پس رس

واژه نوشت ۴

شماره ۱:

کوت نمک

 –نه برداشت نه گذاشت خواهر جان، بی مقدمه گفت: شما خَنَه دَرِن، مُو ماشین، شما حقوق بِبَرِن، مو شغل آزاد دَرُم، شما دُنبَلَه نِدِرن، مو دنباله هام همه عَرُس داماد رفتن، خیله هم به هم می اِم، یک وقت رِه بِگن تا بِرم  محضر،

-جان سهیلا راست می گی؟

-به جان هردومون قسم میخورم با همین لحن و لهجه وقت میخواست برای محضر.

-خاک توی سر کچلش کنند، تو چی گفتی؟ موبایل رو بچرخون نور پشت سرت نمیذاره خوب ببینمت.

-خوب شد؟

-آره آره حالا خوب شد. هم توی کادری، هم واضح و شفاف، خوب بگو.

-گفتم خجالت بکش آقا! شما اومدید بخاری درست کنید یا خواستگاری؟ از کجا میدونید من خانواده ندارم؟ تا این رو گفتم دهن باز کرد، شناسنامه جدهفتم تا اقوام درجه پنجم رو یکی یکی برام گفت، اصلاً مات شدم، میفهمی؟ مات!

-راست و حقیقتش هر بار آمده خانه‌ماوسیله‌ای رو تعمیر کرده، اونقدر چشم و زبونش درویش بوده که ما فکر می‌کردیم بلد نیست حرف بزنه! جل الخالق! دارم شاخ در میارم.

-آره مدام چشمش به کارش بود، ولی زبونش ۴ ذرع و نیم بود.

-آخرش چی شد؟

-روز بعد راستی راستی دخترش اومد خواستگاری، گل و شیرینی آورد. تومن نه قرون با پدرش فرق داشت. مثل ماه شب چهارده خوشگل و با شخصیت. میگفت دوتا برادرند و یک خواهر. از حلال بودن پدرش خیلی تعریف کرد. گفتم ما رو از کجا می شناسید؟ گفت: انشاالله مامانم که بشی، بهت میگم، یکی از اقوام نزدیک نزدیکت واسطه شد، حالا موندم خواهر کی معرف بوده که به خودم نگفته؟!

-اگه آدم های خوبی اند ذهنتو مشغول نکن، هر کی بوده دلسوز بوده، حالا دلت چی میگه؟

-دلم بدش نمیاد!

-خوب الهی شکر برای اون بنده خدا هم خوبه برای تو هم خوبه! چندروز دیگه هم عید مبعثه ، چی از این بهتر؟!

 -خوب با لهجه اش چه کار کنم؟

-اونکه خوبه، کوت نمکه! همینو کم داشتیم.اینم خدا رسوند..

راشین قشقایی نیمه آذر ۹۹

 

نقد ۱:

دوتا خواهر با هم صحبت می کنند. از آخر متوجه می شویم به بهانه ی تعمیر بخاری برایش خواستگار فرستاده..

ویژگی های یک دیالوگ خوب این بود پیش برنده ی خط روایت، بالابردن اطلاعات لازم و شخصیت پردازی…

خیلی خوب این ویژگی ها در آمده اند.

…………………………………………………………

شماره ۲:

خیال بافی

بذا بهت بگم دو سر برد یعنی چی عزیزم

مثلا من عاشق شیرینی خامه ای ام تو هم اون خونه که کنار قنادی هست رو شکار گیر آوردی و خریدی

حالا از اون ور  اون رفیقت که میخواست خونشو بفروشه به جای اینگه دویست میلیون زیر قیمت بده بنگاه با یک تخفیف خوب خونشو داد به تو

حالا از اون ور تر  همون رفیقت که خونشو  تونسته زود و به قیمت بفروشه می تونه بره شهر خودش یک خونه بهتر و یک ماشین جمع و جور بگیره

از اون ور تر ترش مادر رفیقت چه خوشحاله که بچش با اهل و عیال رفته پیشش زن رفیقت هم دیگه دست تنها نیست با این سه قلو هایی که خدا گذاشته تو دامنش

حالا مادره نوه هاشو میگره بغلش با پسر و عروسش میان مشهد زیارت شاید سر راه از شیرینی فروشی کنار خونمون رد شن شاید هوس دونات خامه ای کنن و یه ترمز بزنن به همین هوا یک سری هم به ما بزنن

آمنه جهاندوست

 

نقد ۲:

می تواند یک بخش از یک حدیث نفس باشد و می تواند خطابی باشد.

هرکدام باشد راوی بنابرتقدیر می خواهد نمونه ای از برد برد را تفسیر کند

…………………………………………………………

شماره ۳:

گنجشک شیر است.

من اینجام، خودم دلم خواست، اینطوری بهتره! قبلا هم خیلی بهت گفته بودم، که از من نپرسیدی؟ نظرم رو نخواستی!

همین جا خیلی خوبه، دلم خواست میرم بالا، نخواست میام پایین. اینجوری منم احساس برنده بودن می‌کنم.

شاید تو هم اومدی، روی یکی از این شاخه ها نشستی و یک گپی باهم زدیم، شاید باهم سر خیلی چیزا به توافق رسیدیم، اصلا ببین من از این به بعد به این درخت نمیگم درخت، میگم سرزمین، به زمین تو میگم درخت، اینطوری، هم قسم تو راست درمیاد هم من!

بعد هم به این گل میگم آسمون، به آسمون میگم هیچی، به هیچی میگم همه چی!

مگه چی میشه؟ می خوام اینطوری پیش بره. 

بعد زمینِ تو، درختِ منه، درختِ تو سرزمین منه، آسمان هم هیچی نیست و گل هم آسمونه، میشه چیدش لمسش کرد، بوش کرد، بعد هیچی هم، همه چیه! هم خیال تو راحته، هم حال من، خوب! برد برد میشیم!

اینطوری موافقم که باشی، برام فرق نمی‌کنه کجا!؟

توی آسمون خودت یا توی هیچی من، لابلای گل‌هات یا آسمونِ من…

بعدش هم می‌خوام اسمِ رنگ سیاه رو سفید بذارم و سفید رو از رنگ‌ها پاک کنم، شب‌های سیاه، میشه سفید و روزها هم اجباری نیست رنگی داشته باشه!

بعد هم اون‌هایی که سیاهن، میشن سفید پوست و سفید پوست‌ها هم رنگ ندارند!

خیلی چیزهای دیگه هم هنوز هست، مثلا می‌خوام چنگیز، زن و مریم مرد باشه! بعد مریم دختر بدنیا بیاره!

کلاغ رو کبوتر صدا کنم و کبوتر رو کلاغ!

به گنجشک بگم شیر و شیر رو گنجشک بخونم. میبینی چقدر خوشت اومد؟

می‌خوام اسم تو رو هم بزارم خودم، اسم خودم رو بزارم تو!

مگه فرقی می‌کنه؟ برای تو، من، همون منم، برای من هم تو، منی!

اینجوری دو سر برد میشیم! هم تو منی، هم من توام.

قصه اینجا تموم نمیشه! اصلا تموم شدنی نیست!

اگه یکروز بخوام برم سر اون شاخه ممکنه همه‌ی این‌هایی که گفتم تغییر کنه! و باز من، بشم زمین، تو بشی درخت، درخت بشه آسمون …

سمانه حسینی

 

نقد ۳:

یک درون مایه ی فلسفی و معرفتی را با روایتی شاعرانه و بازی سازی کودکانه به قشنگی درآورده.

کلمه به طور عام و اسم به طور خاص یک قرارداد زبانی است.

اعتبار این قرارداد تا وقتی است که اهل آن زمان به کار می برند.

تمام معنی سازی ها و پیامدهای این قرارداد به اولین کاربردهای زبانی بر می گردد.

مثلا اگر دختر را پسر و پسر را دختر می نامیدند کلی عبارات و اشعار و مبادلات تغییر می کرد.

حالا اگر کسی یا کسانی بیایند این قراردادها را تغییر بدهند دلبستگی ها و دل خوشکنک ها به هم می ریزند.

شاخه به شاخه رفتن احتمال این برهم خوردن ها را دارد.

گاهی بایک تغییر قرارداد برد برد حاصل می شود.

اصالت قراردادها به کاربرد آنها و مفید بودن آنهاست اگر قرار باشد ضرر و زیان و رکود ایجاد کنند بهتر است نباشند

…………………………………………………………

شماره ۴:

زاغک به دیدار روباه می رود.

…می‌دانی روبَه‌جان!

آن فقط یک اشتباه تاریخی است. از آن اشتباهاتی که هر دوهزارو نمی‌دانم چندصدسال یک بار رخ می‌دهد و به‌قدر همان دوهزار و نمی‌دانم چندصدسال هم نه کسی می‌فهمد و نه می‌خواهد بفهمد که اشتباه بوده‌است! حالا که تو نیستی و من هم می‌دانم چند صباحی بیش نخواهم بود؛ پس بی‌‌فلسفه‌بازی‌های روزگار، بگذار رُک بگویم، تا به امروز ذره‌ای تردید نکرده‌ام در این باور که تو آن روز به حقیقت من را ستودی به زیبایی!

 می‌دانم نمی‌خواهی بپرسی چه‌طور می‌شود چنین پنداری؟ که می‌دانی بیهوده به بی‌راهه زدن است، چون خودت بهتر از من می‌دانی!

 نگو نه که حداقل روحت که بالای این قبرستان پرسه می‌زند گواه است ولی اگر زنده بودی حتماً غرورت اجازه نمی‌داد و می‌پرسیدی که چه‌طور؟

خوب خیلی ساده است، خیلی ساده؛ من دلیل صریح و روشن دارم که تو قطعاً نمی‌خواستی من را فریب بدهی چرا که تا به آن روز و بعد از آن هیچ موجودی نه من را به زیبایی ستوده، نه آواز سر داده پای درختی به شگفتی از سرم، از دُمَم، از پروبالم که سیاه رنگ است و قشنگ و این حرف‌ها…

 اصلاً خودت بگو! آن‌ها از کجا فهمیدند ستایش تو از من به‌خاطر ربودن یک قالب پنیر بود؟ حال آن که هنوز که هنوز است در هیچ جای تاریخ حیات وحش نیامده که “پنیر” غذای روباه باشد و اگر من را امروز می‌بینی که به دیدارت آمده‌ام با یک قالب پنیر، خودم هم نمی‌دانم چرا!

در راهی که می‌آمدم قالب پنیری دیدم دست آدمیزادی که از چهارراهی می‌گذشت، نمی‌دانم چه شد که این را از دستش برگرفتم و زود پریدم!

 شاید به همان علت که تو هم نفهمیدی چرا وقتی پنیر از دهان من افتاد، پریدی و زود بِرُبودیش!

اگر تاریخ می‌گوید قصدت این بود که من را فریب بدهی همان تاریخ می‌گوید آن‌قدر زرنگ بودی که عقلت برسد بروی پشت دارودرخت‌ها قایم بشوی تا هر وقت من با خیال راحت آمدم پایین تا پنیر از دهان افتاده‌ام را بردارم، به ناگاه جست بزنی و خودِ من را یک لقمه کنی چون غذای لذیذ تو “من” بودم نه آن تکه پنیر!

درست است؟

 آه، روبَه جان!

 کاش زنده بودی و اینک سرت را به تأیید آن یک دَم دلبرانگی پایین می‌انداختی!

درشگفتم لااقل این موجود مدعی عقل و هوش مافوق خلایق چرا این چنین تحریف حقیقت را دهان‌به‌دهان می‌گرداند از خرد و کلان‌اش! مطمئن باش آدمیزاد بعد از این هم اعتراف نخواهد کرد که برنده آن بازی تو نبودی و نخواهد گفت منِ زاغی هم بازنده نبودم چون دوست دارد بگوید نه سیاهی قشنگ است و نه آواز قارقار!

 چون دوست دارد در مورد تو این طور فکر کند که تو دشمن من بودی و من دشمن آن و آن دشمن آن دیگری…

 چون خودش این‌طور است که از وقتی پا به کره‌خاک گذاشته هر چه از سنگ است و گیاه و حشره همه را دشمن پنداشته است.

 زهی خودشیفتگی!

دیر آمده و همه را هم به کیش خود پندارد!

حالا که گذشته روبَه جان! بیا از جاهای خوبش هم بگوییم:

این که اگر در تمام زنده بودنت یک آن شد که وجودت گداخت به عشقی و هم این‌که در تمام زندگی من یک آن شد که چشمم روشن بشود به نگاه ستایشگری، بگذار باقی زندگی بسوزد و خاک بشود و خاکستر…

 بیا روبَه جان! دور آدم‌ها راخط بکشیم و با هم روراست باشیم:

 آن بازی بُرد بُرد بود! همین.

 به‌خاطر آن آدمیزاد پنیر به‌دست سرچهارراه هم ناراحت نباش! از این‌جا که بروم بر سر مناره‌ای در شهر خواهم نشست و از خداوندگار خواهم خواست که از سر تقصیرم بگذرد گرچه دل خوش ندارم از آدمیزادگان اما می‌گذرم، می‌گذرم که او هم خونین‌جگر است،

 زخم‌خورده چوبِ همیشه “دو سر باختِ” خودش‌!

هما رضوی زاده

 

نقد:

زاغک باقالب پنیر از کتاب درسی و حافظه ی دانش آموزی بیرون آمده و قصد دارد روباه را تفقد کند.

روباه اورا می ستاید تا قالب پنیر از منقار زاغ بیفتد و بردارد اما زاغ دریافته این برداشت از خطاهای طبق معمول بشر است.

روباه می توانسته پنهان شود وقتی زاغ می آید پنیر را بردارد او را بگیرد.

اما روباه عاشق زاغ بوده

و این ستایشگری بدون فریب بوده

ان لحظه ی داد و ستد دل بوده نه نقشه ی ربایش طعمه ای که ربوده شده از آدمیزاد مانده در چهارراه.

آدمیزاد کارش فلسفه بافی است.

سو های مفهومی این حکایت خوب کاویده شده

…………………………………………………………

شماره ۵:

گرفتار

مرد روستایی که رنگ به صورتش نمانده بود، با عجز و لابه شروع به حرف زدن کرد. سروان جوون چه گیری به من دادی، ای بابا میرزا درحقم لطف کرد هنگامه رو صیغه کرد. هنگامه بچه زنم از شوهر اولش بود.  عقل که نداشت. آبروی خودش، من و جد آبادم  رو برده بود.

 یه روز خرمن آتیش میزد که جن توشه. یه روز زرشکا رو به آب می داد  که ماهیا گشنه ان. دیونه بود. یه تخته نه دو سه تخته کم داشت، از روز تولدش این طور بود آقا. مادرش هم از غصه دق کرد و مرد. از همه بپرسین میدونن. لابد زده به سرش باز راه افتاده اومده بیرون، چه می دونم. اصول دین می پرسی؟

_این بازی رو تمومش کن. یعنی میرزا زن دیوانه گرفته بود؟ زن که داشت، دیوانه می خواست چیکار؟ بعدشم نترسید  که بچشم دیوانه از آب در بیاد. میخوای من قبول کنم این حرفارو؟؟

نه آقا نقل این چیزا نیست. اون مردونگی کرد جمش کرد هنگامه  دیونه رو. می گی نه از خود میرزا بپرس.

_خوب  باشه. حالا بگو چطور بچه خونه میرزا است ولی مادرش تنهایی میاد خونه جای تو؟؟

نکنه معامله کردی کلک. یک معامله دوسر برد. برد-برد برای هردو تای شما. تو  از دست یه دیوانه راحت شدی اونم بچه دار  شد.

پیر مرد سرش را پایین انداخت. لبش را به دندان گزید و زیر چشمی به مردی که مقابلش نشسته بود نیم نگاهی انداخت.

با خودش گفت :اگه بفهمه چی؟ مردم چی می گن؟ چی به سرم میاد؟ از همه بدتر زن میرزا یه بار چیزی نگه. نکنه اون گلوبند طلا و انگشتر الماس رو بهم نده. باز خدا رو شکر خود میرزا خبر نداره از بده بستون من و زنش. مردک احمق فکر می کنه کار خیر کرده. این یارو هم سریش شده ول نمی کنه ما رو  خدایا چه کنم؟

آقا اصلا شما شیر, ما روباه.  مگه من دلم میاد دخترمو بندازم تو صحرا، کنار چشمه شور وسط، دد و دام چه حرفایی میزنی اقا؟

_  نه پدر جان. تو زرنگ من ابله. اما من کی به تو  گفتم دخترتو انداختی تو صحرا کنار چشمه شور؟ فقط گفتم مرده بیا جنازش رو تحویل بگیر.

آخ قربون آدم چیز فهم. من دلم سوخته هست ولی دیگه خاکسترم نکن. بده اون ضعیفه رو خاکش کنم. الفاتحه مع الصلوات.

_ نه دیگه این حرفا مال قبل بود.حالا وضع فرق می‌کنه باید بگی از کجا می دونستی توی صحرا نزدیک چشمه شور پیداش کردیم؟

بعد من جنازشو بهت بدم.

معصومه خزاعی

 

نقد ۵:

یک روستایی که نمی دانیم چرا اسم ندارد با زن میرزا تبانی می کند.

 هنگامه دخترخوانده اش را به عقد موقت میرزا در می آورد از او فرزندی به دنیا می آید و سر به نیستش می کند.

در بازجویی راز قتل افشا می شود.

اگر محدود به ذهن سوم شخص باشد از ابتدا بانگاه و حس او باید روایت می شد و اگر سوم شخص محدود هست که چگونه وارد ذهن اوشده؟

باخودش گفت اگه بفهمه چی؟ مردم چی می گن؟…

روستایی اغفال شده به هوای برد برد دست به تبانی می زند ولی باخت باخت حاصل می شود.

 

بازنویسی:

گرفتار

کرم آرام و زیر لب با خودش غرولند می کرد. چرا من تنها اینجام؟ میرزا و زنش کجان؟

 بعد از گذشت مدتی مرد  روستایی که رنگ به صورتش نمانده بود، با عجز و لابه شروع به حرف زدن کرد. سروان جوون چه گیری به من دادی، ای بابا میرزا درحقم  لطف کرد هنگامه رو صیغه کرد. هنگامه بچه زنم از شوهر اولش بود.  عقل که نداشت. آبروی خودش، من و جد آبادم  رو برده بود.

 یه روز خرمن آتیش میزد که جن توشه. یه روز زرشکا رو به آب می داد  که ماهیا گشنه ان. دیونه بود. یه تخته نه دو سه تخته کم داشت، از روز تولدش این طور بود آقا. مادرش هم از غصه دق کرد و مرد. از همه بپرسین میدونن. لابد زده به سرش باز راه افتاده اومده بیرون، چه می دونم. اصول دین می پرسی؟

_این بازی رو تمومش کن. یعنی میرزا زن دیوانه گرفته بود؟ زن که داشت، دیوانه می خواست چیکار؟ بعدشم نترسید  که بچشم دیوانه از آب در بیاد. میخوای من قبول کنم این حرفارو؟؟

نه آقا نقل این چیزا نیست. اون مردونگی کرد جمش کرد هنگامه  دیونه رو. می گی نه از خود میرزا بپرس.

_خوب  باشه. حالا بگو چطور بچه خونه میرزا است ولی مادرش تنهایی میاد خونه جای تو؟؟

نکنه معامله کردی کلک. یک معامله دوسر برد. برد-برد برای هردو تای شما. تو  از دست یه دیوانه راحت شدی اونم بچه دار  شد.

پیر مرد سرش را پایین انداخت. لبش را به دندان گزید و زیر چشمی به مردی که مقابلش نشسته بود نیم نگاهی انداخت.

با خودش گفت: اگه بفهمه چی؟ مردم چی می گن؟ چی به سرم میاد؟ از همه بدتر زن میرزا یه بار چیزی نگه. نکنه اون گلوبند طلا و انگشتر الماس رو بهم نده. باز خدا رو شکر خود میرزا خبر نداره از بده بستون من و زنش. مردک احمق فکر می کنه کار خیر کرده. این یارو هم سریش شده ول نمی کنه ما رو  خدایا چه کنم؟

آقا اصلا شما شیر, ما روباه.  مگه من دلم میاد دخترمو  بندازم تو صحرا، کنار چشمه شور وسط، دد و دام چه حرفایی میزنی اقا؟

_  نه پدر جان. تو زرنگ من ابله. اما من کی به تو  گفتم  دخترتو انداختی تو صحرا کنار چشمه شور؟ فقط گفتم مرده بیا جنازش رو تحویل بگیر.

آخ قربون آدم چیز فهم. من دلم سوخته هست ولی دیگه خاکسترم نکن. بده اون ضعیفه رو خاکش کنم. الفاتحه مع الصلوات.

_ نه دیگه این حرفا مال قبل بود.حالا وضع فرق می‌کنه باید بگی از کجا می دونستی توی صحرا نزدیک چشمه شور پیداش کردیم؟

بعد من جنازشو بهت بدم.

معصومه خزاعی

…………………………………………………………

شماره۶:

کاغذهای سیاه

کد خدا با دست های زبرش دست های استخوانی و سرد رعنا را نوازش  کرد

بعد چادر سفید توری را از روی صورت رعنا کنار زد

زنها کل می‌کشیدند و روی سر رعنا و کدخدا نقل می پاشیدند بعد  یکی یکی جلو  آمدند و رعنا را  بوسیدند و به کدخدا  تبریک گفتند میرزا کنار در اتاق زن ها   ایستاد سرش را پایین انداخت و گلویش را صاف کرد  مبارک باشد کدخدا ، آقا یوسف اینجا  منتظر است یک تک پا تشریف بیاورید کدخدا چشم هایش را چرخاند ای بابا این یوسف هم انگار خیلی عجله دارد   بالاخره  باهم فامیل شدیم فرار نمیکنم سر قولمم هستم زنها ریز می‌خندیدند و زیر چادر در گوشی باهم پچ پچ میکردند.

کدخدا یااللهی کرد و از بین زنها رد شد رفت اتاق کناری مردها همه برخاستند و یکی یکی تبریک گفتند بعد هم بالای اتاق  جایی  برایش باز کردند   به محض نشستن از جیب  کت براقش یک مشت سفته بیرون آورد و گذاشت جلوی یوسف. میرزا دفتری مقابلش باز کرد و شروع کرد به نوشتن بعد هم  خودکار را گذاشت لای دفتر،  بلند گفت آقایان به عنوان شاهد امضا کنند.

توی اتاق رعنا سرش را بلند کرد توی آینه زن ها و دختر ها را میدید که در رفت و آمدند چشم اش به خودش افتاد که چهره آفتاب سوخته اش توی ذوق میزد  .دختر ها،  رعنا را زیر نظر داشتند و هر کس چیزی میگفت خوشبحالش حالا صاحب تمام باغ و ملک و املاک کدخدا میشود

یکی میگفت کدخدا را دیدی از دیروز تا امروز انگار بیست سال جوانتر شده شده لپ هایش گل انداخته.

یکی میگفت دخترک سیاه و  استخوانی چرا سگرمه هایش در هم است دیگر از خدا چه میخواهد کدخدا که آنقدر ها هم پیر نیست   از خدایش هم باشد هم قرض های بابای مردنی اش  صاف میشود هم زیر پرو بالش را  میگیرد و تا آخر عمر میشود خانم.

صدای صلوات از اتاق مردها بلند شد و بعد یکی یکی از درگاهی در خارج شدند و باهم  خداحافظی  کردند و از حیاط خارج شدند.

سایه کد خدا از پشت پنجره رو به حیاط تاریکی میکرد  و چند دقیقه ای ثابت ماند بعد هم افتاد روی زمین. صدای جیغ زن ها بلند شد رعنا همچنان مقابل آینه نشسته بود صورتش سفید سفید شد و دست هایش یخ کرد.

سارا قهرمانی

 

نقد ۶:

رعنا با فاصله ی سنی همسر کدخدا می شود تاپدرش از بدهکاری هایش نجات پیدا کند.

این سوژه تابحال زیاد کار شده اما تفاوت این داستان در پایان بندی کار است که کدخدا به حجله نرفته می میرد. عروس هم  درمال و اموال کدخدا سهیم می شود هم بدهکاری پدرش تسویه شده هم سایه ی تاریک کدخدا محو شده

یعنی چند سر برد.

اگر ترانزیشن ها رعایت شود.

نمونه ی خوبی برای دوسر برد است.

…………………………………………………………

شماره۷:

بادی وزید و پرده های تور سفید و کوتاه درگاهی مهمانخانه کنار رفت. پشت آن پنجره سیاه رو به حیاط خلوت چهره زیبایش نمایان شد. ذوقمرگ بود از لباس عروسش. تنها نوازشگر گونه هایش، همین دستهای کوچک حنابسته اش بود که مثل برگهای گل سرخ، صورت مثل ماهش را در آغوش گرفته بود. توی دنیای خودش غرق بود تا اینکه نوچه های خان تیر هوایی در کردند و زنان از پستو کل کشیدند. آقا خم شد و دو دست خان را بوسید و گفت: بزرگی کردین که اجازه دادین یکسال دیگه رو زمینها زراعت کنیم. اشرف نوچه خان فریاد زد: به قول یارو گفتنی برد برد یعنی همین. هم رخصت دادن روی زمینها کشت و کار کنین و هم اینکه خان، خویش و قوم شدین. خوش به سعادتون. خووووش

محسن صادقی نیا

 

نقد ۷:

این سوژه هم مثل سوژه ی قبلی نوعی گرو کشی و سوء استفاده از نداشتن و ناداری طبقه ی ضعیف و کارگری است.

در خرده فرهنگ های ارباب رعیتی این بده بستان ها رسم بوده و گاهی افتخار هم می کردند که چنین وصلتی صورت می گرفته.

در اینجا دختر داده تا یکسال دیگر روی زمین اربابی زراعت کند تعبیر پیشکار ارباب این است که برد برد است اما استثمار و بهره کشی است.

کنایه ی خوبی در درون مایه دارد.

…………………………………………………………

شماره ۸:

دست خدا

پنجاه و یک، دست خداست.

دست خدا، یک جوری، از یک جایی، به یک ترتیبی، وصل می شود به عدد پنجاه و یک.

در ابتدا بی بی خدیجه ام، و بعدها، دیه گو مارادونا، این تونل را در من حفر کردند، تونلی که یک سرش پنجاه و یک بود و یک سرش دست خدا.

بی بی خدیجه ام، ده ها سال قبل از آنکه مارادونا آن گل دقیقه پنجاه و یک را به انگلیس بزند، به پنجاه و یک اعتقاد داشت.

حتی قبل از آنکه شماره پرواز او به مکه پنجاه و یک باشد،

حتی قبل از آنکه از گندمزارش یک سکه طلا پیدا کند و با پنجاه و یک تومانی که از فروش آن به دستش می رسد، به کربلا برود.

البته بی بی خدیجه علاوه بر پنجاه و یک، با چند عدد دیگر هم رابطه داشت.او، شش را پاییز می دانست، چهار را غروب می دانست، و بیست و هفت را پسری جوان، که خبر مرگش را برای همه می برد. اما هیچ کدام از این اعداد جایگاه  پنجاه و یک را نداشتند.

بی بی خدیجه ام، قبل از آنکه آرژانتین اولین گل خود را به انگلیس بزند، فوتبال را بازی کودکانه ای می دانست که بزرگ ترها سرگرمش شده اند، تا اینکه مارادونا، گل اول را به انگلیس زد.

 چشم های بی بی خدیجه ام رنگ دیگری شد، بی بی گفت:بوی پنجاه و یک می آید.

و تمام اینها، قبل از آن بود که مارادونا زننده گل  اول را دست خدا بداند.

پیرزن تا آخر عمر از فوتبال هیچ ندانست، اما رنگ چشم هایش، زمانی که بازی مارادونا را نگاه می کرد،به رنگ همان چشم هایی بود که برای اولین بار شماره پرواز خود را به مکه دید.

حتی در  جام جهانی ۱۹۹۴، روزی که مارادونا از  تیم کنار گذاشته شد، باز هم چشم هایش همان رنگی بود، معادله ی او با پنجاه و یک و مارادونا معادله ای دو سر برد بود، حتی روزی که دوپینگ مارادونا مثبت اعلام شد.

 تونلی که یک سرش پنجاه و یک باشد، آن سرش دست خداست.

این را  در آن غروب پاییز، از نزدیک لمس کردم.

 پنجاه و یک آمده بود، بی بی خدیجه ام سه بار گفت: یک نفر پنجاه و یک را در گوشم می خواند.

و خوابید.

نردیک اذان مغرب بود که با خبر شدم، دست خدا مارادونا را با خود برده است،

خواستم تا فلسفه ی تکرار عدد پنجاه و یک را در گوش بی بی به او بگویم که دیدم رنگ چشم های او هم، انگار، طور دیگری ست.

حالا بیست و هفت باید این خبر را به همه می رساند.

 رسیده ایم آن سر تونل،

بار دیگر دست خدا پیدا شده است.

مهدی نوروزی

 

نقد ۸:

کار پست مدرن خوبی است.

تیپ بی بی خدیجه و مارادونا، نمادسازی ۵۱ و ۲۷، استعاره ی تونل، کنایه های سفر به کربلا و مکه و باخت انگلیس در یک تابلو کلی برای مخاطب زمینه ی کشف معنی را فراهم آورده.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *