی را سیاه می کند. نباید آدم ها دیر بفهمند. که تغییر نگاه تغییر زندگی است.

…………………………………………………………

شماره ۶:

دیررس

مجید قول داده بود تا یک ماه دیگر پول را جور می کند.

یک ماه رد شده است هفته ی دیگر اعدامش می کنند دقیقا یک هفته است از مجید هم خبری نیست. شاهین به دایی ممد گفته است منیره را عقد میکنم از خونم شهاب میگذرم دایی یقه اش را چسبید که مجید پول دیه را می آورد اما هفته ی چطور هفته ی دیگر حمید اعدام می شود

مجید آمد. درست دو روز بعد از محضر بعد از خاک بر سرزمت گفت دیه را جور کرده است کلیه اش را موتور ، باغ بی بی جان را فروخته اما دیرس بود. بله را داده بودم

سیده مرضیه جلالی

 

نقد ۶:

مجید- شاهین- دایی- ممد – منیره – شهاب- حمید-  بی بی..

۸ اسم در چند خط برای ایجاد حسرت از دیر رسیدن یکبار دیگر هدیه ی کریسمس از او هنری را بخوانید

…………………………………………………………

شماره ۷:

باران می بارد این خبر را ندا تلفنی می دهد. حتی صدایش را هم نشنیده ام. این خاصیت پنجره های دو جداره است هیچ صدایی ازش رد نمی شود حتی صدای باران که به کف خیابان میخورد!

هر وقت باران می بارید می رفتم روی بالکن خانه دستهایم را دو طرف بدنم باز میکردم و کف دستم را به طرف اسمان میگرفتم، می چرخیدم تا باران کف دستهایم را خیس کند انقدر میچرخیدم تا با ضربه های محکم دست بابا که به پنجره میزد از این رقص دست می کشیدم. با نگاه اخم الودش می رفتم توی اتاق تا سرما نخورم.

حالا نه نگاه اخم آلود پدری هست و نه خانه ای با ایوانی قدیمی!

جایش را به چهار دیواری داده است به نام اپارتمان در محله ای بهتر!

اینجا هم باران می بارد اما کمی صدایش دیر رس شده است باید با تلفن از حال بارش اسمان باخبر شد!

پنجره را باز میکنم دستم را از زیر توری پاره به بیرون میبرم رو به اسمان میگیرم تا چند قطره باران روی ان بریزد.

اینجا هم باران می بارد!

رویا روبند

 

نقد ۷:

تغییر احساس در باران با یک جابجایی شهری گزارش می شود.

پست مدرن ها معتقدند امکانات کمتر ارتباط با طبیعت بیشتر و برعکس.

این روایت کمی به نگاه نزدیک شده

…………………………………………………………

شماره ۸:

دو سال بود که پدرم میگفت دیوار خانه نم زده. یکی رو بیار درست کنه پولش هرچقدر باشه  میدم.

سیزده ساله بودم و نوجوان، نمیدانم گناه از ناپختگی من بود یا ناآگاهی پدر که از منه یه لاقبا این کار را خواسته بود.

این سال آخری از درد پا هم خیلی ناله میکرد.

چهلمش که تموم شد یه روز صبح تصمیم گرفتم بروم پیش اوستا یدالله معمار تا بخواهم دیوار خانه را درست کند بلکه روح پدر آرامش گیرد.

جلوی خانه معمار دو به شک بودم. دلمو یکدله کرد.

معمار خودش در را باز کرد.

قبل از اینکه کلامی حرف بزنم گفت پس بالاخره آمدی دیررس است اما نشون میده بالغه مردی شدی پسر. همین کافیه. روحت پدرت شاد انشاالله.

برو خانه منتظر باش فردا اول صبح می آیم.

نگران پولش هم نباشه.

قبلا حساب شده.

صادقی

 

نقد ۸:

پدری رو به مرگ هزینه ی تعمیر خانه را پرداخت کرده و از پسرش می خواهد اورا برای کار دعوت کند اما تعلل می کند تا اینجا بازنویسی یک تمثیل عامیانه است که در ادبیات شفاهی سینه به سینه نقل می شود.

اما جایی که مستقیما می گوید گناه از ناپختگی من بود یا نا آگاهی پدر می توانست تعلیق جدی تری ایجاد کند. این دیر فهمیدن می توانست ادامه داشته باشد.

…………………………………………………………

شماره ۹:

پس رس

بعضی کلمه ها یا واژه ها فارغ از طنین و آوای موسیقایی و تکرار هجا و حرفشان ، مثل موریانه فکر آدم را می جوند و تهش می ماند یک فکر مشبک و یک موریانه گوشت به تن نگرفته ی خسته از جویدن که لای دندان هایش را از هیچ پاک می کند . آدم می ماند و یک ذهن سوراخ سوراخ و یک مغز هوا گرفته ؛

 پیش و پس نمی دانم چه ربطی به دیر و زود دارد که بشود هم معنایش گرفت برای نوشتن و شاید گوشه چشم،  عقب و جلو هم به همین دو تا باشد، پیش یا پس ؛

 ‏اینکه بشود گفت ماشین را بزن دنده پس یا دنده پیش یا جایی بین کلمه ها جایش داد ” خواهر خبرداری  فلانی بچه اش پیش رس بوده” نمی دانم چطور می شود این پیش و پس را چسباند به دیر یا زود زاییدن، اگر اخر سر با زور اب دهان هم که چسبی، بچسبد ولی کاش این پیش و پس ها نباشد تا آدم فردایی شرمنده این کلمه ها و جمله ها و نقطه های آخرشان نشود؛ آنقدر پس کله ی فهم و شعور آدم زده اند که آدم فهمش را هم باور نمی کند این روزها ؛

 ‏یک جایی می نویسند ” مرگ زودهنگام ” پیش و پس خزانه مردن مگر با خرده حساب پس انداز ما می چرخد که به رسیدن پیش و پسش واژه واژه ، جمله ها را کبریت می کشیم و می سوزانیم ؛

 ‏گاهی که از اتوبوس جا می مانم ، یک دست ” هُش” پیش کش راننده می کنم و یک دست فحش پسآب کشیده، آویزه گوش خودم که کاش پیش تر آمده بودم و دیر نرسیده بود و پس رس نمی شدم و خیال خامم را هی ، هم می زنم بلکم تفت بخورد و بی آنکه شعله ای زیرش روشن کرده باشم ؛

 ‏گاهی گمان می کنم هر آنچه بنا باشد آدم سوارش بشود می شود و به وقتش می رسد و به وقتش پیش پایش ترمز می کشد و دویدن تمنای دیر رسیدنی نخواهد بود ؛

 ‏ ‏ناتمام

مجتبی جعفری

…………………………………………………………

شماره ۱۰:

سفر زودرس (مشقی برای انفجار تصویر در رئالیسم جادویی)

نگاهی به ساعت گرد و بزرگ وسط سالن ایستگاه راه آهن  انداختم،

ساعت ده و نیم بود،

اگر دیروز هی تو گوش محمود نمی خواندم که، تو رو خدا امروز رو کنسل کن بذار فردا بریم سفر، میخوام پاتخت دختر سوری خانوم باشم، خیلی پز شوهر  کچلش رو میده…

 الان داشتیم عسل سبلان و قیماق  اردبیل را، روی تافتون داغ می مالیدیم و ریز ریز می خندیدیم .

  هنوز نیم ساعت به حرکت قطار مونده بود.

 کمی این پا و اون پا کردم و گفتم: محمود حواست به چمدون باشه می خوام برم تا دستشویی .

خودش دیشب چمدان زرشکیه نامزدیمان را حسابی برق انداخت و لباس هارا با وسواس زیاد توش چید، پیرهن سفیدم را، رو گذاشت تا کمتر چروک بشه.  با بغل آستینم به اندازه کف دست، لک و لوک آینه ترک خورده ی دستشویی راپاک کردم و با دقت سرمه ی چشم راستم را کشیدم.

 آشیان عنکبوت شد، تارهای نامنظم از وسط تا کناره ها بعد ترک ها کنار رفتند، چشم چپم نگاهم می کرد چشم راستم افتاده بود کف دستشویی.

 دو طرف ترک آینه از هم دورتر می شد.

عفت خانم می خواست سرمه  چشم چپ را بکشد.

 زیر لب صلوات می فرستاد و ماشالله پاشالله میگفت.

 با دقت تمام سرمه چشم چپم را کشید و گفت: تا بحال عروس به خوشگلی تو بزک نکرده بودم،

پسر عباس آقا بقال خوب لعبتی گیرش اومده و سرفه خلط دارش که بوی تند قلیون می داد را توی صورتم بیرون داد و  با صدای بلند خندید.

 توپ خیس و سنگین پسر عفت خانوم پنجره ی آبی فیروزه ای که هنوز بوی رنگ تازه می داد را توخ توخ کرد.

 صدای خنده عفت خانوم توی صدای مهیب سالن انتظار گم شد، تیکه های شکسته ی آینه، راه آب دستشویی را بند آورده بود، سرمه سیاه از توی سرمه دان که توی آب دستشور غرق شده بود، قولوب قولوب می جوشید و شرره میکرد پایین پ.

سرم را محکم با دو دستم نگه داشتم، صدای توی سرم که خلوت تر شد دنبال محمود گشتم.

کنار ستون وسط سالن، چمپاتمه زده بود و چمدان زرشکیه نامزدیمان را مثل بچه، توی بغلش گرفته بود.

 آنقدر دیشب چمدان را برق  انداخته بود که اشکاش روش نمی ماسید و سر می خورد پایین و روی خاک و خلای کف سالن چال می شد.

 اون پایین چاله اشکاش قرمز رنگ بود، اگر چمدان سفید بود میفهمیدم که اشکاش چه رنگیه.

هیچی سر جاش نبود آدما، صندلی‌ها، چمدان ها و …

آب سیاه دستشور پشت سرم تا بیخ ستون کشیده شده بود و توی چاله ی اشکای محمود میریخت.

روبه روش نشستم و گفتم: ببین سالمم طوریم نشده ،پاشو زودتر بریم.

چمدان را که از توی دستش  کشیدم دستش از مچ روی چمدان جا ماند، از روی چمدان زرشکی سر خورد و توی چاله ی  اشکای قرمزش که حالا سیاه شده بود افتاد. نگاهم کرد، گفت :خوشگل شدی، سرمه ی بادوم تلخ دست ساز خودم رو کشیدی؟!

راشین قشقایی– آبان ۹۹

 

نقد ۱۰:

سفر زودرس به گفته ی نویسنده مشقی برای انفجار تصویر در رئالیسم جادویی است.

ایشان هم نگران فهم بعضی مخاطبان بوده اند و همان اول به حساب آنها رسیده اند.

راوی در سرویس بهداشتی راه آهن مشغول خودآرایی است که انفجار رخ می دهد.

آنی که همه چیز در بیرون در هم می ریزد با انفجارتصویر در ذهن همپوشانی می کند از تکنیک های رئالیسم جادویی است که معمولاً هرکسی از عهده اش برنمی اید.

واقعیت وخیال، گذشته و اکنون، حس و فراحس خوب در هم آمیخته شده اند ترکیب سازی ماهرانه ای صورت گرفته..

…………………………………………………………

شماره ۱۱:

_بیشتر از این سرکوفتش نزنید اوستاکار! حالا دیگر خودش هم می داند که پس رس است. به دنیا که آمد زودرس بود. یاد نمی گیرد اوستا، یاد نمی گیرد!

هما رضوی زاده

 

نقد ۱۱:

فرض کنیم مادری به استادکاری می گوید فرزندش را سرکوفت نزند زودرس بوده… غیرمستقیم می خواهد به موجز ترین شکل ممکن پیش رس و پس رس را تعریف کند.

کلمه ی کار در استادکار اضافه است چون مکالمه است.

دیگر اینکه ممکنه کسی ۶ماهه به دنیا بیاد اما نابغه شود..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *