نقد داستان "شاتوت"  راشین قشقایی

ضرب المثل : کاسه داری آرک و اورک، تو پر کنی، من پر ترک

کله ی‌‌ ظهر بلند شده آمده رفته بالای درخت، شاتوت بچیند،

فریده از پای درخت داد می‌زند:

فرید جان مواظب باش، فرید جان ته سطل پر شد بیا پایین، فرید جان چیزی تنت نیست آفتاب سوخته میشی، فرید جان بسه بیا پایین.

فرید هم بالای بالای درخت مثل کلاغ روی یک شاخه نشسته با یک دست سطل را گرفته با یک دست دانه دانه شاتوت باز می‌کند.

بدن برهنه و سبزه اش از جلو قرمز شده و پشت گردن و تخت پشتش زیر تیغ آفتاب دارد می سوزد.

تا زنش می گوید فرید، او هم بلافاصله می گوید: جان عزیزم، چشم، چشم.

چشمش از بالا به انگور های بالای چفت افتاده و داد می‌زند:

فریده بیام پایین نردبون رو از بی بی جان بگیرم چند تا خوشه انگور مثل چلچراغ دارند می تابند برات باز کنم. فریده می گوید:

 چطور شده زنبورها نوش جان نکردند؟ بلافاصله داد می‌زند: تورو خدا بسه دیگه، بیا پایین.

فرید از لابلای شاخه ها خودش را پایین می کشد.

سر و صورتش را انگار خون پاشیده اند. دست راستش تا بازو قرمز است.

می‌گوید: شدم رئیس قبیله ی سرخپوست ها. فریده می‌گوید :

بیشتر به پسر رئیس قبیله ی سیاه پوست ها می مانی.

قه قه می خندند، با همان دست قرمزش، یک شاتوت درشت از وسط سطل برمی‌دارد تا بگذارد توی دهان فریده.

فریده دهانش را باز می‌کند، فرید شاتوت را مثل رژ به لب های فریده می کشد، فریده چشمانش را می بندد، فرید شاتوت را روی دندان های پایین فریده می‌گذارد، فریده شاتوت را بین دندان ها نگه می دارد، چشمانش را باز می‌کند تا لب ها را روی هم می گذارد و فشار می دهد خون شاتوت می جهد توی چشم فرید.

فرید با یک چشم بسته می دود وسط حیاط و خودش را می‌اندازد توی حوض. آب از هرطرف می پاشد روی آجر فرش ها.

از زیر آب که بالا می آید و می ایستد تا سینه اش توی آب است.

هنوز چشم راستش را باز نکرده، می‌آید کنار حوض.

 فریده دو سه تا برگ شاتوت را به هم مالیده و نرم کرده و آهسته آهسته می کشد روی گونه ها و پیشانی و سینه ی فرید. سرخی ها بنفش می‌شوند ولی پاک نمی شوند.

ماهی ها که  هول کرده بودند حالا دور فرید می‌چرخند.

فرید دست فریده را می گیرد و می کشد توی حوض.

فریده از آب در می‌آید جیغ می کشد و فرید را بغل می کند.

فرید می‌نشیند ته حوض.

چند ثانیه می گذرد با هم بالا می آیند و دوباره فریده جیغ می کشد. فریده می گوید: دیوونه لباسام تا غروب خشک نمیشن!

فرید می‌خندد:

 از بی بی جان برات لباس می گیرم.

فریده می‌گوید:

 چرا منو اینقدر دوست داری؟

فرید بلند بلند می خندد: از کجا فهمیدی؟

فریده خودش را از فرید کمی جدا می‌کند:

 از چشات!!

فرید فریده را می نشاند لب حوض، هر دو دست فریده را گرفته:

 چشمام دروغ میگن! فریده یک چک کوچولو می‌زند سمت راست فریده و آب می پاشد روی هر دو چشمش، آهسته می‌گوید:

چشات غلط می کنند به من دروغ بگن.

فرید می‌گوید:

 دلت چی میگه؟

-دلم میگه دل فرید آینه اس.

 ماهی ها بالا پایین می روند.

آجرهای کهنه دور حوض خیس خیس شده اند.

صدایی از توی کوچه می ریزد توی حیاط.

نمکیه نمکی، نون خشکه داری، بردار بیار.

فرید داد می زند: بی بی جان، بی بی جان، نان خشکه داری ببرم براش؟

نقد داستان شاتوت

نقد داستان “شاتوت”  از راشین قشقایی  توسط مهدی نوروزی 

به نظر من داستان شاتوت بسیار روان و خواندنی بود، تکه ای از ارتباط فرید و فریده در حیاط خانه ی بی بی به خوبی به تصویر کشیده شده است.

به نظرم شخصیت پردازی و فضا سازی بسیار خوب بود. درخت شاتوت و حوض و ماهی های درون حوض و رنگ سرخ و بنفش شاتوت ها  خوب به تصویر کشیده شده بودند و خیلی به نشان دادن جنس رابطه ی عاشقانه ی فرید و فریده کمک کرده بودند.

در مورد شخصیت پردازی هم، گفت و گوها و رفتارهای فرید و فریده در کنار درخت شاتوت و درون حوض شخصیت این دو را برای من ملموس و باورپذیر کردند.

فکر می کنم اسم داستان هم با توجه به موضوع، خوب بود و استفاده هایی که از درخت شاتوت و رنگ میوه و برگ ها شده بود باعث می شود نام داستان در ذهن بماند.

البته اگر یک ماجرای جذاب هم برای داستان انتخاب شود، باعث می شود این فضا سازی و شخصیت پردازی های خوب، بیشتر در ذهن باقی بماند و اثر گذارتر شود. الان شاتوت کمی به سمت داستان موقعیت رفته، البته اتفاقی در آن رخ نداده است.

این داستان برداشت خوب و به جایی بود از ضرب المثل “کاسه داری آرک و اروک، تو پر کنی، من پرترک” که انگار فرید و فریده دارند کاسه ی دوست داشتن را برای هم پر و پرترک می کنند.

در کل من از داستان شاتوت لذت بردم و به راحتی با آن ارتباط برقرار کردم. تشکر می کنم از سرکار خانم قشقایی به خاطر به اشتراک گذاشتن شاتوت.

در رابطه با مفاهیم و نمادها فکر می کنم درخت شاتوت می تواند نشانه ای باشد از درخت دوست داشتن، که فرید از آن بالا رفته و برای فریده میوه هایی سرخ و بنفش می چیند.

فریده از پایین مدام نگران فرید است و می گوید بیا پایین آفتاب سوخته می شوی، فرید چیزی تنت نیست، اما فرید انگار از بودن روی درخت لذت می برد و شاتوت می چیند برای فریده هر چند که آفتاب سوخته شود.

فرید که از روی درخت عشق پایین می آید سر و صورتش را انگار خون پاشیده پاشند و می گوید: شده ام رئیس قبیله سرخپوست ها. که البته بعد از آنکه فرید یک شاتوت بین دندان های فریده می گذارد مقداری از رنگ آن درخت می جهد در چشم هایش.

حوض هم می تواند نشانه ای باشد از غوطه ور شدن آنها در دنیای عشق، و بعد که صدایی از بیرون می آید این دو نفر به یک باره از دنیای خوشان بیرون می آیند و فرید داد می زند: بی بی اگه نون خشک داری ببرم.

به هر حال فکر می کنم نویسنده با آوردن این نشانه ها به داستان عمق بخشیده و این باعث شده داستان زیباتر شود

داستان شاتوت جالب است قبلا البته گفتم زبان دوستان آن قدر قوی است چیزی برای گفتن ما نمی ماند فقط به نظرم می شه داستان بلندتری از نظر حجم ساخت داستان الان کامل است البته.

انگور برایم مهم بود بس ذهن انگوری دارم اما به نظرم جورایی جا دارد مثل شاتوت پر رنگ بشه این عشق بازی را انگور کامل می کند…

زبان شخصیت ها یکی است می تونه زبان فریده ملوس تر و زنانه تر بشه.

همین… جالب است آدم یاد عشق آدم و حوا می افته بی سیب و گندم شاید هم ذهن من بیراهه می ره

مرسی بابت داستان خوبتان خانم راشین قشقایی

دوربین از پیش ایوان  به حیاط باز شده و یک صحنه را منعکس می کند.

راوی به گذشته و آینده نمی‌رود.

اشخاص داستان (فرید و فریده) هم به گذشته نمی روند.

هرچه هست، صحن حیاط است و درخت شاه توت و انگور و حوض آب و ظهر تابستان.

پس داستان، داستان موقعیت است.

نقد جناب نوروزی نسبتاً جامع بود اما به تکنیک بسیار جالبی که خوب درآمده بود اشاره نداشتند.

راوی سوم شخص یا دانای کل محدود (همان بی بی) بود.

وقتی آخر داستان او را صدا می‌زنند و می‌گویند: اگر نان خشکه داری ببریم برای نمکی؟ داستان تمام می‌شود. چون راوی می‌خواهد جواب دهد و خودش وارد بازی شود.

کمتر داستان سوم شخصی داریم که بی طرف باشد و برای خواننده معلوم شود چه کسی آن را روایت می‌کند.

سوم شخص مداخله‌گر داریم که نشانه هایی برای جایگاه راوی می‌گذارند اما بی طرف کمتر داریم.

 به نمادها و استعارات هم پرداخته بودند.

خوب بود به نقطه ضعف انسان ها در این داستان اشاره می شد.

همه ی چوبی که انسان ها می خورند از نگاه و بینش و نگرش آنهاست. مثل اسفندیار در شاهنامه.

روی چشم در این داستان تاکیدهای شده و تصنعی هم نمی نماید.

برای نویسنده ی پرتلاش و امیدوار و ناقد زلال و دقیق، روزهای درخشان تری را آرزومندیم.

علی اکبر ترابیان
۱۷ دیماه ۱۴۰۰

 

دیدگاهتان را بنویسید

19 − ده =