خانه » نقد و تولید آثار هنرجویان

نقد و تولید آثار هنرجویان

عکس نوشت: عکس شماره ۸

  اتاق های زندان را نقاشی می کنم. من که رفتم کسی نبود آن جا. یعنی من را وقتی می برند که دیگر قرار نیست آن آدم برگردد به سلولش.  می دانید که زندانی ها روی دیوارها می کشند، می تراشند، می نویسند، نقاشی، شعر، ترانه.  از همین چیزها می شود حدس زد اینکه آزاد بوده حالا آمده اینجا زندانی …

ادامه نوشته »

عکس نوشت: عکس شماره ۷

عکس نوشت: عکس شماره 7

صدای مادرش بود. یادش آمد. زمانی که هنوز وارد این شلوغی ها نشده بود. اما کجاست؟ جعبه چوبی را بغل گرفته بود به خیال اینکه می تواند بار دیگر به رحم مادرانه ای بازگردد. یادش آمده بود. صدای مادرش بود. مهدی نوروزی …………………………………………………………… سازت بد نیست باباجان ولی خودت هم می دانی که حالا حالاها باید تمرین کنی، فعلا کوتاه …

ادامه نوشته »

عکس نوشت: عکس شماره ۶

عکس نوشته 6

-مادر -جان مادر -چرا بعد از این همه بدبختی و دربدری و بد آوردن وقتی میرم پشت آینه خودم رو شکسته و زمین خورده نمی بینم، از خودم لجم می گیره چقدر خیره ام من!! -به بابای خدا بیامرزت رفتی مادر همیشه می گفت: ریشه به جا باشه باز سبز میشه! الهی نور به قبرش بباره یکبار بهش گفتم: مرد …

ادامه نوشته »

عکس نوشت: عکس شماره ۵

  من کلاغ بودم باور کنید راست می گویم. اینجا کبوتر شدم. باور نمی کنید خودتان امتحان کنید. .. علی اکبر ترابیان …………………………………………………………… قول بده این بار که آمدم مانند کلاغ من را بال پرواز بدهی سمانه حسینی …………………………………………………………… طوقی مرا به اینجا کشاندی!  طوقی منم اینجا بمانم ؟ تو گفتی بیام، گفتی تو بیا دیگر کلاغ نباش، سفید شو، …

ادامه نوشته »

عکس نوشت: عکس شماره ۴

از معدن تا کارخانه ۹۰۰ کیلومتر کویر و صحرای بی آب و علف، تپه های رمل و آفتاب سوزان، اگر این شترها نبودند چه خاکی باید به سرمان می کردیم؟ – پس بریم توی خط پرورش شتر علی اکبر ترابیان …………………………………………………………… امروز این آدمها چقدر با ما مهربان شده اند. دلشان به رحم آمده و بارکمی برپشت مان گذاشته اند. …

ادامه نوشته »

عکس نوشت: عکس شماره ۳

-گفتید کجا؟ -خیابان ۳۲ مجتمع کارگران ۱۷ بلوک ۶۵ -چند وقته آمدی شهر؟ -دوساله -روستا کار نداشتی؟ -چرا چندساله آب کم شده زراعت ها خوب نیست. سحر می رفتیم صحرا برای آبگیری، آفتاب برمی گشتیم برای خوردن ناشتا. حالا سحر راه می افتیم برسیم به کارخانه، سه ایستگاه عوض می کنیم بازم دیر می رسیم. عصر هم خسته و کوفته …

ادامه نوشته »

عکس نوشت: عکس شماره ۲

   آه… ای توپ عزیزم مثل اینکه بازهم فقط من وتو باید باهم باشیم. با تو به تنهایی بازی کنم . یعنی خواندن بهتره از بازی کردن که هیچکس نمیاد با من بازی کنه . منم کتاب خوندن رو دوس دارن ، اوه خدا جون ،،، چرا معصومه یسبی …………………………………………………………… هیچکی نمیاد با من بازی کنه! سامان: اروین پاس بده …

ادامه نوشته »

عکس نوشت: عکس شماره ۱

  نفهمیدیم غذاهای روی میز چه زمانی به ته رسید. میز گرسنه بود همه چیز را می خورد، هرچه دم دستش بود. و بزرگ و بزرگتر می شد آنقدر که هر کدام از ما گوشه ای از آن افتاده بودیم و صدای هم را به سختی می شنیدیم ..آنقدر بزرگ که دیگر نتوانستیم همدیگر را ببینیم. سمانه حسینی …………………………………………………………… پدر: ای …

ادامه نوشته »

برف

از ماشین پیاده شدم. چکمه‌هایم تا جای قوزک پا، توی برف رفت. من در را نبستم، لابد خودِ دکتر کِش آمده و در را بسته. چراغ قوه را طرفش گرفتم. همانطور نگاهم می‌کرد، مثل همیشه. اصلا این نگاه‌هایش را دوست داشتم. یک قدم که به طرفش برداشتم با خودم فکر کردم، می‌شود خون آدم هم مثل آب یخ ببندد؟! دلم …

ادامه نوشته »